‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

تجاوز: حمله به قبیله‌ تنهایی آدمی

این مطلب ابتدا در رادیو زمانه در این لینک منتشر شده است

مورد تجاوز قرار گرفتن، موضوعی فراموش شدنی نیست. واقعیت دردناکی است که حتی بازگو کردن آن و در موردش حرف زدن به قصد درمان، تا مدت‌ها آدم را دچار روان‌پریشی دوباره و ویرانگری‌های شخصی می‌کند. تجاوز دقیقا به قصد ویرانکاری و ویرانه افکنی در هویت دیگری مقابل است. تجاوز یعنی از بین بردن مالکیت، و توان احساس تملک به خویشتن، تجاوز یعنی  قصد به تسخیر در آوردن دیگری…تجاوز، ویران کردن هویت یکسان‌ساز آدم با «خودبودگی» اش است.
تابلوی تجاوز-اثر پیکاسو

 کسی که تجاوز می‌کند، در رابطه‌ «من با خود» و «توان مالکیت بر بدنم»، فاصله می‌اندازد. او همیشه در زخم و شکاف فاصله‌ای که بین ابژه‌ تجاوز و هویت شخصی وی انداخته، زیست خواهد کرد. تجاوز به قصد تملک دیگری، به قصد فرو کردن ویرانی و خشونت در دیگری، به قصد امحای غریزه‌ مرگ در خود و انتقال آن به دیگری و پیدا کردن مکانی در دیگری، مکانی در هویت دیگری صورت می‌گیرد.
فرقی ندارد که یک مرد به یک مرد تجاوز کند، یا یک زن به یک زن یا یک زن به یک مرد یا یک مرد به یک زن یا حتی دیگر هویت‌های جنسی به یکدیگر.
میشل فوفکو  و برخی دیگر از پساساختارگرایان(۱) فرانسوی بحثی داشتند در مورد «تناسب مجازات با جرم». آن‌جا این بحث مطرح می‌شود که به راستی چرا تجاوز خود چنین ویرانگر می‌نماید و مجازات تجاوز چنین بالاست. اگر به صورت فیزیکی نگاه کنیم، مثلا فرو کردن یک انگشت در چشم یا در گوش، یا زدن یک سیلی یا مشت محکم توی صورت یا یک عضو دیگر، می‌تواند آسیب جسمی بیشتری به آدم برساند از فرو کردن یک انگشت در ماتحت کسی یا حتی خود سکس. در سکس آسیب جسمی ویرانگری، شبیه آسیبی که مثلا از فرو کردن انگشت در گوش یا چشم که ممکن است به کوری یا کری  فرد منتهی شود، به عضو مربوطه وارد نمی‌شود، (اگر بحث درگیری جسمی و فیزکی برای مقابله با تجاوز به میان نیاید و ..) اما  بازهم بازخورد اجتماعی و فرهنگی این مسئله بی‌نهایت بیشتر از حد آسیب‌پذیری فیزیکی آن است.
از نظر روانی، گمان می‌کنم که تجاوز به دو غریزه‌ اصلی شناسایی شده توسط فروید، یعنی غریزه‌ سکس (عشق) و مرگ (تخریب) بر می‌گردد. در هر سکسی به احتمال فراوان رابطه‌ غیر تقسیم بندی شده‌ای میان خشونت و عشق هست، اما تجاوز به قصد تخریب و برگرفته از نیرو و هیجان نفرت به قصد ویران‌گری است و تنانگی این ویرانگری و فرو بردن آن نفرت (منظور فالوس نیست چون ممکن است تجاوز از سوی زن به مرد هم صورت بگیرد)، و بر جای گذاشتن آن. شکاف نفرتی ابدی است که ساختار روانی فرد را دچار شقه‌شدگی هویتی نسبت به خود و ساختار روانی- جنسی‌اش می‌کند.
از فرهنگی... می توان با نگاهی مردم شناسانه شکل گیری تجاوز به عنوان یک عمل اجتماعی را به دوران شکل گیری قانون تبادل ربط داد.؛ آن گاه که قانون زنا با محارم و ازدواج درون گروهی و… شکل گرفت. در سکس «دیگری آدمی» به افراد «قبیله‌» دیگر تبدیل می‌شوند و هویت، هویت قبیله‌ای است که در آن، انسان به توتم و تابویش وابسته است. در این دوره سکس و اجازه‌ سکس به رابطه‌ای تبادلی تبدیل می‌شود و آن‌چه تجاوز را امری ویران‌گر می‌کند، رابطه‌ای خارج از قانون «تبادل» است. سکس بدون «تبادل»، اساسا سکسی متجاوزانه است. در دوران امروز که زندگی شکل فریت یافته‌ بیشتری بافته است، تجاوز، حمله و تخریب قبیله‌ی تنهایی آدم است. تنهایی خود آدم با بدنش  و روانش.
از نظر اجتماعی اما بسته به این‌که رابطه‌ جنسی از بعد از دوران زندگی کشاورزی اولین شکل سیستماتیک خود را یافت و نهاد خانواده و ازدواج از میان نظام «سرمایه» و «ارزش افزوده» و «ارث» سر بر آورد، رابطه‌ جنسی در اختیار رضایت «پدر» و در قدرت« نام پدر» (لکان) قرار گرفت. پدران برای فرزندان تصمیم می‌گرفتند که برای فرزندان مذکرشان «زن» بستاننند و فرزندان «مونث» شان را به «شوهر» بدهند. بنابراین هرگونه رابطه‌ای جنسی خارج از محدوده، تابویی بود که امکان اجبارش  یعنی ویران کردن امکانات سرمایه‌ خانه‌ پدر. بنابراین تجاوز به قصد ویران کردن سرمایه‌ خانه‌ پدر  صورت می‌گیرد. برای همین هرگونه «ورود» به «مزرعه»، «زمین»، «سرزمین» هم بدون توافق قبلی شکلی از «تجاوز» نامیده و شناخته شده است. جنگ هم که بالاترین و سازمان‌دهی‌شده‌ترین شکل خشونت آدمی است، به قصد ورود و تخریب و تملک مایملک دیگری صورت گرفته و می‌گیرد. بر جای گذاشتن ویرانی، چه به معنای ویران کردن سازه‌های معماری و دارایی بشر و چه ویران کردن روحیه‌ مردمان با برجای گذاشتن خاطره‌ی تجاوز، پایاترین و ماناترین خاطره‌ جنگ است که نسل‌ها در یاد می‌ماند. هر بنایی را می‌توان دوباره ساخت ولی ویران شدگی شقه شده‌ بنای روانی هم‌بسته درونی شخص با فانتسم‌ها و خود و فراخودش، چیزی نیست که دوباره توسط سازمان میراث فرهنگی یا یونسکو بازسازی شود.
اما باز در جنگ هم یکی از اصلی‌ترین رفتارها همان «تجاوز جنسی» است که معنای تجاوز و اشغال و ویرانی را برای همیشه در ذهن‌ها باقی می‌گذارد.
برای درک این تصویر لازم نیست که به دنیای باستان رجوع کرد در همین سال ۱۹۹۲ در قلب اروپای به اصطلاح متمدن، در جنگ بالکان، حدود ۲۰ هزار زن مسلمان مورد تجاوز صرب‌ها قرار گرفتند. به نقل از ایندیپندنت (Independent) زنان بوسنایی همه داستان‌هایی شبیه به هم دارند؛ داستان‌هایی درباره مردان مسلسل به دست با چراغ قوه که در آغاز جنگ نیمه شب به زور وارد خانه‌های آنها شدند، مردان را کشته و یا به اسارت گرفتند و زنان و دختران را هفته‌ها و گاه ماه‌ها مورد تجاوز قرار دادند.(۲)
در موردی دیگر و در سال ۲۰۰۹ در شرق کنگو در جنگ‌های قبیله‌ای آن منطقه «زنان به عنوان سلاح در جنگ مورد تجاوز قرار می گیرند»، زیرا این کار به عنوان روشی که در جنگ بوسنی نیز جواب داده است به عنوان آخرین مرحله جنگ و تضعیف و تحقیر کامل دشمن به کار می رود. سازمان ملل گزارش داده که در سال ۲۰۰۹- حدود ۱۵ هزار زن در شرق کنگو مورد تجاوز قرار گرفته‌اند (۳) که حتی خود سازمان ملل نیز این آمار را محتاطانه می داند.
وضعیت زنان ایرانی که مورد تجاوز بعثیان عراقی قرار گرفتند و زنانی که توسط داعش به اسارت گرفته می‌شوند و مورد تجاوز قرار می‌گیرند نیز، گویای این مسئله است.
در این میان اما وجه فردی تجاوز بیشتر مورد نظر است. آن‌چه در تجاوز اتفاق می‌افتد به جا ماندن خاطره‌ یک اشغال ابدی در هویت زیستی جنسی آدمی‌ است. خاطره‌ای که خود را در صمیمی‌ترین لحظات روحی روانی فرد مورد تجاوز قرار گرفته شریک می‌کند. کسی که مورد تجاوز قرار گرفته، حتی «ژویسانس»-لذت در درد- آدمی را تحت اشغال دوباره‌ «امر واقعی» قرار می‌دهد و این‌بار نه به قانون پدر و امر نمادین تسلط یافته، بلکه حضور فاعل دیگر در وضعیت روانی انسان به نام متجاوز. ژوئیسانس، به صورت معمول، تحت تسلط امر نمادین است و امر واقعی هرگز اجازه‌ بروز آن را نمی‌دهد زیرا که « ژویسانس در واقع آنگاه جلوه می‌کند که امر واقعی به امر نماین تعدی می‌کند و روال معمول آن را به هم می‌ریزد. در این موقع است که ژوئیسانس خود را می‌تواند نشان دهد.»  (۴)
انسان برای لذت بردن و درک واقعیت تنهایی لذت‌برانه‌ خویش نهایتا باید تا سرحدممکن که ظاهرا هم غیرممکن است از امر نمادین فاصله بگیرد زیرا «امر نمادین مبتنی بر رابطه دیالکتیکی است که میان حضور و غیاب حاصل می‌شود، انسان همواره باید به عنوان فاعل از خود غایب شود تا بتواند حضور دیگری را برای خودش امکان‌پذیر سازد.»
اما در وضعیتی که انسان دچار تجربه‌ تجاوز شده است، اگر به فرض محال امکان فاصله گیری از امر نمادین هم متصور باشد، امر واقعی خارج از واقعیت اصلی سوژه در انسان حضور پیدا خواهد کرد که همیشه خاطره‌ یک ویرانی و رنج را در امکان لذت فراهم می‌سازد؛ رنجی که پایان پذیر نیست.
آدم‌هایی که تجربه‌ زیستن در سرزمین‌های اشغال شده را دارند و آدم‌هایی که تجربه‌ تجاوز دارند، معمولا در وضعیت جنسی دچار شقه‌شدگی هویتی شیزوفرنیکی می‌شوند که ایگو -سوپر ایگوی کس دیگری در سوژه حضور دارد.
فرهاد پیربال، نویسنده‌ کورد کوردستان عراق داستانی دارد به اسم لوزان. لوزان دختری است که بختیار، شخصیت داستان با او همخوابه می‌شود. اما به دلیل تداعی اسمی «لوزان» با شهر « لوزان» سوییس، هربار همخوابگی بختیار با لوزان مصادف بود با تجربه‌ شیزوفرنیک شقه شدگی بختیار به قسمت‌های متفاوت بدن و هویتش. بیست و چهارم جولای سال ۱۹۲۳، طرف‌های پیروز در جنگ جهانی اول و نمایندگان چندین کشور دیگر در شهر لوزان سویس طی نشستی، پیمانی را امضا کردند که ‌بعدها به ‌پیمان لوزان معروف شد. طبق این پیمان، کردستان به چهار بخش، در میان کشورهای ایران، ترکیه‌، عراق و سوریه‌ تقسیم شد.
همین است که جنگ با تجاوز همخوانی ویژه‌ای دارد. فارغ از جنگ‌های دفاع مشروع یا قیام مسلحانه، جنگ‌های اشغال‌گرانه و تجاوز شکل همسانی دارند. جنگ شکل سازمان یافته‌ خشونت و اشغال جمعی دیگری است و تجاوز حمله به قبیله‌ تنهایی آدمی است.
-----
۱- رجوع شود به ؛ دریفــوس، هیوبرت؛ رابینو، پل، میشــل فوکو- فراســوی ســاختارگرایی و هرمونیتیک، برگردان: حسین بشیریه، تهران: نی، چاپ دوم، 1379.
۲- خشونت جنسی به مثابه سلاح، زهرا ابطحی  ،تارنمای «انسان شناسی و فرهگ » http://anthropology.ir/article/7712
۳- همان
۴-رجوع شود به مبانی روان کاوی فروید - لکان ، کرامت موللی، نشر نی، ۱۳۸۳ تهران
» ادامه مطلب

۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

تنها خاصیت توافق هسته‌ای


توافق هسته‌ای برای من و از دیدگاه من نه تنها احتمالا منجر به باز شدن فضای سیاسی داخلی نمی‌شود، بلکه تجربه نشان داده است معمولا هر وقت جمهوری اسلامی با غرب در تعامل بوده است. سرکوب داخلی، ترورهای بین‌المللی، سانسور تحدید فضای اجتماعی و تهدید فضای فرهنگی را به دنبال داشته است.


توافق هسته‌ای نه تنها برای من و فکر کنم برای کمترین آدم عاقلی حاوی آزادی‌های بیشتر برای زنان، آزادی‌ها مذهبی، همجنس‌گرایان، ملیت‌ها و قومیت‌ها نخواهد بود. نه تنها فشار بر زندانیان سیاسی و عقیدتی را کم نخواهد کرد. بلکه حتا ربطی هم به دروغی به نام «‌دارو» ندارد چون اساسا دارو هرگز ربطی به تحریم‌ها علیه ایران نه تنها نداشت بلکه تنها موردی بود که غرب بیشترین همکاری را می‌کرد. بلکه این خود جمهوری اسلامی بود که با اختصاص ندادن ارز به دارو و به قول وزیر برکنار شده‌ی بهداشت دولت احمدی نژاد، اختصاص دادن ارز برای وارد کردن «بیل» به جای دارو، این فشار را به مردم وارد می‌کرد که عده‌ای آگاه و ناآگاه در تلاشی انسان دوستانه فشار افکار عمومی را بر غرب بیشتر کنند .
اگر هم عده‌ای به دنبال ربط دادن این مسئله به تحریم‌ها هستند رسما شبیه این است که سلطنت طلب ها الان توافق هسته‌ای را به «دوران پهلوی» ربط بدهند و بگویند اساسا اگر دولت وی دنبال انرژی اتمی نبود امروزی توافقی هم در کار نبود.
توافق هسته‌ای برای من به جز از کمی احتمالا بهبود وضعیت اقتصادی، تنها یک خاصیت دارد و آن این است که از «جنگی» جلوگیری می‌کند که از دید من هیچکدام از طرفین احتمالی درگیر این جنگ یعنی نه آمریکا و غرب و نه ایران مشروعیت چنین جنگی را نداشتند.
اگر این توافق صورت نمی‌گرفت. احتمالا جنگی در می‌گرفت که یک طرفش آمریکا و متحدان اروپایی‌اش در نقش « مبارزان صلح و آشتی» می‌جنگیدند و در طرف دیگراش حکومت جمهوری اسلامی در نقش « وطن‌پرست» و دفاع از وطن و مردم و احتمالا «ایرانیت» و «اسلامیت» و نهایتا و بدون شک آرمان‌های امام و انقلاب خود را قرار می‌داد و در گفتمان شهادت‌طلبانه‌ی مظلومانه، به برافراشتن پرچم پان شیعیسم منطقه و تشدید حس ناسیونالیستی و گفتمان ملیتاریستی در ایران و منطقه و سرکوب احتمالی دوباره‌ی ملیت‌های ایرانی شبیه کوردها و سنی ها و تورکمن‌ها و .. و سو استفاده از کودکان و زنان و ....منجر می‌شد و بدون شک وضعیت از همینی که هست بدتر و بدتر می‌شد .

برای من این توافق عاملی است که از این مشروعیت جعلی، برای هر دو طرف جلوگیری کرد. زیرا از دید من نه آمریکا و متحدان اروپایی‌اش مبارزان صلح و آشتی در دنیا هستند و نه حکومت جمهوری اسلامی مشرعیت این را دارد که نماینده‌ی جعلی دفاع از وطن و حس ناسیونالیستی جعلی‌تر و برساخته‌تری باشد . من از جنگ بدم می‌آید ولی اگر جنگی هم دربگیرد آمریکایی بودن یک طرف آن برایم کمترین مشروعیت ممکن را دارد.
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

درست در اواسط هیچ‌وقت

درست در اواسط هیچ‌وقت 
پاره‌های  ذهن جنگ زده‌ی کودکی

این مطلب ابتدا در «راه دیگر» منتشر شده است.



کودکان از جنگ نمی‌ترسند. این حقیقت تلخ و ویران کننده‌ای است. وقتی از جنگ می‌نویسم. وقتی قرار است از تجربه‌ی جنگ بنویسم آن هم در کودکی درست عین همان کودکی که از جنگ نمی‌ترسد و به دلیل این عدم فهم ترس از جنگ، مورد عتاب قرار می‌گیرد هنوز مورد عتاب قرار می‌گیرم که این‌هایی که می‌نویسی توهمات توست. کودک اساسا جزو موجوداتی است که خارج از موجودیت و هویت انسان مدرن و حتا سنتی است. نه شاهد است و نه عاقل است و نه …. و هرچه هم بگوید چیزی شبیه قصه‌های یا شعرهایی که در مهد کودک یادگرفته و حف‍ظ کرده است، به  نظر می‌آید و نهایتا برایش دستی می‌زنند و یا در آغوشش می‌گیرند و بعد بر می‌گردند به دنیای بزرگسالی‌شان. 

هجرت کودکانه در تاریخ هجری 

درست در اواسط هیچ وقت! تصویر درست و درمانی یادم نیست. هنوز هم نمی‌دانم سال هزار و سیصد و چند هجری بوده… اصلا چرا این تاریخی که من در آن به دنیا آمده‌ام، هجری بوده که همان کودکی‌ام آغازش همراه باشد با « هجرت».

اولین تصویر همیشه ماندگار من همان هجرت شبانه بود. از حاشیه‌ی رودخانه‌ی سقز تا روستای « تاوه قران». دقیقا نمی‌دانم سال و هزارو سیصد و چند بوده است. تاریخ نگاران می‌گویند سال ۱۳۵۸ بوده و من تنها آن قسمتش یادم هست که از حاشیه رودخانه که کانال‌هایی هم برای آبیاری باغچه‌های کشاورزی که کنار رودخانه آن موقع‌ها هنوز به پا بود  و ما از درون آن کانال‌ها می‌رفتیم.  زیباترین تصویر اما تصویر قرمز وباریک گلوله‌هایی بود که از فراز سر ما از کانال می‌گذشت و من که کودکی بودم سرم را بلند می‌کردم تا یا گلوله‌های قرمز آتشین زیبا را بگیرم یا بهتر ببینم و بدون شک با ضربه‌های دست برادر بزرگترم، بر سرم مواجه می‌شدم که «سرت رو بدزد بچه گلوله است گلوله». 

 تصویر طولانی آن کانال و آن خم شدن همگانی، که بزگترها نیز از بس خم شده بودند هم قد ما می‌شدند، را خیلی یادم نیست. اما می‌دانم از یک جایی به بعد دیگر شهر نبود. کانال نبود. رودخانه نبود و دشت بود و کوه بود. بعدش هم یادم نیست. صبحش یادم است که در مدرسه‌ای در روستای «تاوه قران» بیدار شدیم.  شب هم یادم بود « ماموستا ملا کامیل نقشبندی» و تعدادی دیگر از اعضای خانواده‌ی آنان هم بودند. حتا تصویر خم شدن‌های ایشان را در شب گذشته و هنگام عبور از کانال،  با آن سن و سال بالایشان هم یادم هست و یادم هست که کمرشان درد می‌کرد.  بیدار که شدیم. مدرسه‌ای بود که توی هر کلاسش کلی خانواده شب باهم خوابیده بودند. تصویر‌هایی به یاد ندارم جز چند دست کاسه بشقاب درهم و برهم. تکه‌هایی فرش که همه‌ی سطح آن‌جا را قطعا نپوشانده بود، پتوهایی کثیف و حتا بسیار کمتر از تعداد آدم‌ها . 

تصویر دوم آن هجرت زمانی است که نمی‌دانم چقدر از راه را دوباره پیاده رفته بودیم. اما در مسیر سوار تراکتوری شده بودیم که روی گلگیر‌هایش نرده‌هایی ساخته بودند که بتوان روی آن نشست و دست به آن میله‌های گرفت ودر تکان‌های وحشتناک تراکتور نیفتاد. از جاده‌های خاکی روستایی تا جایی که در یک سه راهی – که به سه راهی « َقیلسون»(Qailasoun) معروف است – رسیدیم. قیلسون روستایی است که سر راه سقز سنندج قرار دارد. روستای تاوه قران اما تقریبا می‌توان گفت به سمت « بوکان» بوده است. یعنی ما شبانه به آن سوی شهر رفته‌ایم. بعد دوباره از آن پشت به این سوی شهر آمده‌ایم که پشت جاده‌ی سنندج بیرون بیاییم چرا که تمام ورودی ها پر از نیروهای دولتی بود و قطعا اگر از مسیری می‌رفتیم که «آن‌ها» بودند مورد تیراندازی قرار می‌گرفتیم. 

تصویر آن سه راهی را برای آن به یاد دارم که همان طور که  در یادداشت « در باب برادر» نوشته‌ام . در همان سه راهی بود که نمی‌دانم چگونه و از کجا خبر رسید که « برادرم» را کشته اند. «آن‌ها» شهید‌ش کرده بودند؛ همان‌ها که ما اجبارا باید« برادر» صدایشان می‌کردیم.  این را یکی از برادران همسر برادرم گفت. گفتم چرا «کتان»  گریه می‌کند. گفتند داداش را « برادرها» کشتند. 

تصویر نهایی که یادم است وقتی بود که انگار ما به روستای اجدادی‌مان رسیده بودیم و وقتی « داده کتان» پیاده می‌شد دست‌هایش مشت شده بود روی میله‌های همان تراکتور.  داده کتان اساسا توان حرکت نداشت. وقتی هسمرش را (برادرم) کشته بودند در حالی که بچه‌ی ۸ ماهه اش را حامله بود. آخرین تصویر این هجرت اما زمانی است که  بچه‌اش به دنیا آمد و ما بچه‌ها بر پشت بام‌ها و ایوان ها بازی می‌کردیم ما را که راه نمی‌دادند برای بچه به دنیا آمدن؛ انگار سهم ما فقط دیدن مرگ بود.  اما وظیفه جیغ زدن و خبر دادن به همه انگار بر گرده‌ی حنجره‌های کودکانه‌ی زخمی ما بود… حنجره‌هایی که بعدها فهمیدیم که باید همیشه زخم آن خنجر‌هار ا بغض کنیم که در کودکی نفهمیدیم کشته شدن و شهید کردن برادر یعنی چه… درکی از آن نداشتم درکی از برادری  که تنها هنگام  بیماری و مرگ مادرم تصویرهایی از وی را با لباس نظامی به یاد دارم.. و البته یک سیلی محکم …مال زمانی که فکر کنم به خواهرم در بچگی فحش داده بودم یا یک چیز بی ادبانه ای گفته بودم. داده کتان  دست‌هایش باز نشد وقتی از تراکتور پیاده شد. 

 تصویر دیگر هجرت یک بعد از ظهر بود. باز هم نه شروع‌اش یادم هست نه دلیل‌اش. البته دلیل‌اش روشن است: حتما باز هم «آن‌ها» آمده بودند. من و دو خواهرم و دایی‌ام  باید پیاده می‌رفتیم تا روستای « آلتون». این فکر کنم دومین یا سومین آوارگی پیاده بود. این‌جا بود که متوجه درد در ناحیه‌ی انتهای ران‌هایم و پایین شکم‌ام شدم. ناله‌های من برای این‌که من بیش از این نمی‌توانم ادامه بدهم، از دید دایی‌ام، بیشتر بهانه‌ی من بود که خواهر بزرگم بغلم کند. هرچه گریه می‌کردم گوش ندادند. احساس می‌کردم یک جایی از انتهای شکم و ابتدای ران‌هایم پاره شده یا دارد پاره می شود یا انگار پیچ خورده. وقتی دیگر ناله هایم به گریه تبدیل شد، دایی‌ام یکی خواباند توی گوشم و گفت مادرت مرده و تو باید مرد باشی. خواهرت مادرت نیست که همه‌اش بغل‌ات کند. گریه‌هایم را فرو خورده بودم و لنگ لنگان و دیر دیر سرم تو یقه‌ام فرو برده بودم و راه را ادامه می‌دادم. بعدها معلوم شده بود به بیماری « فتق» دچار شده‌ام. 

ستون آمد…. (ئامه شە ڵە) 

مجموعه‌ی بسیار زیادی از ماشین‌آلات جنگی و غیر جنگی؛ یعنی غیر جنگی‌اش هم خب یک سری اسلحه‌ها رویش سوار شده بود. مثل کاتویشا، مثل دوشکا، من بچه که بودم  به دوشکا می‌گفتم «ژ۳ دراز ماشینی‌ها» و چیزهای دیگری که نمی‌دانستیم چه هستند: توپ  و ماشین‌های دیگر. نمی‌دانم تانک هم بود یا نه، اما گمان می‌کنم آن ماشین‌های گنده‌ای که این طرف و آن طرف پل سقز بود و پل را با آهن هایی که به نرده‌های پل جوشکاری کرده بودند بسته بودند، تانک بود. شاید هم نبود. اما این مجموعه ماشین‌ها را می‌گفتند « ستون». وقتی گفته می‌شد « ستون آمد»، یعنی این که جنگ آغاز شده یا دوباره آغاز شد و یا ستون برگشت فرقی نداشت آمدن یا برگشتن ستون همراه بود با سیل عظیم تیراندازی بی امان که کودکانه بازی و وسایل بسیار اندک بازی که شاید چیزهایی شبیه تایر غیر قابل استفاده ماشین  و یا توپ و  .. یا اندک تاب و الاکلنگی که برخی هایش هم دست ساز بود و یا طناب آویزان شده بود و یا تنه‌ی درختی بریده شده که الاکلنگ شده بود: ستون آمد یعنی فرمانی برای فرار ما به خانه. 

تقریبا عین این فیلم‌های سینمایی همه جا پر می‌شد. خیابان از ماشین‌ها و آسمان کوچه‌ها از گلوله و فضا از صدای شلیک جیغ‌های در حال فرار  و … 

کودکی بودم . « آمه» یک واژه‌ای است مثل « بی بی» مثل «‌عزیز» بچه‌های پسر عمو فاضل به همسر دوم پدرشان می‌گفتند «آمه» ما هم او را آمه صدا می‌زدیم. آمه خیلی مرا دوست داشت و بسیاری اوقات من بر ران‌هایش خوابم برده یا هروقتی گرسنه‌ام می‌شد و از در خانه‌شان رد می‌شدم حتما « کلوچه و ماست»، که خوراکی محبوب کودکی من بود، بهم می‌داد. درست نزدیکی‌های خانه‌ی آن‌ها بودم در باز بود  از پشت در صدا می‌زدم « آمه آمه… آمه… وا بزانم شەڵە »..(آه فکر کنم جنگ شروع شده). 

 « شَر» به کوردی  یعنی جنگ و من چون کودک بودم…« ر» را «ل» آن هم درشت تلفظ می‌کردم  که «آمه سراسیمه به کوچه آمد و دست مرا محکم کشید و در یک حرکت به داخل خانه برد و  گفت بیا تو فکر کنم  جنگ است دیگه چیه….. همه رو دارند می کشند و تو  تازه می‌گی شر است؟»… جنگ شر بود …. ستون که می آمد چه در روستا آواره بودیم چه در شهر بودیم، یا باید به فکر ترک شهر بودیم یا فوری در خانه‌ها و زیر زمین‌ها پناه می‌گرفتیم. به ویژه زیر زمین خانه‌ی دایی که خیلی بزرگ و امن بود و البته دایی‌ام به شدت می ترسید و دختر دایی‌ام که همسن  من بود از این موضوع  خیلی ناراحت بود توی همان زیر زمین زیر پله‌ها، به من می‌گفت « آقام» از من هم که فقط از چاقو بزرگه‌ی آقا بزرگ می‌ترسم، بیشتر می‌ترسد. پدربزرگ مادریم یک چاقوی قدیمی سه الماس داشت که آن‌قدر تیز بود  خیلی وقت‌ها ناخن‌اش را با آن می‌گرفت و این صحنه همیشه برای دختر دایی‌ام ترسناک بود و شاید بزرگترین ترس زندگی‌اش از چاقوی آقا بزرگ بود.

ستون که می‌آمد فرقی نمی‌کرد کجا بودیم مهم این بود خیابان‌ها با آن ماشین‌های مسلح و لبریز از آدم‌های مسلح با لباس‌های سبز و خاکی و ریش‌های سیاه فتح می‌شد  و ما باید به زور بزرگترهایمان حتما می‌ترسیدیم. به آن‌ها می‌گفتند « پاسدار» ما تا سال‌های سال به هر کس که لباس نظامی داشت و آدم‌ها را می‌کشت حتا در فیلم‌های خارجی  نیز می‌گفتیم « پاسدار»؛ ستون که می آمد «شَر» بود.  

کودکی‌های جنازه دیده و عروسی‌های سیاه پوش 

تصویر دیگری هست. نمی‌دانم مال همان شب‌هایی است که آواره شدیم. یا یکی دیگر از شب‌ها بوده. نمی‌دانم جمعی رفته بودیم یا خودم زده بودم برای فضولی به سمت حاشیه‌ی رودخانه که آن‌جنازه‌هایی که توسط پاسدارها کشته شده بودند و بیل در گلوی‌شان فرو رفته بو را دیدم. یادم نیست چرا بقیه‌اش یادم نیست. اینکه ترسیده‌ام و فرار کرده‌ام احتمال‌اش کم است متاسفانه من چیزی به نام ترس را نمی‌شناختم. نمی‌دانم در همان کوچ‌های شبانه‌ی دسته جمعی بوده و به احتمال فراوان به محض دیدن چنین تصویرهایی ما کودکان را از صحنه دور می‌کرده‌اند. نمی‌دانم اما جنازه سهم عجیب و زیاد و اما مبهم به یادمانده‌ای در آن تصاویر دارد. 

اما فقط قصه‌ی جنازه نبود. قصه‌ی عروسی‌هایی که با لباس سیاه برگزار می‌شد هم بود. آن‌زمان که این حملات مداوم و کشت و کشتار به اضافه‌ی اعدام‌های دسته جمعی انجام می‌گرفت. اعدام‌هایی که در خبر ساده‌ای رد و بدل شد که پسر فلانی اعدام شد. «فلان دو برادر فلان دو پسر عمو کاک عثمان، کام علی.. داده فریشته  … داده شهین …  کاک ممی» … انواع و اقسام کاکه ها و داده ها بود( کاکه لفظی است به معنای برادر بزرگ و برای احترام به مرد بزرگتر از خود نیز گفته می‌شود و داده هم یعنی خواهر بزرگ و به زنی که از آدم بزرگ‌تر است نیز گفته می‌شود)  که تنها خبر اعدام‌شان مثل اخبار هوا شناسی برای ما تکرار می‌شد. این کشته‌ها و این اعدام شده‌ها آن‌قدر بسیار بود که فرصت نمی‌شد منتظر بمانی عزای یک خانواده تمام شود تا عروسی برگزار شود. درست است احترام به  مرگ عزیز و آن هم به خون شهیدانی که از دست می‌دادیم بدون شک واجب بوده حتمی بوده لازم بوده، اما ظاهرا هیچ چیز بزرگ‌تر از خود زندگی نیست و زندگی می‌بایست جریان پیدا کند و از آن جریانات زندگی ازدواج و عروسی‌ها بود. بنابراین اگر قرار بود منتظر تمام شدن عزای یک خانواده بشوی تقریبا امکانش نبود چون تمام شدن عزای این یکی خانواده مصادف بود با شروع و یا نیمه‌های عزای آن یکی خانواده از این رو مردم عروسی‌هایشان را برگزار می‌کردند. اما کسی دیگر آن لباس‌های رنگارنگ کوردی را به تن نداشت. اکثر لباس‌ها پارچه‌های ساده‌ی سیاهی بود نهایتا با گل‌هایی کوچک و سپید. عروسی با لباس‌های سیاه تصاویری است که از یاد کودکی من نمی‌رود، نرفته است و به فهم نمی‌آید. 

پاره‌های کودکی… 

این‌ها و شاید خیلی  پاره‌های دیگر پاره پاره شدگی‌های ذهن کودکانه‌ی من است. من و بسیاری چون من که با گلوله‌های جنگی ، با توپ‌ها و بمب‌های عمل نکرده، با کلاشینکف و ژ۳ و … بازی کرده‌ایم. ما که در آن کودکی رویای بلند کردن یکی اسلحه را داشیتم تا مثل برادران بزرگ‌تر مان بتوانیم یکی از آن‌ها را برداریم و بجنگیم… عجب که جنگ، رویای کودکی‌مان را به جنگیدن تبدیل کرده بود. 

این‌ها پاره‌ پاره‌های ذهن کودکی است از جنگ. جنگی که تقریبا یک سال دیگر هم جنگ عراق با ایران هم به آن اضافه شد. آن موقع بزرگ‌تر شدیم و با جنگ بزرگتر شدیم. ۸ سال طول کشید و آن موقع آوارگی دو طرفه بود. ما از این سو زیر حمله‌ی نیروهای نظامی ایرانی بودیم از آن طرف زیر حمله‌ی نیروهای عراقی. شاید یگانگی این تجربه در همین باشد میانه‌ی جنگی دو طرفه: صدام از هوا می‌زد و خمینی از زمین. 

این وسط یک خاطره هم از صدام بگویم. خب برای ما فرقی نداشت هم تصاویر صدام را در مستراح می‌کشیدیم و هم تصاویر خمینی را. برای هردوی آن‌ها شعرهای کودکانه‌ی هجو آمیز هم ساخته بودیم. اما راستش را بگویم اولش برای صدام چیزی نمی‌ساختیم. آخر به طرز عجیبی اوایل جنگ با این که سقز بین شهر مریوان و بانه قرار دارد و مدام هواپیماهای جنگی صدام مریوان و بانه را بمباران می‌کرد اما سقز را اصلا نمی‌زد. شایعه‌های ابلهانه‌ای درست شده بود که یکی می‌گفت صدام مادرش اصالتا اهل سقز است، یکی می‌گفت همسرش‌اش سقزی است. اما چشم‌تان روز بد نبیند یک بار آمد و سقز را چنان بمباران کرد که تلافی همه چیز را در آورد. بعدها می‌گفتند: «صدام [...] به قبر مادر خودش» … از آن به بعد هم ما کودکان در شعرهای کودکانه‌مان ریاست مستراح را رسما به جناب صدام تفویض کردیم. 

 در گاوداری‌ها زندگی کردن.. سالی چند ماه به مدرسه رفتن… بازی همیشگی سنگر و پیش مرگه و پاسدار و بعثی  و از دست دادن مدام همه‌ی آن کسانی که  مهم نبود برادرمان بودند یا نبودند اما برادرمان بودند. از دست دادن دختران مبارز و شجاعی که مهم نبود خواهرمان بودند یا نبودند. اما داده شهین که یک ماشین اسباب بازی که شکل یک تاکسی بود برای من می‌خرید. 

این‌ها پاره‌هایی است از ذهن کودکانه.  از من خواسته شده بود چیزی بنویسم در باره‌ی تجربه‌ی کودکی‌ام در جنگ وقتی ازم خواسته شد فکر کردم ذهن‌ام سرشار از تصاویر است اما وقتی می‌خواهی به اختیار بنویسی چیزی یادت نیست، تنها وقتی به یاد می آید که در مورد چیز دیگری بنویسی. زمانی به خاطر می‌آید که بخواهی به هرچیزی غیر از جنگ فکر کنی. وقتی می‌خواهی آگاهانه بنویسی تبدیل می‌شوی به آدم بزرگ.  پاره‌های تصویری ذهن کودکی پاره‌های بی معنی است برای عقل بزرگسال. کسی این خاطرات را باور نمی‌کند . کودکان هیچ وقت در جنگ دیده نمی‌شوند. خوانده هم نمی‌شوند، شنیده هم نمی‌شوند. بدون شک متهمی همیشگی هستی که «برو بچه آخه  تو این‌ها رو از کجا یادته». متهم می‌شوی به این‌‌که حتما این‌ها را کسی تعریف کرده و تو یادت مانده است. بزرگ‌ترها شاید از شرم و شاید از ناتوانی خودشان در به خاطر سپردن هر آن‌چه بر ما در کودکی رفته است زیر بار خاطرات کودکی ما نمی‌روند. گاهی خودم برخی خاطرات را از زبان بزرگترهایم شنیده‌ام که شک ندارم او اصلا در آن زمان در آن‌جا حضور نداشت و اتفاقا این خاطره‌ی من است که به یاد او مانده است، اما آن‌ها بزگ‌ترند و حق با آن‌هاست: به قول رمان شازده کوچولو «چیکارشون می‌شه کرد آدم بزرگ هستند دیگر».  

اصلا همه‌ی این‌ها را دروغ گفته‌ام.. دروغ گفتم … شما باور نکنید. زیرا واقعیت این بود که ما از جنگ نمی ترسیدیم. ما با جنگ بازی می‌کردیم. هیچ وحشتی هم نداشتیم. این‌ها بزرگ‌سالی من است جای من تصمیم به وحشت، به رنج، به درد و به زخمی شدن خاطره‌ام می‌گیرد. این‌ها بزرگسالی من است که هیچ وقت نفهمیدیم ما که در مدرسه باید شعر « مافرزندان ایران هستیم» را حفظ می‌کردیم پس چرا هم ایران به ما حمله می‌کرد و هم عراق؟ پس ما اهل  کجا بودیم؟ پس چرا بزرگ که شدیم و تیتر روزنامه‌های آن زمان را دیدم نوشته بودند « کردستان فتح شد»؟ 

دروغ گفتم این‌ها بزرگسالی من بوده، این گونه بگویم بهتر است. دروغ می‌گویم. کودکان از جنگ نمی‌ترسند. کودکان با جنگ بازی می‌کنند اما بزرگ که شدند تمام عمر جنگ با بزرگسالی شان بازی می‌کند. برای همین است که درست در اواسط هیچ وقت، جنگ سراغ‌ همه‌ی کوکی و بزرگسالی‌ات می‌آید، عین یک لحظه‌ی عاشقانه‌ درست در اواسط هیچ وقت …
» ادامه مطلب