۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

بابام....حضرت بابام....


چند روز است این عکس را پیدا کرده‌ام.عکس من و بابام در حیاط موزه‌ی ملی ایران باید باشد یا موزه‌ی آبگینه دقیقا یادم نیست کدام‌شان بود چون آن روز هر دو موزه را رفتیم.این عکس را لای البوم کوچکی از عکس‌هایم که با خودم آورده بودم. و در طول تمام این دوران آوارگی پیشم بوده است، پیدا کردم.


از وقتی که عکس را دیده ام- عکس مربوط به سال‌هایی از زندگی است که مجوعه اتفاقاتی در آن رخ داده است ـ که از آن روز مدام تکرار عجیبی می‌شوند. از جمله این‌که چند روز پیش مطلبی نوشتم و در آن از گفته‌ی دوستی یاد‌کردم و حتا نامش را در داستان هم نوشته بودم. به طرز غریبی بعد آن همه سال، آن دوست همان چند روز از طریق دوست مشترک دیگری ایمیل من را پیدا کرده بود و به من نامه نوشته بود. قضیه فقط این نبود زیر یک ویدیی منتشر شده از دوستی دیگر کامنت‌هایی رد و بدل شد که نهایتا منجر شد به این جمله «نوشتنی نیست شاید بتوانم بگویم» و این دقیقا شبیه جمله‌ای بود که ۱۴ سال پیش به کسی دیگر گفته بودم البته آن موقع چون گفت و گو شفاهی بود گفته بودم« گفتنی نیست شاید بتوانم بنویسم» که مان جمله که در میانه بحثی بود در باب عرفان و مدرنیته نهایتا در ماه‌هایی بعد سر از دادگاه انقلاب و شعبه‌ی سوم و قاضی مقدس معروف در آورد.
. یک روز بعد باز در گفت‌و گویی نوشتاری دوستی دیگر ازم پرسید تو ندیده چگونه مشخصات آن فرد را توصیف کردی ؟ ناگهان نوشتم « از طریق صدا و من از طریق صدا می‌توانم حتا مشخصات ظاهری طرف را هم بگویم». باز از ادامه‌ی کامنت خود داری کردم و ترسیدم. در جواب نامه‌ی آن دوست مشترک هم ناخودآگاه نوشته بودم چندان خوبم که در طول عمرم چنین سرخوشی و شادی را در خودم سراغ نداشته‌ام مگر سال‌های منتهی به پیر شدنم. 

این عکس دقیقا متعلق به انتهای سال‌هایی است که احتمالا من کاملا پیر شدم. من یک دوره‌ی کودکی داشته‌ام تا دوم راهنمایی و بعد از آن دوران پیریم آغاز شد. این دوران پیری چیزی حدود۱۰ سال طول کشید و بعد از آن من کاملا پیر شدم. پیر شدن نه امری جسمانی است نه امری مربوط به دل و ن امری مربوط به روح. پیر شدن یک فرآیند است که تنها کسانی که پیر می‌شوند آن را می‌فهمند. برای همین من خیلی زود پدرم را فهمیدم. عمویم را که گرچه نزدیک ۱۰ سال از پدرم کوچک‌تر است، اما فرآیند پیر شدن‌اش در یکی دوسال اتفاق افتاد و می‌توان گفت تقریبا ۱۰ سال پیش از پدرم موهای سرش و ریش‌هایش سفید شد. همان یکی دو سالی که انقلاب شد، مادر من مُرد، جنگ ایران و عراق بود و جمهوری اسلامی ایران هم به کوردستا جمله کرده بود و ما از هر دو طرف آواره می‌شدیم و بردارم را کشتند و پسر عمویم را اعدام کردند و ......
پیر شدن یک فرآیند است که در آن مجوعه اتفاقاتی رخ خواهد داد که آن مجموعه اتفاقات تنها در مسیر پیر شدن آدم است. نه این‌که آن اتفاقات آدمی را پیر کند. تمام آن‌چه به عنوان فهم عمومی و یا تجربه‌ی کامل برای انسان روی می‌دهد در آن فرآیند است و بعد از آن تنها آن مجموعه فربه‌تر خواهد شد. همان چیزی که باعث می‌شود. یک انسان پیر فهمیده و باتجربه و ..به چشم و نظر بیاید. در انسان‌هایی که پدیده‌ی پیری نیازمند کهولت سن و کهولت اعضا و جوارح است، ممکن است این‌گونه فرایند در رخ دادن برخی فرآیند‌هاش جسمانی رخ دهد. این که ممکن است مثلا مدتی کمردرد بگیرد. بعد درد زانو و یا دچار زخم معده شود. یا در زنان تجربه‌ی جسمانی یائسگی و یا دردهای رحم و تخمدان و لگن و ... مرگ فرزندی، پدری، مادری ،عمویی ،خاله‌ای، کسی. تجربه‌ی چند عمل پزشکی و یا تجربه کردن صعود و سقوط‌های اقتصادی.. همه‌ی این ها و ده‌ها مثال دیگر باز تنها مجموعه اتفاقاتی است که در آن فرآیند اتفاق می‌افتد و انسان احساس پیری می‌کند. 
اما نوعی پیر شدن‌های دیگر هم هست که بدون شرایط سنی و اتفاقات جسمی رخ می‌دهد. در آن مجموعه اتفاقاتی رخ می‌دهد. که بعد‌ها می‌فهمی مسیر پیر شدن‌ات آغاز شده بود و بی خود نبود که احساس پیری روز به روز به سراغ‌ات می‌ آمد.این مجموعه اتفاقات اما نه گفتنی است نه نوشتی. چیزی مثل سرنوشت آن پسرکی که در که در رمان «جای خالی سلوچ» ، به درون چاه رفت و بعدها برای همیشه پیر شد.

این‌گونه من کودکی پیر بودم که پیری پدرم را می‌فهمیدم. از همان زمانی که پروسه‌‌ی پیرشدن من شروع شد. رابطه‌ی من و پدر از آن رابطه‌ی پدر منضبط دستور دهنده‌ی مقتدر که گاهی ورود به اتاقش و ایستادن کنار در با اشاره‌ی چشم یا سر منجر به نشستن در همان گوشه‌ی اتاق می‌شد، تبدیل شد به رابطه‌ای نزدیک‌تر، برابرتر و همراه با گفت و گو وبحث و مخالفت و حتا نقدهای من. انگار به هم نزدیک شده بودیم. انگار شریک راهی بودیم که اسمش پیر شدن بود. من همیشه سعی‌ کرده‌ام سن پدرم را فراموش کنم. یک بار در یادداشتی دیگر نوشته بودم که با بردارم پردم را برده بودیم دکتر و دکتر پرسید چند سالشه من گفتم ۷۰ و برادرم گفت ۷۵ من اعتراض کردم و برادرم خندید و گفت قربونت برم داداشی تو الان ۵ ساله می‌گی بابا ۷۰ سالشه.
اما روی دادن این اتفاقات موازی و به قول یونگ این «همزمانی رویدادها» و یا تکرار زمان در مدار دوار دایره‌ای برای من، ضمن این نوشته آمد و در اینجای نوشته خودم از خودم می‌پرسم خب ربطش چی بود. می خواستی از خودت بنویسی یا از پدرت. دارم همزمان به ربط‌شان فکر می‌کنم که می‌بینم بی‌ربط نیست. سهم اعظمی از آن‌چه که من دارم و به آن می‌بالم از پدر به من رسیده است. پدری که به عنوان نمونه وقتی در سال ۸۵ که دستمزدهای مطبوعاتی میانگین حدود ۳۰۰یا۴۰۰هزارتومان بود. من از یک نشریه ۶۵۰ می‌گرفتم. نشریه‌ای که روزنامه‌ی شرق در معرفی‌اش نوشته بود « این‌که نشریه‌ای منتشر شود و خواننده منتظر شماره‌ی دوم آن باشد، اتفاق نادری است حداقل در این سال‌ها اتفاق نادری است اما گفتمان نو چنین نشریه‌ای است» کار کردن در چنین نشریه‌ای و چنین دستمزدی را در حالی که از آموزش پرورش هم مرخصی بدون حقوق گرفته بودم و هیچ کاری نداشتم، برای آن‌چه که اعتقاد شخصی‌ام بود به راحتی وا نهادم و مورد سرزنش دوست و خانواده بودم. اما پدرم که تلفن زده بود گفت «من راضیم. پسری که من می‌شناسم عزت نفس‌اش سرمایه‌اش است نه پول و جایگاه‌اش». 
پدری که اگرچه در برخی یادداشت‌هایم حتا ریشه‌های عدم توافق ذهن وحشی‌ام را با برخی قواعد مردسالارانه‌ی آموخته شده از پدرم می‌دانم اما بیش از آن‌که آن تک اتفاق‌ها تاثیر داشته باشد مابقی اتفاقاتی و تربیت و اهمیت و عزت و احترامی که به زن و فرزندان دخترش می‌گذاشت سهمی از تربیت ذهنی من است آن‌گونه که این ره نه به خود می‌پویم. 
با این همه پدرم را حالا در این فرصت بهتر است بیشتر بگویم. « شیخ شریف مولان آبادی» فرزند شیخ محمد نواده‌ی ششم «شیخ حسن مولان آبادی عارف و شاعر و نویسنده‌ی دوره‌ی افشاریه است. توضیح این‌که در میان کوردها و فکر کنم در میان اهل سنت نیز، « شیخ» به معنایی که در میان فارس‌ها و شیعیان به معنی روحانی و آخوند است نیست. بلکه شیخ همان به معنی پیر طریقت و اهل طریقت و عشق و عرفان است. این که در همان ساختار سنتی سلسله مراتبی این نسبت هم به ارث می‌رسد بحث دیگری است. اما در هر صورت به فرزندان و خانواده‌ی ذکور چنین کسانی نیز شیخ می‌گویند.
اما این نست در خانواده‌ی ما صرفا یک نسبت نسبی ادامه دار نبوده و است و تصوف و عرفان در این خاندان هم‌چنان باقی ماده است. حداقل در مسیر شجره‌نامه تا به ما رسیده است، این تداوم رنگ شیرین مهربانی به جهان را به کودکی من آموخته است. شیخ حسن مولان آبادی عارف برجسته‌ای بوده که به درجه‌ی ارشاد و خلافت در ۴ طریقت عرفانی رسیده است. قرانی در زمان خود کتابت نموده است همراه با تمامی ناسخ و منسوخ‌ها و شان نزول آیات و نیز تفسیر خود و عجب که وی نیز گرچه به کوردی سورانی و حتا هورامی نیز تسلط داشته اما تفسیر قرآن را به فارسی سلیس و روانی نوشته است که بدون هیچ تعصبی نثر‌اش از تفسیر ابوالفضل رشید‌الدین میبدی« معروف به تفسیر خواجه عبدالله» کم ندارد. در زمان خود در هفت بلاد اسلامی به عنوان ام‌الکتاب شناخته شده است.

تا این‌جای این توشته رو یک ماه و ۲۵ روز پیش نوشته بودم. من وقتی چیزی را می‌نویسم باید بدون وقفه و حتا بدونن فکر کردن به املا و انشای جمله‌ها پشت سر هم بنویسم. ذهنم آنقدر سریع است که دستم با همه‌ی تندی نسبی‌اش در تایپ کردن حریف‌اش نمی‌شود. بهم گفتند که ضبط کن و بعدا پیاده کن. فایده‌ای نداشت زیرا بعدا هرگز حوصله و طاقت پیاده کردن نوار را ندارم. حتا در روزنامه هم که بودم نوار را می‌دادم به یک دوستی که در ازای مبلغی نوار مصاحبه‌هایی را که انجام می‌دادم، برایم پیاده کند. از نوشته‌ای هم که دست بکشم دیگر سخت است تمام‌اش کنم. اصلا شاید هرگز سراغ‌اش نروم و این گونه زندگی من سرشار از نوشته‌های ناتمام است. مجموعه شعرهای ناتمام آماده برای چاپ رمان ترجمه‌ی شده‌ی صرفا نیازمند به ویرایش، داستان‌های ناتمام. مقاله‌های ناتمام. پژوهش‌های انجام گرفته‌ی منتج نشده به مقاله و … با این‌ها در این که بدون شک دلتنگی و دوری از آغوش و سر روی ران پدر گذاشتن حتا در این سن شاید اصلی‌ترین دلیل این نوشته است. این سر بر روی ران بابا گذاشتن مال سال‌هایی است که فقط من و بابام و دو خواهرم در خانه بودیم. جنگ بود. برق نبود. رادیو تلویزیون نبود و آب و نان و خوراکی هم که چیزی در حد قحطی بود. حمیرا گه بزگرتر بود به پس تو می‌رفت و چایی می‌آورد و من و منیر که کوچک‌تر بودیم هرکدام سرمان بر روی یکی از ران‌های بابا بود و پدرم قصه گوی خوبی بود… قصه می‌گفت تا خوابمان می‌گرفت…
حالا میان آن هم سال دیرسال سرمه‌ای پوش بوی جلوار ریخته در گوشه‌ی حیاط و بوی کاغذ‌های زرد کتاب‌های کوردی و عربی و فارسی بابام. بوی جنگ و خمپاره و صدای گردان هلی کوپترهای هوا نیروز که آروزی ما سوار شدن بر روی آن بود و رفتن به سر زمینی که بستنی‌های رنگی داشته باشد. حالا میان بزرگ شدن‌های من و کتاب خوان شدن من و شاعر شدنم. میان ترس از تنبیه بابا برای آرزوی داشتن یک سه تار و بعدها آروزی بابا برای این که من « دف» و « دیوان»(باغلاما) ام را حرفه‌ای یاد بگیرم. میان دلزدگی من از فیسبوک و فضای آنلاین و امیدواری بابام به حضور من در فیس بوک. میان لذت بابام که می‌گوید امروز به خواهرت گفته‌ام مهمان خواهر زاده‌ات هستم به صرف دیدار شهاب در اینترنت ( اسکایپ منظورشون است)، میان پدروارگی عظیم بزرگترین برادر بزرگ دنیا، اما می‌دانم من و بابام حتا میان این همه فاصله کافی است دو خط باهم حرف بزنیم. چنان خط سوم مرا می‌خواند و می‌گوید به من آن چه در آن هستم و به آن هستم که صد جلسه‌ی روانکای با صد روانکاو برجسته چنان جواب روز و روزگارم را نمی‌دهد. از آن پیراهن پر از بوی پروانه و دعایش تا موهای رها شده‌ی من در آسمان… از میان این همه فاصله فقط شاید نیت من نوشتن یک جمله بوده ….بابام پیرانه کودکی من شد و من کودکانه پیر بابام…. پیرت شدم بابا…پیرت می‌شوم.. سال‌هاست که با شما پیر شدم.. سال‌هایی که هیچ کس ندانست جز شما که 
تمام آن‌سال‌ها که آن همه زندگی و فرایند عجیب بود من پیر شدم...

حالا میان این بعداز ظهر یک شنبه‌ی تابستانی سرد در برلین، شعری از سید علی صالحی را خطاب به خودم زمزمه می‌کنم…

چه دير آمدی حالای صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال

رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است.
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

شادی آن خیابان‌ها سهم شماست- نامه‌ای به یک دوست


ساعت یک و نیم بعد از ظهر به وقت اروپای مرکزی و چهار به وقت تهران دوست عزیزی بهم مسیج داد که:

- خیلی جات خالی امروز و امشب و روزهای بعد از این :*

نوشتم:
ای جانم.. دیشب دیر وقت داشتم بهت فکر می‌کردم... و به این که چقدر جایم خالی است... راستش این یک مورد دوست داشتم من اونجا بودم نه تو این جا به تو  فکر می‌کردم و به دوست‌های خوب دیگه‌مون... به همه‌مون.. :*


نوشت: :)آخی عزیزم...امیدوارم روزهای خوبی بیان...امیدوار و نگران...امشب حرف از اینه که ملت می‌خوان بریزن بیرون و شادی کنن و اینا می خوان نذارن و تو آماده باش هستند.

نوشتم:
ولی در هر صورت به نظرم هماهنگ کنید و بریزید بیرون یک شادی جمعی حق این مردم است.. فکر می‌کنم اگر جمعیت زیاد باشه کاری نتونند بکنند... جام رو خالی کنید ها... زیاد...

باشه حتما حتما ؛*
بعدش انگار بغض‌ام در نوشتن جاری شد و نوشتم:

می‌بوسمتون که رای دادین..... می بوسم‌تون که تسلیم نشدین.. می بوسمتون که امید رو بر ناامیدی ترجیح دادین. بگذارید بغلتان کنم.... بگذارید آغوشی بگشایم از این ۵۰۰۰ کیلومتر فاصله تا جای همه باشد..مارال قطعا روحانی برای من نه جانشین موسوی است و نه گزینه‌ی اصلاح طلبانه... حتا میر حسین درون پرانتز برخی هم نیست. انتظار هم ندارم حتا با نتخاب شدن روحانی میر و شیخ از حصر در بیایند. چیزی که من رو خوشحال می‌کند. امید است.... و البته چیزی هم که اندوهگین‌ام می‌کرد برخی بداخلاقی‌ها و دروغ‌گویی‌ها و شهوت طلبی‌های قدرت محض و کاسه لیسی بود....برای من مردم و امید و شدت و حدت شادی و اندوه از هرچیزی مهم تر است. بدون شک یادگرفته‌ایم که با یک انتخاب و یک شخص و حتا یک دوره‌ی چهار ساله چیز زیادی تغییر نمی‌کند بلکه آن‌چه موجب تغییر می‌شود باور داشتن به همه‌ی حق است حتا اگر همه‌ی حق در دست ما نباشد و حتا اگر احتمال ستاندن‌اش زیر صفر باشد اما زیر صفر است خود صفر نیست عدد است حتا اگر زیر صفر است...آن وقت است که حرکت به سمت بالای صفر معنا دارد... آن وقت است که اکنون از ۵۰۰۰کیلومتر دلمان برای بودن و شادی و بوسه و بغل در کنار هم تنگ می‌شود آن‌هم بعد از یک کنش سیاسی و اقدام برای استیفای حق ، نه بعد از عروسی یا تولد یا هر اتفاق شخصی و شاید بسیار با ارزش‌تر...سلام و بوسه مرا به آن خیابان‌ها به آن هوای دود آلود. به آن مردمی که شاید هنوز میان‌شان پر از عقاید راسیستی و سکسیتی و جنسی و جنسیتی و فاشیستی باشد.. به همه‌ی آن‌ها که حتا برای ما حقی قائل نیستند. مردم همه‌ی ما هستیم حتا وقتی از هم شکست می‌خوریم و حتا وقتی باهم یا برهم پیروز می‌شویم. این نوع پیروزیها اما «پیروزی -برای» است نه « پیروزی-بر» ...پیروزی برای امید برای مردم را تبریک می‌گویم .. حتا اگر نیم ساعت دیگر کودتا کنند و آرای قالیباف را بیش از حسن روحانی اعلام کنند...مهم پیروزی است.... پیروزی امید و ایده‌ی استیفای حق و وارد نشدن در بازی‌ی که حاکم می‌خواهد ما در بازی نباشیممی بوسمت ای زن زیبا.. ای دوست رفیق ..عزیز... ای زنان زیبا.. ای مردان زیبا .. ای خیابان ها... ای شور امید و شور به خیابان رفتن و بلند بلند خندیدن .. چندان که خیابان‌خواب‌ها حتا از صدای خنده ی شادی شما، خواب شان پاره شود....
عکس شادهای بعد انتخابت۹۲ امروز مردم تهران؛ عکاس: آرش عاشوری‌نیا

نوشت
چه جواب خوب و شاعرانه و دلگرم کننده‌ای عزیزم. حتی چند ساعت خنده و دلی لبریز از شادی این پیروزی کوچک بعد از این چند سال غنیمت بزرگیه. اما نمی تونم شور و شعف زیادی داشته باشم و خیلی نگرانم.

نوشتم:

آره می‌فهمم نگرانی‌ات را . اما باید و باید یاد بگیریم این امیدها و شورهای فردی رو به سمت جمعی شدن برد. باید یاد گرفت عین عشق بازی آن را به فضایی برای گرفتن و پس دادن.. دم و بازدم و تولید «فضا» نه تولید خط یا پاره خط ، تبدیل کرد...
باید یاد بگیرم که زندگی را در اجتماع جریان بدهیم... در همان کافه‌ها، کتابخانه‌ها، کوه‌ها و اتوبوس‌ها و خیابان‌ها .. دقیقا در جایی که سیاست نیست سیاست کرد...
یکی از اصول کارهای امنیتی و جاسوسی:)، می گوید. شک در جایی است که شک وجود ندارد. یا برعکس... سیاست را هم باید به جاهایی برد که «مردم» هستند و سیاست به معنای رسمی‌اش نیست... نباید این نسیم امید به لب ساحل که رسید به دریا سپرده بشه و بره .. بدون شک خودت بهتر می‌دانی که کار از امروز آغاز می شود..

» ادامه مطلب

۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه

هفت قانون طلایی زندگی و کلاس زبان آلمانی



معلم كلاس زبان گفته بود براى يك تمرين كه توى كتاب هست، هركس بر اساس ايده و افكار خودش،«هفت قانون طلايى» براى زندگى بنويسيم. اين كه اين تمرين چقدر سخت بود و چقدر پيدا كردن كلمات و اصطلاحات دشوار و بعد نوع جمله بندى هاى پايه و پيرو، چقدر سخت بود مهم نبود. مهم آنچيزى بود كه امروز وقتى جملات بقيه را شنيديم. اولين جمله را "لوكا" اهل ايتاليا، با ريش نيمه و نا تمام و آن عرض شانه پهن، اما استخوانى، داوطلب شد كه بخواند :" انسان نبايد سكس كردن را هيچ وقت متوقف كند". كلاس خنديد همه كف زدند آندرئا دخترى اهل اسپانيا با آن موهاى نيمه بلُند و نيمه خرمايى و استخوان هاى ظريف شكننده گفت" انسان لازم است هر روز يك ليوان شراب بنوشد" فلاويا از ايتاليا هم همين را نوشته بود. فرانك اهل كامرون، با آن قد بلند و آن چشمان سياه عميق بى انتها و آن سفيده ى چشمانش كه خطوط قرمز غمگينى انگار خطوط مرزى را كه از آنها گذشته تا به آلمان برسد، به ياد مى آورد، گفت:« انسان بايسته است كه غذاى سالم بخورد و وزش كند».رودريگو هم اهل اسپانيا است. كله ى كم موى اش را با تيغ مى زند بدنى تنومند و عضلانى اما قدى تقريبا متوسط يا كوتاه دارد و عينك دودى هم مى زند، گفت :« انسان هميشه بايد بكُند و مثبت فكر كند (رسما از فعل ficken,به معناى كردن و گائيدن استفاده كرده بود ). "اين هان" دخترى با تار موهايى نازك و لَخت و سياه، اهل ژاپن، مى گويد: انسان بايستى موزيك گوش كند و به ورزش بپردازد، معلم مان كه خودش از اهالى"بايرن" است در جواب مى گويد، در بايرن مردم به شوهى مى گويند من ورزش مى كنم، وقتى مى پرسند چه ورزشى جواب مى دهند: آبجو مى نوشم. ( در بايرن ليوان هاى بزرگى هست كه يك ليتر حجم دارد و وقتى پُر مى شود و شما همه اش در حال بلند و زمين گذاشتن اين ليوان سنگين باشيد، يك نوع ورزش است:)، به جملات خودم نگاه مى كنم " انسان هميشه بايد اميد داشته باشد" انسان بايد از هرچيزى لذت ببرد، بدون اينكه مانع لذت ديگران شود" انسان نبايست حقوق انسان هاى ديگر را ناديده بگيرد"،" انسان بايستى هميشه مثبت فكر كند وقت براى منفى فكر مردن زياد است" و… همگى جمله هاى مرا دوست دارند با آن هم موافق اند و نگاهى تو ام با يك اهم تاييد آميز هم مى كنند. اما من به اين فكر مى كردم درسته من هم تز لذت بردن حرف مى زنم، درسته از مثبت فكر كردن و حتا سلامتى حرف زده ام. اما آن ها بدون هيچ پيج و پناه و توضيح و كليتى به مصداق ها اشاره مى كنند، آن هاانگار برايشان روشن است نبايد حقوق ديگران را ناديده گرفت، برايشان روشن است وقتى لذت مى برند قرار نيست مانع لذت ديگران شوند، بنابراين مثل من لازم نيست در جمله هاى پيرو توضيح و تذكر بدهند. انگار من مى دانم از سرزمين هايى مى آيم كه هنوز لذت و آزادى من ممكن است ناقض آزادى هاى ديگران باشد.... به اين فكر مى كنم آن ها اين مسائل برايشان طبيعى است و قوانين طلايى شان روى امور جزئى و مصداقى براى زندگى طلايى مى شود. تنها ماگدلينا از لهستان و آن پسر روسى جملاتى داشتند كه مختصر اشاره اى به آزادى و برابرى داشتند. در حالى كه در زندگى اين ها آزادى و برابرى يك جمله ى طلايى نيست، بلكه يكى از اصول طبيعى زندگى است قطعا اگر مخدوش شود چيزى مثل مخدوش شدن تنفس هوا و اكسيژن است.....آن ها نياز به چنين جملاتى ندارند، چه بى نيازى خوبى -----يادداشت هاى يك كورد زبان نفهم، در آلمان
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

رفتگانی که نرفتیم و نرفتگانی که رفتند(اگه یه روز بری سفر)


اگه یه روز بری سفر.......
ما از اون جنس آدم‌هایی هستیم که بالاخره یه روز می ریم سفر و شاید دیگر هیچ وقت برنگردیم. حتا اگر خودمان هم نمی‌خواهستیم. حتما اتفاقی برایمان خواهد افتاد که ناگهان هم خودمان و هم  دیگران ما را در جایی از آن دوردست‌ها خواهند دید.
 ما از همین جنس آدم‌هایی هستیم که ،درست در قهوه‌خانه‌ای دوردست و دورجا، پشت یک میز مندرس و کهنه می‌نشینیم  و حالا دیگر غبار پیری دارد نه تنها بر رخساره و موها که بر تک تک اعضای بدن‌مان همچون کمر و استخوان و زانو خوش نشسته‌است،. روبه به روی‌‌مان یا زنی است یا مردی. یا بسیار نزدیک است یا بسیار دور.  اما ما از آن جنس رفتگانی،که مثل کودک خواب رفته توی قصه‌های مادربزرگ یا مثل پیر مرد غمگینی که کودکانه از یک قصه‌ی افسانه‌ای بیرون آمده است، در این زمانه عجیبیم، هنوز خاطره‌ی  شنیدن همان ترانه‌ی نوجوانی  و جوانی را به یاد داریم. خاطره‌ی عشقی که عاشق‌اش بودیم و اصلا خاطره‌ی عاشقی‌مان، و فعالیت‌های پنهان سیاسی‌مان و کتاب و جزوه‌های زیر زمینی ردوبدل کردن‌مان و سفر به این شهر و آن شهر به نام کار سیاسی و به کام عاشقی و برعکس به نام عاشقی و به کام سیاست، ادبیات، هنر و ..  همه و همه را در این قهوه‌خانه‌ی دور دوست ضمن زمزمه کردن ترانه‌ی « اگه یه روز بری سفر» یا « چه‌ندی گه‌رام له شاران نه‌مدی که‌س وه‌ک تو جوان بی» (هر چه تمام شهرهای جهان را گشتم زیباتر از تو ندیدم-ترانه‌ای است از هومه‌ر دزیی  خواننده‌ی کورد)،برای دورترین آدم‌ها و میز و صندلی‌ها و پیاده‌روهای دوردست‌ترین جاهای جهان بازگو یا مرور می‌کنیم و وقتی آهی می‌کشیم و طرفی اگر باشد ازمان می‌پرسد چی شد؟  آه دومی می‌کشیم و می‌گوییم هیچ.  آخرین جرعه‌ی نوشیدنی را سر می‌کشیم و  خداحافظی می‌کنیم و یک پیاده‌رو بی مقصد را در پیش می‌گیریم و هدفون موبایل‌مان را در گوش می‌گذاریم و دنبال یکی از آن تک آهنگ‌ها می‌گردیم و بعد راه می‌رویم و فکر می‌کنیم که ما رفتیم سفر اما آن‌ها بدون سفر رفت،. دورترشدند از همیشه و حالای تو دورتر بودند و شدند. آن یکی ازدواج کرد و آن یکی تاجر شد و آن یکی مترجم و آن یکی معلم. آن یکی غرق شد در رودخانه‌ای و آن یکی نصف شب خودکشی کرد و هیچ کدام ترانه‌ی « اگه یه روز بری سفر» رو به یاد نیاورد و هیچ کس « زیاد در هیچ شهری دنبال زیبایی شبیه زیبایی ما نگشت» و ما هم‌چنان به فکر «اگه یه روز بری سفر و گشتن میان تمام شهرها برای جستن زیبایی چون او »هستیم. چنین جنس دیوانه‌گانی هستیم این جنس آدم ها که همیشه آن‌جاییم و  وطن‌مان، خاطرات عشق‌های‌مان است... نه مشتی مفاهیم مندرس در برخی کتاب‌های شاهان و حاکمان...
ما رفتگانی هستیم که هیچ وقت برنمی‌گردیم گرچه انگار هیچ وقت نرفته‌ایم ...
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

من از هیچ نمی‌ترسم جز دروغ


من آدم ترسویی نیستم. در واقع جنس ترس رو خوب نمی‌شناسم. بیشتر ترس‌های عمومی بشر رو حتا تجربه نکردم. مثل ترس از تاریکی، ترس از ارتفاع، ترس از آب عمیق، ترس از پریدن، ترس از جنگ گلوله و بمباران ...ترس از مکان‌های ناشناخته.. همه‌اش را تجربه کرده‌ام بدون آن‌که بدانم که چرا دیگران می‌ترسند. مثلا در جرگه‌ی بمباران یادم هست در خیابان راه می‌رفتم. به دویدن مردم نگاه می‌کردم. وقتی بچه‌ای بودم که باید دستم رامی‌گرفتند به همراه خواهرانم به عنوان این که نترسند از جاهای تاریک رد می‌شدیم. حتا ترس از مار و برخی حیوانات وحشی. یونگ معتقد است که انسان برخی ظرفیت‌های روانی را دارد که ممکن است از آن‌ها استفاده کند و آن ظرفیت‌ها را تجربه کند. نمی‌دانم ادامه‌اش را هم او گفته است یا خودم فکر می‌کنم که برخی از این ظرفیت‌های روانی اگر مثلا آدم حتا نداشته باشد و یا از بین‌اش ببرد گاه قابل انتقال است به برخی چیز‌های دیگر. مثلا در من که تعصبات ناموسی و جنسیتی وجود ندارد سال‌ها بعد فهمیدم که یان ‍‍‍«ظرفیت تعصب» در من به تعصب کورم نسبت به دوری از مواد مخدر انتقال پیدا کرده است. من اگر کسی بهم بگوید معتاد هستی یا مواد مصرف می‌کنی دقیقا شکل مرد متغصب سنتی هستم که به او فحش خواهر یا مادر یا همسر داده‌اید. مثل او آتش می‌گیرم و حتا ممکن است به طرف مقابل حمله‌ی فیزیکی کنم. حالا یکی دو سالی است متوجه شده‌ام ۹۹ درصد از طرفیت ترس من در تمام این دنیا از یک چیز است .«ترس از دروغ». دروغ مرا ویران می‌کند. به هم می‌ریزد می‌ترساندم. چندان که می‌توانم عین آدمی که با حمله‌ی یک شیر درنده روبه رو شده و تنها راه دفاع از خودش را جمع کردن تمام نیرویش برای مقابله با حیوان درنده یا فرار از آن موقعیت به کار می‌گیرد، به کار بگیرم. دروغ حتا آن‌قدر ویرانم می‌کند که در مقابل دروغ ممکن است عین بچه‌ای که کاملا ترسیده صدای گریه‌ام بلند شود اگر هیچ امکانی نداشته باشم. وقتی به چشم‌هایم می‌بینم که طرف تو روم وا می‌ایستد و بهم دروغ می‌گوید و در خیال خودش فکر می‌کند من نمی‌دانم دارد دروغ می‌گوید، و برای توجیه دروغش به دروغ‌های پشت سر هم ادامه می‌دهد وقتی نمی‌توانم آن‌قدر بی رحم باشم که با نشان دادن دروغ‌هایش هم ویرانش کنم هم بهش یفهمانم که من می‌دانم . وقتی بلد نیستم حتا برای « بازی» هم شده و عین «‌بازی دادن» وی دروغ بگویم کمی بازی‌اش بدهم. وقتی نمی‌توانم عین یک حیوان درنده بهش حمله کنم و وقتی گاه راهی هم برای فرار ندارم عین یک کودک گریه‌ام می‌گیرد. تا این‌که موقعیت فرار پیدا می‌کنم. آن وقت می‌گریزم می‌روم.... من اعتراف می‌کنم حالا فهمیده‌ام که تنها چیزی که ویران‌ام می‌کند و می‌ترساندم و ممکن است از ترس قلبم بایستد تنها دروغ است.....

» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

پنجاه هزار دلار دقیقا یعنی چقدر؟!



من هنوز هم نمى دانم ٥٠ هزار دلار دقيقا يعنى چى. حالا هفدهم مای ۲۰۱۳ است و  نشسته ام روى ميز و صندلى هاى كوچك بالكن بيرونى "كافه كوتي" در برلين. دارم رمان" كافكا در ساحل" اثر موراكامي، به ترجمه ى گيتا گركانى را مى‌خوانم. هوا كاملا گرم است و زير سايه بانى نشسته ام. آن‌وقت‌ها فكر كنم سال ٢٣٨٤ يا١٣٨٥ بود.

 برادرم كه وكيل دادگسترى است به تهران آمده بود و در خانه ى من بود. موكلى دارد بدون هيچ تعارفى و به معناى واقعى كلمه ثروتمند. آمده بود دنبال برادرم. برادرم هنوز حاضر نشده بود. من هرچه از گوشى در بازكن تعارف كردم، دوست برادم حاضر نشد بالا بيايد. به رسم ادب رفتم پايين و ايشان هم از اتومبيل اش كه آن موقع مرسدس بنز بسيار زيبايى بود و خودش شخصا چندماه پيش آن را وارد كشور كرده بود، پياده شد. خيلى اهل سيگار كشيدن نبود، اما گفت تا داداشت نيست يه سيگار روشن كن باهم بكشيم. برايش سيگار روشن كردم و به طول زمانى كشيدن يك سيگار مدتى حرف زديم. هنوزم سيگارم تمام نشده بود كه برادرم پايين آمد. سيگار نيمه تمام را زير پايم خاموش كردم. برادرم هم كمى ايستاد و در ادامه ى گفت و گوى من و دوستش مشاركت كرد. بعد ناگهان برادرم پرسيد، راستى آن بار كالايت كه گير كرده بود در برزيل، چيكارش كردى؟ دوست و موكل برادرم جواب داد:" هيچي ٥٠ هزار دلار تخفيف دادم كه همونجا به فروش برسد. به دردسرش نمى ارزيد". نمى دانم بعد از آن جمله، چه توضيحات ديگرى داد زيرا من گيج و منگ بدنم به سمت عقب حركت كرد و به ستون و ديوار در حياط متكى شد. دقيقا درك روشنى از ٥٠ هزار دلار نداشتم. اما مى دانستم رقمى كه او فقط از يك بارش تخفيف داده و معلوم نيست قيمت و سود خود بار چقدر بوده و بعد بارهاى ديگرش مثلا ممكن است چقدر قيمت داشته باشد. اما اين را مى دانستم كه همان رقم تخفيف حتا همان زمان كه دلار حتا٢٠٠٠تومان هم نبود، مى توانست زندگى ١٠ آدم شبيه من را تا حداقل ٢٠ سال ديگر تامين كند. من آن روز براى هميشه از پولدار شدن( گرچه كلا هم رويايش را نداشتم اما خب گاهى ممكن بود خيالش به سراغ آدم بيايد)، مأيوس شدم. واقعيتش اين است غير از عدم علاقه به ثروت سامان و تمول و دردسرهايش، اصلا با ارقام در اين حد وحدود رابطه اى ذهنى ندارم. يعنى وقتى آنها رفتند و من داشتم همچنان منگ از آستنسور بالا مى رفتم، شك نداشتم اگر تمامى مابقى عمرم هم مشغول پول در آوردن باشم بدون شك تمكن مالى من به مبلغ يكى از تخفيف هاى يكى از بارهاى يك تاجر نمى رسد. شايد من بتوانم تا آخر عمر٥٠هزار سطر كتاب بخوانم. اما دست خودم نيست تصور ٥٠ هزاردلار پول در ذهنم نمى گنجد. وقتى سطرهاى كتاب را آدم مى خواند ناخودآگاه تصويرى از تمام آن خطوط در ذهنش نقش مى بندد، اما بدون شك مبالغى از اين دست هرگز جنبه ى تصويرى نخواهد داشت و نهايتا يك رقم طولانى است که در حسابى كامپيوترى جا به جا مى شود. 

ميان قهقه هاى دخترى كه پشت سرم نشسته و احتمالا از صدايش معلوم است بايد كمى لاغر باشد و نه چندان بلند و احتمالا نزديك ٢٣ يا٢٥ سالش باشد، به اين جمله از كتاب در صفحه ى ٥٣٦ مى رسم كه:" ناكاتا نمى داند صد ميليون چقدر است" 
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

ناخن‌هایش


مى‌توانم با ناخن‌هاى‌تان بازى كنم؟ 
با شنیدن صدا زن سرش را برگرداند. مردى جوان به نظر مى رسيد. استخوان بندى صورت و خط‌هاى نرم اما واضحى كه روى صورتش بود، با آن موهاى بلند كه حجمى پرابهت به صورت‌اش داده بودند، كاملا مشخص مى‌کرد بايد اين آدم اهل اين اطراف نباشد. اگر اهل شمال آفريقا يا آمريكاى جنوبى نباشد نهايتا اهل كشورهاى جنوب اروپا يا حاشيه‌ى مديترانه است. 

اين دقت و تأمل زن و  نگاه بى واكنش زن، كه نه حالتى از خشم و عصبانيت در آن بود و نه حالتى از التذاذ از شنيدن چنين جمله اى، به مرد جرأت اين را داد كه بعد از توقف قطار و سوار و پياده شدن مسافران، براى بار دوم با دوختن چشمانش به عمق و انتهاى ناخن هاى زن، سوالش را تكرار كند. 
مى توانم با ناخن هاى تان بازى كنم.؟ 
اين بى سابقه ترين، غير سكسى ترين و بى‌حس‌ترين و در عين حال هیجان انگيزترین جمله‌ای بود که تا به حال از کسی شنیده بود. این تصور البته فقط مال زمانی بود که هنوز ناخودآگاه دست‌هایش را روی زانوی مرد غریبه قرار نداده بود. 
هرگز این گونه بی مقدمه بی حرف ، بی این‌که با طرف مقابل وارد گفت‌وگویی شود، سوالی و جوابی رد شود بدون هیچ کدام از این مقدمات،  اصلا با کسی وارد مراوده نمی‌شد.

اما وقتی دست‌هایم را به آرامی روی پاهای مرد قرار دادم. و او آرام نرمه‌ی نوک انگشت صبابه‌اش را روی ناخن انگشت وسطی‌ام قرار داد و کمی فشار داد..  وقتی  مترو به ایستگاهی رسید و مرد در حالی که تنها نقطه‌ی تماسش با من همان انگشتانش با نوک ناخن من بود. و هیچ حرفی هم دیگر هنوز نزده بود. البته از تلفظ با دقت واژه‌ی ناخن نمی‌دانستم برای تاکید و حساس کردن من روی مسئله بود یا برای.. نمی‌دانم برای چی ..

برای چی در حالی که حتا ناخن‌ام را هم نمی‌کشید چه برسد به دست‌هایم. با او  و خودم با دقتی زیاد برای این ‌که تماس‌مان قطع نشود. به دنبالش رفتم ... حالا من بی اختیاری و  رهایی عجیبی داشتم.  مثل برف‌هایی که لای سخره‌ها آب شده‌اندو سرازیز می‌شوند. یا مثل ذرات نوری که در مسیر خورشید بالا می‌روند. با همان رهایی داشتم با او از پله‌های مترو بالا می رفتم و رهایی من، انگار او را بی پرواتر و راحت تر کرده بود و داشت یکی یکی ناخن‌هایم را لمس می‌کرد. .. نمی‌دانستم مگر ناخن جزو اعضای مرده‌ی بدن نیست... مگر ناخن حس دارد؟ شک کرده بودم  و وقت هم نداشتم بهش فکر کنم  که این نیرویی مثل مغناظیسی نیرویی گریز از مرکز یا گرایش به مرکز، اصلا نیرو نبود. بی نیرویی محض بود. 

محض این‌که نیُافتم،  وقتی از آخرین پله بالا می‌رفتیم بدون این که آن دستم که ناخن‌هایم را در آن گرفته بود حتا تکان بدهم با دست دیگرم قسمتی از مچ دست دیگرش را گرفتم. 
احساس می‌کردم پاهایم در عین این‌که سست شده اما نیروی عجیبی و شاید گرمای ناشناخته‌ای که تا به حال در خودم حس نکرده بودم، در آن‌ها جریان دارد. از ایستگاه خارج شده بودیم. عرض یک خیابان را که زیاد شلوغ نبود طی کرده بودیم و من تنها به حسی  که داشت از ناخن‌هایم می گذشت فکر می‌کردم. با این که تنها ناخن‌هایم را به نوبت لمس می‌کرد اما گاهی ردی از کشیده شدن ناخنی رو پشت کشاله‌ی ران‌های باریک و بلندم  حس می‌کردم. در خانه‌اش را با یک دست باز کرده بود. « بفرمایید تو » این دومین جمله‌ای بود که تا این لحظه ازش شنیده بودم. این جمله هم خیلی دقیق و از روی قواعد دستوری بود. تمام کنجکاویم در مورد خانه‌اش هیچ فایده‌ای نداشت تنها چیزی که یادم مانده  آن کتاب‌خانه‌ای بود که پر از کتاب‌هایی بود که من نمی‌توانستم حتا تشخیص بدهم به چه زبانی است و تابلو‌هایی کوچک که تو و اطراف کتاب‌خانه بود.  بعد هم  آن کاناپه‌ای بود که روی آن مرا نشاند و دوباره انگشت‌هایم را روی زانویش گذاشت. بالاتر برد. حس نکردم از تغییر موقعیت دست‌هایم نیت خاصی دارد. گرچه من دیگر کاملا بی نیّت شده بودم. او بیش از آن‌که مثل مردان دیگر در فکر تغییر موقعیت دستم به برخی نقاط باشد به فکر تغییر موقعیت انگشتانم و لمس ناخن‌هایم  بود . حرف نمی زد. دوست داشتم حرف بزند. دوست داشتم برایم بگوید. دوست داشتم از ناخن هایم حرف بزند. اصلا دوست داشتم حرف‌های دیگری در مورد بدنم بزند. انگار به حرف زدنش نیاز داشتم. که آن چیزی که داشت از وسط دو کتفم مثل شُره کردن قطره عرقی پایین می‌رفت و به گودی کمرم می‌رسید به زبان بیاید. حرف نمی‌زد و من احساس چاقی می‌کردم. گرچه لاغر بودم قدم هم نسبتا بلند بود موهایم را از جلو کمی کوتاه کرده بودم اما از بغل گوشم به بعد، بلند بود و تا نزدیکی کفتم  می‌رسید شاید حتا رد می‌شد.  اما چنان احساس چاقی می‌کردم که تمام لباس‌هایم برایم تنگ بود می خواستم درشان بیاورم اصلا می خواستم دستی به لباس هایم بزند و نشان دهد می‌خواهد درشان بیارود. به جای این کار با دست دیگرم با دکمه‌ی پیراهنش بازی کردم.  بازی کردنی که باز شود. 
 توی چشم‌هایم کمتر نگاه می‌کرد گرچه من چشم دوخته بودم به چشم‌هایش.  نمی‌دانم برای چی . نمی دانم برای این که چیزی از چشم‌هایش بخوانم. یا منتظر چیزی در چشم‌هایش بودم. سرم از چشم‌هایش آمد پایین. سیب گلویش دقیقا به اندزاه‌ی یک سیب کوچک ترش و شیرین رسیده بود. نمی‌دانم برای این که ادامه ندهم یا برای هر چیز دیگر دستم را گرفت و به دست دیگرم نزدیک کرد بعد انگشت‌ها و در واقع ناخن‌های آن دستم را گرفت.  من هم چنان دوست داشتم موهای سینه‌اش را ببینم  برای همین بازی کردن با دکمه‌هایش را به قصد بازکردن ادمه دادم.... برعکس صورت و سرش که پر مو بود. بدنش اصلا مو نداشت فکر کردم از این مردانی است که پرورش اندام کار می‌کنند موهای بدنش را زده است . اما بدنش گرچه خوش فرم بود اصلا بهش نمی‌آمد حتا سال‌های باشد ورزش کرده باشد در عین فرمی بسیار مردانه و هوس انگیز بدنش لطافتی زنانه داشت. پوستش نرم بود.  نرمی پوست و سفتی بیش از حد استخوان‌هایش دقیقا در جناغ سینه‌اش فرمی تشکیل داده بود شبیه قلب. همین قلب‌هایی که در شکلک ها می‌کشند و آن وسط‌اش انحنایی ویژه دارد و تیزی در نوک انتهایی آن..باهاش حرف زدم. او با سر جواب می‌داد. گاهی با چشم . کمتر نگاهم می‌کرد . حالا دوست داشتم اصلا به جاهای دیگر بدنم نگاه کند. موهای سرم از پشت رو کتفم می‌افتاد مور مورم می‌شد. کلا مور مور شده بودم. بدنم دقیقا مثل شکل واقعی بود که از رد نوری که از پرده‌های کر کره‌ای خانه‌اش بر من افتاده بود. دیگر روی پاهایش نشسته بودم خجالت نمی‌کشیدم لمس شدن خودم را توسط پاهایش بهش بفهمانم.... هم‌چنان چیزی نگفت.  پرسیدم من رو می‌خوای...؟ نمی‌دونم فهمید یا عمدا جواب داد.. ایستاده یا نشسته... که من بلند شدم از روش بلندش کردم تازه متوجه قد کاملا بلندش شدم چون اولین بار بود در همه‌ی این مدت ایستاده اینقدر بهش نزدیک بودم سرم تقریبا زیر همان انحنای بین دو جناغ و دنده‌های سینه‌اش بود. ناخن‌هایم را که اصلا هم زیاد بلند نبود از دستش بیرون کشیدم. انگشتانم را بین انگشتان هردو دستش قرار دادم کمی کشیدمش سمت خودم باهام آمد به راحتی. من عقب عقب رفتم تا چسیپدم به کتاب خانه او در تمام این مدت سعی داشت همچنان نوک انگشتانش را به ناخنم فشار بدهد. دست. لب. پا .. انگشت  موهایم موهایش. همه چیز همه جا رفت همه جا آمد. به کتاب خانه فشار آمد تعدادی کتاب ها و تعدای از قاب‌های عکس افتادند. افتادیم.  کاغذ‌ها و برخی دست نوشته .. تعدای شان حتا خیس شدند..... لا و روی کتاب ها بودم. چشم‌هام رو باز کردم...
 روز بود. وقتی هم از خانه بیرون رفته بودم روز بود. بیشتر فکر کردم . پا شدم رفتم آشپزخانه. چراغ اتاق را که روشن مانده بود خاموش کردم. یخچال را باز کردم. دهنم طعم گسی شبیه خرمالو می‌داد. خواستم یک نوشیدنی سرد بنوشم. یخچال را بستم رفتم سراغ قهوه سریع یک فنجان قهوه درست کردم. 
سیگار در آوردم و بعد اولین جرعه‌ای که از قهوه نوشیدم و هنوز زیادی داغ بود و کمی گلویم را سوزاند سیگار را روشن کردم. داشتم به این‌که تا سوار ایستگاه مترو نشدیم. تا خط را عوض نکردیم. یادم نبود هم‌چنان چیزی ازش بپرسم. وقتی پیاده شدیم خط را عوض کنیم. برخلاف همه ازم نه شماره خواست نه هیچ نشانی دیگری. بهش نمی‌آمد خیلی با زنان زیادی خوابیده باشد. من هم حس خوابیدن با یک مرد رو نداشتم. اصلا چیزی شبیه یک تجربه‌ی آخر هفته با مردی بودن نبود.  من پرسیدم شماره تلفن. گفت نمی‌توانم بدهم. نه برای این که غرورم را حفظ کنم بلکه کلا دلیلی نداشتم برای اصرار... اگرچه.. ...بعد برگشت.. گفتم می‌خواهی من رو برسونی. گفت عذر می‌خواهم. هم‌چنان جملاتش کوتاه و منطقع و خیلی از روی قواعد دستور زبان بود. هرچه فکر کردم یادم نمی‌آمد او چیزی به من داده باشد تا بخوریم یا بنوشیم یا ..تا این که برگشتم به سمت اتاق و شیشه‌ی باز قرص و لیوان مشروب را دیدم...  دیشب وقتی به آخرین مترو رسیدم و به در آپارتمان‌ام را باز کردم...دیر وقت بود. 
 دو باره خوابید روی کتاب ها... احساس سوزشی بین کشاله‌ی رانش کرد...پاهایش را بلند کرد. دامنش سُر خورد پایین. دست کشید محل سوزش را پیدا کند.  دستش به یک برآمدگی هلالی شکل خورد. لمسش کرد. لذت می‌برد. دوست داشت. دستش را چند بار سعی کرد روی خطی که روی بدنش پیدا کرده بود عقب و جلو کند. دستش را آورد جلوی چشمانش.. هنوز انگار خونش زنده بود.  پشت گردنش دقیقا بعد از آن مهره بالایی که می زند بیرون همچین حسی داشت . آن‌جا هم همین خطی بود. مطمئن بود مرد اصلا ناخن نداشت. با ناخن خودش روی رانش را فشار داد دقیقا همان خط نیم هلالی روی رانش شکل گرفت. بیشتر فشار داد ..انگشتش کمی خیس شد .. 
دراز کشیده بود لای کتاب‌ها.. حتا بخری کتاب ها زیرش بودند اما عجیب بود اذیت نمی‌شد.  .. فنجان قهوه‌اش کنارش روی کف زمین ..زیر سیگار را دقیقا بین سینه هایش گذاشت به سقف نگاه کرد... دست چپش را بالا که برد تا با خط‌های سقف  به وصرت اشاره‌ای بازی کند مچ بندی را به دستش دید... رنگ‌های مچ‌بند پارچه‌ای رنگ همان پارچه‌ای بود که توی خانه‌ی مرد آویزان بود.  فکر کرده بود پرچم است. بعدها از خیلی ها پرسید این رنگ‌ها پرچم کجاست معمولا گفته بودند هیچ جا.. یکی گفته بود شاید مال جامئیکا...اما دختر هم‌خانه‌‌اش که حالا مسافرت بود اهل جامائیکا بود وو مطمئن بود حداقل مال آن‌جا نبود
شروع کرد به مکیدن ناخن‌هایش.....
» ادامه مطلب