۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۵ آبان ۲۴, دوشنبه
احساس تنها بودگی و بیماری توتالیتاریسم اجتماعی
تا زمانی که فکر میکنیم،« تنها» رنج دیدهی جهان ما هستیم. تا زمانی که فکر میکنیم، « تنها» مورد ظلم قرار گرفتهی جهان ما هستیم. تازمانی که فکر میکنیم « تنها» راه مبارزه دانایی همان است که نزد ماست. تا زمانی که فکر میکنیم
«تنها» معشوق، جهان و یا تنها عاشق جهان ما هستیم و تا زمانی که فکر میکنیم « تنها» کسی که در عشق و رفاقت و دوستی مورد بی وفایی و خیانت و نارفیقی قرار گرفته است، ما و در واقع «من» هستم.
تا زمانی که فکر میکنیم« تنها» آدم خوب جهان من هستم. « تنها» من هستم که حتا براثر «خریت» و «اشتباه» هم کار اشتباه و « بد» نمیکنم. تا زمانی که فکر میکنیم « تنها» ما شایستهی تشخیص راههای رفع تبعیض، کمک به زندانی سیاسی، و « تنها» روزنامه نگار و تنها فعال حقوق بشر و تنها مارکسیست و تنها لیبرال و تنها اصلاحطلب و تنها انقلابی و تنها سبز و تنها قرمز و در کل تا زمانی که فکر میکنیم« تنها» هستیم.
همین باعث احساس شدید « تنهایی» میشود. احساس تنهایی میل به دربرگرفتن دیگری و دیگران را در انسان بیشتر رشد میدهد. میل به در برگرفتن جهان حتا برای « اصلاح» آن. در نهایت « توتالیتاریسم» میلی است که زادهی «احساس عمیق تنهایی» است. یا بهتر است بگوییم خود را « تنها» و « یگانه» پنداشتن.
به همین خاطر جهان مبارزهی اجتماعی و سیاسی ما تبدیل میشود به « مجمعالجزایر تنهایان» اگر چه شاید گاه گروه و دسته و جماعت هم تشکیل دهیم. اما انگار آن گروهها و دستهها و جماعات، گروههایی است از «تنهایانی» که تنهایی یکدیگر را پذیرفته و می ستایند. آنکه به رهبری و سروری گروه میرسد کسی است که روانشناسی فردی خوبی بلد است و میداند چگونه به انحای مختلف حس تنها بودگی و یگانه پنداشتگی یکی یک افراد گروه را بپالاید و در عین حال حال تنهایی خویش را میان آنها نیالاید. اما در اولین برخورد کوچک با برج عاج تنهایی هرکدام از اعضای گروه در واقع در اولین ورود به حریم حرم تنها ندانستن یکی از افراد گروه، شالودهی و شیرازهی آن گروه و دسته از هم میپاشد و داستان بی پایان «انشعاب» شروع میشود. این «تنهایان» « تنهاهای بزرگتری» هم دارند که گاه رهبری و دبیر کلی و دبیری و سروری یکی از این گروههای تنهایی را به عهده میگیرند. و به تعداد انشعابهای سیاسی میتوان سراغ از یک« تنهای بزرگ» گرفت که میلاش به آن حس تنها بودگی آنقدر بسیار است که گروهی را که تنهایی وی را میستایند دور خود جمع میکند. این افراد هرجا به قدرت رسیدهاند بنیان گزار توتالیتاریسم، استبداد حتا استبداد دمکراتیک و یا سوسیالیستی را پی ریزی کردهاند.
آنچه در جامعهی ظاهرا دوقرن در حال رشد و توسعهی ما، هنوز اتفاق نیافتاده است باور به «خرد قابل اشتباه آدمی» و نیز جایگزینی « اندویدوالیسم»(فردگرایی) به جای «اگویسم»(خودخواهی)است. از به قدرت رسیدن این تنها شدگان است که دیکتاتوری به وجود میآید و از چنین جامعهی این همه «خود تنها پندار» است که دیکتاتور به قدرت میرسد و التزام به فاشیست را به یک امر ناخودآگاه جمعی تبدیل میکند.
Labels:
اجتماعی ،
تاملات ،
تنهابودگی ،
توتالیتاریسم ،
توتالیتاریسم اجتماعی ،
توتالیتاریسم تنهایی ،
شخصی
0
comments
۱۳۹۵ مهر ۱۹, دوشنبه
شهاب نام به رویا رفتگان بی آواز
شهاب نام خوبی است. این را به رویا رفتگان دور بی آواز میدانند. راستش گاهی چنان تعصبی روی این « نام» دارم که گاه با بی رحمی شاید، گمان میکنم که برخی، شایسته نبود که نامشان « شهاب» باشد. یا میگویم کاش نام دیگری داشت آسودهتر بود این آدم. از دید من آدمی مسئول تمامی هویت خویش است. حتا هویتی که به اجبار به وی داده شده است. اجبار اتفاق که پدران و مادران ما گاه نامی را برای ما انتخاب کردهاند. برای همین معتقد به عوض کردن اسم توسط آدمی هستم. گاهی برخی اتفاقهای اجباری قرار نیست تا ابد ادامه یابد. شهاب نام خوبی است و برخی آدمیان را انگار شهاب آفریدهاند. تو را نمیشناسم. مدتهاست که اعلام کردهام نترسم از خرج کردن کلماتم در مهربانی به آدمیان، حتا اگر قدرش را ندانند. زیرا که مهم نوشتن مهربانی است و ترویج و نسیمآلود کردن هوای آدمی است از مهربانی.. بگذار کسی نفهمد چه نسیمی از کنارش گذشته است. اما حتا اگر هم نفهمد نسیم بر صورت و پیشانی و موهایش وزیده است. مثل کسی که در هوای بارانی حتا قدر باران را هم نداند اما باز خیس از رویای خیس و مهربان باران به خانه رسیده است. میگویند از جعفر صادق پرسیدند که دعا را در کسی که معنای آن فهم نکند، کارگر اوفتد؟ جواب داد آری همچون کسی که دارویی بخورد و از محتوای دارو بی خبر باشد. مهربانی نیز از دید من همان است. باران و ترانه و کلمه و رنگ نیز از همین دست. گرچه فهم علاقه، لذتش را بیشتر و افزونتر کند اما بی فهم علاقه هم ایام آدمی شاد میشود مثل نشستن بر میز کافهای دور که هیچ کدام از آنها که غربت خویش به کافه آوردهاند، از دل هم فهمی نزدیک به کلمات و رویای یکدیگر ندارند.
تو را نمیشناسم. شناختنم دور است و دیر. آنچه از تو دیدهام مهربانی بی دریغ بوده است بر منی که شاید نمیشناسیم. اما هرچه هست اولین باری که اسمت را در حال کامنت نوشتن زیر عکس یک دوست دیدم حس نکردم که نباید اسمت شهاب میبود. شهاب آشنایی هستی و آشنا به ایام علاقهی آدمی بمانی و غریب هر آنچه که درد است همیشه باشی. اینها را میخواستم در جواب کامنتی که زیر عکس نوشت مادرم نوشته بودی بنویسم. گفتم بگذار مجزا شود و به تنهایی مال خودت شود.
فهم و درک اینکه ما را به زور به سمت حساب و دیفرانسیل و جبر و هندسه بردهاند، برای من آسان است. من دوسال اول دبیرستانم را به زور همان خانوادهی عزیزم رشتهی ریاضی خواندم. سال دوم رد شدم و رفتم تجربی، سال سوم رفتم دانشسرای تربیت معلم و کنکور هم که علوم انسانی شرکت کردم و باز برخلاف باور و پیش بینی همگان تنها رشتهی تحصیلی که برای کنکور انتخاب نکردم، « ادبیات» بود. زیرا که ادبیات در من بود و لازم نبود بخوانمش. و جامعه شناسی رشته ی مورد علاقهی خودم را خواندم. برای فوق چندین سال صبر کردم تا رشتهی مطالعات زنان تاسیس و جایگیر شود. و شد و خواندمش و هرچند توفان بی مزهی سیاست فرصت دفاع از پایاننامهام نداد. اما من به علاقهی خود که آدمی است مشغول ماندم. به علاقهات مشغول بمان و نگذار هیچ آواز ناهنجاری تو را از نامت که « شهاب» است دور بدارد.
ممنوم از همهی مهربانیهایت شهاب گیان
هر چند نام من « شهابالدین» است و این یکی را بسی بیشتر دوست میدارم. اما بدون شک در تلفظ آشنای همگان همان « شهاب» نامیده می شوم. Shahab Koolivand..
-----
۹ اکتبر ۲۰۱۲ برلین
-----
۹ اکتبر ۲۰۱۲ برلین
Labels:
تاملات ،
روزنوشت ،
شخصی ،
شهاب ،
غربت نوشت ،
نامها آدمها
0
comments
لذتهای کوچک حواشی پنهان و دلچسپ زندگی
لذت بعضى مسائل، به حواشى پنهان و دلچسپ آن است. اگر چه به گفته ى مولانا مقصود از كاشت گندم كاه نيست، اما گندم كه كاشتى، كاه نيز به دست مى آيد. اما با اين همه باز برخى مسائل حواشى دلچسپ آن است كه شيرينش مى كند. براى همگان لذت دانشگاه در آن دوستى ها، بحث هاى حياط و كريدورها و بعد كلاس ها و فعاليت هاى سياسى و صنفى و اعتراض ها و سوتى هاي خودمان و اساتيد و همكلاسى هايمان و.. از خود اصل فعاليت درس خواندن كه كلى هم پُز رشته و مدركمان را مى داديم، بيشتر بوده است.
لذت كتابخانه رفتن همان فضولى كردن در رفت و آمد ديگران و همان بيرون آمدن ها و كافه و چاي نوشيدن ها و سيگار كشيدنها( در همين لحظه يك دختر خانم آمد و نوشتنم را قطع كرد و از لذت سيگار كشيدن فقط دو انگشتش را داشت و سيگار و فندك را از من گرفت:)، و دوباره تو رفتن هاست. لذت زمستان در آن شال و كلاه كردن ها و دست يخ زدن ها و گشتن دنبال اولين جاى گرم و... است.
لذت خود سيگار آن دنبال سيگار گشتن و گم كردن فندك و جست و جوى آن در تمامى سوراخ سنبه ها و آن گاهى گداري افتادن آتش و خاكسترش و هول شدن هايش است. حتا لذت هم آغوشى گاه حواشي اش بسيار بيشتر از اصل موضوع است و لذت دوستى آن دعوا كردن ها و بد متوجه شدن هاى همديگر و آن از دلِ هم در آوردنها و آن به خاطر سپردن دلخوشىها و دلگيرىهاى كوچك و بزرگ همديگر است.
لذت روزنامه نگارى آن تيتر و سوتير گذاشتن و به اتاق عكاسان رفتن و عكس براى مطلب خواستن و آن جنگ و جدل ها سر يك جمله و پاراگراف با دبير سرويس و سردبير و مدير مسئول، آن به فنا رفتن مطلبت در گوشه ى صفحه بر اثر اشتباه ليتوگرافى يا صفحه بند ها و آن فردا پشيمان شدن از نوشتن يا ننوشتن فلان مبحث در مطلب ديروزت است.
لذت يك سخنرانى يا يك ميز گرد در حواشى آن و پرسش و پاسخ ها و زرنگ بازى هايي كه براى بقيهی اعضاى ميزگرد يا مخاطبين در مى آورى و آن تواضع هاى الكى به خرج دادن هاى بعد برنامه در گفت و گوهاى پايان برنامه است.
لذت يك خريد كردن آن گشتن ها و پرو كردن لباس و يا امتحان كردن وسائل خريدارى شده و آن چك و چانه و آن اعصاب طرف همراهت را خورد كردن است.
از اين دست بسيار است و من گمان مى كنم كه زندگى ما را لذت هاى كوچك شيرين، قابل ادامه دادن كرده است و گرنه لذتهاى بزرگ معمولا رويا و آرزو هستند و اگر هم دست يافتنى باشند تنها براى يك لحظه مى درخشند و آن گاه باز لذت هاى كوچك و حاشيه اى همان لذت بزرگ است كه زندگى را به مفهومى بزرگ و عظيم تبديل مى كند. چندان عظيم كه توهم عظمت براى هر چيزى، ما را به عظمت خواهى دچار مى كند كه گاه از ياد مى بريم از چه بايد لذت ببريم.
۹.۰۹.۲۰۱۲
برلین
Labels:
تاملات ،
روزنوشت ،
شخصی ،
غربت نوشت ،
لذتهای کوچک زندگی
0
comments
۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه
مفهوم حقیقی مرگ
از مدرسه فرار کردن راحتترین کار ممکن بود. اما اصلیترین فرار من منجر به دیدن جنازهای شد که اولین تصویر من از مفهوم مرگ بود.
توی مدرسه خبر پیچید که «پیدایش کردند»...« ظاهرا قراره توی مسجد بشورندش»....زنگ تفریح بود و فکر کنم معلممان اسمش خانم راستی بود.
از مدرسه فرار کردم. من بهترین فرار کننده از مدرسه بودم وقتی که همیشه شاگرد اول مدرسه و گاهی شاگرد اول شهرمان بودم. نمیدانم یادم نیست قطعا شعور آنچنانی هم نداشتهام که چیزی را تجزیه و تحلیل کنم تا به نتیجهای برسم که مدرسه برای دیدناش ترک کنم.
تصویر دیگری یادم نیست. خیلی از مدرسه فرار کردنهایم را یادم هست چه از دیوار راست حیاط مدرسه بالا رفتن و فرار کردن چه کلاه سر « بابای مدرسه» گذاشتن و در یک لحظه غفلتش، در را بازکردن، من را تا فردا که گوشم را میپیچاند دوباره ندیدن همان.
تصویر زیادی یادم نیست آنبار چگونه فرار کردم. تنها تصویری که برای ابد یادم مانده است. تصویر صورت سفید و بیرنگ و تُپل و آرم و بی حرکتاش بود که لای ملافه و سجادهای سفید پوشیده شده بودو درست چند لحظه قبل اینکه در تابوت بگذارنداش دیدمش. یعنی انگار دیر رسیده بودم و مراسم شستو شو را ندیده بودم و شسته بودند لای ملافه و سجاده آمادهی کفن بودو بعد در تابوت کوچکی بگذارنداش و بعد.... آن موقع قطعا از دید من کودک نبوده چون خودم هم همسن او بودم و کلاس دوم ابتدایی بودیم.
اسماش « پرویز» بود. پرویز ِاگر اشتباه نکنم «درویشی» پدرش اوستای بنایی بود و «اوستا محمد بنا» صدایش میزدند. پرویز چند وقت پیش که مدرسه نیامد گفتند در رودخانه غرق شده و جنازهاش پیدا نشده. نه مفهوهم غرق شدن را دقیقا می فهمیدم و نه مفهوم جنازه را. گرچه قبل از آن و در اولین حملههای حکومت ایران به کوردستان و در همان چهارسالگی جنازههای بسیاری را در مسیر آواره شدنهای شبانهمان گاه گداری دیده بودم. گرچه آن تصویرها وحشتناک و آغشته به مفهوم جنایت بود. اما انگار هیچ کدام برای من «تصویر مرگ» نبود. تصویر مرگ برای منی که ۳ سالگی مادرم را و ۵ ساگلی برادرم را از دست داده بودم.
تنها تصویری که بعد از فرار از مدرسه و شاید طیالارضی که در آن کودکی از مدرسه تا « مسجد حاج ارجمند» کرده بودم و هیچ وقت فاصلهی مدرسه تا مسجد را یادم نیست چطوری باسرعت طی کردم برای آخرین لحظه توانسته بودم تصویر صورت سفید و تُپلی و آرام« پرویز» را دیدم. آن آرام شدن صورت آدمی را دیدم و انگار برای همیشه فهمیدم مرگ یعنی چی... مرگ برای همیشه معنیاش این شد که دیگر کسی را که تا چندروز پیش باهم بازی میکردیم، پز نمرههایمان را به هم میدادیم، سر توپ و پاککُن و مدادتراش دعوا میکردیم، دیگر نبود، دیگر نیست. تصویر مرگ یعنی همین جملهی ساده او که بود دیگر نیست.
تصویر مرگ یعنی اینکه « پرویز دیگر هرگز به مدرسه برنمیگردد».

