۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

تعجب اجتماعی از پوشش موسوم به زنانه بر تن مرد


این مطلب ابتدا در سایت بی بی سی فارسی منتشر شده است
شاید در یک نگاه صرفا بیولوژیکی به راحتی بتوان گفت؛ یک نفر زن است و دیگری مرد. اما همین تقسیم بندی به ظاهر بیولوژیکی، در طول تاریخ معنای دیگری یافته است.
هرچند برخی پژوهش‌های فمینیستی-مردم‌شناسانه، از جمله کارهای «اِوِلین رید» و حتی برخی پژوهش‌های زیست‌شناسانه این معناها و باورهای پذیرفته‌ شده‌ زیست شناسی را با استدلالات علمی، با پرسش جدی روبرو می‌کند و بسیاری را هم رد می‌کند.
از سوی دیگر نظریه‌های معاصر در مورد سیالیت جنسیت، به طور کلی دو جنسی بودن را زیر سئوال می‌برد، اما با فرض محال پذیرش همین باورها، امری به نام «جنسیت» و «زنانه- مردانه» کردن جامعه یک امر تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و در نهایت امری سیاسی است.
این مسئله از آن‌جا در این نوشتار مورد بررسی قرار می‌گیرد که برای دومین بار بعد از «کمپین مجید توکلی» در کمپینی به نام « زن بودن ابزار تنبیه و تحقیر هیچ‌کس نیست»، مردان سعی دارند در استفاده با پوششی موسوم به پوشش زنانه، نشان دهند یا ادعا کنند که این تقسیم‌بندی را با چنین معانی اجتماعی قبول ندارند.
ورای این که هر دو کمپین‌ مورد انتقاد و مخالفت‌ برخی از فمینیست‌ها قرار گرفت اما سئوال اصلی این است که چرا پوشش زنانه بر تن مردان عجیب است، در حالی که پوشش مردانه بر تن زنان عجیب نیست یا حداقل آن‌قدر عجیب نیست.
نکته مثبت کمپین «زن بودن ابزار تحقیر و تنبیه هیچ کس نیست» در این است که ظاهرا قصد دارد برخی گزینه‌ها و باورها را به پرسش عمومی بگذارد. اولین پرسشی که به نظر سنجی گذاشته شده است دقیقا همین سوال است.
از میان پاسخ‌ها، دو گزینه‌ «چون کمتر دیده شده است برای همین عجیب به نظر می‌رسد» و «در کشور ما مذهبی کاملا مردسالار در فرهنگ و قانون‌گذاری حاکم می‌باشد»، هر کدام، ۶.۸ دهم درصد نظرات را به خود اختصاص داده اند.
۵.۹ درصد از پاسخ گویان گزینه« چون مذهب ارثی نگاه جنسیتی را در ذهن ما نهادینه کرده است» را انتخاب کرده اند.
گزینه‌هایی «چون لباس زنانه بر تن مردان خوب جلوه نمی‌کند» و«چون رژیم هیچ اهمیتی برای زن قائل نیست» نیز هر کدام حدود ۸.۳ پاسخ‌دهندگان را در بر گرفته است. بقیه گزینه‌ها زیر دو یا یک درصد هستند.
اما نکته جالب توجه این‌جاست که گرچه در گزینه‌های پاسخ، مواردی چون « مذهب» و حاکمیت نیز وجود دارد اما بیش از ۶۸ درصد پاسخ دهندگان روی یک گزینه اتفاق نظر داشته اند و آن گزینه‌ «چون جامعه مردانگی را ستایش می‌کند و زنانگی را خوار می‌شمارد» است.
برگزیدن این پاسخ، نشان از این دارد که به واقع تشخیص جامعه و مردم صحیح است و قضیه صرفا مذهب و دولت یا یک نظام سیاسی نیست. واقعیت این است که «جامعه‌» ای وجود دارد که به ستایش مردانگی مشغول است و زنانگی را خوار و محقر می‌شمارد.
اما برای پاسخ بهتر باید یک قدم به عقب تر و همان بحث اول این یادداشت برگشت و آن تقسیم بندی جنسیتی جامعه است.
تقسیم بندی که ظاهرا بر اساس «جنس» (sex) شکل گرفته اما در روندی تاریخی و فرهنگی به «جنسیت» (gender) رسیده است. فمینیست‌ها و جامعه شناسان جنسیت، جنسیت را امری برساخته‌ اجتماع می‌دانند.
آنتونی گیدنز به عنوان یک جامعه شناس معتقد است نوزاد انسان وقتی به دنیا می‌آید، از همان بدو تولد در بیمارستان، همین که والدین برای نوزاد پسر لباس سرمه‌ای یا آبی تهیه می‌کنند و برای دختر لباس قرمز و صورتی، همین که برای نوزاد پسر اسباب بازی‌هایی شبیه ماشین و هلی کوپتر و هواپیما تهیه می‌کنند، اما برای نوزاد دختر اسباب بازی‌هایی شبیه عروسک و قابلمه و ظروف آشپزخانه و نخ و کاموای کودکانه و... همین که اگر نوزاد پسر باشد مادر بزرگ و دیگر افرادی که به دیدن نوزاد آمده‌اند نوزاد پسر را با صفاتی چون قدرت بازوی پهلوانی و قد و قامت و نیروی جسمانی‌اش توصیف می‌کنند و نوزاد دختر را با صفاتی نظیر ظرافت و زیبایی و موهای فلان و لب‌های بهمان، از همان لحظه تا دیگر مراحل تربیت و جامعه پذیری، یک نوزاد انسان به سوی جنسیت برساخته شده سوق داده می شود.
جمله‌ آشنای سیمون دوبوار، فمینیست مشهور فرانسوی ورد زبان بسیاری است که «زن، زن به دنیا نمی‌آید، زن می‌شود.»
از سوی دیگر «توریل موی» در مقاله‌ای با عنوان « فمینیستی، زنانه، مونث» میان این واژه‌ها تمایزی قائل می‌شود، به این معنا که فمینیست بودن را انتسابی سیاسی، زنانه بودن را صفتی زیست شناختی و مونث بودن را تعریفی فرهنگی می‌داند.(۱)
جامعه ابتدا این تقسیم بندی جنسیتی را انجام می‌دهد و سپس در یک روند تاریخی ویژگی‌های منصوب به مردانه بودن را به عنوان ارزش تعیین می‌کند و سپس دیگر ارزش‌ها و رفتارهای پذیرفته شده در جامعه را نیز از طریق فرهنگ و به ویژه از طریق زبان به طور موازی و روند تکرار و همنشینی کلمات، در کنار واژه‌ مرد قرار می‌دهد.
از سوی دیگر ویژگی‌های منصوب به زنانه را در همان تقسیم بندی برساخته، کاملا نفی و یا خوار می‌شمارد و بعد طبق همان پروژه، ویژگی‌ها و ارزش‌های منفی جامعه را به زنان و در کنار واژه زنانگی قرار می‌دهد.
این مسئله نزد زبان شناسان و فیلسوفان و زبان شناسان، با عنوان اصلی «تقسیم دو ارزشی» (Dichotomy) نامیده می‌شود.
یکی از کسانی که روی این تقسیم دو ارزشی زبان کار کرده است ژاک دریدا، فیلسوف معاصر فرانسوی است.
دریدا این انگاره‌های دوگانه را در تاریخ تفکر بشر مورد بررسی قرار داده است. اما تاکید اصلی دریدا بر سلسله مراتبی بودن این «انگاره‌های دو گانه» است. سلسله مراتب، به این معنی که معمولا در تاریخ تفکر، یکی از این دوگانه‌ها دارای ارزشی برتر در نظر گرفته شده و دومی ارزشی فروتر.
انگاره‌های دوگانه‌ آشنایی هم‌چون، سوژه/ابژه، فرهنگ/طبیعت، عقل/ عاطفه، منطق/ شهود، آزادی/قید و بند، فعال/ منفعل، عمومی/خصوصی، خیر/شر، روشن/تاریک، روز/شب، آدم/ حوا و نهایتا مرد/زن.
ژاک دریدا به این مسئله این رهیافت را نیز اضافه می‌کند که «معنی در نظم نمادین، بدیهی یا ذاتی نیست. بلکه به طور مداوم به لحاظ فرهنگی و زبان شناختی در حال تولید شدن از طریق یک فرآیند سلسله مراتبی است.»(۲)
در واقع در اغلب این موارد، زن در بنیان خود تعریف ویژه‌ای ندارد بلکه همه‌ آن چیزی است که مرد نیست. آن‌چه مردانه است واجد معنا و مفهوم و ویژگی است و آن‌چه مرد نیست در دیگری سازی از زن رخ می‌دهد اما دیگری‌ای‌ که در واقع نیست. زن به عنوان «دیگریِ محذوف مرد» در نظر گرفته می‌شود، از این رو نمی‌توان تن به ویژه گی داد که به عنوان نفی اصل موجود تعریف شده است.
با این رهیافت جدای از جنبه‌های مردم‌شناسی پوشش و شرایط اقلیمی و محیط جغرافیایی، جدای از بحث برساخته شدن پوشش زنانه به عنوان خاستگاه میل مرد از جمله در دوران اخیر و به عنوان مثال پوشیدن کفش پاشنه بلند که ناگزیر فرم ویژه‌ای به بدن زن می‌دهد که ظاهرا مطلوب میل مرد است، باید در نظر داشت که در نظام فکری مردسالاری، پوشش هم ‌چون دیگر ویژگی‌ها، در واقع «ضد ویژگی» است.
ضد ویژگی برای ویژگی‌های انسان اصیل، که همانا مذکر است. انسانی که در تاریخ تفکر از ارسطو به بعد که معتقد بود مدینه‌ فاضله جای « بردگان و بربرها و زنان» نیست و یا بر این باور بود که « زن چیزی نیست مگر مرد ناکام، خطای طبیعت و حاصل نقصی در آفرینش، خدا زن و برده را آفرید تا به مرد خدمت کنند» تا تفکر دکارتی که عقل مورد تعریف‌اش مذکر و کانت که سوژه‌ خود آگاهش مذکر بود و فروید که زن را کسی می‌داند که « فالوس»(نرینه یا قضیب) ندارد.
همگی این اندیشه را بنا نهاده‌اند که زنانگی آن چیزی است که مرد نیست. در گفتار عامیانه و تربیت کودکان و حتی گروه‌های اجتماعی هم معمولا فرض بر این است که «‌این کار را نکن مردانه نیست.» بنابراین آن‌چه در این جهان برساخته شده توسط نظام فکری مردسالاری در نظر گرفته شده است مرد است.
از تصویر آدمک چراغ عابر پیاده گرفته که مرد است تا تولیدات فرهنگی مثل ادبیات که شخصیت‌های آن مردانه هستند و به عنوان نمونه‌ مشهور مورد نقد فمینیستی قرارگرفته‌، شعر «پرسه زن» بودلر که معطوف به مذکر است و به قول ژانت ولف «ادبیات مدرنیته بدوا تمایل به شرح و توصیف مردها دارد.»(۳)
این‌گونه است که آن‌چه هست مردانه است و مردانه بودن شکل اصیل با ارزش و قابل تبعیت و حتی تقلید است. اما بدون شک هیچ جامعه‌ای به خود اجازه نمی‌دهد که ضد ارزش‌ها و یا بهتر بگوییم آن‌چیزی را که نیست به عنوان هنجار تعیین کند.
بنابراین پوشیدن لباس مردانه حتی از سوی زنان در واقع تلاش آن‌ها برای تبدیل شدن به نوع و جنس «اصلح و برتر» است بدین سبب می‌تواند قابل تشویق نباشد اما امری نکوهیده هم نیست.
از سوی دیگر صنعتی شدن جوامع و ورود اختیاری و گاه اجباری زنان به عرصه‌ کار، از آن‌جا که «کار جوهر مرد است»، به نوعی لباس کار زن نیز مردانه شد و این گونه کم کم پوشش مرد بر تن زن عادی ترشد و امروز نیز همچنان تقسیم بندی پوشش محل کار، خانه و مهمانی برای زن وجود دارد که در محل کار مردانه تر است.
در همین زمینه و از زوایه‌ دیگر شاید نقدی درون گفتمانی هم نسبت به گفتمان و یا روش خود فمینیسم وارد باشد. در واقع می توان گفت که فمینیسم لیبرال موج اولی، خواسته‌اش برابری و همسانی با مرد بود.
می شود گفت که بر این باور بود که زن هم همان حقی را دارد که مرد در جامعه از آن برخوردار است. توسعه و گسترش این اندیشه احتمالا به نوع پوشش و شباهت به پوشش مردانه هم انجامید. از این رو در پوشش غربی، شیوه‌ پوشش زنان به سمت کت و شلوار و در دوران معاصر به سمت تی شرت و شلوار جین رفت.
این دو عامل، اولی به عنوان «ستایش مردانگی» و ارزش تشویق شده، و دومی به عنوان گریز از «در چارچوب سنتی تعریف زن» ماندن، باعث شد که پوشیدن لباس موسوم به «مردانه» عادی‌تر به نظر برسد.
اما در مورد پوشیدن لباس های موسوم به زنانه توسط مردان جز در کمپین‌هایی این‌چنینی، انگار بیننده پاسخی برای پرسش ذهنی‌اش، که چرا یک مرد باید لباس زنانه بپوشد، نخواهد یافت.
اگر بگوییم پاسخ پرسش «چرا زنی لباس مردانه می‌پوشد»، در حالت اول عملی است در راستای ارزش‌های تشویق شده‌ جامعه و ستایش مردانگی و مثبت پنداشتن ارزش‌های مردانه، در حالت دوم یعنی در فمینیسم لیبرال و نیز صنعتی شدن، گریز از پوششی است که به عنوان « یونیفورم سرکوب و تبعیض» (پوشش زنانه) شناخته و تداعی می‌شود و فمینیسم لیبرال برای این گریز، استفاده از پوشش‌های خارج از چارچوب مردانگی و زنانگی را و بیشتر پوشش معروف به پوشش مردانه را انتخاب کرده است، آن‌گاه جامعه برای پرسش «چرا یک مرد پوشش موسوم به زنانه را بر تن کرده است»، پاسخی نخواهد یافت. زیرا نه عملی است برای گریز از چارچوب بندی تبعیض مدار، و نه عملی است در راستای ارزشی تشویق شده و ستایش شده.
در مورد کمپین اخیر به طور خاص باید وضعیت جامعه‌ کردستان را یادآور شد، که پیش از آن «شیرزنی» که یکی از تعریف‌هایش برای غیر دیگری بودن زنان، زنی است که مثل شیر، مرد است، لباس چریکی مردان مبارز، بر تن کند و اسلحه‌ بر دوش و هم دوش و در واقع قدمی پشت سر مرد، برزمد و بجنگد.
اما در این کمپین، اتفاق جدید در آن بود که همان مردانی که «زنی را که یک پا مرد بود» هم ابژه می دیدند، امروز او را سوژه‌ای ببینند که علیه ابزار تحقیر قرار دادن پوشش به پا خاسته و به خیابان رفته و حالا این مرد است که می‌خواهد شجاعتش را با پوشیدن همان پوشش به نمایش بگذارد و بگوید که از پوشیدن این پوشش احساس تحقیر و تنبیه نمی‌کند.
این یعنی بر هم زدن همان نظم نمادین و امیدی برای کاسته شدن فاصله‌ گسسته‌ شده‌ زنانگی و مردانگی در جامعه‌ مردسالار ایرانی.
-----

پی‌نوشت:
۱- زن و ادبیات سلسله پژوهش‌هایی در باره‌ی مسائل زنان ۱۳۸۵،نشر چشمه، تهران
۲- کریس بیسلی، چسیتی فمینیسم، ترجمه محمدرضا زمردی،روشنگران و مطالعات زنان، تهران
۳-(مدرنیته و مدرنیسم، حسین علی نوذری، ۱۳۸۰،نقش جهان،  تهران

» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

کونده‌ی خیلی گرامی - خاطرات یک کورد زبان نفهم در آلمان ۲

من در حال خواندن آن اس ام اس بی ادبانه از سوی آلمانی‌ها
وقتى قضيه ى شوك فرهنگى مستراح بدون شيرآب و بدون آفتابه و کلا بدون آب، تقريبا در جان و جسم ما نهادينه شد. سر به باد تقدير سپرديم و تازه چشممون به جهان بيرونى باز شد.
آن‌چه بيش از هرچيز جلب توجه مى كرد سرزمين بسيار زيباى آلمان بود و ساختمان هايي كه برخلاف تصور ما اصلا نشانى ازمعمارى هاى آن چنان مدرن در خود نداشت. تصور ما و یا حداقل تصور من از آلمان معماری بود که در فیلم‌های آلمانی و به ویژه سریال‌های پلیسی شهری  داشتم. اما آن‌جا سرزمینی بود با تاریخی از معماری.

معمارى حداقل در آنجايى كه ما بوديم شيوه و سبكى داشت كه اگر سواد ناقص من اشتباه نكرده باشد، بيشتر گوتيك و باروك بود. اما آنچه براى من معنادارتر بود اين بود كه در اين جامعه و سرزمين اين گونه معمارى در زندگى روزمره ى مردم وجود دارد. مى دانيد اينجا حس خوبى دارد وقتى مى بينى شكل و استيل معمارى خانه اى در يك روستا همان شكل و استيل و سبكی است كه كاخ و كليسا دارد. فرق كاخ و كليسا تنها در شكوه و عظمت و امكانات و زيبايى هاى على حده است. اما در سرزميني كه من از آن آمده ام انگار هنر معمارى نيز مثل ديگر هنرها تنها سهم قصر و مسجد و خانه هاى اربابان و خان ها و شیوخ بوده است.همه ى اين فكرهارا وقتى مى كردم كه  باچندین ساك و چندین و كوله وچندین  چمدان منتظر بوديم صدايمان بزنند.

صدايمان زدند رفتيم تو. اتاق هاى ادارى اين  جا اولين ويژگيش براى من تو درتويى و راه داشتن حداقل چند اتاق به همديگر و يا گاه چند اتاق با يك در بود. دو نفر مرد تقريبا بين سى و سه سال تا چهل سال آن‌جا بودند. با احترام و آرامش بسيارى سعى مى كردند به ما بفهمانند كه ما بايد يك كارهايى انجام بدهيم. مثلا اينكه پاسىپورتى را كه دست مان است، تحويل بدهيم. مثلا اين كه بايد انگشت صبابه ى دست راست مان را روى يك دستگاهى بگذاريم و كلى هم با احترام توضيح مى دادند كه اين اصلا انگشت نگارى نيست و حتا اثر انگشت به معناى ورود به سرزمين آلمان و اين ها نيست، بلكه تنها براى يك نوع امكان الكترونيكى جديد است كه در پاسپورت هاى جديد آلمانى تعبيه شده است كه اثر انگشت در يك چيپ الكترونيكى ذخيره مى شود و روى جلد پاسپورت قابل مشاهده و شناسايي است و اينگونه ديگر امكان تقلبى و یا جعل پاسپورت وجود نخواهد داشت.
همه ى اين كارها كه انجام گرفت آن آقا كه اسمش« راوخ» بود و هى مرا«شايكي» صدا مى زد و من هى مى گفتم. آى ام شيخى، نو شيكي، لايك راوخ  لوك ات مى راوخ خخخخ راوخ... شيخى ... خى. او كى؟.. اون هم مى گفت يا يا خخخخ مستر شايكى . يعنى شيطونه مى گه همچى بزنم فكش رو جورى تنظيم كنم كه خرخره اش بياد تو دندوناش هيچ حرفى رو جز خ نتونه تلفظ كند.
حيف كه به دلايلى نمى تونم اسم دوستى رو كه  تو اون روزها باهام  بود، بنويسم( اين قسمت از يادداشت هام اديت شده)، ولى شما فرض كنيد نام خانوادگى اين دوست من جلیلی یا جلالي بوده  يا يك چيزى تو اين مايه ها، ، بعد افتضاح اسم اون بود. چون آلمانى ها همان حرف جي كه بين ايرانى ها استفاده‌ى"ژ”هم دارد، را «يوت» مى نامند و. بنابراين اسمي به نام"جلالي" كه ما املاى انگليسيش را مى نويسيم(jalali)، آنها خواهند خواند«يالالي» و يك مقدار هم روى ل اولى مكث مى كنند، ميشه يلّلي"در واقع همون يللى و تللي . يعنى از همين تبديل اسمم به شايكي و اسم كوچكم كه به دليل hوaى پشت سر هم كه معمولا h قابل تلفظ نيست و خدا مي داند اسم من با چندين hو aى پشت سر هم به چى تبديل مى شد، فهميديم كه ما تقريبا به چيزى تبديل شده ايم كه فعلا معلوم نيست چيست. اما هرچه بود ديگر خبرى از آن« شهاب الدين شيخى»، كه براى خودش شناسنامه اى داشت و اسمي و رسمى، خبرى نبود.
بعد از انجام آن كارهاى ادارى مربوط به مدارك، خانمى را صدا زدند كه اسمش مونيكا بود و خانمى قد بلند و تنومند و چاق بود با پوستى سفيد كه قرمزى گوشتش از زير پوستش معلوم بود.
آن مقدارى كه ما متوجه شديم، ايشان مثلا مسئول كارهاى ما شد و يا بود و ما گفتيم اما به ما گفته اند ما مترجم خواهيم داشت و اگفتند شرمنده ما اينجا كسي را نداريم كه فارسي يا موردي بلد باشد خانم مونيكا مقدارى انگليسى بلد است. بعدها معلوم شد كه مقدار ايشان نيز دست بالايى از مقدار ما ندارد. اين بود كه ما عين چى سرمون رو انداخته بوديم پايين و دنبالش هرجا مى رفتيم.
بيرون كه رفتيم از اولين سوألى كه ازش پرسيديم فهميديم اخلاقش نيز در حد انگليسيش خوب است و بنابراين اينجانب اسمش را گذاشتم« پنگوئن».
وارد يك جايى شديم رويش نوشته بود« Arge»، از قدمت ساختمان پيش خودمان فكر كرديم كه اين ها نيز به ساختمان هاى حكومتى مى گويند«ارگ». آنجا كلى فرم و برگه به اسم آقاى شايكي پر شد و امضا كرديم و از خانم مونيكا خواستيم كه يك سيم كارت تلفن برايمان بخرد. فرمودند  باید کارهای دیگری انجام بدهیم. ماهم می‌گفتیم که کار اصلی ما تماس با دوستان‌مان در آلمان است اما ایشان به حرف ما گوش نمی‌داد و راهش رو می‌گرفت و می رفت  و منم صداش می‌زدم که آخه پنگوئن سيم كارت ؟؟ لوك ات مى ! وى نيد ا تلفن؟ دو يو اندرستاند؟ ناين داس ايز نو ماي پروبلم؟
- وات؟
- نو نو…نو وات.. واى ؟ وای؟
يس ديس ايز نو يور پرومبلم
بات داس ايز  پرابلم  فور وی..
خلاصه خانم پنگوئن به ما فهماند كه بايد تمام كارهاى ادارى را انجام بدهيم و الان موقع مشكلاتي از اين دست نيست. هرجا هم مي رفتيم و بيرون مى آمديم صدايى را از خودش در واقع از دهانش در مى آوردكه چشمتون روز بد نبينه هم به فارسي و هم به كوردي معانى داشت كه آدم بايد دماغش را مى گرفت.
«چووووس»، يا به تلفظ مردم آن منطقه «چويييييز» اينكه اين صدا چى بود، چرا در مى آورد، پس چرا بقيه نه تنها ناراحت نمى شدند بلكه گاه تكي  و گاه دسته جمعى برايش تكرار مى كردند نيز مشكلى بود كه تكرار چندين و چند باره ى آن به ما فهماند كه احتمالا يكى از ادات سلام و خداحافظى باشد و احتمالا خداحافظي چون هنگام بيرون آمدن از هرمكانى اين صدا ادا مى شد. و البته خنده‌های ماهم به دنبالش و اینکه تشخیص بدهیم آیا این صدا از دهانش بود یا جای دیگری اگر از جای دیگری بود خب به فکر فاصله باشیم اگر هم از دهانش بود به همان خنده‌های ریز ریزمان بسنده کنیم.
از هرجايى هم كه بيرون مى آمديم بهش مى گفتيم: «وي آر نيد ا موبايل» سيم كارت ، تلفن دو يو اندرستاند؟» و باز ايشون مى گفت كه اين مشكل نيست و مشكل اين است كه مثلا قبل از بسته شدن فلان جا فلان كار را انحام بدهيم.
ده آخه خانم چوزى پنگوئن، مشكل اصلي ما اين است با اين دوستان مان تماس بگيريم و بگوييم اين جهنم دره كجاست كه مارو آوردين ما قرار بوده وضعيت ديگرى داشته باشيم.دوستم هی‌می پرید حالا جریان این پنگوئن چی هست؟ ضمن اینکه جریانش هرچی باشه این‌خانم که الان نمی‌دونه تو داری چی بهش می‌گی..گفتم اون نمی‌دونه اما اگر به تو بگم خوب تو از اون آدم‌هایی هستی که نمی‌تونی جلو خودت رو بگیری و نخندی و اینقدر خواهی خندید تا آبرو ریزی راه بندازی…
خلاصه بعد از آخرین اصوات مشعوف کننده‌ی و شاید به نوعی مشمئزکننده اما دیگر برای ما عادت شده بود که از آن خانم در می آمد و همان چیووووووز بود. مدارک و عکس‌های جدیدی که برای پاس جدید تهیه کردیم به آن آداره تحویل دادیم و بعد آن خانم در یک ماشین نه چندان بزرگ کلی لحاف و و ملافه و بالش جا داد و بعد نوبت جادادن ساک‌ها و چمدان‌ها و کوله پشتی‌های ما شد. البته باید اعتراف کنم چهار پنجم این اساس مال من بود و همه‌اش هم لباس بود و کتاب. بعد بی حرف و حدیث و با همان رفتار پنگوئنی اش که فقط کوتاه کوتاه راه می‌رفت  و عصبی و عنق حرف می‌زد و تازه خیلی هم فکر می‌کرد داره خیلی به ما کمک می‌کند. خلاصه ما که در لحظه‌ی ورود عاشق کاترین شده بودیم از این به بعد حاضر نبودیم که کمتر از کاترین و مهربانی‌های کاترین اصلا تن بدیم.
سوار ماشین‌اش شدیم و دوباره  گفتیم که ببین خانم عزیز ما باید یک سیم‌کارتی تلفنی چیزی بخریم. گوشی موبایل‌مون رو نشان‌اش می‌دادیم  می‌گفتیم. سیم کارت .. فور موبایل.. دو یو اندرستاند… وی نید سیم کارت.. .. آخرش بالاخره خانم پنگوئن رضایت داد و جلوی یک سوپر مارکت نگه‌ داشت و رفتیم و سوال کردیم که طرف سیم کارت نداشت برای فروش. ..دو گوچه آن طرف‌تر، یک مغازه‌ای بود که روش نوشته بود « T‪……‬Mobil» که من این رو همیشه روی پیراهن تیم بایرن مونیخ دیده بودم و می‌دانستم یکی از شرکت‌های معروف مخابراتی آلمان است. آنجا در خواست  سیم کارت کردیم و طرف رفت دو سیم کارت آورد. هر کدام ده دلار و البته ظاهرا ۷ دلار هم اعتبار توی سیم‌کارت برای مکالمه موجود بود. طرف وقتی سیم‌کارت‌ها رو آورد یک دفعه گفت « وااااووو» بعد  گفتیم مشکلی هست گفت نه و بعد سیم کارت ها رو به نام سند زد و خریدیدم. سوار ماشین خانم پنگوئن شدیم‪.‬
وقتی تلفن را گرفتیم تا راه رسیدن به آن‌جایی که اصلا نمی‌دانستیم کجاست سیم‌کارت‌هار را در موبایل‌هایمان گذاشتیم و از خانم پرسیدیم که اونجایی که قراره بریم، اینترنت دارد. گفت نه. گفتیم یعنی اتاق‌های ما اصلا اینترنت ندارد؟ گفت فکر نمی کنم ساختمان هم اینترنت داشته باشد. گفتیم یعنی در کشوری مثل المان یک ساختمان که قرار است عده‌ای شب را آن‌جا مهمان باشند اینترنت ندارد. می گفت. که آلمان کشور بزرگی است و اینترنت خیلی زیاده…. ای خدا من چه جوری بهش حالی کنم که آخه عزیز دلم پنگوئن نامهربانم، ما یه ضرب المثل داریم که« خرما در بغداد زیاده» این که در کشور مهم و ع‍ظیم و بزرگ و صنعتی و فلان و فلان  آلمان اینترنت زیاد است که به درد عموت می‌خوره… ما مشکلمون اینه که اونجایی که می ریم اینترنت دارد یا نه. باز گفت این مشکل من نیست و باز شیطونه می گفت همچی بزنم تو ملاجش…

ماشین از پیچ‌های سرسبز و گاه زرد و قرمز می گذشت اواخر شهرویر بود و به حساب این ها ۲۱ سپتامبر۲۰۱۰. روستاهای زیادی را سر راه دیدیم. یک جایی پچید توی یکی از این روستاها. روستا که چه عرض کنم یک چند خانه دور هم بود. جلوی یک ساختمان ایستاد. ما در طول راه یک بار با خانوم « فه» تماس گرفتیم و گفتیم در این وضعیت هستیم حالا بببینیم می رسیم چون این خانوم که رانندگی می کنه و نمی تونه حرف بزنه رسیدیم گوشی رو می‌دیم بهش بلکه یک مقداری شما بهش بفهمانید یا به ما بفهمانید قضیه چیست.
ماشین را که پارک کرد. شروع کرد به پایین آوردن وسایل ما و رفت به سمت در یک خانه و گفت وسایل‌هاتون رو بیارید. خانه‌ای قدیمی و تقریبا مخروبه بود اما خوب یک دستی رویش کشیده بودند. چندین طبقه بالا رفتیم و در طبقه‌ی سوم. یک جایی زیر راه پله را برایش در گذاشته بودند که گفت این اتاق یکی از شماست… جانم؟؟؟؟ راه پله؟ اتاق ماست؟؟؟ خب حالا ببیبنیم اتاق اون یکی کیه… رسیدیم زیر شیروانی و آنجا ۴ نفر بودند.  به یک تخت که دقیقا زیر اون انحنای شیروانی بود، اشاره کرد و گفت آن هم تخت شماست؟ جانم توی این اتاقک کوچولوی زیر شیروانی که ۴ نفر دیگه هم هستند اون تخته زیر شیروانی مال ماست… ما بدون حرف و حدیث هرچهارتا چمدان و دو تا سک و دو تا کوله را از چهار طبقه آوردیم پایین و به کوچه که رسیدیم  به خانوم « فه» زنگ زدیم و گفتیم ببخشید ما بمیریم همچین جایی نمی‌خوابیم. وای صدای آه و ناله‌ی خانم « فه» برآمد. ای وای.. نکنید از این کارها… اینجا آلمان است..  اینجا ال است. … همه‌ی شرایطتتون بهم می‌ریزه.. می‌گیم می خواهیم صد سال سیاه به هم برزیه.. کدوم شرایط/.. کدوم وضعیت.. اینجا جای زندگی یه انسان نیست.. خیلی شرایط غیر انسانیه.. یا داد بیداد چرا شما توقعتون این‌همه بالاست.. گفتیم حالا اصلا شما با این خانومه صحبت کن اصولا ببین چی می‌گه؟ چرا اصلا ما اینجاییم. این اصلا اون شرایطی نیست که کنسولگری دولت آلمان در اربیل برای ما توضیح داد.
آن‌ها مقادیری باهم صحبت کردند و بعد گوشی را داد به ما و خانم فه با مهربانی بسیار از ما خواهش کرد که فعلا امشب را آن‌جا بمانیم و بعد کلی گفت اینجا آلمان است و از این کارها نکنید. و شرایط را بپذیرید شاید یک اشتباهی شده است و ما قول می‌دهیم پی‌گیری کنیم. ماهم هرچی می‌گفتیم  که خب به ما چه آلمان باشد. وقتی شرایطی غیر انسانی قرار است در آن قرار بیریم نباید قبول کنیم . ایشان می‌گفت اینجوری نمی‌ماند و قطعا درست می‌شود . هرچه ماگفتیم ایشان بیشتر گفت و ما هم رفتیم بالا. اما گفتیم آن اتاق بالایی که چهار نفر توشه نمی‌خواهیم. اتاقی بهمان بدهید که هردمون لااقل در آن باشیم که گفتند تنها جا همان اتاق زیر پله است. اتاق زیر را قبول کردیم. دو تشک بهمون دادند و دو پتو و سه ملافه. یک ملافه برای پتو و یکی برای تشک و سومی برای بالش. بالش هم یک تفاوت فرهنگی بود. باش‌هایی بود تقریبا به طول و عرض ۷۰ سانتی‌متر. اما به ضخامت جهار یا پنج سانتی متر که آن هم وقتی سر بر آن می‌گذاشتی تبدیل می‌شد به ضخامتی در حد دو سانت. این تفاوت فرهنگی برای آدمی مثل من که دیسک کمر دارد و دیسک کمر دردش رابطه‌ی مستقیمی با وضعیت خوابیدن و ضعیت قرار گرفتن سر دارد یعنی اگر سر آدم زیادی پایین برود و یا زیادی بالا باشد به مهره‌های پشت فشار میاد و کمر  و گردن درد می‌گیرد، تفاوت دردناکی بود. هنوز هم به این بالش‌ها عادت نکردم.

ما در کوردستان عراق به طور قطع و یقینیش ۱۰ روز قبل از سفر مان مطمئن شده بودیم که قرار است برویم آلمان. برای همین دوست‌مان یک نرم افزار آموزش زبان المانی و فرهنگ لغتی ساده برایمان روی لبتاپم‌مان نصب کرده بود. خلاصه این که ما در آن اتاق مستقر شدیم و این خانم هم رفت و گفت می‌رود و ۴ اکتبر بر می‌گردد. در اتاق نشسته بودیم و به قیافه‌ی هم نگاه می‌کردیم  و گاهی از سر استیصال می‌خندیدم و گاهی به راه‌های پیشنهادی که به ذهن‌مان می‌رسید فکر می‌کردیم که موبایل من « جرینگ جرینگ» صدای « اس ام اس» داد. خوشحال از این که کیست که به ما اس ام اس زده فوری خواستم بازش کنم که موبایل دوستم هم اس ام اس بهش رسید. فرستنده اسمی خارجی داشت. اسم را بی خیال شدیم و متن اس ام اس را خواندیم که دیدیم آلمانی است. به گمان این‌که از طرف مسئولی چیزی باشد سعی کردیم با آن نرم‌افزار ترجمه‌اش کنیم. جمله‌ی ابتدایی‌اش این بود. ‪(Sehr geehrte Kunde)، ‬، نرم افزار تنها فرهنگ لغت بسیار ساده و معمولی بود در حد گوگل ترانسلیت (هنوز اینترنت نداشتیم)، کلمه‌ی اول یعنی Sehr را زدیم معنی اش شد. ( خیلی، زیاد، بسیار و…)، کلمه‌ی دوم را یعنی Geherte معنی‌اش شد ( گرامی، عزیز، محترم و…) ، کلمه‌ی بعدی همان طور که می‌بینید که نوشته شده بود Kunde ، که ناخود‌آگاه ما آن را « کونده» خواندیم و با تعجب به هم نگاه کردیم و اصلا یادمان رفت آن را ترجمه کنیم و کل عنوان اس ام اس می‌شد « کونده‌ی خیلی گرامی» من رو می‌گی؟! دوستم رو می‌گی؟!! یه نگاه به هم انداختیم و اولش چیزی نگفتیم و بعدش فکر کردیم که این کی می تونه باشه که به آلمانی به ما اس ام اس زده و همچین شوخی با ما می‌کنه؟ یعنی آلمانی ها این‌قدر بی‌تریبت هستند. بعدش شروع کردیم به شوخی کردن. از هم دیگه می پرسیدم راستش رو بگو بچگی‌هات چیکار کردی؟ باشه به فرض کاری هم کرده باشیم . این ها از کجا فهمیده اند. اصلا چه معنی دارد این ها به آدم بگویند « کونده‌ی خیلی گرامی» تازه پیش خودمان فکر کردیم این‌ها به حقوق هم‌جنسگرایان احترام می‌گذارند و کونده براشون خیلی هم گرامی هست.  خلاصه مجبور شدیم برای تلطیف فضای روحی خودمون و شوک فرهنگی که از مورد خطاب قرار گرفتن ، به ما وارد شده بود قضیه را به شوخی برگزار کنیم و به دوستم گفتم به قول اون جوکه می‌گه « ببین خود آلمانی ها سر شوخی رو باز کردند». بعد که چند اس ام اس دیگه اومد و دستور یک سری کارها و سیو کردن و اینتسال کردن یک چیزهایی رو داده بود فهمیدیم از شرکت موبایل است. اما هم چنان یادمان رفت آن کلمه را ترجمه کنیم. زیرا که تلفظ کلمه برای ما آشنا بود. اما سوال مان این بود که باشه از شرکت موبایل است که خوب اما دلیل ندارد  به آدم بگویند « کونده‌ی خیلی گرامی»؟!!!!

پی نوشت: بعدها فهمیدم که واژه‌ی کونده در آلمانی یعنی « مشتری»
چندین ماه بعد امنستی اینترناسیونال شعبه‌ی فرانکفورت سخرانی را برای من تدارک دید در مورد وضعیت کوردها که به همراه خانم‌ها و آقایان خانم خدیجه مقدم : مادران پارک لاله،خانم مونیکا ویتکوفسکی(سخنگوی امنستی در فرانکفورت) : مجازات مرگ در ایران، خانم دکترهاله عنایتی: نقض حقوق بهائیان،آقای دکتر مصطفی آزمایش: نقض حقوق دراویش ، برگزار شد. در آن جا با خانم جوانی که با امنستی کار می‌کرد اشنا شدم و می خواست در جلسه‌ای خصوصی روزی هم را ببینیم و بیشتر حرف بزنیم. این اتفاق افتاد و روزی در یک کافه در «هاوپت واخه‌ی» (اسم یک محل است)فرانکفورت قرار گذاشتیم. بعد از کلی حرف‌ها  و بحث‌ها پرسید تصمیم داری چکار کنی در آلمان من همم که با آن چند ده کلمه‌ی آلمانی که بلد بودم و آن ۱۰ یا ۱۲ جمله‌ی انگلیسی کلی داشتم خودم را می کشتم بهش بفهمانم ک‌ه می‌خواهم تحصیل خودم را ادامه بدهم. پرسید در ایران چه خوانده‌ای  گفتم «women Study»، گفت عالیه و برایش جالب بود که در ایران چنین رشته‌ای بوده و پرسیدم در آلمان هم هست گفت اره ولی فکر کنم اینجا همون « Gender study» ( مطالعات جنسیت)، می‌شود. پرسیدم حالا خود اسم « مطالعات زنان» به آلمانی چه می‌شود جواب داد « Frauenkunde»، این رو بدونید که « فراون یا تلفظ درست‌ترش فغاون» در آلمانی یعنی « زنان» حالا ذهن لامصب که آن تجربه‌ی قبلی را هم داشته و با این‌که یادگرفته بودم  کونده یعنی مشتری اما این جا مشتری معنی نمی‌داد و برای من واژه‌ی زنان و کونده باهم تداعی می‌شد. پیش خودم می‌خندیدم و نمی تونستم برای اون توضیح بدهم آخه من فردا اگر پدرم ازم پرسید آلمان چیکار می‌کنی بگویم فرزند شیخ شریف دارد در آلمان « زنان کونده» در دانشگاه تحصیل می‌کند. البته بعد‌ها فهمیدم واقعا ترجمه‌ی اون خانم هم تنها ترجمه‌ی لطف به لفط بوده است و کونده یکی از معانیش می‌شود دانش مثل « زمین شناسی» یعنی دانش‌های مربوط به زمین و امثالهم .

در یادداشت اول از سری « خاطرات یک کورد زبان نفهم در آلمان» خیلی کامنت ها بود که ازم پرسیده بودند یعنی شما به فلان فکر نکرده بودید. یا از این دست سوالات. خواننده گرامی همین حالا که خودم برخی از این یادداشت‌ها را می‌خوانم خودم هم متعجب می‌شوم. اما باید در آن موقیت باشی و فضایی که در آن هست را تجربه کنی که ذهنیت و فضای فکری انسان نسبت به موقعیت عمل می‌کند. اره خیلی ساده است اگر ما صرفا به تلفظ آشنای واژه‌ی « کونده» توجه نمی‌کردیم، بدون شک دچار چنین شوک فرهنگی نمی‌شدیم. اما این تجربه را در طول این چند سال زبان نفهمی دریافته ام که حتا آدم وقتی کم کم برخی واژه‌ها و اصطلاحات را یاد می‌گیرد در لحظه ی شنیدن یک واژه‌ی جدید اگر آن واژه در زبان ‌هایی که فرد می‌داند معنی داشته باشد ذهن فوری سعی می‌کند آن واژه را جایگزین کند. مثل همان مثال « فارت» در یادداشت قبلی که چون ذهن معنی انگلیسی آن را که به معنای «گوز» می‌دانست آدم فکر می‌کرد که خروجی وسیله نقلیه Aus fahrt ، یعنی محل خروجی گوز. خلاصه که این‌ها همه‌ی لذت و تلخیش مربوط به موقعیتی است که انسان به دلیل عدم آشنایی کامل بر موقعیت و فضا و مکان و از همه مه‌تر عدم تسلط بر زبان برایش پیش می‌آید و گرنه به قول معروف « معما چو حل گشت آسان شود.
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

فیروز کریمی ، دلقکی نژاد پرست و ضد زن ، یا مربی طنز پرداز و شوخ طبع

فیرز کریمی مربی تیم فوتبال پیکان، در این ویدیو خطاب به بازیکن رنگین پوست تیم فجر سپاسی


«به این آدم خوار بگو ....»
نه این‌‌که حالا که این ویدیو رو دیده‌ام بخواهم بگویم. بلکه راستش دیدن این ویدیو تنها بهانه‌ای شد برای این‌که اعلام کنم هرگز از این آدم خوشم نیامده است. چه زمانی که تیم پاس را قهرمان جام باشگاه‌های آسیا کرد. چه زمانی که خیلی ها بی ادبی‌ها و بی نزاکتی‌ها و توهین‌ها و شوخی‌هایش را در محافل مطبوعاتی و رسانه‌ای، به عنوان مربی طنز پرداز برجسته می‌کردند. حاضرم قسم بخورم حتا یک بار هم به شوخی‌های بی‌مزه‌اش نه تنها نخندیده‌ام.بلکه همیشه یک لایه‌ی نااشناو ناشناخته‌ای مرا از شوخی‌هایش دور و دور می‌کرد و بیشتر برایم دلقک بازی بود تا ظنز پردازی.
فیروز کریمی در این ویدیوه وقتی تیمش به تیم فجر سپاسی شیراز می‌بازد بعد بازی وارد زمین می‌شود و بازیکن رنگین پوست  تیم فوتبال فجرشیراز، برای ادای احترام به سرمربی تیم مقابل می‌خواهد با او دست بدهد. اما فیروز کریمی نه تنها دست‌اش را محکم پس می‌زند بلکه صربه‌ی محکمی هم به دست‌اش می‌زند و بعد به مترجم می‌گوید « به این آدم‌خوار بگو در کشور و فرهنگ ما اول بزرگ‌تر دست می‌دهد»...
این اتفاق در هرکشور و هرجامعه‌ی دیگری روی می‌داد این آدم نه تنها از فوتبال بلکه از خیلی از موقعیت‌ها و حیثیت‌های زندگی برای همیشه محروم می‌شد. اما در همان کشور و فرهنگی که همچین کسی را « فیروز خان» صدا می‌زنند و فیروز خان مدعی است در فرهنگ و کشور ما ال است و بل است..، وی هم‌چنان مربی فوتبال و از بزرگان و پیش کسوتان ورزش است و قابل احترام برای اهالی مطبوعات است.
این‌جا دم خروس مطبوعاتی‌ها و اصحاب رسانه هویدا می‌شود که چگونه همگی کارگزاران مبتذل دعوای اربابان و مدیران دو باشگاه قرمز و آبی و بیشتر هم قرمز هستند. که وا ویلا اگر چنین حرفی و یا اتفاقی در یک هزارم این از سوی مربی استقلال رخ می‌داد. بیا و ببین که تیتر تمام مطبوعات می‌شد « اجنبی» و ایراد گرفتن به فلانی. آن‌ها که در رسای لمپنی مثل پروین مقاله‌ی توجیهی می‌نویسند و در عناد لمپنی چون قلعه نویی صفحه‌ها سیاه می‌کنند.
هرکجای دیگر دنیا بود حداقلش این بود مطبوعات چنین آدمی را رسوا می‌کردند وشرمساری آن‌که این اتفاق در برنامه‌ی ۹۰ فردوسی پور هم آن‌چنان که باید انعاس نمی‌یابد  و تنها صرفا به نژاپرستانه بودن آن اکتفا می‌شود و آن هم در حد شوخی که نه به خاطر این که خودم پوستم سیاه است. در حالی که همین برنامه سه قسمت از برنامه‌اش را به بازی کردن فرزند یک مربی در یک باز یتمرینی اختصاص داده بود. یا مثلا برنامه‌های طولانی را به رد شدن گوسفند از یک زمین ورزشی و امثالهم اختصاص می‌دهد.
رفتار مردسالارنه و تفکر ضد زن و سکسیتی فیروز کریمی:

"فیروز کریمی 2 روز پیش (۱۴ اردیبهشت) با تاخیر به نشست خبری آمد و علت آن را مشکلاتی عنوان کرد که خانم‌ها در رانندگی ایجاد کرده بودند، به همین دلیل فیروز کریمی در ابتدا و انتهای نشست خبری خود با طعنه گفت: اگر در حال حاضر پلیس بودم به خانم‌ها گواهینامه نمی‌دادم که این موضوع با اعتراض تنها خبرنگار زن حاضر در نشست همراه شد."
این‌که هنوز این آدم در چنین تفکرات غیر انسانی به سر می‌برد، که فکر می‌کند انسانی که پوست‌اش سیاه باشد بدون شک آدم خوار است و او که از فرهنگ و کشوری ظاهرا متمدن برخاسته است حق دارد به آن انسان توهین کند حتا دست او را بزند. 
این که این آدم فکر می‌کند زنان احتمالا به طور ذهنی و توانایی بدنی و فکری از مردان پایین تر هستند زیرا که زن هستند، و این را عامل ترافیک و رانندگی می‌داند که اتفاقا عرصه‌ای عموما مردانه است و اتفاقا آمار اکثر تخلفات رانندگی و تصادفات نشان از مشکلات بسیار مردان  در رانندگی است.
این فاجعه بار است. اما فاجعه سکوت اهالی مطبوعات و رسانه‌ها است .آن‌ها که هنوز که هنوز است در غم از دست دادن جام قهرمانی برای قرمزها هستند و یا خوشحالی سپاهان و استقلال...  . فاجعه بار تر این که این آدم عنوان «مربی» یعنی تربیت کننده را نیز یدک می‌کشد.
اینجا ایران است سرزمینی که راسیست عادی ترین رفتار ممکن است و بخشی از همان فرهنگی است که هر وقت هم مورد انتقاد قرار بگیرد به منتقد حمله می‌شود.
هنوز هستند خوانندگانی که اتفاقی راهشان به وبلاگ من می‌افتد و یادداشتم را در مورد برخورد ایرانی ها با مردم افغانستان ، می ]وانند و کلی فحش و بد و بیراه نثار آدم می کنند.
لینک ویدوی : https://www.youtube.com/watch?v=8Vu3_L-6NEg
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

مصاحبه‌ام با دویچه وله فارسی. در مورد کمپین « زن بودن ابزار تنبیه و تحقیر هیچ کس نیست»


امروز مردانی لباس زنانه برتن می‌کنند و با افتخار از حقوق برابر زن و مرد حرف می‌زنند که تا دیروز یکی از قسم‌های مردان جامعه کوردستان این بود که « اگر نتونستم فلان کار را بکنم لباس زن به تن خواهم کرد» (ئەگەر ئەو کارەم نەکرد دەرپێی ژن لە پام دا بێت) این که این مردان از این که قسم بی شرافتی‌شان پوشیدن شلوار زن بوده است حالا با افتخار عکس خود را با پوشش زنانه منتشر می‌کند اصلا اتفاق کوچکی نیست.

پوشاندن لباس زنانه بر تن مردی متهم در مریوان و گرداندن او در خیابان، ابتدا زنان مریوان و سپس مردان خطه کردستان را به اعتراض واداشت. کمپین "زن بودن ابزار تحقیر و تنبیه هیچکس نیست" به همین منظور راه افتاده است.
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۶۰ زمانی که ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهور ایران، سوار بر هواپیمای بویینگ ۷۰۷ ایران را ترک کرد، رسانه‏‌های دولتی اعلام کردند که او لباس زنانه بر تن کرده و آرایش کرده بود.

ابوالحسن بنی صدر بعد از رسیدن به فرانسه این شایعه را تکذیب کرد و معلوم شد که رسانه‏‏‌ها تنها به منظور تحقیر وی، این شایعه را بر سر زبانها انداخته‏‌اند.

۲۸ سال بعد در ۱۶ آذر ۱۳۸۸ خبرگزاری فارس نزدیک به سپاه پاسداران، لباس زنانه را بر تن یکی از فعالان سرشناس جنبش دانشجویی کرد. این بار اما تکنولوژی هم به یاری آمد و عکس‏‌هایی از مجید توکلی با چادر و مقنعه منتشر و اعلام شد که وی با لباس زنانه قصد فرار داشته است.

دوستان و همراهان او اما و نیز مردمی که در آن روز از چهارراه کالج تهران عبور می‏کردند، شاهد کتک خوردن مجید توکلی توسط سرنشینان دو خودروی پژو و یک ون سفید رنگ و بردن او بعد از این ضرب و شتم بودند.

اختناق، وحشت و فشار حاکم بر ایران در تابستان ۱۳۶۰ مجال اعتراض نسبت به خبر دروغ فرار بنی‏‌صدر با لباس زنانه را نداد، اما گسترش وسیع رسانه‏‌های الکترونیک در سال ۱۳۸۸ فرصت اعتراض را برای مردم مهیاتر کرده بود.

بعد از انتشار عکس مجید توکلی با لباس زنانه، کمپینی اینترنتی در حمایت از او به راه افتاد. مردانی از سراسر دنیا عکس باحجاب خود را در صفحه این کمپین منتشر ‏‏کردند.

هرچند انتقاداتی نیز به این حرکت شد و برخی آن را بازتولید نگاه مردسالارانه و به نوعی دفاع از مردانگی دانستند اما بازتاب جهانی این حرکت درخور توجه بود.

حالا نزدیک به چهار سال بعد از خبر مجید توکلی و ۳۲ سال پس از خروج بنی‏‌صدر از ایران، دادگاهی در شهر مریوان یک متهم را که در یک نزاع خانوادگی شرکت داشت، محکوم به گرداندن در سطح شهر با لباس زنانه کرد.

این حکم روز دوشنبه ۲۶ فروردین (۱۵ آوریل) در شهر مریوان اجرا شد و متهم مرد در حالی که یک روسری قرمز به سر داشت در شهر گردانده شد.

این بار دیگر خبر و شایعه و رسانه نبود؛ حکمی قضایی بود برای تنبیه یک متهم و سال هم سال ۱۳۶۰ نبود. زنان مریوان زودتر از همه دست به اعتراض زدند و فردای روز اجرای حکم، با پوشیدن لباس زنانه در خیابان‌های مریوان فریاد اعتراضشان را بلند کردند.

یک روز بعد از اعتراض مدنی زنان در مریوان، مسعود فتحی، روزنامه نگار کرد، عکسی از خود با لباس زنانه کردی منتشر کرد و زیر آن نوشت: «بنده در اعتراض به حکم دادگاه رژیم (جمهوری اسلامی) در مریوان لباس زنانه پوشیدم چون این حکم، هتک حرمت انسان بود. این را هم بگویم که من هر موقع در باره زنان حرف زدم گفته‏‌ام که من درباره بخش استثمارشده و لگدمال شده شخصیت انسانی خودم حرف میزنم.»

این حرکت شروع کمپینی بود با نام "زن بودن ابزار تحقیر و تنبیه هیچکس نیست" که در آن مردان اکثرا کرد، عکس خود با لباس زنانه کردی را منتشر کردند.
شهاب شیخی فعال زنان و یکی از کنشگران کمپین زن بودن تحقیر نیستشهاب شیخی، فعال زنان و یکی از کنشگران "کمپین زن بودن تحقیر نیست"


چرا مردان؟

اما ضرورت این حرکت آن هم بعد از اعتراض هوشمندانه و مدنی زنان مریوان چه بود؟ شهاب شیخی، فعال زنان که خود به این کمپین پیوسته، حرکت اولیه یک روزنامه‌‏نگار کرد را جرقه شروع این کمپین می‌داند و می‌گوید با جمعی از دیگر فعالان کرد در این فکر بوده‏‌اند که چگونه از حرکت زنان مریوان حمایت کنند که انتشار آن عکس و استقبالی که از آن شد، عملا آنان را به این سمت کشاند.

وی در توضیح دلیلی دیگر برای راه‏‌اندازی این کمپین می‏گوید: «وقتی نیروی انتظامی لباس موسوم به زنانه را بر تن مردان می‌پوشاند تا به گمان خودشان مرد را تنبیه و یا شأن و شخصیت او را زیر سؤال ببرند، خب از این‌جا به بعدش به مردان مربوط می‌شود. یعنی زنان می‌توانند به عامل مورد تحقیر قرار دادن لباس‌شان اعتراض کنند و مردان نیز می‌توانند اعلام کنند اگر به برابری باور دارند بنابراین پوشش زنانه نیز یک پوشش انسانی است و نمی‌تواند عامل تحقیر من مرد باشد. پس من خود آن را به اختیار می‌پوشم و نشان می‌دهم هیچ شرمساری ندارم.»

شهاب شیخی معتقد است اگر کمپین مردان با لباس زنانه کردی به راه نمی‏افتاد، اقدام زنان مریوان ممکن بود در حد خبر باقی بماند و تا این حد پررنگ نشود.

نقد دیگری که به این حرکت مردان شد، بر این اساس بود که این حرکت را نوعی بازتولید تفکری میدانست که پوشیدن لباس زنانه را توهین می‏داند و در حقیقت این مردان اعلام کرده‏‌اند که این توهین را با جان و دل می‌‏پذیرند.
شهاب شیخی اما این انتقاد را به جا نمی‏‌داند و معتقد است کسی که پوشیدن لباس زنانه را توهین بداند آن را عملی نمی‏‌کند. به نظر او مردان با پوشیدن لباس زنانه اعلام کرده‏‌اند که آگاهانه و با اختیار این لباس را بر تن می‏‌کنند و نه به داشتن پوشش مردانه یا زنانه بلکه به داشتن تفکر برابری خواهانه افتخار می‏‌کنند.

وی فایده دیگر این حرکت را کمرنگ کردن تقسیم‏بندی جنسیتی پوشش میداند و می‏گوید: «اگر فردا مردی شالی را به گردن انداخت که تا دیروز زنانه محسوب می‏شد یا جورابی کوتاه یا بلند پوشید دیگر تعجبی ندارد؛ فوقش این است کسانی که همان تفکر را دارند بخواهند بگویند تو زنانه پوشیده‌ای و آن شخص دیگر خجالت نمی‌کشد چون یک بار لباس کامل موسوم به زنانه را پوشیده است و خود را با آن لباس در معرض دید جهانیان نیز قرار داده است.»

اینجا دیگر مردی برای دفاع نبود

کمپین دفاع از مجید توکلی با انتقاداتی از این دست روبرو شد که این حرکت تبدیل به دفاع از مردانگی شده است و نه اعتراض به توهین دانستن لباس زنانه.

شهاب شیخی این نگرانی را در مورد "زن بودن ابزار تحقیر و تنبیه هیچکس نیست" بی‌مورد می‏‏داند. او معتقد است در کمپین دفاع از مجید توکلی، یک " قهرمان مرد " مورد بحث بود که حاکمیت به منظور تحقیر او لباس زنانه بر تنش کرده بود، در حالی که در حرکت اخیر، قهرمان مردی در میان نیست تا کنشگران متهم به دفاع از مردانگی او شوند.

شیخی در توضیح روش کمپین اخیر می‏گوید: «ما تمام سعی خود را بر این گذاشتیم که گفتمان تا آن‌جایی که در توان ماست گفتمانی فمینیستی باشد و از شعارهای مردانه‌گرا و حتا ناسیونالسیتی (با توجه به این که پوشش کردی بود) پرهیز کنیم. سعی ما براین بود که عکسها عادی باشد. حاوی شعار به خصوصی نباشد، ژست ویژه‌ای هم نداشته باشد و نگاهی و پیامی که قرار است منتقل کند نگاه برابرطلبانه باشد.»

با این همه وی اذعان می‏کند که در حرکت‏‌هایی اینچنین همه اختیارات در دست گردانندگان نیست و این خود کنشگران هستند که تصمیم می‏‌گیرند چه لباسی را بر تن کنند و چه ژستی را برای عکس انتخاب کنند.

شهاب شیخی اما تاکید می‏کند که مهم این است که یک مرد یک بار حتا برای چند دقیقه پوششی را که حاکمیت و فرهنگ و جامعه‌ای آن را کسر شان می‌پندارد بر خود بپوشاند و این اقدامش را ثبت کند.

انتظار تغییر نگرش حاکمیت را نداریم

آیا پوشیدن لباس زنانه توسط مردان و ثبت آن در شبکه‏‌های اجتماعی می‏تواند نگرشی را تغییر دهد که لباس زنانه را تحقیرآمیز می‏داند؟

شهاب شیخی معتقد است که با راه‌اندازی چنین کمپین‏‌هایی رفتار حاکمیت را نمی‌توان تغییر داد، اما نگاه جامعه را می‏توان عوض کرد. او می‏گوید: «یادمان نرود که این اتفاق در کردستان روی داده است و این مردانی که عکس خودشان را با لباس زنانه کردی منتشر می‌کنند مردان جامعه‌ای هستند که مردسالاری در پوست و استخوان‌اش فرو رفته است. این مردان هستند که شجاعانه و با افتخار عکس خود را با پوشش زنانه منتشر می‌کنند تا نشان دهند که امکان و آمادگی تغییر را دارند. قطعا و بدون شک این تغییر فعلا موقتی، هیجانی و در ظاهر است، اما تصویر بیرونی آن‌ها واقعیتی را ثبت می‌کند که غیر قابل انکار خواهد بود و به طور ناخودآگاه و به اجبار آن‌ها را وادار می‌کند که بعد از این در مواضعی که رگه‌های مردسالارانه داشته باشد کوتاه بیایند یا سعی در تغییر آن داشته باشند.»

این روزنامه‌نگار کرد به ضرب‏‌المثلی کردی اشاره می‏کند که معنای آن این است: «اگر نتوانستم فلان کار را بکنم، لباس زنانه به تن می‏کنم» و در حقیقت لباس زنانه همپای "بی‌شرافتی" قلمداد می‏شود.

حالا مردانی از این خطه با میل و رغبت لباس زنانه بر تن می‏کنند، آن را ثبت می‏کنند و در شبکه‏‌های جهانی انتشار می‏دهند.
» ادامه مطلب

در حمایت از اقدام زنان کورد مریوان که به تحقیر لباس زنانه اعتراض کردند.- کوردی و فارسی.



این لباس مادرم نیست. لباس خواهرم نیست. لباس دوست دخترم یا معشوقه‌ام، یا نامزدم نیست. لباس مادر زنم، خواهر زنم، زن دادشم، یا هیچ کس نسبتداری با من نیست. لباس زن است. بگذار یک بار یاد بگیرم که «زن» را دقیقا در موقعیت‌اش به عنوان انسان بپذیریم نه در تعریف نسبتش با « یک‌مرد دیگر» که خودم باشم یا پدرم یا برادر یا عاشق و یا شوهر و ...


در زن بودن و زنانگی نیز قدسیت و برجستگی ویژه‌ای وجود ندارد تا به آن فخر بورزیم به ‍آن مباهات کنیم. همان طور که مرد بودن نیز هیچ قدسیت و عظمتی ندارد. درست است زنانه و مردانه کردن جهان به نوعی خودش باز تولید همان وضعیتی است که وجود دارد. اما « موضِع کنش» است که موقعیت و نتیجه‌ی مایل به آن را مشخص می‌کند. 

تا زمانی که جامعه‌ای وجود دارد که جهان را به تقسیم بندی جنسیتی زنانه وا می‌دارد و در این تقسیم بندی و واداشتن، ویژگی‌های منفی و ضعیف و ناتوان و محقر و .. را به جنسیت زن نسبت می‌دهد و ویژگی‌های به گمان خودبرتر و عالی و شگفت انگیز و مثبت را همراه و همزاد مردانگی می‌پندارد و تا زمانی که جامعه‌ای هست که هنوز برای تحقیر و تنبیه « مردانگی» پوشش زنانه  بر تن متنبه می‌پوشاند، اقدام عملی علیه چنین وضعیتی معنادار است.

این‌که در سخن بگوییم که مرد بودن یا زن بودن مایه‌ی مباهات و فخر و یا سرخوردگی وتحقیر نیست اما زمان عمل بخواهیم آن را حتا با دلایل فمینستی رد کنیم. باید از خود بپرسیم اگر عار نیست از دید شما پس بگذار من مرد هم بپوشم. یا اگر از دید شما هم زن عزیز اگر چیز عجیبی نیست خوب چه اشکال دارد بگذاریم این مردان یک بار حتا با اقدام نمادین هم شده و برای دفاع از اقدام عملی زنان مریوان که نسبته به اقدام دولتی و حکومت و جامعه‌ای که می‌خواهد لباس زنانه را موجب تحقیر و تنبیه بپندارد، بگوید آری من هم لباس زنان می‌پوشم و از انجام این کار شرمسار نیستم. 

بگذاریم مردان عادی یک بار خود را حتا به طور پوششی هم شده در موقعیت زنانگی موجود در جامعه قرار دهند شاید باعث شود همیشه این روز و این عکس را به خود یادآوری کنند و گمان نکنند هر کس چنین پوششی به تن داشت موجودی است که فاقد حق و حقوق برابر است. یا کسی است که می‌توان در مورد سرنوشت‌اش تصمیم گرفت. یا در مورد بدن‌اش.گرفتن این این عکس راستش در این شرایط سخت بود. هنوز موقعیت زندگیم کاملا مستقر نشده است. تضاد فکری‌هایی هم بود. و تجربه‌ی از دید من ناموفق « کمپین مجید توکلی» که با همه‌ی ایده‌های خوبش نهایتا به دفاع از مردانگی « مجید توکلی» انجامید. دغدغه را بیشتر می‌کرد. از لحظه‌ی پیشنهاد دوستان گفتم که شرط اصلی آن است که در حمایت از اقدام زنان کورد مریوان باشد و دوما زا زوایه‌‌ای کاملا زنانه و فمینیستی باشد. نه این که به عنوان مرد بخواهیم اقدام آن‌ها را مصادره به مطلوب کنیم. با این همه از دید من روشنفکری بیش از ۹۰ درصدش به قول بابک احمدی به « کنش و کار روشنفکری» است. اگر کسی روشنفکر است و مدعی برابری است موقع عمل که رسید یا با عمل موافق است یا نه اگر موافق است تنها یک راه وجود دارد اقدام عملی. پس یا باید نشان می‌دادم عملا نسبت به پوشش معروف شده به زنانه فوبیا و هراسی ندارم یا می‌توانستم یک ماه در رد و قبول آن مقاله بنویسم. ضمن این که فمینیست بودن یک مرد به این نیست که برای زنان مقاله بنویسد یا سخنرانی کند که « حقوق زنان» چه هست و چه نیست و زنان از کدام راه به رهایی!!! می‌رسند . بلکه اقدام عملی زنانه گاهی نشان از عمق باورهای ما دارد.

نکته‌ی عملی نیز این بود که پیدا کردن زنی در برلین که لباس کوردی داشته باشد و اندازه‌اش هم در اندازه‌ای باشد که لباس‌هایش برای من قابل پوشیدن باشد. میان تلفن ها و جست و جو هایم خدم یا دوست هنرمند و موزیسینم «سحر» افتادم که از لباس‌های جدید کوردیش که مادرش برایش آورده حرف زده بود. بهش تلفن کردم و با روی باز قبول کرد و لباس را پوشیدم و عکس گرفتم. و حالا هم به عجله منتشرش می‌کنم.-----


ئەوە جل و بەرگی دایکم نیە. جل و بەرگی خوشکم نیە. جل و بەرگی دەسگیرانکەم یان خۆشەویستە کەم نیە. ئەوە جل و بەرگی "ژن" ە و بەس.با فێر بین ژن بە تەنیایەە لە بەر ئەوەی کە مرۆڤە و وەک من یەکسانە بی بینن. نەک لەبەر ئەوەی کە بوونەوەرێکە کە لە پێوەندی لە گەڵ "پیاوێکی" تر دا پێناسە بکرێت. پێویست نیە کە أن کسێک بێت لە کەسەکانی من کە من لە بیر و بۆچوونم دا بیر لە پاراستن یان پشت گیری مافەکانی بکەم.بە ئەوەش بزانین کە "نە ژنایەتی" بەس بە تەنیا لەبەر "ژن" بوون جێی شانازیە و فەخر پیوە فرۆشتن نە پیاوەتی. پێویست ناکات بۆئەوەی کە مافی ژن بپارێزین کە مافی مرۆڤە، ژن وەک بوونەوەرێکی عەجاێب لە بەر چاو بگرین.راستە کە ئەو باوەرە ئینسانیەی کە دەڵێت با جیهان نەکەین بە "ژنانە" و پیاوانە و یان رەنگە فمینسیتانەش لێی بڕوانین بەشێکی زۆر لەو هەڵاویردانە دژی ژنان لە ئارادایە ئاکامی هەر ئەو دابەش کردنی جیهانە بە ژنانە و پیاوانە. بەڵام تا ئەو کاتەی ئێمە لە کۆمەڵ گایەک دا دەژین کە دابەش کراوە بە "ژنانە"و "پیاوانە، تا ئەو کاتەی کە لە کۆمەڵ گایەک دا دەژین کە ژنایەتی بە کەم دادەنێت و پیاوەتی بە سەروەری و گەورەی. تا ئەو کاتەی کە هەموو تایبەت مەندیە باشەکانی جیهان لە پێوەندی لە گەل جەمکی پیاو دا پێناسە دەکات و هەموو تایبەتمەندیە ناشیرین و ناحەزەکان لە پاڵ چەمکی ژن دا دادەنێت و کاتێک دەیەوێت کە "پیاوێک" سزا بدات جلی ژنانە دەکاتە بەری با وەک مرۆڤ هەڵویستمان ببێت و بڵێن بەڵی راستە من لەسەر ئەو باوەرەم کە ژن بوون یان یەو جلەی کە بە ژنانە ناسراوە یان هەر تایبەت مەندیەکی تری ژنانە جێی شەرمەساری و تەریقەوە بوون نیە و ئەوە من بە کردوە و نەک بە قسە نیشانی دەدەم.من دژ بە وەی کە بۆ سزا دان و شەرمەسار کردنی کەسێک جلی ژنانەی لە بەر بکرێت و لە پشت گیری لەو ژنە ئازا کوردانە دا کە لە مریوان بە جوانی دژ بەو کردوەی ناشیرینەی هێزە ئیتزامیە کانی ئیران هاتنە خیابان و هەر وەها بۆ ئەوە باوەری خۆم بە کردوە نیشان بدەم کە باورێکم بە دابەش کردنی شێوەی جل لە بەر کردن نیە ئەم وێنەیەم گرت.بێڵا با پیاوە ئاسایەکانی کورد جارێکیش بو تەنانەت سیمبۆلیکش بوە و بە جل بەرگیش بێت بچنە پێگەی ژنانەوە و بۆ ئەبەد خۆیان لەو پێگە دا تۆمار بکن. بەڵکوو فێر بین کە ئەو مرۆڤەی کە وەها جل و بەرگێکی لە بەر دایە کەسێکە وەک خۆمان و ئێمە مافمان نیە کە لە سەر مافەکانی ژن بڕیار بدەین. لە سەر مافی پۆشینی، لە سەر مافی خوێندنی یان لە سەر مافی جەستەی. چ بگات بەوەی کە لەبەر ئەوەی کە پیاوین مافی ئەوە بە خۆمان بدەین هەڵ بدەین لە ژن دا و یان بیکوژین یان بەر بە خوێندن یان منداڵ بوونی بگرین یان بە پێچەوانە بە زۆر مندال داری بکەین.گرتنی ئەم وێنە لە شارێکی وەک بەرلین دا زۆر گران بوو . چوونکو دۆزیەنەوە ژنێکی کورد کە جلێ کوردی ببێت و بە ەبری منیش بکات زەحمەت بوو. زۆر بە هەڵکەوت بیری هاورێکی هونەرمندی موزیسەنم کەوتمەوە کە باسی جلە کوردیەکانی کردبو تەلە فوونم بۆ کرد ئەویش زۆر هاورێانە وڵامی دامەوە. هاتم جلەکانیم لە بەر گرت و وێنە کەم گرت و ئێستاش بە پەلە دای دەنێم . چوونکو هێشتا ئەنتەرنێتم نیە----

از دوست خوب و هنر مند کوردم« سحر چنگایی» برای این همه کمک ممنونم
» ادامه مطلب

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

نگرانی نژادپرستانه‌ی فعال حقووق بشر



زن و شوهری عرب هستند. در شمال اروپا زندگی می‌کنند. فرزند خردسالی دارند. بنا به طبیعی‌ترین قاعده‌ی طبیعی و انسانی با فرزندان‌شان به زبان مادری خودشان یعنی عربی حرف می‌زنند. آن یکی فعال حقوق بشر است. اتفاقا در جلسه‌ای و یا برنامه‌ای حقوق بشری هم شرکت کرده‌است. احتمالا لحظه‌های آخر و خداحافظی کردن است. او(با ضمیر مونث) که فعال حقوق بشر است از پدر بچه، خیلی طبیعی خیلی آرام خیلی دوستانه و حقوق بشرانه می‌پرسد چرا به بچه‌تان فارسی یاد نمی‌دهید. می‌گوید من و همسرم عرب هستیم. در کشوری در شمال اروپا زندگی‌ می‌کنیم. چرا باید با فرزندم در محدوده‌ی زندگی خودمان فارسی حرف بزنیم. فرزند ما قاعدتا یا زبان مادریش را حرف می‌زند یا زبان کشور میزبان را.
می‌گوید. آخر من فکر می‌کنم این کار شما باعث قطع ارتباط فرزند شما با فرزندان مثلا یک کورد می‌شود. به ادامه‌ی گفت و گو نمی‌خواهم گوش بدهم . از یکی از دوستانم می‌پرسم واقعا او(با ضمیر مونث) چه پرسید توضیح داد که همین را پرسیدکه من هم گفتم. یعنی من باورم نمی‌شد.باورم نمی شد توهم عظمت طلبی حتا گریبان کسی را که بدون شک خود را فعال حقوق بشر می‌داند. بدون شک در اروپا زندگی می‌کند و بدون تردید فکر می‌کند حق دارد به یک عرب بگوید که تو با فرزندت با زبان من صحبت کن زیرا من نگران قطع ارتباط فرزند تو با فرزند مثلا کوردها هستم. و جالب است که تعیین می‌کند مثلا اگر احتمال ارتباطی بین فرزند یک عرب با فرزند یک کورد باشد بدون شک باید با زبان فارسی باشد.!باورم نمی‌شود که این فعال حقوق بشر به قول دوست فارس زبانم هیچ وقت نگران قطع شدن رابطه‌ی ملی و فرهنگی و زبانی تو و کوردهای ترکیه، تو و کوردهای عراق من و کوردهای سوریه نبوده است، اصلا مهم نیست هرگونه قطع شدنی اگر تنها و تنها به این منوط باشد که آن تنها زبانی که فکر می‌کند در دنیا یگانه شکر است، را هرکسی که او تشخیص می‌دهد باید بیاموزد. هانا آرنت می‌گوید : جایگزینی برای زبان مادری وجود ندارد.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

هم‌مادری به جای واژه‌ی نامادری- به مناسبت ۸ مارس۲۰۱۳


نخست:
خواهر بزرگم ۱۷ سالش‌بود ازدواج کرد. خواهر بزرگم بعد از فوت مادرم، با این‌که در یکی دوسال اول همسر برادرم که در حمله و لشکر کشی جمهوری اسلامی ایران به کوردستان شهید شد، حکم بزرگ‌تر داشت و خیلی هم در حق‌‌ام مادری کرد، اما خواهر بزرگترم که در ۱۷ سالگی ازدواج کرد، بیشتر برای من طعم مادر داشت. وقتی ازدواج کرد، روز عروسی، خواهر زاده‌ی دامادمان که همکلاسی من بود ازم پرسید موقع بردن عروس خانواده‌ی عروس گریه می‌کنند تو هم گریه می‌کنی؟ گفتم نه چرا گریه کنم. اما راستش وقتی سوار ماشین شد و رفت من گریه کردم. نه برای این که خواهرم عروسی کرد. برای یک سوال بی‌جواب. سوال من ته دل‌ام این بود. چرا وقتی دو نفر  ازدواج می‌کند و در حالی که اسم مراسم در بیشتر اوقات،«عروسی» ذکر می‌شود، اما «زن» را به خانه‌ی مرد می‌برند. خیلی کودکانه توی دلم می‌گفتم خب ازدواج می‌کنید بکنید به من چه  چرا خواهر آدم را می‌برید ؟ اصلا چرا داماد نمی‌آید خانه‌ی ما زندگی کند؟ چرا من باید بی‌خواهر بشم ولی آن‌ها نه تنها برادر و پسرشان را دارند ولی خواهر من را هم دارند؟ من پرسش داشتم و تنها در دلم گریه کردم و جمال خواهر زاده‌ی داماد بهم خندید و گفت دیدی نتونستی آخرش گریه کردی...
این سوال اگر چه آن موقع پرسشی بود که شاید ریشه‌ی اصلی‌اش در عدم امکان حضور خواهرم بود، اما سال‌های سال سوالم ماند که چرا زن باید به خانه‌ی مرد برود. چرا اصلا زن خانه ندارد. چرا مرد می‌تواند حتا اگر باخانواده‌اش هم نباشد باز هم خانه داشته باشد. بدون شک جست‌وجوی پاسخ این پرسش‌ها به جاهایی می‌انجامید که به خیلی چیزهای دیگر فکر کرد.

دوم:
دوم این‌که مادرم زمانی که من حدودا ۳ سالم بوده است مُرد. مُرد به همین سادگی و بی رحمانگی فعل ماضی مطلق. در کلاس‌های ادبیات فارسی به شاگردانم می‌آموختم که « فعل  ماضی مطلق یا ساده، فعلی است که در گذشته انجام گرفته است و اثر و نتیجه‌ای از آن در زمان حال و آینده باقی نمانده است». مادرم مُرد به رحمی فعل ماضی ساده و مطلق.شاید این  مورد دوم را باید اول می‌بود. یعنی اول این را می‌نوشتم بعد مورد اول را. اما خب شاید به احتمال حوصله‌ی باران گریه‌های بی‌مجال کودکی‌ای که هرگز تمام نشد، از همان دومی شروع شده و به اولی برگشته است. اکنون شاید پس از سال‌ها عمر و مطالعه و کار و فعالیت در حوزه‌ی اجتماعی و به ویژه در جنبش زنان، بتوانم خیلی توجیهات و تبیینات روانکاوی و روان شناسی اجتماعی و غیره برای نبودن مادر ذکر کنم. اما نبودن مادر در کودکی برای من یک معنا داشت . نبودن و «عدم حضور زن». این عدم حضور شاید باعث شده بود که من در جست و جوی ابدی مفهوم زن باشم. این جست و جو باعث شد که من بعدها بفهمم که در جامعه « زن» حضور ندارد. آن‌چه هست. یا «همسر مرد» است. یا « دختر پدر»، یا « خواهر برادر»، یا «مادر» یعنی مادر خودش هستی و هویت مستقلی هم چون مرد بودن پدر نداشت. پدر هم پدر بود و هم مرد بود. اما مادر اغلب هر چیزی بودی به جز زن. مادرانگی و مقدس‌سازی بیهوده‌ای که از مادر می‌شد باعث شد اتفاقا من نسبت به بی مادر بودنم بی واکنش باشم و همان ‍‌طور که در یادداشت « دارم مادرم می‌شوم» شرح داده‌ام مقاومت عجیبی در مقابل بی‌مادر بودن داشتم. همین امر باعث شد که زن نازنین و عزیزی که بعد‌ها با پدرم ازدواج کرد و به رسم  عرف و عادت « نامادری» خوانده می‌شد را، هرگز در زبان کوردی «باوه‌ ژن» ننامم و او را « داده» صدا زدم و برای ترجمه‌اش به دوستان غیر کوردم، واژه‌ی « هم مادری» را خودم ساختم. این واژه از سوی من تقدیم به زبان فارسی. باشد که دیگر زنان را در دوگانه‌ی « مادر» و «نامادر» تقسیم نکنیم. و پیشنهادم این است که در زبان کوردی نیز برای نام بردن از چنین نقشی حتا از واژه‌ی «هاو دایک» استفاده شود. 
سوم:
پدر من و خانواده‌ی من یک خانوداه‌ی سنتی هستند. هیچ هم خجالت نمی‌کشم و مثل خیلی‌ها هم مدعی نیستم که ما از همون روز اول تولد پستانک فمینیستی مک می‌زدیم. خانواده‌ی ما که در واقع یک طایفه‌ی بزرگ است، تمامی ویژگی‌های یک خانواده‌ی سنتی را دارد. «سن سالار»،« مرد سالار»،«پدر سالار» و حتا « برادر بزرگ سالار» و پدرم یکی از بزرگان این طایفه است و شاید زمانی از نظر سنی بزرگترین نبود اما ظاهرا بر اثر نزدیکی به هرم شجرنامه‌ی خانوادگی همیشه نقش بزرگی طایفه داشته است. پدر من آن زمان که هنوز مدرسه نبوده است به تحصیل علوم قدیمه می‌‌پردازد و از دست دادن پدرش و برادر بزرگش و به گردن گرفتن مسئولیت کل خانواده‌ی خودش و حتا برادرزاده‌هایش وی را از ادامه‌ی تحصیل باز می‌دارد اما از ادامه‌ی مطالعه هرگز.
پدرم در تمامی دورانی که مادر نداشته‌ایم. نقش مادر را هم برای ما داشت. پدرم با تمام ویزگی‌هایش و ویژگی‌های طایفه‌ای و خانودگی و فرهنگی مردسالارانه‌ی جامعه‌ی کوردستان، احترام ویژه‌ای برای دختران‌اش قائل بود. از روز اول که اولین مدارس در آن زمان دائر شده است. با اینکه نقش الگوی اجتماعی را به عنوان مالک و بزرگ خاندانی اهل طریقت و مذهب داشته است اما دختران‌اش را به مدرسه می‌فرستد. مهاجرت کامل به شهر و سکونت دائمی در شهر این امر را بیشتر و بیشتر کرد. به جز خواهر بزرگم که به دلیل این مهاجرت‌ها و بعد‌ها انقلاب و بعد جنگ جمهوری اسلامی با کوردستان و بعد جنگ ایران و عراق، و فترت‌ها و فاصله‌های بسیار در درس خواندن  خواهرم و بی حوصلگی و گریزان بودن خواهرم از فضای مدارس آن زمان و همچنین مسئولیت‌های گسسته و پریشان خواهر شدن  و مادر شدن برای ما بچه‌ها و ... قدرت خواهرم در مقاومت و گریز از مدرسه حتا بر تنبیه ها و تهدیدهای پدرم چیره شد و از درس گریزان شد و در سنین نوجوانی عاشق شد و با مردی که دوست داشت ازدواج کرد. یعنی تنها عضو خانواده که تحصیل‌اش را ادامه نداده است. 
در خانواده‌ی ما و در دید پدرم د هر صورت حق با دختران بود. با این‌که بدون شک خود پدرم رفتار سخت‌گیرانه‌تری داشت نسبت به خواهرهایم. یعنی در واقع جامعه‌ی مردسالار امکان مقاموت بیشتری به ما پسران می‌داد برای گریز از هنجارهای اجتماعی و یا خواسته‌های تربیتی پدرم. من و خواهر دومم که چند سال من کوچکتر است و به قول معروف بچه‌ی پشت سر هم هستیم همیشه در کودکی دعوا داشتیم و همیشه به حق و ناحق پدرم حق را به خواهرم می‌داد.می‌گفت در هر صورت او خواهر توست . بزرگ‌تر است و زن است و احترامش بر تو واجب تو اصلا بی‌خود می‌کنی حرفش را گوش نمی‌کنی. با این اوصاف اب این که پدرم برای تحصیل همین خواهرم در دانشگاه و در شهری دیگر ملامت‌ها و سرزنش‌ها و طعنه‌ها شنید و حتا خودم به گوش‌های خودم فحش نشیده‌ام که فلان فلان شده با این همه ادعای مذهبی و اهل طریقت و خانقاه بودن‌اش، «دختر مجرد تنها»یش را فرستاده « شهر غریب» درس بخواند!!!؟
آری پدرم تمامی این ویژگی‌های مثبت را داشت. هنوز هم اصرار ویژه‌ای به خواهرا و بردارم دارد نسبت به نوع رفتار با فرزندان دخترش. اما همین پدر گرامی با تمامی عزتی که برایش قائلم و با تمامی حق‌مداری‌های اش نسبت به خواهرم. یکی از دفعاتی که من و خواهرم دعوا کرده بودیم و باز طبق معمول من را سر خواهرم تنبیه کرد و بعد که مرا از اتاق بیرون انداخت، خواهرم را صدا زد و من به امید این که بلکه او هم تنبیهی نوش جان کند پشت در فال گوش ایستادم که دلم خنک شود. اما راستش برای ابد و تا این لحظه کام دلم تنگ و اندوهگین شد. پدرم کلی نصیحتش کرد که کمتر سر به سر من بگذارد و « هرچه باشد او (من) مرد است و نَر!!! است و فضل دارد» این فضل دارد را خوب یادم هست. زیرا تلفظ درست حرف « ضاد» را به زبان عربی همیشه ادا می‌کرد. این جمله مثل پتک بر سر من کوبیده شد. من نمی‌توانستم بفهمم من به صرف «نَر بودن» و «مرد» بودن « فضل» داشتم. در حالی که طبق ۹۹ درصد معیارهای ارزشی جامعه و خانواده و رسم و آداب و سنن خواهر من بسیار نزدیک تر به آن ها بود و من از همان کودکی فرزندی بدم که چموش و زیر بار حرف نرو   دردسرساز و حتا شرور، پس این فضل وبرتری نداشته‌ی من از کجا آمده بود را ندانستم و نفهمیدم و قبول نداشتم و نکردم. 
البته پدرم چنان ویژگی عظیمی داشت که می‌توانستیم سر هر چیزی با وی بحث کنیم. پدری که ادبیات عرفانی عربی و فارسی و کوردی را تقریبا زیسته بود و سواد عربی‌اش در حدی بود که تفسیر کبیر « امام فخر رازی را به زبان عربی مطالعه می‌کرد و زمزمه‌ی همیگشی‌اش جدای از شعرهای مولوی کورد و نالی و محوی و  ناری و وفایی و  سالم و ... جامی و حافظ و سعدی و مولانا و عطار و گاهی هم  تک بیت‌های نابی از ادبیات کلاسیک عربی بود و همیشه زمزه می‌کرد. « لیت شبابَ یعود یوما....فاُخبِره‌ُ بما فعلت المشیب....» ( اگرم جوانی روزی باز آید به وی خبر خواهم داد از آن‌چه پیری بر سرم آورده است. چندان که حتا وقتی سر بیانیه‌ی کمپین در سال‌های فعالیتم در کمپین یک میلیون امضا به شدت و حدت معتقد بود هرگز حق طلاق یک طرفه نیست و اختیار هر دو انسان است که هر زمان خواستند از هم جدا شوند که مجبور شدم عرض کنم حتا اگر شما و خیلی‌ای دیگر چنین تفسیری را داشته باشید  متاسفانه قانون این اختیار را نداده است و باورش نمی‌شد تا برادر وکیلم ماده‌ی قانونی را تایید کرد. با قدرت و تاکید اعلام کرد این رفتار با زن و این قانون غیر انسانی و غیر دینی است. 
چهارم:
خواهر کوچک‌تر از خودم  در آمادگی که می‌رفت در انتهای دوره‌ی آمادگی قرار بود بروند یک اردو. اما آمادگی به خانواده‌ی ما اطلاع داده بود از آن‌جا که هیچ کدام از خانواده‌ها حاضر نشده‌اند فرزندان دخترشان را به اردو بفرستندو دختر ما تنها دختر است بنابراین از بردن دختر تنها به اردو معذورند و  خانواده‌ی ما اگر پسری دارند در همان حدود سنی، به جای خواهر کوچک‌ترم( در واقع فرزند برادر شهیدم است  و چون از همان کودکی باهم بزرگ شده‌ایم بیشتر خواهر برادریم تا عمو و برادر زاده)، بروم اردو. بدون شک آن موقع من خوشحال شدم که یک اردوی مفت و مجانی و بدون این که حقم باشد دارم می‍‌روم. رفتم اما تمام طول اردو احساس می‌کردم من به جای خواهرم رفته‌ام. این که من چون پسر بودم شانس این را داشتم در جای خواهرم قرار بگیرم موضعی بود که بعدها و بعدها در تمامی موقعیت‌های زندگی تکرار می‌شد. بزرگ‌تر که شدم یعنی از سنین ۱۶ تا ۱۷ سالی این عذاب وجدان با من بود.  که آخر چرا من باید جای خواهرم رفته باشم اردو. چرا او به دلیل دختر بودن نتوانست از آن اردو که کلی هم به من خوش گذشت لذت ببرد.  درست است  که من هیچ تقصیری نداشتم در این جایگزینی، درست است کل این ماجرا تقصیر، قوانین یا رسوم غلط یا فرهنگ و عرف غلط بود. اما نمی‌دانم و خودم باورم نمی‌شود که چرا من از همان زمان نسبت به این عرف ها و سنن فرهنگی و عرفی، معترض بودم. این جایگزینی جای خواهرم آن هم جای خواهری که در دوست داشتن همدیگر به اعتراف همگان معنای واقعی یک جان در دو بدن هستیم . 
بعدهای بعد و سال‌های سال بعد جایی خواندم هرجا تریبونی در اختیار یک مرد است بدانند یک تریبون و یک موقعیت از زنان ستانده شده است.
این‌ها شاید تنها نقاط و نکات کلیدی و حک و ضبط شده بر حافظه‌ی من باشد وگرنه این حافظه‌ی مخدوش سرشار بود از چنین رویدادهایی. رویدادهایی مثل این‌که من از نوجوانی به بعد عادت شب بیرون رفتن و تنها قدم زدن را داشتم. من از ۱۵ سالگی به شهری مثل تهران می ‌رفتم برای کار. من از ۱۳ سالگی تنهایی سفر کردن را آغاز کردم . هر قدم شبانه‌ای که می‌زدم، به این فکر می‌کردم که آیا خواهرم و یا بقیه‌ی دختران همسن من نیز این حق را دارند که شبانه بزنند به چاک خیابان‌های خلوت شهرو تنهایی‌و اندوه و لذت ‌شان را شاید به نسیم شبانگاهی بسپارند. هر مسافرت تنهایی که می‌رفتم به این فکر می‌کردم چرا زنان این سرزمین و دختران هم سن من نمی‌توانند به راحتی و ازادانه سفر کنند. 

درست است که من در این رویداد‌ها هیچ تقصیری نداشتم. درست است که من در بنیاد نهادن این قوانین، این فرهنگ، این ارزش‌ها، این عرف‌ها، این باورها هیچ نقشی نداشتم و بنابراین تقصیری هم نداشتم. درست است من هیچ مشارکتی در هیچ کدام از این اتفاقات نداشتم. اما یک واقعیت وجود داشت این فرصت های غلط فرهنگی و عرفی و قانونی به من این امکان را می‌داد که ناخودآگاه، فاعل این رفتارها باشم. اگر به نام‌ام نبود به کام‌ام که بود. حتا اگر من نخواسته باشم. این بود که کم کم در شعر و ادبیات هم این مسئله برایم پیش آمد. در نوشته‌های گاه گاهی‌ام و بحث‌هایی که در برخی انجمن‌ها داشتیم گاه گداری شنیدم که به من می‌گویند این حرف‌هایت فمینیستی است. یک بار دل را به دریا زدم و پرسیدم فمینیسم چیست. گفتند یعنی حرف‌هایی که به نفع زنان دنیا را می‌بیند. درست‌ترش کردند و میان حرف‌ها فهمیدم که نهایتا گفتند یعنی تئوری‌هایی که در دفاع از حقوق زنان است. مقاله‌ای کوردی داشتم در مورد تئاتر و ادبیات و نقش زن. بعدها دیدم بسیاری از حرف‌هایم در کتاب انقیاد زنان » استوارت میل، هست. و من چیز تازه‌ای ننوشته‌ام. 
درست که من حتا مخالف این قوانین و ارزش‌ها!!!!! و فرهگ و سیاست و قانون و دولت بودم. اما این چیزی را از قبح قضیه نمی‌کاست. و باید به عنوان انسان علیه آن‌چه بر انسان می‌رود کاری می‌کرد. کار اصلی من نوشتن بود. نوشتم و بحث کردم و در میزگرد و سخنرانی ها حاضر شدم و به همه گیر می‌دادم. نقش پسر عبوس ناراضی را برایم در نظر گرفتند. هنوز هم نارضی هستم  معترض و منقد. بعدها نیز جنبش‌های اجتماعی کل عام‌تر و گسترده‌تری یافت عملا در هرجایی که امکانش بود حضور یافتم. تا بگویم من این برتی اتفاقی غیر انسانی را نمی‌خواهم.
» ادامه مطلب