۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

لبخند بزن یحیی



من یحیی گل محمدی را دوست می‌دارم. نه !صبر کنید قضیه فوتبالی نیست. درست است که من اهل فوتبالم و اتفاقا در بین باشگاه‌های ایرانی طرفدار استقلال و در بین باشگاه‌های جهان طرفدار بارسلونا. اما علاقه‌ی من به یحیی گل محمدی بازیکن سابق و مربی حال حاضر باشگاه پرسپولیس هیچ ربطی به فوتبال ندارد. بلکه قضیه عاشقانه‌است. باز هم اشتباه نکنید. متاسفانه :) دوجنس‌گرا نیستم و علاقه‌ی عاشقانه‌ی من ربطی به روابط دو همجنس و اصلا ربطی خود یحیی ندارد. من عاشق زنی بوده و هستم که بی محاباترین رابطه‌ی عاشقانه‌ی جهانم بوده و هست. زنی که در گفت‌و گو‌هایش می‌گفت که یحیی را دوست دارد. نه خود یحیی گل‌محمدی را و به خاظر مسائل فوتبالی. بلکه یحیی گل‌مخمدی را از میان فوتبالیست‌ها دوست می‌داشت زیرا که شبیه مردی بود که زمانی آن مرد را دوست داشته است. چهره‌ی یحیی برای زنی که من دوستش داشتم یادآور مردی بوده که دوست‌اش داشته است. من از آن روز با این که تیپ و قیافه‌ و صورت یحیی جزو قیافه‌ها و صورت‌هایی نیست که برای من دوست داشتنی باشد اما یحیی را دوست می‌دارم. حالا که پرسپولیس با مربی‌گری او نتیجه می‌گیرد با این‌که تیم رقیب من است. اما دوست دارم . هربار یحی لبخند می‌زند پیش خودم فکر می‌کنم یعنی آن زن هم لبخند یحیی را می‌بیند و با دیدن لبخند یحیی، لبانش به شیرینی لبخند گشوده می‌شود تا خاطره‌ی معشوق‌اش برایش زنده شود.
من به خاطر لبخند تو می‌توانم تمام جهان را دوست داشته باشم . حتا اگر از خودت برای دوست‌داشتن‌ات تنها باشم.من یحیی گل محمدی‌را دوست دارم. لبخند بزن یحیی ! شاید میان آن همه لبخند آن زنی که من دوستش می‌دارم گاهی به اتفاق در برنامه‌ای تلویزونی در عکس روی جلد نشریه‌ای یا به هر دلیل دیگری.... لبخند تو را ببیند و لبخند بزند..لبخند بزن یحیی....
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

آن‌ها هیچ کس را دوست ندارند.


آن‌ها فاشیست نیستند. راسیست نیستند. هوموفوب نیستند. اسلام فوب نیستند.مرتجع نیستند. قوم‌گرا نیستند. توتالیتر نیستند.
بلکه
جمع زیادی از آن‌ها یا حداقل طرفداران آن‌هاو یا هم جبهه‌ای‌های آن‌ها از نوشته‌ها و یاداشت‌ها و استاتوس‌ها و کامنت‌هایی که ناظر به «حقوق مردم» باشد می‌رنجند. آن‌ها همان‌هایی هستد که علیه حقوق انسان‌ها بیانیه‌ی جمعی می دهند. علیه هم وطنان‌شان بیانیه جمعی می دهندو مردمان کشور رو گروه و گروه به جاسوسی و اجنبی پرستی و خیانت و ارتباط با بیگانگان و پول گرفتن از آمریکا و اسراییل و حتا صدام حسینی که در زمان‌های مورد اشاره‌ی آن‌ها وجود نداشته، بی اخلاقی، بی فضیلتی، بی‌بندو باری و..  متهم می‌کنند و گروه‌هایی را که از نظر فکری ممکن است چپ باشند رسما با آدرس و اشاره و ایما به حاکمیت نشان می دهند. در واقع بیشتر نقش‌شان اخبار 20 و 30 و ستون خوانندگان کیهان و کفن پوشان طرفدار ولایت است. و نرم افزار سرکوب و خفقان را برای سخت افزار سرکوب و خفقان یعنی جمهوری اسلامی آماده می‌کنند منتها فرق شان این است که «خارج» هستند و مدعی مخالفت با جمهوری اسلامی هستند...
 آن‌ها همان‌هایی هستند که فمینیست‌ها را عامل بی اخلاقی و رواج فساد قلمداد می‌کنند.همجنسگرایان را یک مشت کونی یا بچه کونی خطاب می‌کنند( آن‌قدر تفکرشان مردمحور است که حتا در فحش‌هایشان زنان را در نظر نمی‌گیرند و البته نمی‌دانم از دید آن‌ها همجنس‌گرایان زن هم یک مشت کونی هستند یا نه). آن‌ها همان‌هایی هستند که  فعالیت‌های محیط زیستی(آتش سوزی‌ جنگل‌های مریوان و دریاچه‌ی ارومیه) به دنبال کشف تجزیه طلب هستند. آن‌ها که در ورزشگاه‌ها،  و مدیرت علی فتح‌الله زاده بر باشگاه استقلال و به علت تحصیل دکترا در باکو، در جست‌وجوی تجزیه طلبی ورزشی هستند در فیلم ساختن بهمن قبادی و... دنبال کشف تجزیه طلبی سینمایی هستند.

اما آن‌ها وقتی که هم حزبی و هم گروهی‌شان به زندان بیافتد پاشنه‌ی  جد و آباد تمامی نهادهای حقوق بشری را در می‌آورند. آن‌ها اگر  اگر تنها یک بار خطاب یک کامنت تند از سوی کسی غیر خودشان قرار بگیرند فریاد وا آزادی سر می‌دهند. آن‌ها از عدم امکان سخنرانی اساتید‌شان در دانشگاه‌ها  کلاس‌های درس می‌نالند. آن‌ها برای حجاب و در واقع بی حجابی کمپین‌ها تشکیل می‌دهند. آن‌ها تمامی دادگاه‌های جمهوری اسلامی  و احکام صادره در آن‌را غیر قانونی غیر اخلاقی و نامشروع می‌دانند به جز احکامی که ربطی به گره و دسته‌ی آن‌ها ندارد.
آن‌ها اگر زن باشند از حقوق برابر و حتا پیشرو برتر زن و مرد حرف خواهند زد ولی اگر همین خانم زن یک همجنس‌گرا را ببیند رسما در وبلاگ و فیس‌بوکش آن‌ها را بیمار می‌داند. آن‌ها از حق آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری بسیار سخن‌ها می‌رانند و فرزندان دلبر شیرین سخن‌شان را به  مهمانی‌ها می‌برند  و ویدئوها از او منتشر می‌کنند که «پارسا جان یا کتایون جان» چه شیرین پارسی حرف می‌زند درحالی که در کشور دیگری بوده است. اما همین حق را برای مردمان دیگر در سرزمین خودشان قائل نیستند.
آن‌ها اگر مسلمان هستند از اسلامو فوبیا حرف می‌زنند و رویه‌ی حکومتی مذهبی را تا حدی و به لطایف الحیل، تببین و توجیه می‌کنند اما امکان حضور و وجود یک همجنس‌گرای مسلمان یا یک زن محجبه را که قصد آواز خواندن داشته باشد، را تقریبا چیزی در حد تجاوز به «مام میهن» یا « خانه‌ی پدری» می‌دانند. آن‌ها تمامی تلاش‌هایی را که در راستای  نساهل و رواداری مذهبی و در واقع غیر مذهبی‌ها با مذهبی‌ها باشد می‌ستایند، اما به لطف برخوردار از پشتوانه‌ی یک حکومت سی ساله‌ی مذهبی که خود وامدار اولین امپراطوری شیعی صفوی است، هرگز موظف به رواداری در مقابل غیر مسلمان نمی‌بییند و نخواهند دید. از سوی دیگر آن‌ها اگر سکولار باشند به آزادی تمام ادیان به جز اسلام! معتقدند و البته در پاریس  بر سر میزی که یک بهایی بر آن غذا می‌خورد نمی‌نشییند. آن‌ها یک سیلی اتفاقی را اگر نوش جان کرده باشند یه شرح شکنجه‌های آزادی تبدیل می‌کنند،  و  راه رفتن در حیاط دانشکده و یا دوست دختر داشتن خودشان در دانشگاه را مبارزه برای آزادی زنان و فعالیت جنبش دانشجویی قلمداد می‌کنند اما در ژنو  در مقر سازمان ملل فعالیت‌های جنبش زنان  را « سبزی پاک کردن» جلو خواهند داد.
 آن‌ها اگر گزارشگر حقوق بشر باشند اگر یک نقطه از فرمایشات و لاطائلات‌شان در گزارش احمد شهید نیامده باشد، جد و آباد احمد شهید را با فحش‌های جنسیتی و سکسی و حواله شده به اعضای موثت طائفه‌ی احتمالی‌اش را جلوی چشم‌اش می‌آورند. اما اگر احمد شهید از تبعیض قومیتی یا کشتار کولبران یا تبعیض علیه همجنس‌گرایان، چیزی در گزارش‌اش نوشته باشد، وی را متهم به طرفداری از تجزیه طلبان و بی اخلاقان  می‌کنند.
آن‌ها اگر عبدالکریم سروش و گنجی از سهم انسانی در نگارش قرآن، کتاب مقدس مسلمانان، بنویسد و در واقع اصل الهی بودن قوانین دین را تا حدبسیاری زیر سوال برده باشد، وی را متفکر واندیشمند و روشنفکر دینی خطاب می‌کنند. اما اگر آرش نراقی از سهم و حقوق همجنس‌گرایان در قرآن و یا «حق طلاق سیاسی ملت‌ها» چیزی بنویسد به یک باره به صفحه و اینباکس فیس‌بوکی ایشان حمله می‌برند و ایشان را به آتش بیار و ابزار دست!!! تجزیه طلبان و همجنس‌بازها متهم می‌کنند.
آن‌ها اگر فمینیست باشند و سکولار و یا لائیک باشند. از حق هر نوع توهینی برای هر خواننده‌ای به هر نوع احساساتی چه عقیدتی، چه مذهبی و چه قومی و ملیتی و نژادی و .. دفاع می‌کنند اما اگر چیزی در مورد زنان و یکی از ویژگی‌های جسمی زنان گفته باشد، »مرد» را «جانور» می‌نامند و تمامی آرا و اندیشه‌های قبلی‌شان را در مورد آن‌که به هنرمند باید آزادی کامل و مطلق داد فراموش می‌کنند.
آن‌ها اگر جپ باشند درست مثل ملی‌گراها از به کار بردن واژه‌ی ملت در مورد مردمانی که اراده‌ی همزیستی با یکدیگر و حس هم ملت پنداری به اثابت رسیده دارند، ابا می‌کنند و در بهترین حالت این ملت را از درجه‌ی قوم به «خلق» ارتقا می‌دهند. در جنبش‌های کارگری و مبارزه‌های ملت‌هایی همچون فلسظین با افتخار چفیه‌ی فلسطینی به گردن می‌اندازند و از آمریکای جنوبی تا اسپانیا بخشی ار جغرافیای بدون مرز و انترناسونال مبارزه شانن است و خود را بخشی از آن می‌دانند. اما در مورد ملت‌های درون جغرافیا و اتفاقا بر اساس تئوری های استعماری و اشغال‌گری تاریخی و دولت ملت مدرن در یک جغرافیا قرار گرفته را، درست  به مثابه و مشابه تئوری‌های«شرق شناسانه»، چنین فضاها و جغرافیا هایی را همچون سرزمین‌هایی بکر و آماده برای تولید و در دسترس قرار دادن مواد خام مبارزه می‌بییند تا آن‌ها به لطف برخورداری از  هویت برتر و البته قاعدتا دانش بیشتر! آن جغرافیا را به عنوان سرزمین محل شروع مبارزه در نظر بگیرند و آن‌ها این عقب افتاده‌های آماده برای شورش طبقاتی را آماده و سازماندهی نمایند.

این افراد خیلی وقت ها خودشان را مخاطب چنین یادداشت هایی می بییند آن ها که در بیانیه‌ها و سخنرانی‌های پیران موسفید و ریش سه تیغه و کراواتی شان می‌گویند " هم جنس بازها. فمینیست ها و تجزیه طلبان و چپ ها"
آن ها آموخته شدگان نظام یکسان‌ساز و یکسان‌نگر دیکتاتورهای شرقی کمپرادوری هستند که در عرصه داخلی توتالیتر و در عرصه ی خارجی سرباز فداکار  و مفتخر به هم پیمانی سرمایه داری و استعمار کن و نوین هستند.
از نظر آن ها هر کس که شبیه آن ها نیست. چه از نظر نژادی، چه از نظر زبانی، چه از نظر پوششی، چه از نظر جنسی، چه از نظر گرایش جنسی، چه از نظر ملیت  چه از نظر ایدئولوژی فکری و هر چیز دیگری  به نوعی در همیشه ی تاریخ فکری شان تخطئه می کنند. از نظر آن ها همه یا باید با حجاب یا بی حجاب. همه یا باید مسلمان یا آنتی آخوند و آنتی‌اسلام و ضد دین(البته جدای از ادیان یهودیت و مسیحیت) باشند. یا همه باید آزادی خواه به سبک فکری و مقداری که آن ها برایشان تعیین می‌کنند، باشند. یا همگی زبان استعمار(انگلیسی) و یا زبان استبداد( زبان شخصی خودشان) حرف بزنند. یا باید گرایش جنسی‌شان شبیه گرایش جنسی آن ها باشد. یا باید پوشش شان شبیه آن‌ها باشد یا..  این‌که اگر چنین نیستند بنابراین مریض هستند. بیمار هستند . اقلیت هستند،عقب‌مانده،دشمنان آزادی،خائن و در بهترین حالت دورافتاده و مرتجع هستند..یا به هر حال همچون دنیای مورد نقد فوکو، در جهان فکری آن‌ها،«دیگری‌هایشان» مجانینی  هستند که از جامعه ی انسانی باید دور داشته شوند . یا مواظب شان بود.
اآن‌ها این حق را برای خود قائل هستند که بر حقوق خود تصیم‌گیرنده باشند اما در مورد دیگران سعی دارند که یا مدیتریت‌شان کنند که کدام حقوق را داشته باشند و یا لااقل دلسوزانه به آن‌ها مدام یادآوری کنند که چه چیزی حق‌شان است. غافل از این‌که حقوق انسان همان حقوق سلب ناشدنی است که حق اوست نه حقوقی که «شما» برای‌شان در نظر می‌گیرید.
 در سابقه ی اکثر این افراد مبارزه یا ادعای مبارزه علیه دیکتاتوری و فاشیسم  راسیسم  سکسیم و ....مشاهده شده است.

آن‌ها تنها دنبال برابر شدن حقوق خودشان هستند نه برابرشدن انسان با انسان. آن‌ها  هیچ کس را دوست ندارند.

 حتا خودشان را.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

تور کردن دختران زیبا و پول‌دار و مبارزه‌ی طبقاتی سیاسی اصلاح طلبانه و انتخاباتی



نخست: یکی از کارهایت و برنامه‌هایت به عنوان مبارزه در گروه ما این است که دختران زیبا و پولدار رو باهاشون دوست می‌شوی.
یعنی دوست دخترهات باید زیبا و پولدار باشند و این گونه به واسطه‌ی خودت وارد گروه ما می‌شوند. این را همان کسی بهش گفته بود که تقریبا نقش فرماندهی و مدیریت گروه رو به عهده داشت.پرسیده بود. خوب مگر ما چپ نیستیم. مگر ما برای طبقات زیر دست جامعه مبارزه نمی‌کنیم. مگر ما نباید علیه بورژوازی و طبقه‌ی مسلط و حتا نگاه زیبایی شناسه‌ی اروتیسم مدار باشیم.گفته بود: ما باید این «دختران پولدار را تور کنیم و پول‌شان را یک جوری بالا بکشیم برای خرج کردن در راه مبارزه برای طبقه‌ی کارگر.»پرسیده بود خب به فرض پولدار بودن‌شان به این دلیل باید ملاک انتخاب باشد. اما دیگر زیبا بودن‌شان چه ربطی دارد. نوشته‌ بود با زیبا بودن ‌شون پسرها و مردهای بیشتری و حتا دخترهای زیبای دیگری با توجه به این‌که دختران زیبا جزو گروه ما هستند، جذب‌مان خواهند شد.. من خودم یکی از کارها و فعالیت‌هایم همین است و خواهد بود.دانشجوی دانشگاه تهران بود. به شدت چپ بود. یعنی خودش می‌گفت تامغز استخوان چپ است. دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی بود. اما معمولا پاتقش دانشکده‌ی علوم سیاسی و حقوق دانگاه تهران بود و دانشکده‌ی علوم اجتماعی علامه گاهی، بیش از این آدرس نمی‌دهم.چپ بود و یکی از دلایلش برای حضور در یان دانشکده‌ها به قول خودش یا شرط بندی سر تور کردن یا در هر صورت « تور کردن» دختران «زیبا» و «پولدار» بود.سال سال ۱۳۸۰ بود.دوم: گفت یکی از کارهای ما این است که دختران پولدار و پسران پولدار را با ماشین‌های مدل بالای‌شان در تهران بسیج کنیم و در ستادهای هاشمی رفسنجانی، عضو می‌کنیم و تنها ازشان می‌خواهیم که همان «جردن گردی» و «شهرک‌گردی» خودشان را انجام بدهند روی ماشین‌هایشان برچسپ « هاشمی ۲۰۰۵» (Hashemi 2005)، را نصب کنند . همچنین بزرگان سعی می‌کنند که اگر احیانا از سوی برخی نیروها برایشان مشکل پیش آمد پا در میانی کنند. این یکی یک بورژوای تمام معنا بود. به نوعی جزو فرزندان ارشد تکنوکرات‌های ته ریش دار مدیر کارخانجات حلقه‌های اقتصادی سیاسی نزدیک به هاشمی بود.سال سال ۱۳۸۴ بود.سوم: گفت جنبش در داخل کشور دارد صدایش می‌خوابد و بهترین فرصت است که ما صدای فضای خارج را بلند کنیم. چون دیگر صدایی در داخل نیست. که بخواهیم در تفسیر یا شنیدن اش اختلاف داشته باشیم. برای این‌کار بهترین راه این است که این دختر پسرهای خوشتیپ و خوش لباس، این‌هایی که در تمام این سال‌ها در خارج از کشور، اصلا سیاسی نبوده‌اند و اتفاقا اطلاعات سیاسی‌شان بسیار اندک است . آره همین دخترهایی که بی حجاب هستند، دیسکو می‌روند و مشروب می‌خورند. اما پولدارها و زیبا رو‌هاشون. زیرا اگر پولدار باشند دیگه نیازی ندارند کار کنند. هر وقت بخواهیم هستند. نیازی به رفع مشکلات بی پایان غربت نشینی ندارند. بعد هم منافع خانواده‌هایشان نیز در ایران ایجاب می‌کنند که در هر صورت فضا به نفع جمهوری اسلامی باشد. ما از ایران که بی خودی خارج نشده‌ایم باید فضای خارج از کشور را به دست بگیریم. اما برای این کار بیش از هر چیز نیاز داریم به حضور چند دختر زیبای پولدار.جنبش سبزی بود. مذهبی بود. اصللاح طلب بود. و خودش نه به دختر زیبا نگاه می‌کرد و نه عرق می‌خورد و نه اهل دیسکو بار و کافه بود. سال اواخر سال ۱۳۸۹ بود.چهارم : رژیم پهلوی وقتی می‌خواست پروزه‌ی مدرنیزاسیون‌ دولت ملت برساخته ی خودش را عملی کند. بدن زنان اولین و شاید بهترین نمایشگاه و تابلوی‌اش بود. و با سیاست کشف حجاب اجباری می خواست با نمایش زنان تصویری مدرن از جامعه‌ی ایرانی به جهان نشان دهد.پنجم: جمهوری اسلامی وقتی به قدرت رسید اولین برنامه و آخرین برنامه‌ای که تا به امروز به طور مستمر و همیشگی آن را دنبال کرده است و تغییری در آن حاصل نشده است. « حجاب اجباری» بر «بدن» زنان پوشاندن بود. زنان تابلوی نمایشی وتریبون فعالیت های سیاسی فرهنگی برای مردان هستند. برای مردان غیرتی و سنتی گرفته گرفته تا مردان روشنفکر....
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

غمگینی شجاعت و مسروری وقاحت./ در باب سوال خبرنگار زن از احمدی نژاد

احتمالا بارها و بارها برای ما پیش آمده است که در طول دوران ۸ ساله‌ی ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد( که هم‌چنان چهارسال دوم آن کودتایی و جعلی و غیرقانونی است)، که از خود بپرسیم واقعا یکی میان این همه خبرنگار و روزنامه نگار نیست خیلی آرام و درست و منطقی بلند شود و چهارتا سوال اساسی و درست و حسابی از واقعیات جامعه و سیاست و اقتصاد دولت از احمدی نژاد بپرسد. در این ویدئو خبرنگار زن خبرگزاری مهر(معصومه‌ی حاتم‌خانی) در بهترین فرصت ممکن  و در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی، آرام  وبی سر و صدا و بدون ژست‌های آن‌چنانی مجموعه‌ای از اصلی ترین سوال‌‌های ممکن را که به معنای واقعی از سوالات«مردم» بود ( پول نفت بر سر سفره و نزول ارزش پول ملی، قول ایجاد ۳ میلیون شغل و در عمل رشد بیکاری، شکست طرح یارانه‌ها، شعار مبارزه با فساد اقتصادی و رخ دادن بزرگترین فساد اقتصادی در دولت احمدی نژاد،تهدید قوه‌ی قضاییه از سوی احمدی نژاد مبنی بر خط قرمز بودن کابینه و اطرافیانش، رکورددار عدم انضباط مالی و تاخیر در ارائه‌ی بودجه،مشکلات اقتصادی ناشی از کاغذ‌پاره‌های تحریم، اقدامات احمدی نژاد در تفرقه افکنی میان قوا که از سوی رهبر هم غیراخلاقی و غیر شرعی و غیر اخلاقی قلمداد شده،  مشکل واقعی مردم معیشتی است و برگزاری جشن‌های چند میلیاردی در بندر عباس) پرسید. نتیجه اما چیزی نبود. جز چهره‌‌ی غمگین خانم خبرنگار وقتی با پاسخ‌های همیشگی محمود احمدی نژاد مواجه شد. نتیجه چیزی نبود جز غمگینی آن شجاعتی که احمدی نژاد با منت بزرگوار منشانه‌ای به خبرنگار می‌فهماند که خیلی کار بزرگی کرده‌ای که چنین سوالاتی از من پرسیده‌ای. نتیجه آن شجاعت غمگینی بود که در چهره‌ی زن خبرنگار هربار که دوربین بر می‌گشت به سمت صورت او و این برگشت برگشت غمگینانه‌ای شحاعتی است که حاصل انسان بودن و شریف بودن و شجاع بودن و متعهد و حرفه‌ای بودن این زن خبرنگار بود. دیروز که جمله نوشتم که؛ میان «رو» و «شخصیت» رابطه‌ی معکوسی است. هرچه بی شخصیت‌تر، پُر رو تر؛ در این ویدیو یک نمونه‌ی بارز از این جمله را برای هزارمین بار در گفت و گوهای احمدی‌نژاد دیدیم. نمونه‌ای که شجاعت و انسان بودن را به دلیل بی شخصیتی محمود احمدی نژاد و پر رویی وقیجانه‌ی وی می‌بینیم. می‌بینیم که انگار همه‌ی ما نه تنها از شجاعت خبرنگار مسرور نشدیم بلکه مثل چهره‌ی غمگین زن خبرنگار که انگار بغض تمامی جواب‌های آماده در ذهنش و بازی‌های حتا نازیرکانه‌ی احمدی نژاد در پاسخ‌ها را در دل فرو می‌خورد و شجاعانه باز بغضش را فرو می‌خورد. فرو خورد این بغض و آن قدرت عجیبی که در دل و دیده‌ی خبرنگار زن بود که چگونه مغلوب وقاحت احمدی‌نژاد شد. در پایان چنین گفت و گویی چیزی باقی نماند جز غمگینی شحاعت و مسروری وقاحت احمدی نژاد، که به درستی گفت که می‌خواست « گفت و گو شیرین باشد». درست گفت این اتفاق نه تنها گفت و گو را شیرین نکرد بلکه از هر گفت و گویی تلخ‌ترش کرد. اگر نبود چنین شجاعتی شاید هنوز این امید برای خود خبرنگار  و برای مردم  باقی بود که روزی کسی چنین شجاعتی داشته باشد که روزی چنین سوال‌هایی از ریس دولت کودتا پرسیده شود. اما پرسیده شد و کام انسانیت تلخ شد.

شاید برخی با توسل به برخی نظریات بخواهند محمود احمدی نژاد را به سیاست ورزی « ماکیاولیستی» منتسب کنند. اما از دید من سیاست احمدی نژاد بهره‌ای از ماکیاولیست هم نبرده است. سیاست احمدی نژاد تنها و تنها برگرفته از بی اخلاقی مفرطی است که جامعه‌ی ایرانی در طول ۳ دهه از انقلابی ابتر و به غارت رفته، جامعه‌ی پسا جنگی و جامعه‌ای پسا لبرالیستی رفسنجانیستی و جامعه‌ای پسا رفرمیستی دولتی، به جا مانده است. سه دهه تنها بی اخلاقی یکی از ارکان رشد یافته در این جامعه بود. وقاحتی که  به عنوان نمونه سید علی خامنه‌ای وقتی ار ترور میکونوس حرف می‌زد می گفت« یک قهوه‌خانه‌ای بوده چند نفر دعوا کرده‌اند و چندنفر هم کشته شده‌اند حالا می‌خواند اسم قهوه‌خانه را مشهور کنند». وقاحتی که وقتی اصلاح طلبان حکومتی در مقابل پرسش دهه‌ی شصت  و از لشکر کشی به کوردستان و امثالهم،قرار می‌گیرند عین احمدی‌نژاد، پرسش را بر می‌گردانند  که آیا آن‌ها که اعدام شدند واقعا بی گناه بودند. می پرسند نقش آن‌ها در کشتار خودشان چه بود. و از گناهکاری مردمانی می‌پرسند که نقش آن ها را نباید نادیده بگیریم. وقاحتی که نشانه‌ی نمادین دولتمردان جمهوری اسلامی در تمامی ادوار آن بوده است. تنها کمی در تندی و تیزی و ملامیت و آراسته و غیر آراسته بودن وقاحت تفاوت داشته است.آن‌چه هویداست و آن‌چه احمدی نژاد انگار آن را دریافته است این است در چنین جامعه‌ای که وقاحت پر رویی روز به روز رشد می‌یابد. هر آن‌که پر رو تر و وقیح تر محبوب‌تر و مردمی تر. برای همین است که جملات و رفتارهای احمدی نژاد در طول دوران ریاست جمهوری‌اش بسیار محبوبتر و مردمی تر و پر استقبال تر رو به رو شده است. تا اصطلاحات رییس جمهور نجیبی و فهیم فرهیحته و مودبی همچون سید محمد خاتمی. هنوز هیچ کدام از گفته‌های خاتمی به اندازه‌ی تک جمله‌های احمدی نژاد هم‌چون « آب را بریز...» ، «ممه و لولو»،«قمار باز نگوید به ...»میان مردم داخل و خارج ایران بسط گسترش و حتا دهان به دهان نگشت.

وقاحت احمدی نژاد که روز ۲۲ بهمن روی پرچم آمریکا راه می‌روند و در مسابقات جام جهانی کشتی به اندازه‌ی مسابقه‌ی طناب کشی به همدیگر زور و تنه می‌زنند تا زیر پرچم آمریکا جای بگیرند. وقاحتی که ترانه خوان خارج از کشوریش عدم ارگاسم روحی و جنسی‌اش را از تمام ناکامی‌های فردی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را به « تو هم که هروقت مارو می‌بینی پریودی» نسبت می‌دهد. .وقاحتی که ۳۵۰ «دکتر» رسا و کتبا بیانیه می‌دهند و علیه حقوق اساسی نزدیک به ۵۰ درصد به ادعای خودشان « هم وطنان‌شان» بیانیه می‌دهند و با وقاحت تمام نظام فدرالی را « ارتجاعی» و وابسته به گذشته می‌دانند  انگار که امپراطوری روم باستان و مصر نظام فدرالی را ابداع کرده‌اند. وقاحتی که در روز زبان مادری برخی  لیبرال‌ها و مثلا ملی گراها از توطئه‌ی خارجی‌ها برای تجزیه‌دولت می‌نویسند. یا قبل‌تراز آن‌ها در ایران ملی گرایان‌اش رسما بیانیه می‌دهند برای عدم به کارگیری زبان‌ها غیر فارسی در تلویزیون‌ها جمهوری اسلامی. وقاحتی که روشنفکران و تحصیل کرده‌های جامعه حقوق زنان را مفسده‌ی جامعه و مغایر با ارزش‌های متعالی انسانی قلمداد می‌کنند و از جمهوری اسلامی بیشتر مردم را از « فمینیسم» می‌ترسانند. وقاحتی که مثلا اپوزیسیون و مثلا فعال سیاسی خارج و داخل کشوری‌اش رسمی و کتبی و سمعی و بصری از « جنگ» و «تحریم» و حتا عدم دسترسی به دارو برای مردم بیمار  داخل کشورنیز دفاع می‌کنند. وقاحتی که پایانی ندارد و احمدی‌نژاد سیاست‌ورز واقعی این وقاحت بازار است و شجاعان واقعی جامعه تنها و غمگین هستند. بخشی از اندوه و یاس فراگیر اجتماعی که این جامعه را فرا گرفته تنها نتیجه‌ی چنین وقاحت فراگیری است که راستش احمدی‌نژاد فرقش این است که تابلو و نماد دم دست و تصویر و تلویزیونی  آن است.

واقعیت این است که « احمدی‌نزاد تنها نیست»
-----
لینک ویدیو :چالشی ترین سوال مصاحبه‌ی تلویزیونی احمدی نژاد
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

خارج نشین شدن


حالا دیگر ناخودآگاه زباله‌ها را در کیسه‌های جداگانه می‌گذارم. زباله‌های کاغذی‌، زباله‌های پلاستیکی و نهایتا زباله‌های قابل بازیافت. چند وقت پیش در یکی دو تا از سایت‌های شبیه آمازون و دیگر سایت‌هایی که امکان خرید اینترنتی هست عضو شدم. حالا دیگر برای سفرم از قبل برنامه می‌ریزم و پروازهای ارزان قیمت را همیشه رصد می‌کنم.حالا دیگر مسابقات فوتبال را از لب تاپ ۱۳ اینچیم و در کادری حدود سه پنجم این ۱۳ اینچ می‌بینم. حالا دیگر با اسکایپ و تلفن ارزان قیمت ماهی یا دو ماه یک بار با خانواده‌ام تلفنی حرف می‌زنم. حالا دیگر تاریخ‌ها تماما به تقویم گریگوری تبدیل شده است. حالا دیگر هر روز دمای هوای امروز و روزهای آینده را حتا در ساعات مختلفش کنترل می‌کنم و نسبت به وضعیت آب و هوا لباس انتخاب می‌کنم. حالا دیگر برای آگاه شدن از وضعیت داخل کشور به دیدن گاهی به گاهی فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی و نیز فیلم‌های اجتماعی ساخته شده در داخل و خواندن وبلاگ‌ها می‌پردازم. حالا دیگر روزنامه‌های مورد علاقه‌ام را از روی سایت‌شان می‌خوانم. حالا دیگر سعی می‌کنم پیشرو در نوشتن یک تحلیل که به مسائل داخل ربط دارد نباشم اول نوشته‌های دیگرانی را که در داخل هستند مرور کنم. با افرادی در داخل حرف بزنم و بعد سعی کنم به نتیجه‌ای برسم. حالا دیگر بعد از هر از چند ماهی معنی برخی اصطلاخات گفت و گوی روزمره را می‌فهمم. زیرا آن اصطلاحات در داخل زبان داخل تولید می‌شود. مثل « کز بووی» کوردی و «خخخخخخ» نوشتن‌ها در کامنت‌ها و گفت و گو ها...حالا دیگر گاهی به املای برخی کلمات شک می‌کنم.حالا دیگر در تقویم دنبال تعطیلات جشن‌ها و مراسم‌های این‌ها می‌گردم حالا دیگر عید نوروز برای من معنای اش «ماه مارس» است. حالا دیگر من متولد فبریه هستم نه بهمن ماه. حالا دیگر آب گازدار می‌نوشم. حالا دیگر غذا را با کارد و چنگال می‌خورم. حالا دیگر نان مورد علاقه ام از لواش به نان تُست تبدیل شده است حالا دیگر روی درب منزلم اسم خودم را می‌نویسم. حالا دیگر وقتی کسی تماس می‌گیرد ابتدا اسم خودم را می‌گویم. 

حالا دیگر تنها و تنها وطنی که دارم «تن» خودم است. 
حالا دیگر معجزه برای من «آغوشی است که عصر یک شنبه» نداشته باشد.
حالا دیگر خارج نشین شدم.
» ادامه مطلب