۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

مجازات مرگ، تخریب یا ترمیم جامعه؟

مجازات مرگ و حذف فیزیکی امکان حیات  یک واحد انسانی از اعضای جامعه، از شیوه های کهن  مجازات در دنیای سنتی و سده های باستان  زندگی اجتماعی است. مجازات ها از نظر جامعه شناسی جنایی و جرم شناسی برای ترمیم یا جبران آسیب‌هایی است که از سوی فرد مجرم به جامعه  و یا فرد و افرادی از جامعه وارد شده است. بسته به این‌که آسیب وارده جسمانی یا مالی و یا روانی و یا هر نوع آسیب دیگری باشد، جرم و مجازات از تناسب های حداقلی و گاه حداکثری برخوردارند.

مجازات برای  تنبیه یا برای ترمیم
مجازات اعدام از نوع مجازات های تنبیهی و جبرانی و بیشتر جبران روانی بستگان مقتول و یا جبران روانی برای جامعه‌ی آسیب دیده است. سیر صعودی و انسانی تر شدن مجازات ها از جوامع سنتی به جوامع مدرن، حرکت از مجازات ها تنبیهی به مجازات های ترمیمی بوده است. امیل دوکیم  که وی را یکی از بنیان گزاران دانش جامعه‌شناسی می‌دانند و از نظریه پردازان کلاسیک این دانش است. در مقایسه‌ی جوامع مدرن وسنتی بعد از برشمردن مواردی هم‌چون تفاوت « تقسیم کار» و شیوه‌های تولید اقتصادی و ساختار‌های خانواده و … به تفاوت نگاه جوامع به مقوله‌ی « مجازات» پرداخته است.
به باور وی در جامعه‌ی سنتی مجازات‌ها از نوع « تنبیهی» است و در جوامع مدرن« مجازات‌های ترمیمی» مد نظر قانون‌گزاران  و مجریان قانون است. در مجازات تنبیهی، هدف غایی مجازات « تنبیه » فرد مجرم و به تبع آن ایجاد « تنبه» یا بازدارندگی در دیگر افراد جامعه برای  جلو گیری و ارعاب از ارتکاب به عملی است که فرد مجرم به آن مجازات دچار شده است.
کارل مارکس دیگر متفکر جامعه‌شناس نیز ضمن تقبیح  تببین «ایدئالیستی آلمانی» مجرم و به تبع آن مجازات که بنیاد آن را در تفکر هگل می‌جوید، به شدت در اثبات ناتوانی  مجازات اعدام برای جلو‌گیری از « جرم» می‌کوشد و نیز در مقاله‌ای با داده‌های آماری قابل توجه و تبیینی نشان می‌دهد که مجازات اعدام، نه تنها در جلوگیری از جرم و جنایت ناتوان است، بلکه در واقع آمار وقوع قتل‌های بعدی و نیز حتا آمار خود‌کشی را نیز بالا می‌برد. در  واقع نظر  مارکس را شاید  بتوان جزو آن دسته از نظریاتی ارزیابی کرد که « مجازات مرگ»را به دلیل بازتولید کنندگی‌ خشونت نه تنها از بین برنده‌ی خشونت ندانسته بلکه عامل تداوم و استمرار خشونت  در جامعه  ارزیابی کرده است. هم‌چنین باید این نکته را نیز افزود در نگاه مارکس بخشی از انتقاد به این معطوف است که مجرم و حتا قضاوت و مجازات خود بخشی و در واقع تابعی از جامعه و مکانیسم‌ها و ساختارهای ناتوان و بیمار اجتماعی است. این‌که فرد را به عنوان «یک واحد مجرد و انتزاعی از جامعه در نظر بگیریم، می‌تواند تولید کننده این نوع نگاه به  مجازات شدید برای انسان را در نظر بگیرد.»

مجازات و بدن
یکی دیگر از تفاوت‌هایی که بین انواع مجازات‌ها هست در همین تقسیم بندی،  تفاوت مجازات معطوف به بدن و مجازات معطوف به روان است.  در واقع همان‌گونه که مشاهده می‌شود، مجازات‌ها در جوامع  قبلی  معطوف به بدن بوده و قانون معروف «تالیون»  یا خون در مقابل خون و  چشم در برابر چشم، به نیکی این امر را نشان می‌دهد که مجازت‌ها روی بدن فرد مجرم واقع می‌شود. بدن به عنوان  واحد تولید کننده‌ی انرژی  و نیرو برای کار، احتمالا باعث شده چنین رویکردی نسبت به مجازات وجود داشته باشد. هم‌چنین معمولا مجازات‌های  معطوف به بدن در واقع از بین برنده‌ی عضوی از بدن بوده که یا در فرد دیگری توسط مجرم آسیب دیده و یا عضوی از بدن مجرم، که توسط آن عضو  فعل یا عمل مجرمانه‌ای را مرتکب شده است. در این گونه مجازات‌ها فرصتی برای استفاده‌ی دیگر‌گونه و بهینه از آن عضو بدن هرگز به فرد مجرم داده نخواهد شد. در مجازات مرگ اما ضمن آن‌که هم‌چنان مجازات  ناظر به بدن می باشد، اما غیر از بدن کلیت حیات نفسانی انسان از دست می‌رود و به تبع آن تمامی فرصت‌های ممکن برای بهینه کردن فرد و جامعه و رابطه‌ی متقابل آن‌ها از بین می رود. مجازات معطوف به بدن، مجازات‌های غیر قابل جبران و غیر قابل برگشت می باشند.
اما در جوامع امروزی مجازات همان‌طور که گفته شد امری است ناظر و معطوف به « بازپروری» و ترمیم فرد و جامعه. فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه به بررسی نظام‌های مجازات، در جهان کلاسیک و جهان مدرن می‌پردازد. در آن جهان کلاسیک مجازات مبتنی بر «بدن» است و در جهان مدرن نیز اگرچه هم چنان بدن جایگاه میل مجازات است، اما اشکال مراقبتی مجازات، جای خود را به اشکال تنبیهی آن داده‌اند. در جهان مدرن اولین رویکرد به بدن  مبتنی بر همان اصل «جدا سازی» است. یعنی کسی که زندانی می شود «بدن»اش در اختیار حاکم است تا از جامعه جدا گردد و در مکانی به نام زندان دوباره باز آوری و باز پروری شود تا به شکل هنجارین جامعه در آید.
در واقع اگر فردی مرتکب جرمی می‌شود، هم خود فرد به عنوان یکی از اعضای جامعه آسیب دیده است و هم احتمالا جرم فرد آسیبی را به جامعه وارد کرده است. حال اگر عضوی از اعضای فرد را نابود و منهدم نماییم، آسیب ثانوی را به فرد و عضو آسیب دیده‌ی جامعه وارد کرده‌ایم و هم تولید خشونت مشروع کرده‌ایم و خشونت در شکل مشروع و غیر مشروع‌اش بدون شک بازتولید کننده‌ی خشونت دوباره می‌شود. از سوی دیگر معمول استدلال‌های کسانی که به مجازات‌های  معطوف به بدن، اعتقاد دارند، در حوزه‌های قصاص می‌باشد. یعنی همان قانون خون در مقابل خون و چشم در مقابل چشم. در واقع این استدلال‌ها منوط به این است که «آسیب» وارده را به یک «شخص» دیگر در نظر می‌گیرند و برای جبران مافات از وی « قصاص» در نظر گرفته می‌شود. اما در این استدلال تنها و تنها عریان خشم و خشونت کور در نظر گرفته می شود و تنها چیزی که « اطفاء» و « امحا» می شود همان خشونت و خشم فرد آسیب دیده است. نه جبران عضو آسیب دیده و یا زنده شدن فرد متوفا. این نکته چنان روشن است که واقعا نیازمند هیچ استدلالی نیست و آفتاب دلیل آفتاب است. اما در نظر گرفتن مجازات‌های ترمیمی هم فرصت جبران را به فرد می‌دهد و هم فرصت تجربه‌ی بخشایش را به فرد آسیب دیده و هم فرصت استفاده‌ی دوباره‌ی جامعه به یکی از افراد و اعضای  جامعه‌اش.
شاید بتوان ریشه‌ی این مجازات را در ساختار کهن شکل‌گیری جوامع جست‌وجو کرد. ساختار‌هایی که برمبنای خانواده‌ی  پدر سالار شکل گرفته و پدر که « حق نان» فرزند را داشت، به تبع آن « حق جان» وی را نیز برای خود نگه داشته بود.  این حق در شکل گیری متشکل جامعه که به صورت نهادی ساختار‌مند با پیوند‌های ارگانیک و یا مکانیکی درآمد به حاکم جامعه  ارتقا یافت. در واقع حاکمیت و پادشاه نماد و نماینده‌ی « نهاد پدری» متراکم، برای یک جامعه در نظر گرفته شد. از همین روست که  میشل فوکو در کتاب اراده به دانستن می گوید: «از دیرباز یکی از امتیازهای سرشت نمای قدرت حاکم، حق زندگی و مرگ بود. بی شک از لحاظ صوری این حق از patria potestas( قدرت پدرانه)ی قدیمی مشتق شده بود که به پدر خانواده‌ی رومی حق«دراختیار داشتن» زندگی فرزندان‌اش هم چون زندگی بردگان را می‌داد؛ پدر خانواده به آنان زندگی داده بود و می توانست آن را پس بگیرد». از سوی دیگر حاکم به عنوان فردی که کسی است که واسط نیروی قهریه‌ی خداوند و نماینده ی وی است نیز می تواند به نمایندگی از وی  در مورد جان شهروندان تصمیم بگیرد.البته با قید شرایطی که معمولا تعیین و تغییرات این شرایط نیز در حوزه ی تشخیص حاکم است. اما در سیر تغییرات و تطورات جامعه، اشکال مجازات روز به روز از سویه‌ی « بدنی» مجازات، به سویه‌ی «روانی» مجازات و از ساختار و هدف‌مندی «تنبیهی» به سوی ساختار‌های با اهداف « ترمیمی» حرکت کرد. این مجازات که معطوف به روان می‌باشد هم منظور مجازاتی است که روان فرد مجرم را مورد مجازات قرار می‌دهد و هم منظور نوع مجازاتی است که سعی در بازپروری روان فرد مجرم، فرد آسیب دیده و جامعه‌ی آسیب دیده است. بدون شک در همین مجازات‌ها هم به تناسب ساختارهای حقوقی و فرهنگی و قضایی، قصاوت‌ها و سنگدلی‌ها و شقاوت‌هایی می‌شود که در ذات خشونت‌ورزانه‌اش هیچ تفاوتی با دیگر اشکال مجازات ندارد. اما آن‌چه در این‌جا مورد بحث است مفهوم حق حیات است که از بین نمی‌رود.
از آن جا که طبق متون حقوق بشر پویا در طول زمان «حق حیات» به اصلی‌ترین و بنیانی‌ترین حقوق انسانی تبدیل و مورد توافق قرار گرفته است، مجازات مرگ روز به روز در جوامع مدرن بیشتر تقبیح شده است زیرا اعدام را نمی توان به عنوان مجازاتی که ترمیم کننده‌ی نیروهای بهینه‌ی اجتماعی است در نظر گرفت. زیرا  امروزه دیگر اجرای حکم اعدام به نوعی قتل دولتی، تلقی می شود.

مجازات مرگ، مجازاتی غیر قابل برگشت
آن چه در مجازات مرگ به شدت مورد توجه است، دو مفهوم اساسی است. اولی همانا «حق حیات» که متقدم و متاخر هر حق دیگری برای یک انسان است. اما مفهوم دیگر از نظر حقوقی، مفهوم « قابلیت برگشت مجازات» می‌باشد. مجازات قابل برگشت، به این منظور  در ساختار‌های حقوقی در نظر گرفته شده است، که امکان «دفاع» و امکان «بی‌گناهی» که اصلی هم‌گانی است مگر خلاف‌اش ثابت شود، هم‌چنان به صورت پویا از انسان گرفته نشود. هرجا و حتا در طول دوران مجازات امکان اثبات بی گناهی متهم و مجرم  وجود داشت این امکان به صورت ابدی نباید سلب شده باشد. از سوی دیگر اگر در هر نهاد قضایی متهمی به ناحق و به اشتباه مجازات شده باشد، در صورت اثبات بی‌گناهی، می‌توان «حق اعاده‌ی حثیت» را برای وی درنظر گرفت. اما آن‌چه که در مورد مجازات مرگ وحشتناک است، این است که این امکان به صورت ابدی از انسان سلب می‌شود. بدون شک داستان آن شاعری که در روسیه به مرگ محکوم شد و بعد از بیست سال بی‌گناهی مطلق وی ثابت شد و یا در همین اواخر در ایران که فرزاد کمانگر بدون حتا« برگه‌ای» گاغذ در پرونده‌اش و بدون اثبات هیچ‌گونه عضویت، هواداری و هرگونه ارتباطی با احزابی که به استناد به عضویت در آن‌ها، به مرگ محکوم گردید و در اردیبهشت سال ۱۳۸۹ اعدام شد. از تلخ‌ترین مجازات‌هایی است که وجدان همگان را آزرد و هرگز هم امکان برگشتی نیست. اما متاسفانه با همه‌ی این‌ها که گفته شد و با بسیار موارد دیگر که میان متفکران حقوقی و جامعه‌ شناسی در تقبیح مجازات مرگ و اعدام نوشته می‌شود، هنوز هستند حکومت هایی  که مجازت اعدام را اجرا می کنند.

سیاست و مجازات مرگ
اما تاسف بارتر آن‌که حکومت های توتالیتر و دیکتاتور از مجازات اعدام برای قتل مخالفان سیاسی و حذف فیزیکی آن‌ها بهره می‌گیرند. این حکومت‌ها مخالفان خود را نه تنها از فعالیت سیاسی، مطبوعاتی، مدنی و غیره محروم می‌کنند بدون شک برای ارعاب و ارهاب شهروندان خود از  مجازات خشنی به نام اعدام بهره می‌گیرند تا  حیثیت نفسانی و زنده‌ی مخالف و حتا حضور جسمانی و فیزیکی وی را نیز در مقابل خود و در میان مردم بردارند و بر دار کنند. در مجازات‌های سیاسی دیگر بحث آسیب به شخص ثالث و  مداوای آسیب و روان نژند شده‌ی خانواده‌ای دیگر و افرادی دیگر از جامعه مطرح نیست تا استدلال به قصاص و حق خانواده‌ای دیگر و امثالهم به میان بیاید. مجازات اعدام برای متهمان سیاسی، در ساختارهای این‌گونه حکومت‌ها در واقع قتل عام اندیشیدن و عمل کردن به جز آن چیزی است که حاکم می‌اندیشد و می‌خواهد. حدف فیزیکی مخالفان اگر چه در چنین سیستم‌هایی تنها به اعدام محدود نمی‌شود بلکه اشکال دیگری هم‌چون ترور را نیز شامل می‌شود. این‌گونه مجازات در عرصه‌ی سیاسی نیز نه تنها گروه‌های سیاسی را از مبارزه و اندیشه‌شان باز نمی‌دارد بلکه اتفاقا به دلیل تحمل چنین فشارهایی استوارتر و محکم‌تر و با استدلال ادامه‌ی راه شهیدان سیاسی‌شان بیشتر و شدید‌تر در مبارزه با همان حکومت که در خیال خام‌اش با مجازات مرگ می‌تواند جلوی فعالیت مخالفان سیاسی را بگیرد، می شود. اما این سویه‌ خوش بینانه‌ی ماجرا است. سویه‌ی خطرناک، بازتاب و واکنش به مجازات مرگ در مورد احزاب و گروه‌های سیاسی مخالف  و منتقد هر نظامی، همانا بازتولید خشونت است. در واقع با بالا رفتن مجازات‌های مرگ و افزایش این فشار روانی بر گروه‌های سیاسی، به تدریج « فضای عقلانی» مبارزه جای‌اش را به « فضای احساسی » و عاطفی می‌دهد. یکی از بروزات هیجانات عاطفی بدون شک « خشم» است و خشم باعث روحیه‌ی انتقام و انتقام باعث رواج کشتار و تولید جنگ مسلحانه و یا اقدامات تروریستی جبرانی می‌شود.  اگر حکومت در ساختار قضایی و در  بطن جامعه  با استدلال « قصاص»، حق خون‌خواهی را ترویج می‌دهد و مردم نیز در مقابل آن سکوت می‌کنند باید در نظر داشته باشیم که این حق خون‌خواهی در میان گروه‌های سیاسی به شکل ترور و یا اقدام به جنگ مسلحانه متصور خواهد شد. غافل از این‌که به قول مولانا« خون به خون شستن محال آمد محال». در واقع حکومت و ساختار اجتماعی که مجازات مرگ را با هر استدلالی پذیرفته می‌داند، به جای این‌که  به مخالفان‌اش « امکان گفت و گو و مذاکره» بدهد، آن‌ها را از این امکان محروم ساخته و روز به روز به سمت خشونت ساختاری در جامعه و مبارزه‌ی سیاسی خشونت ورزانه سوق می‌دهد. از این رو نمی‌توان در یک جامعه « ترور»  و جنگ مسلحانه را یک طرفه محکوم کرد در حالی که در تقبیح اعدام و مجازات مرگ در بطن جامعه نکوشیده‌ایم و آن را به طور مطلق و بنا به هر جرم متصوری رد نکرده‌ایم. در واقع این جمله به این معنی نیست که ما در تقبیح ترور که یکی از شنیع‌ترین اعمال مجازات خودسرانه‌است نکوشیم و ساکت باشیم. بلکه می‌خواهم که توجه ما به عامل ساختاری در بطن اجتماع که به خشونت مشروعیت می بخشد، جلب شود.

مجازات مرگ ابزار نمایش وحشت
از سوی دیگر این حکومت‌ها در شرایط بحرانی سیاسی‌شان، سعی در « نمایش وحشت» دارند. یکی از ابزار‌های این نمایش وحشت در چنین حکومت‌هایی بهره گرفتن دوطرفه از مفهومی به نام «اوباشی گری» می باشد. از سویی حکومت عده‌ای اوباش و لات و قمه کش  را به استخدام خود در می‌آورد که در تجمعات سیاسی، سخنرانی‌های مخالفان، راه‌پیمایی‌های اعتراضی و غیره به عنوان گروه فشار مردم را لت و پار کنند. از سوی دیگر با دستگیری‌های گسترده و بی قاعده و بی ضابطه،  از میان افراد و طبقات محروم و گاه واقعا از میان مجرمان اجتماعی،  نه تنها  آن ها را در خیابان‌ها می گرداند و به مجازات‌های خشن خیابانی آن‌ها می‌پردازد، بلکه در شرایط به شدت حاد سیاسی که خود هرم حاکمیت‌، دچار بحران شده است، اقدام به « اعدام‌های دسته جمعی» و فله‌ای می‌کند.
در همین حوداث یک سال گذشته، حکومت جمهوری اسلامی دقیقا به همین شکل عمل کرده است. ابتدا شروع کرد به اجرایی کردن احکام اعدامی که در سنوات پیش آن‌ها را برای زندانیان سیاسی صادر کرده بود. بعد با طرح های امنیت اجتماعی و غیره شروع به نمایش وحشت کرد. در چند ماه اخیر که وحشت‌اش به نهایت تصور رسیده است برای انتقال  این بار و حشت عظیم از دوش خود، شروع کرده است به اعدام متهمانی ناشناس و گم‌نام در زندان‌های کم‌نام و دادگاه‌های کم‌نام. اعدام‌هایی از این شیوه که حکومت به نام متهمان مواد مخدر و مفسد اجتماعی از آن‌ها نام می‌برد، آن‌هم در حالی که هیچ اطلاعی از اتهام و جرم آن‌ها و هیچ اطلاعی از روند پرنده  و آیین دادرسی و حضور و آگاهی افکار عمومی و رسانه‌ها درباره‌ی آن‌ها وجود ندارد، بدون شک تنها و تنها برای نمایش وحشتی صورت می‌گیرد که به مردم بفهماند که حکومت آمادگی انجام اعدام‌های دسته جمعی آن هم در  تعداد افراد ۳۰ نفره و ۴۰ نفره را دارد.  اگرچه در گذشته و در دهه‌ی شصت نیز دقیقا در زمینه‌ی اعدام‌های سیاسی از روش ، اعدام‌های دسته جمعی  به شدت خون‌باری استفاده کرده است. برای همین است که بسیاری از فعالین حقوق بشر این روند اعدام‌ها را بدون توجه به عنوانی که حکومت بر آن بر می‌گزیند، یادآور اعدام‌های دهه‌ی شصت می‌دانند.
دقیقا همین نقطه و همین لحظه است که جدای از دلایل روان شناختی و جامعه‌شناختی که بر شمرده شد و با تاکید بر مفهوم حقوق بشری حق حیات، به همین دلیل سیاسی نیز باید نگاهی فراخ‌تر از اعدام هم‌گروهی‌ها و هم حزبی‌ها برای فعالان سیاسی نیز به پدیده‌ی اعدام داشت. زیرا حکومت در انسداد‌های سیاسی‌اش سعی دارد مخالفان‌ خود را با اتهام‌هایی که متاسفانه هنوز در بخش زیادی از جامعه مشروعیت دارد، اعدام نماید. صدور حکم اعدام به نام  جاسوسی، خیانت به وطن، ارتداد، مفسد اخلاقی و ترویج مستهجنات، مواد مخدر، تجزیه طلبی، اباحه‌گری  و هر عنوان دیگری ابزاری همیشگی است که هرگونه دفاع از آن دقیقا نه تنها باعث زایل شدن حق حیات است بلکه ابزاری این‌چنین می‌شود در اختیار حکومت و هم‌چنین باعث این می گردد که متهمان و مجرمان واقعی چنین جرایمی نیز در یک ساختار قضایی و سیاسی بیمار گم شوند.
به همین دلیل است که حق حیات متقدم‌ترین حق در میان تمامی حقوقی است که به انسان  تعلق می‌گیرد. زیرا برای داشتن هر حقی باید یک فرد زنده وجود داشته باشد که حقوقی بر وی و ذات و نفس وی مترتب دانست. زایل کردن هر  حقی از حقوق طبیعی و اولیه‌ی انسان که امرزوه بسیاری از آن در اعلامیه‌های حقوق بشر و میثاق‌های بین‌المللی و کنوانسیون‌های مورد توافق جهانی به تحریر در آمده است، جنایت است و در این شکی نیست. اما با گرفتن حق حیات دیگر انسانی وجود ندارد که حقی از وی ستانده و یا به وی بازگردانده شود. به همین دلیل حق حیات اولین و آخرین حق یک انسان است.

منتشر شده در :کم پین بین‌المللی لغو مجازات مرگ در ایران
» ادامه مطلب

بریده شدن با گیوتین قسمت چهارم- این‌جا همه با نظام محرم هستند‌

معلوم بود که از یک در رد شدیم. معلوم بود که وسط حیاط یک جایی مارا پیاده کردند. آن‌جا به همان روش پشت سرهم  و گرفتن لباس نفر جلویی صفی که در آن بودم. از تعدادی پله که دورانی بود بالا رفتیم.  هنگام بالارفتن از پله‌ها سعی کردم زیر پایمان را ببینم. به امید نشانه‌ای که مطمئن شوم کجاییم.  آن پایین دیدم روی یکی از دیوار‌ها چیزی نوشته بودند که زیرآن شعار نوشته شده بر دیوار نوشته بود واحد قرآن اوین. چون وقتی اختلاف ارتفاع پیدا می‌کریدم توسط پله‌ها دیدن قسمت‌های زیرین از زیر چشم بند سخت نبود. به هر حال وارد یک جایی شدیم که آن جا اول گفتند رو به دیوار بنشینید و چون چشم‌مان نمی‌دید دست‌مان را دراز کرده بودیم که فاصله‌مان را با دیوار روبه رو بفهمیم. اما راستش من دستم به پرده‌ای خورد زیر زبونم غر زدم که این دیوار کجاست خوب که یکی پشت سرمان گفت همین‌جایی که هستید بنشینید. بعد آن همه روی موزاییک نشستن با آن کمر درد من نشستن در جایی که احساس کردم زیرپای‌مان نرم تر است و وقتی نشستیم متوجه شدم موکت است، کمی آرام بخش بود. اما خیلی طول نکشید و از آن‌جا بلند‌مان کردند. دوباره به صف بردند وارد یک جای دیگری شدیم. با دراز تر شدن مسافتی که می پیمودیم می‌شد احساس کردم که جای بزرگتری است. آن‌جا هم کف‌اش موکت بود. اما در یک قسمتی اگر اشتباه نکنم به سمت چپ پیچیدیمٰ آن‌جا صندلی داشت. روی صندلی ها نشستیم و مثل امتحان دادن، هم طرف مثل مراقب‌ها برای‌مان توضیح می‌داد چیکار کنیم هم این‌که صندلی‌ها پشت سر هم و کنار هم در ردیف‌های مختلف چیده شده بود.


فرمی را به ما دادند و نحوه‌ی جواب دادن به آن را برای ما توضیح دادند. هم‌چنین گفتند به اندازه‌ای که بتوانید فرم را بینید حق دارید کمی چشم‌ بند‌هایتان را بالا ببرید. با دیدن فرم پی بردم که نیازی به آن‌همه زیرزیرکی نگاه کردن برای این‌که بفهم‌ام کجا می‌رویم نبود. زیرا روی فرم‌ها نوشته بود. فرم پذیرش زندانی و در دو قسمت سمت راست و چپ بالای صفحه نوشته شده بود، بند 209 و بند 240. خوب فهمیدم که اگر امشب را این‌جا بمونیم یکی از این دوبند خواهیم بود. نحوه‌ی تنظیم فرم جالب بود تمام مشخصات ممکن رو می خواست. از جمله مثلا همان‌طور که نوشته‌ بود نام و نام خانوادگی. در قسمت‌های پایین‌تر نوشته بود ایمیل و پسورد. من کمی تعجب کردم چون مثلا فکر می‌کردم پسورد ایمیل آدم رو دیگه احتمالا زیر شکنجه و با زور از آدم بگیرند. فکر نمی‌کردم که همین‌جوری صاف صاف روی یک فرم از آدم بخواهند پسورد ایمیل‌اش را بنویسد. دستم رو بلند کردم یکی اومد گفت مشکلی داری؟  گفتم حاجی ببخشید. این‌جا واقعا باید پسورد را هم بنویسیم؟؟ حاجی گفت مگر شوخی هم داریم؟ گفتم آخه پسورد یک چیز خصوصی است. در جواب خیلی قاطع گفت:« این‌جا همه با نظام محرم هستند خصوصی مصوصی نداریم».دست‌اش رو گذاشت رو سرم و گفت بنویس.. منم یک ایمیل یاهو که ایمیل خودم هست و با ا ن هم کار می کنم نوشتم و پسورد را هم نوشتم. البته همین‌جوری کلماتی  نوشتم که بخشی از آن  هم درست بود چون قاعدتا برام مهم نبود که حالا حتما تمام حروف پسورد درست باشد گفتم فوقش بعدا می گم اشتباه شده.
بعد از آن فرم اولی. یک سری سوالات جلو دست مان گذاشتند. از جمله این‌که مثلا نام گروه‌های سیاسی و احزابی که می‌شناسید از هر دو جناح بنویسید. یا این‌که در خانواده‌ی شما چه کسانی به سیاست علاقه‌مند هستند. در یک جا سوالی بود مبنی بر این‌که  در کدام یک از اغتشاشات شرکت داشته‌اید تا به حال؟ و در قسمت‌ها اخر نیز سوالی بود نوشته بود. آدرس وبلاگ، وبسایت، تویتر، فیس بوک  و... خود را بنویسید. این دو سوال را جواب ندادم. بعد این که برگه‌ها را گرفتند. همه‌رو دوباره بلند کردند و بردند یک جای دیگر. آن‌جا هم یک سالن دراز بود احتمالا زیرا طول زمانی که راه رفتیم و بعد نشستیم زیاد بود. آن‌جا نفر به نفر ما را می‌بردند اتاقی که آن جا چشم بند‌مان را باز می‌کردند و از ما عکس می گرفتند. و شماره‌ای هم به عکس می زدند. شماره‌ی عکس خودم را حفظ کردم. 3523. این را از برادرم یاد گرفته بودم. که در این موقعیت‌ها هر شماره ورقمی رو سعی کن به خاطر بسپاری. بعد دوباره چشم‌مان را می بستند و می‌بردند سر جای اول‌مان. آن جا اول مرا صدا زدند دست بلند کردم. یکی آمد و مرا از سر جای‌ام بلند کرد و برد پیش یک نفر دیگر. آن آقا گفت مگر نگفتیم فرم را کامل جواب بدهید. گفتم چطور مگه. برگه را گذاشت جلوم و گفت چرا  جواب این دو سوال را نداده‌ای. گفتم سوال اول به نظرم توهین به یک معلم است. یعنی چه که من در کدام اغتشاش‌ها شرکت داشته ام. مگر من اغتشاش‌گرم. من هی می‌گویم یک معلم هستم شما دقت نمی‌کنید. گفت خوب اگر راست می‌گویی بنویس شرکت نداشته‌ام گفتم آخر از نظر من خود جواب دادن به این سوال یعنی این‌که من سوال را قبول دارم گفت فلسفه‌بافی نکن زیاد به نغعت نیست. جواب بده. من‌ام نوشتم من در هیچ اغتشاشی شرکت نداشته‌ام و البته صادقانه اعتقاد قلبی‌ام همین بود. چون من هیچکدام از رفتار‌های خودم را و مردم را اغتشاش نمی دانستم. قسمت جالب ماجرای من و آقای بازجو سوالی بود که نوشته بود تویتر و فیس‌بوک و وبلاگ و ..را بنویسید. که من گفتم ببخشید من کلا هیچی انگلیسی بلد نیستم و معنی این‌ها ر اصلا نمی دونم. طرف کمی با عصبانیت گفت که این‌جا جای این مسخره بازی‌ها نیست کاری نکن وضعیت‌ات از اینی که هست بدتر بشه. اگر راست بگی و یک معلم باشی نباید این‌جوری برخورد کنی. تو باید کاری کنی زودتر از این‌جا بری بیرون . گفتم حاجی من واقعا  دوست دارم همین الان برم بیرون شما بگید من چیکار کنم که از اینجا برم بیرون با کمال میل درخدمتم. گفت خوب همین دیگه  از این مسخره بازی‌ها در نیار چون شنیدیم تو بازجویی‌های اولیه هم یک جواب‌های عجیب غریبی دادی. منم لحن‌ام و خیلی  محکم‌تر کردم و با یک حالت حق به جانبی گفتم به نظرم این طرز صحبت کردن درست نیست. بابا خوب من انگلیسی بلد نیستم باور کنید هیچی بلد نیستم. این‌هایی که شما نوشتید همه‌اش انگلیسیه. خوب فارسی‌اش رو بنویسید یا خودتون همین الان بگید معنی‌اش چیه که من جواب بدم. شما هی میگید این رو ندارید ؟ اون نداری؟ خوب بگید یعنی چی، شاید داشته باشم. وقتی معنی‌اش رو نمی دونم از کجا بدونم دارم یا ندارم. گفت یعنی تو نمی دونی وبلاگ و فیس بوک و این‌ها یعنی چی. این‌جوری معلم بودی. گفتم خوب این یه عیب و ایراده واسه من اما خوب انگلیسی یاد نگرفتم. این"بوک" اش رو می دونم یعنی کتاب..اما کل کلمه رو نمی‌دونم یعنی چی؟. یارو با گفتن یک "امممممم" که نمی‌دونم از تعجب‌اش بود یا از سر باور نکردن‌اش بود..برگه را از زیر دست‌ام کشید و من رو بلند کردند و برگردوندند سر جای اولیه ام. بین همان صفی که روی زمین رو به دیوار نشسته بودیم. بعد از مدت زمانی( که در فاصله‌اش اجازه‌ی یک دسشویی رفتن نیز به من دادند)یکهو من و یک نفر دیگر را به نام کاوه صدا زدند. ما رو بردند یک جایی و رو به دیوار دیگری نشاندند. یک آقایی هم  کنار ما منتها اون روی یک مبل راحتی که برعکس ما بود نشسته بود. به همان روش یک برگه دادن و سوال روش نوشتن و ما جواب بدیم و بعد برگه‌ی دیگر و سوال دیگر و دوباره ی برگه‌ی اول و سوال دیگری و دوباره‌ی برگه‌ی قبلی و سوال و جواب و سوال و جواب.تا این‌که لای یکی از این برگه‌ها یک برگه که رنگ‌اش از بقیه روشن تر بود و شبیه برگه‌های تقریبا کاهی بازجویی نبود دست من افتاد. نگاش کردم دیدم توش نوشته شهاب با «کاف» (اسم شخصی که من نمی‌خواهم اسمش را این‌جا بنویسم) در تماس‌های متعدد با دوستان‌اش سعی در جمع کردن مردم داشت و نهایتا در آن‌جا تجمعی شکل دادند و ایجاد اغتشاش کردند. ظاهرا برگه‌ی گزارش ماموری بود که مارو بازداشت کرده بود. به آقای بازجو گفتم حاجی ظاهرا و اخلاقا من نباید این برگه را می‌دیدم، اما ظاهرا کار خدا بود که این برگه را ببینم. حاجی من شنیده بودم که این پلیس‌های راهنمایی و رانندگی برای زیاد جریمه کردن راننده‌ها جایزه می‌گیرند یا مزد اضافه ، اما واقعا این مامورها‌ی شما هم واسه آدم اضافه دستگیر کردن پول بیشتر می‌گیرند؟. حاجی تجمع چیه تماس چیه؟ کاف، دیگه کدومه؟ اگر منظورتون همین‌آقاییه که این‌جا کنار من است ومن صداش‌ رو می‌شنوم و شما اسمش رو صدا می زنید، راستش نه تنها تلفن از هر طریق دیگری اس.ام.اس، ایمیل با بوق ماشین حتا شما بگو به روش سرخ‌پوستی و با دود هم در تمام عمرم با ایشان تماسی داشته باشم حاضرم هر چی شما بگید قبول کنم. اما این صدایی که من می‌شنوم  نه در تمام عمرم شنیدم و نه اصولا من دوستی به نام‌ «کاف» داشته‌ام که امروز و در تهران همراه من بوده باشد. این‌ها رو که گفتم. بازجوو پرسید مطمئنی گفتم مطمئن چیه مگه موبایل من دستتون نیست خوب تماس‌های من را چک کنید. که با بلند شدن صدای من آن شخصی که اسم‌اش کاف  بود گفت که اون اصلا امروز موبایل با خودش نداشته است. دیدم جو گرمه و فعلا کمی به نفع منه و اصلا هیچ خطری در کار نیست. شروع کردم به سخنرانی کردن که آخه حاجی وجدانا حالا که ما به خاطر این اشتباه بازداشت شدیم چرا همین الان مارو ول نمی‌کنید. خوب آخر چرا این‌جا بمونیم. بازجو گفت اگر شما واقعا بی گناه باشید مطمئن باشید از این‌جا بیرون می‌رید. حالافردا باشه امشب باشه یا چند روز دیگر. دیگر تنها راه رو استفاده کامل از نقش سادگی و خود را به سادگی مطلق زدن دیدم. گفتم آخر حاجی واسه چی شب رو این‌جا بمونیم. اونم گفت حالا من نگفتم می‌مونید اما اگر راست می‌گی بی‌گناهی چرا این‌همه اصرار داری زود از این‌جا بری از چیزی می‌ترسی؟ گفتم حاجی جون قربون شکلت برم آخه من یه بابای پیر دارم خوب شما اگر امشب من رو ول کنید احتمالا خانواده بهشون خبر نمی‌دهند ولی اگر چندروز بی خبر باشم ممکنه خانواده مجبور بوشند که بهشون خبر بدهند و پدرم ناراحتی قلبی داره و تاحالا دو ایست قلبی داشته( این‌ها واقعیت داره در مورد بابام) خلاصه داشتم نقشی رو بازی می‌کردم که یعنی من مطمئنم اون‌ها دلشون به رحم می آید و برای همین من اینقدر ساده لوحانه دارم از آن‌ها اتلماس می‌کنم. خلاصه گفتند ما موبایل رو بررسی می کنیم و چند سوال دیگر هم پرسیدند و جواب دادم و این بازجو هم دوباره در مورد فیسبوک و این‌ها سوال کرد، که من باز هم متذکر شدم باور کنید از دوستان دیگرتون هم خواستم برام ترجمه کنند اما نکردند نمی‌دونم چیه. که ایشون گفت بابا همین شبکه‌های اینترنتی که می‌رند عضوش می‌شوند و این‌ها که من گفتم  مثل "گولد کویست "می ماند گفت نه بابا سایته. گفتم باور کنید من کامپیوتر رو با انگشت خاموش می‌کنم. این ایمل هم که می‌بینید مال اینه که اداره آموزش پرورش گفته فیش حقوق‌ها رو به ایمیل‌ها می‌فرسته به کمک یکی از دوستام درست کردم. حاجی ما رو بی‌خیال شد و رفت. مدتی همین جوری بلا تکلیف اونجا  رو به دیوار نشسته بودیم. چیزی به نظرم بیشتر از نیم‌ساعت بعد همان آقا آمد و تعداد زیادی از ما را در یک ردیف نشاندند و بعد یک فرم تعهد مبنی بر این‌که درصورتی که از این‌جا بیرون برویم، درباره‌ی این موضوع با هیچ‌کس حتا دوستان نزدیک و به ویژه رسانه‌ها و از آن میان تحت هیچ شرایطی با رسانه‌های خارجی صحبتی نمی‌کنیم. بعدش من باز از حاجی پرسیدم یعنی دیگه آزادیم گفت انشالله.. اما به شرطی که یادتون باشه که این برگه تعهد رو امضا کردین اگر ببینیم خلاف این عمل کردین میایم سراغتون گفتم نه بابا این کارها چیه...
بعددوباره ما رو از جایی که آورده بودند برگرداند. چون گفتند برگردید و صف دوباره برگشت، اول سمت راست پیچید و دوباره سمت چپ و به گمانم همان سالنی بود که در یکی از اتاق‌های‌اش از ما عکس گرفتند. راستی این نکته را بگویم زمانی که در آن اتاق از ما عکس گرفتند چون هنگام  عکس چشم‌های‌مان را باز کردند، متوجه شدم که ظاهرا آن‌جا یک سالن بزرگ است و با این ام دی اف و این‌ها پارتیشن‌بندی شده است. در هر صورت آن جا باز نشسته و رو به دیوار منتظر بودیم و همه‌اش دل دل و اضطراب این‌که کی بیرون می‌رویم، را داشتیم..که در همین اثنا یک صدای  دیگر بلند نام مرا صدا کرد. دستم را بلند کردم و آمد مرا برد. این بار چندین پیچ و خم داشت وفهمیدم که مسافتی که طی کرده‌ایم بسیار بیشتر دفعه‌های قبل بود. این بار سرپا رو به یک دیوار گفتند وایسا..کمی ایستادم، بعد من را وارد یک اتاق کردند از سر و صداها معلوم بود که افرادی بیش از 2-3 نفر آن‌جا هستند..با همان چشم بسته برگه‌ای را به دستم دادند که وقتی آن را از زیر چشم‌بند می‌خواندم فهمیدم که برگه‌ی دادسرا است. که در اون نوشته بود «شما به متهم هستید به این اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام  از طریق نوشتن مقالات و انجام مصاحبه با رسانه‌های ضد انقلاب و بیگانه و تبیلغ در فیسبوک و وبلاگ و.. نیز اجتماع  و تبانی علیه نظام با ایجاد تجمع و اغتشاش و ایجاد آتش سوزی و...» از این حرف‌ها..که من با دیدن این اتهامات دیگه شصتم خبردار شد خیاط در کوزه افتاد و فهمیدند من بودم. چون با نوشته شدن  این که « از طریق درج مقالات و انجام مصاحبه و تهیه خوراک خبری برای بیگانگان و ....یا اشاره به فیس بوک و وبلاگ و...» دیگر  نمی‌تونستم که خودم رو امیدوار کنم که هنوز نفهمیده‌اند... 

مطالب قبلی: 

شرح این قصه‌ی جان‌سوز نگفتن تا کی- بریده شدن با گیوتین 

بریده شدن با گیوتین بخش دوم-توضیحات ثانویه و آن‌چه انگار از چیزی خبر می‌داد که من نمی‌دانستم

بریده شدن با گیوتین بخش سوم-روحیه‌ی سیاسی شما چگونه است؟

 

 

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

بریده شدن با گیوتین بخش سوم-روحیه‌ی سیاسی شما چگونه است؟

توضیح: این سلسله مطالب را همان طور که در قمست اول نوشتم خیلی وقت پیش نوشته‌ام  و الان فقط داردم منتشرش می‌کنم. دلیل این‌که در قمست‌های مختلف می‌نویسم، این است که  طولانی است و فکر کنم حوصله‌ی یک‌باره خواندن آن را یارای همه نباشد.


اما قبل از این که به نبش برسیم آن دو نفر سریع‌تر آمدند و جلوی ما رو گرفتند و گفتند مدارک و وسایلی که به همراه دارید فوری بی سر و صدا در بیارید و تکان نخورید. ما هم خیلی آرام هرچی در جیب داشتیم تحویل دادیم و معترض شدیم که اصلا چه کار دارید و مرگ ما کاری کرده‌ایم یکی از آن ها به من گفت که تو یک تلفن بهت شد که به شدت به هم ریختی، چیه دوستات رو جای دیگری بازداشت کردند؟ گفتم بی خیال بابا دوست چیه بازداشت چیه؟ بردارم به من زنگ زد و در مورد یک دعوای خانوادگی حرف زد و من دارم می روم خانه‌ی خواهرم برای همین به هم ریختم البته اگر حدس شما درست باشد. در ضمن این هم موبایل من ببینید آخرین شماره‌ای که به من زنگ زده روش نوشته "کاکه" که در زبان کوردی یعنی برادر بزرگم. اما آن‌ها گوش‌شان بدهکار حرف‌های من نبود هم چنان به تفتیش و سوال و این که کجا می خواهید به تجمع بروید و از این سوال‌ها ادامه می داند. که در این حین عده‌ای با موتور از آن‌جا رد شدند و به جمع ما حمله کردند و به گمان‌شان ما چند نفر باهم ایستاده‌ایم و قصد تجمع داریم که به شدت و با مشت و باتوم به جان ما افتادند و البته چون ما کنار دیوار بودیم و این‌ها به خیابان نزدیک بودند راستش آن چند ضربه را آن ها خوردند و تا توضیح دادند و کارت در آوردند و گفتند مامورند  و این ها، چند ضربه‌ای نوش جان کردند. آن‌ها من را از آن جمع جدا کردند و فقط موبایل‌ام را گرفتند و اتفاقا خیلی هم به شیوه‌ی فیلم ها ناگهان به من حمله کردند و دستم را پیچاندند و یکی روی موتور نشست و یکی هم من رو وسط سوار کرد و خودش از پشت سوار شد و مرا محکم بغل کرد که اصلا بغل کردنی توام با محبت نبود ها .. که البته این شیوه ی بازداشت باعث شد مردمی که رد خیابان بودند متوجه شوند م مقادیری شعارهای معمول این موقع مثل «ولش کن ولش کن و..» از سوی مردم سرداده شد.
من وسایلی را که از جیبم در آورده بوده مثل کلید خانه و یک فلاش مموری  و مبلغی پول حدود 70هزار تومانی می شد همان جا که گفتند هرچی دارید از جیب‌های تان بیرون بیاورید.روی صنودق عقب یک ماشین که آن‌جا بود خالی کرده بودم. بنابراین زمان بازداشت تنها چیزی که داشتم  یک موبایل 1100 نوکیا با سیم کارتی ایرانسل بود. من را روی موتور چندجا بردند. ابتدا بردند کنار یک مینی بودس نیروی انتظامی، بعد بی سیم زدند گفتند این ماشین نه..بعد دوباره بردند یک جای دیگر یک ون بود اول سوار ون هم کردند اما بعداز چند لحظه دوباره سوار موتور کردند و این بار بعد کلی دور زدن مرا بردند داخل یکی از همان اتوبوس‌هایی که در بزرگ‌راه جناح پارک شده بود و ظاهرا مسافران شهرستان‌های اطراف را برای  راه‌پیمایی آورده بودند و من دریافتم که این اتوبوس‌ها دوکارکرد داشته است. اولی این‌که صبح مسافران اجباری و یا تشویقی راه پیمایی را می آوردندو از آن‌سو نیز مجموعه‌ی بسیار زیادی از مردم را که بازداشت کرده بودند به بازداشت‌گاه‌ها انتقال می‌دادند. البته به نظرم آمد که یک کارکرد پنهان نیز داشت و آن این‌که  وقتی دوطرف خیابان اتوبوس پارک شده باشد بسیار راحت‌تر و با جمعیت بسیار کمتری می‌توان خیابان را لبریز جمعیت جلوه داد.
توی اتوبوس افراد بسیاری بودند. که ظاهرا همه را در خیابان بازداشت کرده بودند. به سرعت باید تصمیم می گرفتم که آیا باید خودم را با اسم و مشخصات واقعی معرفی کنم یا یه اسم ساختگی برای خودم برازم. اما با این فکر که ممکن است به این زودی آزاد نشویم و بعد دوستان و خانواده نتوانند پی‌گیری کنندٰ تصمیم گرفتم که اسم واقعی خودم را بگویم. در این حین دیدم که عده‌ی دیگری را آوردند که میان آن‌ها  دو نفر از دوستان‌ام بین این افراد بودند. من که تا آن لحظه خوشحالی‌ام این بود که آن‌ها از مهلکه گریخته‌اند و غیر از خوشحالی برای سلامتی‌شان لااقل فکر می‌کردم آن‌ها بتوانند خبر بدهند که من بازداشت شده‌ام. یک نفر داخل اتوبوس مشغول بازجویی‌های اولیه بود. تو این لحظه به ایملی که چند روز قبل به دوستان خبرنگار و نزدیک‌ام نوشته بودم فکر می‌کردم. در آن ایمل نوشتم که دوستان من مدتی نخواهم بود و اصلا هم بازداشت نمی‌شوم و هر خبری هم از بازداشت من منتشر شد باور نکنید. من فقط برای اطمینان خاطر مدتی در اینترنت نخواهم بود و لطف مواظب برخی سایت‌ها که راه به راه خبر بازداشت این و آن را منتشر می‌کنند باشید. تو این لحظه تنها امیدی که داشتم آخرین تلفنی بود که جواب دادم. در همان لحظه‌ای که آن دو نفر اول گیر داده بودند یکی از دوستانم تماس گرفت با موبایلم و من گفتم ببین: « این برادرانٰ مشکوک شده‌اند و دارند سوال جواب می کنند و به برادرم بگوکه من نتونستم برم پیش خواهرم» که آن آقا موبایل را ازم گرفت و قطع کرد. آن شخصی که در ماشین بازجویی می‌کرد اومد کنارم و کاغذی دست‌اش بود و اسم و مشخصات پرسید وبعد پرسید که چرا اومدی تجمع که من گفتم من اصلا تجمع نیامده‌ام و در فلان کوچه نزدیک طرشت بر اثر یک اشتباه بازداشت شده‌ام. شغل‌ام رو پرسید گفتم معلم هستم. پرسید واقعا؟ گفتم بله قربان اصلا من می‌گم من رو اشتباهی دستگیر کرده‌اید پرسید قردادی هستی یا رسمی که گفتم 14 ساله رسمی هستم. باورش نمی‌شد. پرسید در این اتوبوس کسی را می شناسی که من گفتم بله. زیرا دونفر از دوستانی که هنگام بازداشت من با من بودند، در اتوبوس بودند. پرسید چگونه می شناسی آن‌ها را گفتم ما دانشجوی ارشد هستیم و گاهی در برخی کلاس‌های این دوستان شرکت کرده‌ام وبا آن‌ها آشنا شده‌ام.با صدای بلندی که یکی از دوستان‌ام بشنود گفتم کلاس‌های دکتر فکوهی را می رفتم. چون از رشته‌ی تحصیلی‌مان پرسید دیدم نمی شود بگویم که هم‌کلاس هستیم.بنابراین کلمه‌ی فکوهی را چنان بلند گفتم که آن‌ها بشنوند که بلکه آن‌ها متوجه مطلب بشوند. که سرم داد زد چرا داد می‌زنی خوب آروم بگو. گفتم ببخشید گلوم یوهو باز شد. گفت داری کج می‌زنی ها آقا معلم. گفتم نه بابا باور کن. بعد پرسید که  با اون خانم چه نسبتی داری که گفتم غیر از همانی که گفتم نسبت خاصی نداریم. بعد رفت و مقداری با همان دوستم که خانم بود حرف زد و دیدم بهش گفت برو پایین. بسیار خوشحال شدم. بعد رفت سراغ بقیه و از تک تک آن‌ها بازجویی کرد. بماند که یک خانم تمام طول این مدت داد و زار می زد و گریه می‌کرد که من بی گناهم و من رو آزاد کنید. یک بند و یک ریز و کسی هم حریف ساکت کردنش نمی‌شد. برام جالب بود که یکی از همین لباس شخصی‌ها گفت خوب خانم فکر کردی اینایی که اینجان مگه چه‌کار کردند اینام مثل شماند.
خلاصه بعد از مدتی دیدم آن دوست‌مان را که به خیال من آزاد کرده بودند برگرداند توی اتوبوس با یک نگهبان و بعد به من گفتند پیاده شو. رفتم پایین همان مرد اولیه صدام زد و گفت:«گفتی این خانم صیغه‌ی تو است؟» من با چنان تعجبی پرسیدم صیغه؟؟؟؟؟ که گفت آها گفتی سنی هستی یادم نبود. باشه باشه برو بالا.
خلاصه هرچه ما گفتیم معلم هستیم و اصولا ما خودمان کارمند نظام هستیم و این حرف‌ها به گوش‌شان نرفت. تعداد دیگری آوردند و که بعد از بازجویی اولیه از همه و ثبت اسم و مشخصات، که البته هم زمان شده بود با پایان مراسم 22 بهمن و خوب ما می‌دیدیم که خبری از سبزها نیست و راستش من به شدت نگران بودم و براین باور بودم حالا که این‌ها احساس پیروزی می‌کنند و مردم زیادی نتوانسته‌اند خودرا نشان بدهند و به هر کسی، تاکید می کنم به هرکسی و به هر شیوه‌ای مشکوک شده اند بازداشت کرده‌اند. بنابراین روزهای سختی در انتظار ما خواهد بود.
اتوبوس راه افتادو کلی چرخید. ناگهان بعد از کلی دور زدن اطراف میدان آزادی ما را به جایی بردند که برای من بسیار عجیب بود. آن‌جا کارخانه ی بافت آزادی بود. من این کارخانه را بارها دیده‌ام. زیرا این کارخانه در ابتدای جاده‌ی  مخصوص کرج است. نزدیک فروشگاه رفاه آزادی. زیرا من هر وقت به شهرستان می رفتم و سوار اتوبوس می‌شدم، از جلوی آن رد می‌شدیم. خیلی برایم عجیب بود تا زمانی که وارد آن‌جا شدیم.به قول معروف چشم‌تان روز بد که نه روز عجیب نبیند. آن تو دیدیم خبری از بافت و کارخانه و این‌ها نیست. آن‌جا یک مرکزی بود برای خودش کلی حاجی و سید داشت و اتاق و سوله‌های فراوان. راستش بیش از هر چیزی سوله‌ها توجه‌ام رو جلب و کرد وبراین باور بودم که حالا که کهریزک لو رفته‌است احتمالا دیگه مرکز شکنجه‌ها و جنایت‌ها همین سوله‌ها است. موقع پیاده شدن آن خانمی که گفتم هم‌چنان با صدای بلندگریه می‌کرد و داد و بیداد می‌کرد. واقعا به حدی گریه و زاری کرد که اعصاب همه‌ خورد شده بود. یکی از آقایانی که با ما بود رفت پایین و قبل از همه آن خانم را پیش یک مرد مسن‌تری برد. که آن‌جا هم هم‌چنان با صدای بلند گریه می‌کرد. با ناباوری تمام دیدیم که ایشان را بعد از این که موبایل و وسایل‌اش را یک بازدید دوباره کردند ول کردند و از در کارخانه در میان بهت و حیرت همه‌ی ما بیرون رفت!!
به گمان‌ام تقریبا همه به پافشاری‌اش در گریه کردن و داد و بیداد راه انداختن احسنت گفتند و شاید بقیه هم به این فکر می‌کردند که چرا  از راه و روش وی استفاده نکردند. به هر حال ما را پیاده کردند. خانم ها جداو آقایان جدا. خانم‌ها را وارد سوله های سمت چپ کردند و ما را وارد سوله های سمت راست. وارد سوله که شدیم. به ترتیب و با فاصله‌ی تقریبا یک نفر بین هر دو نفر روی آن موزاییک‌ها نشاندند روی زمین. گفتند که هیچ‌کس حق ندارد با یکدیگر صحبت کند و حق ندارید سرتون رو هم برگردونید. اگر کاری داشتید دست‌تان را بالا بگیرید ما خودمان می‌آییم پیش‌تان. بعد یکی یکی ما بلند می کردند و تقریبا همان دم در که وارد شده بودیم. یک بازجویی اولیه که با اسم و مشخصات و این‌ها شروع می‌شد و تا سابقه‌ی شرکت در اغتشاشات قبلی و این‌ها ادامه پیدا می‌کرد از همه به عمل آوردند. من اگرچه کلاس حقوق متهم و حقوق شهروندی و جزوه‌های‌اش را پاس کرده بودم و به دلیل این‌که بردارم وکیل است خیلی از مفاد قانونی را می‌دانستم. اما خود به این فکر کرده بودم اگر بخواهم دم از تفهیم اتهام و چه می‌دانم این سوال به اتهام من مربوز نمی‌شود و این‌ها بزنم احتمالا حدس بزنند که من حتما آدم حرفه‌ای هستم و ممکن است بر شک‌شان افزوده شود. بنابراین به قول آن آقایی که مدیحه سرایی می کند در وصف‌ام در نقش همان معلم ساده‌ی بدخت کورد روستایی فرو رفتم  و همه‌اش می گفتم که من نه تجمع بوده‌ام و نه تجمع رفته‌ام و نه از تجمع برمی‌گشته‌ام. بلکه اشتباه و بر اثر یک شک بی‌مورد بازداشت شده‌ام ودرخواست‌ام این است که زودتر آزاد شوم. اما عده‌ای را از میان بقیه جداکردند و دوباره ما پشت میز بردند و یک بازجویی اضافه‌تر کردند. بعد موقع نهار شده بود. که برای همه نهار آوردند. چلوکباب سفارشی از رستوران‌های اطراف بود اگر درست یادم باشد آدرس چلوکبابی اطراف آیت‌آلله کاشانی بود. در هر صورت این نکته را باید بگویم که کلا برخوردشان بسیار خوب بود. یکی از دوستام که دو سه نفر جلوتر بود نیم نگاهی برگشت من احساس کردم می خواهد بپرسد بخوریم یا نه که من با اشاره‌ی تایید آمیزی نشان دادم که بخوریم بابا.. بعد خوردن نهار عده‌ای درخواست کردند که وضوبگیرند و نماز بخوانند. من هم رفتم دسشویی و برگشتم. با برآورد نحوه‌ی قرار گیری ساختمان و زاویه‌ی نشستن ما دیدم یک نفر قبله را زیادی کج ایستاده دستم رو بلند کردم و یکی‌شان آمد و پرسید چه می‌خواهم. گفتم به آن آقا و بقیه بگویید که قبله کمی احتمالا این طرف‌تر باشد. رفت و از یکی از افراد خودشان پرسید و ظاهرا طرف حرف من را تایید کرده بود و رفت به بقیه که می خواستند نماز بخوانند گفت و برگشت پیش من گفت حاجی قبله شناسی‌ات حرف نداره ها.. خودت نماز نمی‌خونی؟ گفتم اگر می خواندم حتما من هم الان رفته بودم وضو گرفته بودم. گفت خوب تو که این جوری از حفظ قبله رو می تونی تشخیص بدی چرا نماز نمی خونی گفتم به نظرم  می تونم به این سوال جواب ندهم. اون هم با یک صورت متعجب گفت خود دانی و ملی حیفه ها. رفت
بعد از این‌که نماز خوندند. گفتند یک بار دیگر از تون بازجویی کامل خواهد شد. سعی کنید به سوالات درست جواب بدهید. چون بعد این بازجوییٰ بازجوهای حرفه‌ای از اوین می‌آیند ها.... یکی از جواب‌هاتون باهم نخونه کارتون ساخته است ها.. گفته باشیم چون اون موقع به همین یک جرم هم شده چندین ماه زندان می‌مونید. خلاصه آن بازجویی تمام شد و بازجو‌های جدید از اوین آمدند. حالا ما که نمی دانیم از اوین آمده بودند یا نه. اما کمی شیوه‌ی بازجویی شان حرفه‌ای تر بود. در یک برگه یک سوال را می‌نوشتند و وقتی جواب می دادیم برگه‌ی دیگری را می داند دست‌مان با سوالی دیگر. بعد که سوال دوم را جواب می دادیم همان برگه‌ی اولی را می‌داند و سوال دیگری در آن نوشته شده بود. یکی از سوال‌هایی که پرسیده بودند به نظرم خیلی مسخره بود. چون نوشته بود« روحیه‌ی سیاسی شما چگونه است؟» که واقعا من خنده‌ام گرفته بود مانده بودم که چه بنویسم در جواب نوشتم که من معنی این سوال را نمی فهم‌ام. سوال دیگری نوشته بود که « شما آیا در خانه ماهواره دارید یا نه اگر دارید معمولا چه کانال‌هایی را می‌بینید؟» در جواب آن‌هم نوشتم که راستش من ماهواره دارم، ولی چند ماه پیش دامادمان مثلا می خواست آن را تنظیم کند اما زد همه‌ی کانال‌ها رو قاطی کرد و کلا هیچ جا نشان نمی‌دهد». ضمن این‌که من هم چنان تاکید می‌کردم که من یک معلم هستم من اصلا تجمع نبوده‌ام و این‌ها. یکی از آن آقایان وقتی یکی از برگه ها تحویل نفر جلویی می‌داد که به سوالات بعدی  جواب بدهد به او گفت. ببین پسر خوب اگر می‌خواهی آزاد بشوی درست حسابی جواب بده نه مثل یکی از این ها که یا می نویسه ماهواره مون رو دامادمون شکونده و من معنی این سوال رو نمی‌دونم.... این‌جوری سربالا جواب بدی کارت زاره ها..
من صداش زدم گفتم حاجی ببخشید منظورت منه؟ گفت بله مرد مومن فکر کردی ما بچه‌ایم. این بازی‌های چیه آخه.؟ تو ادعا می کنی معلمی بعد این‌جوری جواب می دی. گفتم ببین حاجی در مورد ماهواره که کلید خونه دستتونه. خوب تشریف ببرید اگر ماهواره‌ی من اصلا کار کرد خداییش مخلصم و هیچ حرفی ندارم. اما در مورد اون سوال. خوب آخر عزیز من، شما نوشتید روحیه‌ی سیاسی شما چگونه است؟ خوب آخه من چی بنویسم. بنویسم روحیه‌ام تغزلیه؟ بنویسم حماسیه؟ بنویسم روحیه‌ی سیاسی‌ام عاشقانه است.حاجی جان من دروغ نمی گویم من معلم‌ام و جامعه شناسی خوندم و سال‌ها است درس می‌دهم. آخر شما به من بگو واضح منظورتون از روحیه‌ی سیاسی چیه که من جواب بدهم. درسته که اهل سیاست نیستم اما خوب واقعا این سوال از نظر علمی درست نیست. پرسید اگر واضح بنوییسم قول می‌دی واضح جواب بدی؟ گفتم شما واضح بپرس منم واضح جواب می‌دهم. برگه‌ی دیگری آورد و روی آن نوشته بود. در انتخابات ریاست جمهوری به کاندیدای کدام گروه سیاسی رای دادید؟ تو دل‌ام گفت‌ام خوب بگو دردتون چیه. اما در جواب نوشتم من در انتخابات به کاندیداهای اصلاح طلبان رای دادم. به این امید که وضعیت کشورم بهتر شود نه این‌که کار به جایی بکشد که مردم عادی مثل من را در خیابان هنگام رفتن به خانه‌اش بگیرند.( من اگرچه از لحظه‌ی اول سعی کردم در همان هویت معلمی فرو بروم. اما خوب فکر این را هم می‌کردم که اگر احتمالا فهمیدند جواب‌هایم به گونه‌ای باشد که احتمالا بعد کتک زیادی نخورم سر این‌که جواب‌های ‌آن‌چنانی داده ام).
باری زمان می گذشت و بازجویی‌ها ادامه پیدا می کرد. بعد این گروه بازجویان هم باز عده‌ی دیگری را از ما جدا کردند و یک ودر دیگر بازجویی دیگری کردند. من دو حدس می‌زدم. یکی این‌که احتمالا به ما مشکوک شده اند و دیگری این‌که احتمالا می‌خواهند مارا آزاد کنند و بازجویی‌های آخر را نیز بگیرند. اما بعد چندین بار بازجویی. یک هو کلی پارچه آوردند وو به همه چشم بند زدند. تعداد آن‌قدر زیاد بود که برخی را با پارچه‌های برزنتی بستند و چشم ما که رسید دیگر پارچه کم آورند که چلوار‌های سپید بستند. تلاش برای دیدن از پشت آن پارچه‌ی سفید که تنها تصویرهای سپید و بی محتوایی بود که قابل تشخیص نبود. یاد رمان کوری خوزه ساراماگو افتاده بودم. همان چیزی که همان شبی که بعد بازداشت به اینترنت دسترسی پیدا کردم تو استاتوس فیس بوکم نوشتم. تنها نوشتم کوری سفید هم تجربه‌ای است چون چیزی بیش از آن نمی توانستم بنویسم.
باری به هر جهت. ما را بلند کردند و گفتند که به اندازه‌ای که بتوانید جلوی پای‌تان را ببینید چشم‌بند‌ها را ببرید بالا و پشت نفر جلویی خودتان را بگیرید. تقریبا یکی چک می کردند چشم بندها رو راستش من چشم بند را از قسمت چشم راستم از همان اول کمی بالاتر بردم. با همان روشی که گفتند ما رو بیرون بردند. وقتی در ماشین را دیدم فهمیدم از این ون‌هاست. موقع سوار شدن دیدم احتمالا می‌افتم وسط. کمی مکس کردم که یکی دو نفر دیگه سوار شوند طوری که من کنار شیشه‌ی سمت راست بنشینم. که به خاطر مکسم اون ماموری که پشت سرم بود فحش بدی داد و گفت چته مثل ...سکندری می زنی.. و کوبید پس کله‌ام که برو سوار شو بالا بینم که من گفتم خوب تقصیر من نیست و چشم‌هام رو خوب بستید دیگه. خیلی لفتش ندادم فوری رفتم همان صندلی آخر کنار شیشه نشستم. از زیر چشم بند متوجه‌ شدم که ماشین پرده دارد. زانویم را به گوشه‌ی شیشه چسپاندم که پرده کمی تکان بخورد.به این امید که بتوانم چیزی ببینم بیرون. اما آن جا چیزی نمی دیدم. تنها پاهای برخی افراد را می دیدم. از آن کارخانه یا همان دم ودست‌گاه آن ها که زیر لوای کارخانه‌ی بافت آزادی بود، خارج شدیم. حالا احساس کردم که آن گوشه‌ی کوچک پرده که با فشار زانویم کمی کنار رفته بود خیلی هم بی فایده نبود. زیرا از همان گوشه‌ی کوچک می توانستم. تابلوهای نئونی و دیگر تابلوهایی را که ارتفاع‌شان پایین بود و یا به دلیل اختلاف سطح اتوبان‌ها دیده می‌شد. از روی برخی از آن‌ها فهمیدم که طرف‌های سعادت آباد و این‌ها هستیم. بنابراین حدس می زدم که احتمالا اوین می‌رویم. این راستش کمی مرا خوشحال کرد چون اصلا از لحظه‌ی ورود به خاطر دیدن سوله و تصویری که ما از افراد بازداشت شده در سوله‌ها داشتیم، بسیار نگران بودم که چه اتفاقی برای ما می افتد. اما بازم نمی‌شد مطمئن شد. زیرا همان‌طور که آن جا دیدم که کارخانه‌ی « بافت آزادی» را بازداشتگاه کرده بودند ممکن است این حوالی هم بازداشتگاه‌های دیگری  ساخته باشند....

قسمت‌های قبلی

شرح این قصه‌ی جان‌سوز نگفتن تا کی -بریده شدن با گیوتین قمست اول

بریده شدن با گیوتین بخش دوم-توضیحات ثانویه و آن‌چه انگار از چیزی خبر می‌داد..



توضبح عکس: ابن عکس بدون شک تزیینی است زیرا خیلی دنبال عکسی گشتم که شیوه‌ی انتقال آدم‌ها را با چشم بسته و پشت سر هم نشان دهد فقط این را پیدا کردم.

ادامه دارد
» ادامه مطلب

بریده شدن با گیوتین بخش دوم-توضیحات ثانویه و آن‌چه انگار از چیزی خبر می‌داد که من نمی‌دانستم


من شهاب‌الدین شیخی شاعر و روزنامه‌گار و نه هرگز درپی مشهور شدن بوده‌ام و نه علاقه‌ای به آن داشته ام. این به آن معنا نیست که دوست نداشته‌ام و ندارم که آن چه می‌نویسم خوانده نشود و برای این کار تلاشی نمی کنم. اتفاقا برعکس من بر این باورم که باوری به حرف‌ها و اداهایی مبنی بر این‌که، من برای خودم می‌نویسم و کار کار دل است و از این دست جملات، نداشته و ندارم. زیرا ساده‌ترین جواب به چنین ادعایی این است که خوب برای دل خودت نیز بنویس و برای دل خودت نیز بخوان چرا منتشر می‌نمایی آن‌چه را می‌نویسی؟ من بر این باورم و بر این تلاش‌ام آن چه می‌نویسم خوانده شود.زیرا نوشته‌های من حاصل آن چیزی است که می‌اندیشم و دوست دارم نوشته‌هایم تاثیری هرچند اندک در میان مردم داشته باشد و هم چنین با نشر آن نوع اندیشیدن‌ام و روش‌ام در اندیشیدن صیقل می ‌خورد. بنابراین من می نویسم که تو خواننده‌ی عزیز بخوانی و اگر تعداد این تو ها بیشتر باشد هم لذت‌اش‌ بیشتر است و هم امکان روی دادن آن دو مورد که گفتم بیشتر است.
من شهاب‌الدین شیخی شاعر و روزنامه‌نگار هستم. تمام سعی‌ام در زندگیٰ دوری از سیاست و اقتصاد بوده است. البته بهتر است بگویم سعی آن چنانی هم نیست.بلکه عدم علاقه‌ی شخصی‌ام به کار سیاسی و اقتصادی است. در مورد کار اقتصادی توانسته‌ام از آن گریزی داشته باشم. اما در مورد کار سیاسی و فعالیت سیاسی با آن‌که همیشه از آن گریز داشته‌ام، اما در جامعه‌ای که سیاست تا پوست و استخوان آدم رسوخ می‌کند گریز از آن ممکن نبوده و بارها نوشته‌ام که دورترین همسایه‌ی زندگی‌ام بوده است. این من نبوده‌ام که سیاست برگزینم و این سیاست بوده که پا برگلوی من و مردمی که دوست‌شان می‌دارم فشرده است. اگر چیزی نوشته‌ام تنها به خاطر این بوده که کمی این فشاری را که بر گلوی من و مردمان ساده و صبورم می‌رود کمی به عقب تر برانم تا فرصت تنفسی حتا اگر کوتاه و برای تجدید قوا باشد، دست دهد.
حال بیش از هرچیز می خواهم داستان اتفاق بازداشت من و نحوه‌ی خروج خود را شرح بدهم. داستانی که ظاهرا برای برخی کمی سنگین آمده است. ابتدا شرح کامل داستان بازداشت اتفاقی‌ من و بعد م توضیحاتی در مورد مصاحبه‌ام با روزنامه‌ی تایمز خواهم نوشت.
من هرگز به فکر پناهنده‌شدن و خروج غیرقانونی از کشور نبودم. زیرا امکان خروج قانونی و تحصیل در کشور دیگری برایم مهیا بود و خداروشکر امکانش‌ هم از نظر مالی با توجه به کمک‌ها خانواده‌ام برای‌ام میسر بود. بنابراین درتمام سال‌های گذشته و نه در تمام طول جنبش سبز با این‌که بارها به اصرار برخی دوستان و عزیزانی که با تمام لطف‌شان نگران من بودند، حاضر نبودم تن به چنین روشی برای بیرون رفتن بدهم. حتا اگر یادتان باشد، مطلبی هم نوشتم به عنوان «برای تمام کسانی که نگران من هستند» و در آن توضیح دادم که من مشغول زندگی خودم هستم و نگرانی هم ندارم. اما اتفاقاتی روی داد که مرا واداشت راه دیگری در پی بگیرم.
اولین اتفاق شاید با شروع دستگیری اعضای« کمیته‌ی گزارشگران حقوق بشر»، که بیشترشان از دوستان من بودند شروع شد. در واقع چند روز بعد از بازداشت پریسا کاکایی همان بازجوی معروف که اسمش پیش من «مقدسی‌زاده» است تماس گرفت و گفت« نمی‌خوای واسه خانم کاکایی هم یه روضه بنویسی»، منظورش آن مطلب‌های گاه به گاهی بود که برای برخی دوستان عزیزم می‌نوشتم. گفتم « حاجی ما روضه نویس نویستیم این‌ها «دوستی نگاشت» است، گفت نه خدایی خوب روضه شونو می خونی..خلاصه گفتم خانم کاکایی یک دوست و یک همراه در فعالیت‌های حقوق بشری است مثل تمام دوستان دیگر من و بدون شک خیلی هم برایم عزیز است. اما حالا به قول شما همان روضه هم ، وقت استجابت می‌خواهد و باید بیاد. اگر زیاد نگهش دارین شاید به لب آمد و نوشتم. گفتم می‌دونم که می‌نویسی..بعد چند متلک دیگر نسبت به چند نفر از دوستان دیگرم نیز انداخت و برخی فرمایشات دیگر که گذشت. اما با شروع دوباره‌ی موج بازداشت‌ها در اویل بهمن ماه و به ویژه  از آغاز دهه‌ی فجر که از دوازدهم بهمن تقریبا هر شب ده نفر را بازداشت می کردند. من نیز مثل تمام دوران بازداشت‌های دست جمعی و شبانه چند شب اول، خانه را ترک کردم. اما وقتی دیدم در آن چند شب کسی مراجعه نکرده دوباره به خانه بر گشتم. همان روز وقتی نزدیکای ساعت ۱۱ صبح خانه رسیدم خبر بازداشت کاوه منتشر شده بود. دیوانه‌ام کرده بود. اما چاره‌ای نداشتم بسیاری از دوستانم را به دلیل شرایط امنیتی با راه‌هایی غیر از تلفن دعوت کرده بودم و حالا نمی شد و دسترسی نداشتم یک جور یهم لجم می‌گرفت که این تولد را نگیرم. تولد‌های من همانی‌های سالیانه ی من بود نه جشن تولد. به قول دوستام همیشه می‌گفتند هرکی زنگ بزنه این‌جا فکر می‌کنه زنگ زده تالار وحدت این همه ساز و صدای شهرام ناظری و دف و.. آخه کجاش تولده؟! به همین دلیل  مهمانی تولدم را در شب 15 بهمن برگزار کردم و دوستانم را نیز دعوت کردم. دوستان هم به شوخی می‌گفتند خداییش با وزارت داری همکاری می‌کنی ها و می خواهی یک شب همه را یک‌جا جمع کنی که راحت به همه‌مون دست‌رسی داشته باشند. اما من حس‌های شخصی‌ام خیلی قوی است و گفتم اتفاقی نمی‌افتد و کسی هم با من کاری ندارد. همین جا دارد از تک تک آن دوستانی که آن شب و در آن شرایط لطف کردند و به خانه‌ی من آمدند بی نهایت تشکر کنم
اما درست روز 16 بهمن از پلیس امنیت با من تماس گرفتند من با این که یکی دونفر از دوستانم خانه‌ام بودند بدون این‌که بگذارم آن‌ها متوجه بشوند و موجب نگرانی و تشویش خاطر آن‌ها بشوم.گفتم که اصفهان هستم و مشغول تمام کردن پایان‌نامه‌ام هستم و سعی می‌کنم به زودی خدمت برسم و با دوستان‌ام از منزل خارج شدیم. حتا یکی از دوستان که بخشی از گفت و گو را شنید بهم متلک انداخت کم دوست دخترات‌ رو بپیچون:). روز 17 بهمن نیز باز از پلیس امنیت تماس گرفتند که گفتم هنوز برنگشته‌ام تهران و خانه نیستم. روز 18 بهمن از دفتر پی‌گیری وزارت اطلاعات تماس گرفتند و  همان جواب را دادم و حتا گفتم خدمت همکاران‌تان نیز قبلا عرض کرده‌ام  و گفته‌ام که بیام تهران خدمت می‌رسم، که طرف گفت که کدام همکاران ما و من نیز گفتم همکاران‌تان در پلیس امنیت، و شخصی که خود را مقدسی زاده معرفی کرد با این‌‌که اصلا صدایش آن اقای مقدسی زاده‌ای نبود که گاه و گدار یک زنگی می‌زد و کی نیمچه تهدیدهای مودبانه‌ای می‌کرد نبود، گفت ما با آن‌ها فرق داریم ولازم نیست پیش آن‌ها بروید و به ما مراجعه نمایید. البته یکی دو متلک هم انداخت مبنی بر این‌که ما می دونیم شما اصفهان نیستی و من به روی خودم نیاوردم و گفتم برگردم حتما خدمت می رسم دیگر خانه رفتن را جایز ندانستم. آن‌هایی که تجربه‌ی قرارگرفتن در چنین شرایطی را دارند و حداقل آموزش‌هایی هم دیده‌اند می دانند که در چنین شرایطی اولین و بهترین کار این است که وقتی موقعیت خودت بحرانی می‌شود سعی کنی که موقعیت دیگران و اطرافیان‌ات را کاملا عادی نگه داری و نگذاری با غیر عادی شدن اوضاع مدیریت موقیعت از دست خودت خارج شود. به همین خاطر من با دوستانی که اتفاقا کم‌ترین و دورترین‌ آشنایی را با من داشتند و هم چنین برخی از آن‌ها اصلا دوستان تازه آشنا شده بودند و اتفاقا دوستی‌های بسیار عالی و شورانگیزی بود و هنوز هم بسیار بسیار دوستشان دارم،  سعی کردم در تماس باشم و تماس‌ها هم بوی دیدار و قرار دوستانه می داد و البته از تلفن معمول خودم استفاده نمی کردم. آن چند شب را در خانه‌ی آن دوستان به بهانه‌های مختلف گذراندم و منتظر بودم که 22 بهمن بگذرد و در همین اثنا هم به کمک یکی از دوستانم داشتم پایان‌نامه‌ام را تمام می کردم. پایان نامه تنها قسمت‌های آخرش مانده بود شاید کار یکی دو روز. در آن چند شب اصلا خانه نرفتم حتا برادرم شب 22 بهمن‌ماه در تهران بود و صبح 22 بهمن پرواز داشت که برگردد، اما من همان شب را نیز با آن‌که ایشان در خانه‌ی من بودند خانه نبودم.البته چند روز پیش مقادیری لباس و وسایل جمع کرده بودم که در فرصتی به شهرستان بروم تا بلکه آب‌ها از آسیاب بیافتد اما..
اما بامداد 22 بهمن من به همراه یکی دونفر از دوستان‌ام از خانه بیرون آمدیم. نزدیکی‌های مترو‌ی طرشت اوضاع خیابان‌ها اصلا خوب نبود و کملا معلوم بود در فکر دست‌گیری و بازداشت‌ هر کسی هستند که به هر شکلی مشکوک باشد یا نباشد. من به دوستان‌ام گفتم که به نظرم من از این‌جا دور شوم. یکی از دوستان گفت فلانی ماشین دارد و صبرکن پیداش کنیم با ماشین او برویم از این‌جا امن‌تر است. این ور و آن ور دنبال دوست‌مان می گشتیم. فکر کنم از رفت و آمد‌های ما چند نفر که لباس شخصی بودند، به ما مشکوک شده بودند. من و دوستم به سمت  جایی که گفتند ماشین دوست مشترک‌مان آن‌جا پارک شده است، رفتیم. من متوجه شدم که دنبال‌مان آمدند و به دوستم گفتم اگر نبش آن کوچه رسیدیم من فرار می کنم و اگر احتمالا از من سراغ گرفتند چه می دونم بگو ازت آدرس پرسیدم غریبه بودم یا هرچی. اما قبل از این که به نبش برسیم آن دو نفر سریع‌تر آمدند و جلوی ما رو گرفتند و گفتند....
ادامه دارد..

قسمت اول:
شرح این قصه‌ی جان سوز نگفتن تاکی- بریده شدن با گیوتین
» ادامه مطلب

زبان مادری و تصفیه ی هویتی

 

1- دریکی از سخنرانی های دکتر فکوهی در دانشگاه علامه تحت عنوان "هویت های جماعتی"، که گزارش آن را در شماره ی اول ماهنامه‌ی "گفتمان نو" چاپ کردم، به نکته ی جالبی برخوردم. ایشان در بخشی از سخنان اش در مورد اینکه بسیاری از کشورها به سرکوب هویت های غیر رسمی اعلام شده از جانب حکومت پرداخته اند، به قتل و عام گسترده ی دیگر گروه های قومی فرانسه به  دست فرانکی ها اشاره می کند.

 آن جا به ذهنم خطور کرد که چرا برخی  اندیشمندان و روشنفکران ما  در طول سالیان گذشته مثل آیه ی قرآن به نظریات فرانسوی ها در باره ی مفاهیمی چون ملت، دولت و این ها استناد می کنند. اگرچه دلیل ظاهریش این است که نسل های اول و دوم روشنفکران ما که همگی سفر کردگان به کشور فرانسه هستند و تا نسل ها بعد هم زبان دوم روشنفکران ما همان زبان فرانسه بوده است، اما دلیل باطنی اش از دید من چیز دیگری است. در نظریات فرانسوی برای تعریف ملت دقیقا پارامتر هایی در نظر گرفته می شود، که مبتنی بر ساختار دولت است. درواقع بیشتر این پارامترها و فاکتورهای معین کننده و معنا دهنده‌ی ملت، پارامترهایی است که تعریف کننده ی "دولت" است و نه تعریف کننده‌ی "ملت". یادمان نرود که یکی از اصلی ترین شعارهای ی انقلاب فرانسه "زنده باد دولت" بود. در واقع آنچه برخی روشنفکران ما تکرار می کنند همان نظریات فرانسوی  درباره‌ی ملت و دولت است. این نظریات هم همان‌طور که در همه‌ی اجزایش پیداست، معرف پارامتر‌های دولت است. شاید به همان دلیل در ترجمه‌ی واژه‌ی " Nation- State" نیز به جای تقدم واژه‌ی ملت به تقدم  واژه‌ی دولت همت گمارده‌اند  و  معادل آن را "دولت- ملت" برگزیده‌اند. زیرا وقتی ساختار ذهنی بر این بود که دولت معادل ملت است بنابراین هرگز نمی‌تواند در این ساختار ذهنی به حضور چند ملت در یک جغرافیای سیاسی بیاندیشد. از این رو معمولا از واژه‌ی قوم برای دیگر ملت‌ها نیز استفاده می‌کنند. بر مبنای این تعریف تصور کشوری چند زبانی واهمه و فوبیای چند دولتی و را با خود به همراه می‌آورد. غافل از اینکه کشور چند زبانی نه تنها باعث چند دولتی شدن یک کشور نمی‌شود بلکه این انکار حضور زبان‌ها و ملیت های دیگر است که این امکان و تصور را برجسته‌تر و  قابل تصور‌تر می‌نماید.
2- زبان به عنوان رکنی از حیات انسانی که به باور زبان شناسان راه درک انسان از هستی است، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. حتا در نگاه ادیان نیز اهمیت زبان و نشانه هایی که گویای اهمیت زبان است به روشنی به چشم می خورد.  در کتاب مقدس، مشاهده می کنیم که: در آغاز "کلمه بود و جز کلمه هیچ نبود و کلمه نزد خدا بود". در دین مسیح نیز می دانیم که معجزه ی اصلی عیسی مسیح دیدن سخن گفتن در نوزادی بوده است. از سوی دیگر در دین اسلام نیز سوای اینکه معجزه ی اصلی پیامبر این دین نیز "کتاب" قرآن بوده، که ارتباط کامل و واضح با مسئله ی زبان دارد، از سوی دیگر در همین کتاب آسمانی نیز شاهدیم که خدواند برای آشکار کردن اهمیت خلقت آدم به فرشتگان، به آن ها یادآور می شود که آدم "نام"ها را می داند و شما نمی دانید(و علم الادم اسما کل ها).
همچنین در کلام فیلسوفان و اندیشمندان و زبان شناسان نیز، چه در دوران کلاسیک همانند افلاطون که انسان را حیوانی ناطق می دانست، چه هایدگر که "زبان را خانه ی هستی" می دانست. نکته های روشنی است که نشان روشن تر از اهیمت زبان دارد.
با این توصیفات و از آن جا که انسان از راه زبان یکی از اصلی ترین الگوهای جامعه پذیری را تجربه می کند و از سوی دیگر در نظریه های شکل گیری روان کاوانه ی زبان از منظر دو روان کاو بزرگ "زیگموند فروید" و "ژک لکان"، زبان تحت تحول رشد روانی و جسمانی نوزاد انسانی در مراحل سه گانه شکل می گیرد و هردو با اندکی تساهل مرحله ی فالیک را مرحله ی شکل گیری زبان می دانند؛ روشن است که این نظریه ها بنیاد شکل گیری هویت انسان را زبان انسانی می دانند.
3- از آن جا که بسیاری از دولت های جهان سومی  روزی یا مستعمره ی دولت های فرانسه  و انگلیس بوده اند و یا مستشاران نظامی و فرهنگیشان از این دولت ها تامین شده و یا در مرحله ی سوم روشنفکران‌اش تحصیل کردگان این دو کشور بوده اند. همچنین خود حاکمان این کشورها چه در دوران حکومت های پادشاهی و چه در دوران "دولت-ملت"های ساختگی و اجباری به ظاهر مدرن، برخاستگان از میان قدرتمندترین(ازلحاظ زور نظامی و تزویر سیاسی و یا زر وثروت) در آن برهه ی خاص زمانی بوده اند، بنابراین تعلق خاطر قبیله ای خاصی به فرهنگ و زبانی که خود از میان برخاسته اند، داشته اند و سعی در حاکم کردن معیارها و هنجارهای خاص زبانی و فرهنگی و حتی مذهبی خود بر دیگر ملت های تحت حاکمیت شان داشته اند. از این رو زبان آن حاکم بر دیگر زبان ها حکومت کرده است. این تفوق زبانی تا آن‌جا بوده است که گاه حتا حاکمانی که از میان فرهنگ‌های زبانی دیگر برخاسته‌اند به دلیل تفوق پیشینی زبان در ادوار قبل از آن‌ها برای تسلط و آسانی حکومت خود نیز هم‌چنان به زبان حاکمان پیشین سخن رانده‌ و حکومت کرده اند. اما از آن جا که هیچ تعلق و خواسته و نیاز اصلی آدمی با زور و زر و تزویر اگرچه خاموش بماند اما از میان رفتنی نیست. میل نوشتن و نگارش به زبان مادری نیز در میان مردمان جهان از میان نرفته و همیشه مبارزان و خواهندگان ازلی و ابدی خود را داشته است.
4- در راستای همین مبارزات و همین خواسته های مدنی و مبتنی بر حقوق بشری بوده که اکنون نزدیک به یک دهه است که از نام گذاری روز21فوریه به نام "روز زبان مادری" می گذرد. یکی از کشورهایی که با این معضل روبه رو بوده کشور پاکستان پیش از جدایی بنگلادش از این کشور بود. تا پيش از استقلال بنگلادش از كشور پاكستان در دهه 50 ميلادي، زبان رسمي كه در مدارس و دانشگاه هاي آن ايالت آموزش داده مي‌‌شد زبان پاكستاني (اردو) بود. در طي اين دوران تا زمان كسب استقلال از پاكستان، فعاليت زيادي جهت به كارگيري و تدريس زبان بنگالي در كنار زبان اردو توسط فعالين دانشگاهي و فرهنگي انجام گرفت. به خاطر تفكرات خاص دولت پاكستان كوچك ترين حركتي در اين زمينه با شديدترين اقدامات اين دولت مواجه مي‌شد. از جمله فعالين بسط و گسترش زبان بنگالي كه توسط نيروهاي امنيتي پاكستان ترور شدند مي‌توان به ابوالبركت (استاد دانشگاه داكا)، رفيع‌الدين احمد (دانشجو)، شوفير رحمان (كارمند عاليرتبه دادگاه عالي بنگلادش) اشاره كرد كه اين حوادث در روزهاي 21 و 22 فوريه سال 1952 اتفاق افتاد.
بنگلادش اولين كشوري بود كه در نوامبر سال 99 پيشنهاد رسمي خود را مبني بر نامگذاري روز 21 فوريه (2 اسفند) به نام روز جهاني زبان مادري به سازمان يونسكو ارائه كرد. اين پيشنهاد در سي‌امين نشست عمومي سازمان يونسكو به تصويب نمايندگان كشورهايي چون ايتاليا، فرانسه، ‌اسپانيا، نروژ، دانمارك، سوئد، شيلي، هلند، سوئيس، پاراگوئه، جمهوري دومنيكن، هند، مالزي، عربستان سعودي، لهستان و... رسيد.
همزمان با اين فعاليت ها، سازمان ديگري با عنوان طرفداران جهاني زبان مادري "Mother Language Lovers of the world" در كانادا تشكيل شد كه اعضاي آن را افرادي از مليت هاي انگليسي، هندي، آلماني، بنگلادشي، هلندي و... تشكيل ‌مي‌دادند. اين سازمان نيز پيشنهاد خود را جهت نامگذاري روز 21 فوريه به نام روز جهاني زبان مادري به سازمان يونسكو ارائه كرد. پس از تصويب روز 21 فوريه، به نام روز جهاني زبان مادري طرحي توسط يونسكو تهيه و به تمامي كشورهاي عضو ابلاغ شد در اين طرح براي معلمان، دانش‌آموزان و دانشجويان برنامه‌هاي خاصي تدارك ديده شده بود.عنوان اين طرح چنين بود: چرا روز جهاني زبان مادري: تنوع زبان‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف بيانگر ارزش جهاني آن ها براي تقويت حس وحدت و انسجام جوامع بشري مي‌باشد. اهميت بازشناسي تنوع زباني يونسكو را بر آن داشت تا تصميم به برگزاري جشن روز جهاني زبان مادري بگيرد.
5- براي اولين‌بار مراسم روز جهاني زبان مادري در فوريه سال 2000 در پاريس برگزار شد كه در آن مقامات عالي‌رتبه كشور فرانسه، نمايندگان كشورهاي مختلف جهان و زبان‌شناسان برجسته‌اي چون نوام چامسكي و... شركت داشتند. در اين مراسم كويچيرو ماتسورا مدير كل سازمان يونسكو در مورد علل نامگذاري روز جهاني زبان مادري به سخنراني پرداخت وي گفت: در سطح جهان بيش از 6000 گونه زباني مختلف وجود دارد كه اين تنوع بيانگر توانائي انسان براي ايجاد ابزار ارتباطي مي‌باشد. زبان‌ها آينه تمام نماي ابعاد وجودي انسان و جوامع انساني مي‌باشند. وي در ادامه تشكر ويژه خود را از رئيس جمهور كشور ايسلند خانم Vigdis Finnbogadotti بعنوان اولين سفير حسن نيت يونسكو در امر پاسداشت، و اعتلاي روز زبان مادري ابراز داشت. در ادامه پيام كوفي عنان دبير كل سازمان ملل در مورد لزوم ارج‌گذاري به روز جهاني مادري قرائت شد. در مارس سال 2001 مراسم روز جهاني مادري در محل مركز مطالعات بين المللي زبان مادري1در داكا پايتخت بنگلادش برگزار شد.
با توجه به اهميت موضوع، كوفي عنان دبير كل سازمان ملل متحد در اين مراسم حضور يافت. وي علت حضور خويش را اعلام تشكر و قدرداني سازمان ملل از ملت و دولت بنگلادش بخاطر تلاشي كه در جهت اعتلاي زبان مادري و هم‌چنين تلاشي كه در جهت نامگذاري روز 21 فوريه به نام روز جهاني زبان مادري انجام داده بودند، دانست.
کوفی عنان دبیرکل وقت سازمان ملل در بخشی از سخنان اش گفت: حضور در اين محل كه به واقع زيربنا و شالوده تأمل و تفكر در مورد زبان مادري مي‌باشد برايم افتخار بزرگي است. در دوران كنوني فقط چند زبان بصورت جهاني درآمده‌اند در حالي كه بسيار لازم و ضروري است كه در مورد زبان هاي محلي نيز توجه لازم را مبذول نماييم به نوبه‌ی خود اميدوارم كه اقدامات يونسكو منجر به افزايش آگاهي در بين اقشار مردم شده و به حفظ و حراست از زبان مادري منجر شود. مي‌خواهم مراتب قدرداني و تشكر ويژه خود و سازمان ملل را از دولت و ملت بنگلادش بخاطر اهتمام به امر مهم و خطير حفظ و حراست زبان مادري اعلام ‌نمايم.
سازمان علمي ـ فرهنگي آموزشي ملل متحد (يونسكو) بخاطر حرمت شهيد (ديبوش) Dibosh روز 21 فوريه يعني روز ترور وي را در سراسر جهان روز جهاني "زبان مادري" ناميد. همين اعتقاد بود كه باعث پي‌ريزي مؤسسه‌اي شد كه هدفش بسط زبان‌هاي مادري در سراسر جهان مي‌باشد. بنگلادش نمونه بارز ملتي است كه موضوع زبان مادري در كنار مسائل مهم ديگري چون ايمان، حس وطن‌دوستي و... مؤلفه‌هاي اساسي زندگي شده است ريشه تعلق در اين جهان فاني، شنيدن زبان مادري هر انساني مي‌باشد. زبان‌هاي گوناگون در ميان مردم و گروه‌هاي مختلف براي سهولت امر فهميدن و فهماندن پخش شده‌اند. اميدوارم در طي قرن اخير همه مردم بتوانند در حفظ زبان مادري تمامي انسان‌ها وحدت و تشريك مساعي نمايند.
خطر عمده اي كه ممكن است 6000 گونه زباني حال حاضر را تهديد كند، امكان از بين رفتن برخي از زبان‌ها در طي 20 سال آينده مي‌باشد. اجتماع جهاني بايد تلاش خويش را در راه حفظ و حراست از اين ميراث مشترك بشري بكار بندد. بايد پذيرفت كه زبان ها منحصر به فرد هستند. هستي انسان، انسانيت با مشاركت گرفتن از چندين زبان، غني‌تر و پربارتر مي‌گردد. زبانها و مردمي كه بدان ها تعلق دارند، بايد با هم زندگي كنند. طي قرن اخير شاهد فعاليت‌هاي مهم اين مؤسسه براي فهم اين موضوع مهم در جاي جاي جهان بوده‌ايم.
6- هم چنین در سال2003 نیز برای چهارمین بار روز جهانی زبان مادری طی مراسم با شکوهی در مقر یونسکو گرامی داشته شد و کویچیرو ماتسورا دبیر کل یونسکو طی سخنرانی مفصلی به مسایل  زیر اشاره کرد:
امسال براي چهارمين بار است كه روز جهاني زبان مادري را گرامي مي‌داريم. هدف از اين مراسم تشويق و ترغيب مردم جهت بسط و گسترش زبان مادري است. زبان‌ها عامل ارتباط، ادراك و تأمل بوده و ترسيم‌كننده‌ی مسيري هستند كه خط واصل گذشته، حال و آينده مي‌باشد. انسان ها در مناطق جغرافيايي با گذشته و تاريخ خاص خويش زاده مي‌شوند..
از نظر ماتسورا وظائف دولت‌ها بيشتر از ملت ها مي‌باشد كه بايد براي حفظ و حراست فرهنگ هاي محلي و تنوع زباني قوانين خاصي را تصويب كرده و به مرحله اجرا درآورند. وي نقش حفاظت و پاسداري از زبان مادري را در امر توسعه پايدار مهم دانست. حذف يك زبان در واقع به معناي يك عمل بيولوژيك براي حذف يك قوم يا ملت مي‌باشد.
 دبیر کل یونسکو در بخش پایانی سخنرانی‌اش  به این نکته اشاره کرد که: "زبان يك فرد از لحظه تولد تا موقع مرگ تكامل مي‌يابد و ما بايد سعي نماييم اين قدر اين تنوع فرهنگي و بشري را بدانيم. يونسكو تلاش بي‌وقفه‌اي را در اين راه شروع كرده و اميدوار است كه به يك سيستم آموزشي چند زبانه براساس چهارچوب ترفيع زبان مادري دست يابد. اميدواريم كه برنامه‌هايمان با مساعدت و همراهي دولت ها در جهت حفظ و حراست زبان مادري با موفقيت همراه باشد".
7- از این روست که توجه به زبان چه به عنوان یکی از اصلی ترین منابع برسازنده ی هویت انسانی و چه به عنوان یکی از واحد ها و پارامترهای تشکیل دهنده ی هویت اجتماعی  نیز از نظر بنیاد برقرار کننده ی ارتباط انسانی و اجتماعی در هر جامعه ای، امری غیر قابل انکار و چشم پوشی است. اینکه در طول تاریخ چه مجموعه اتفاقاتی روی داده  و چه عواملی در کار بوده که به عنوان مثال یک زبان ویژه حاکمیت بیشتری یافته است همیشه محل نزاع خواهد بود. استناد تاریخی به استدلال های ضعیفی مثل این که در طول تاریخ چنین بوده و چنان است از هیچ بنیاد خردباورانه‌ای و نیز هیچ بنیاد و زیر ساخت حقوق بشری‌ای برخوردار نیست. دقیقا مثل آن است که استدلال شود چون در طول تاریخ زنان تحت انقیاد بوده اند بنابر این ما همین روند را ادامه دهیم. و از این دست مثال بسیار اند. باید بپذیریم و باور داشته باشیم که محروم کردن عده ای از انسان ها از حق یادگیری و خواندن و نوشتن به زبان مادری شان یکی از بنیادی ترین اشکال نابود سازی هویت قومی است که برخی از آن به"ژینوساید سفید" نام می برند. آیا وقت آن نیست که کمی بیشتر در این ظلم فاحش انسانی بیاندیشیم و نسبت خود را و تفکرات مان را با چنین نسل کشی زبانی روشن کنیم؟ این مسئله در این دوران از آن‌جا اهمیت بیشتر می‌یابد که با توجه به تحولات سیاسی شتابانی که در حال حاضر جامعه‌ی ایرانی از سر خود می‌گذراند  با توجه به برنامه‌های  دو کاندیدای ریاست جمهوری دور دهم آقایان کروبی و موسوی که متاسفانه با کودتای حلقه‌ی احمدی نژاد رو به روشد، و بیانیه‌ی معروف حقوق شهروندی و  اقوام مهدی کروبی و نیز تلاش‌های میر حسین موسوی و تیم همراه‌اش در روزنامه‌ی کلمه که یکی دو سرمقاله به زبان کردی و ترکی و نیز یک ویژه نامه‌ی کلمه را به زبان کوردی اختصاص داده بود. اما متاسفانه انگار در کوران حوادث این‌گونه بحث‌ها به فراموشی سپرده می‌شود و در طول این ۲۰ ماه جنبش سبز مباحث حقوقی و قانونی بر سر این مسئله‌ی حیاتی به فراموشی می‌رود بارها از فعالان سیاسی و فرهنگی اقوام  و ملت‌های ایرانی این گله و انتقاد منتشر شده است که چرافعالانه‌تر و آشکارتر در جنبش سبز حضوری پویا ندارند. ضمن وارد دانستن این انتقاد اما باید سوزنی نیز به این سوی ماجرای زد و پرسید که آیا در طول این ۲۰ ماهه ما چقدر به مسئله‌ی حقوق ابتدایی و طبیعی آن‌ها پرداخته‌ایم و چه‌قدر توانسته‌ایم که مطالبات گسترده‌تری در جنبش مطرح کرده‌ایم تا مشارکت کنندگان نیز گسترده‌تر شوند؟ 
در پایان یاد شعر آن شاعر کرد می افتم که چه خوش سرود:
هه‌رچه‌ن مه‌واچان فارسی شه‌که‌ره‌ن / کوردی جه‌ شه‌که‌ر به‌ڵ شیرین ته‌ره‌ن
یه‌ قینه‌ن جه‌ ده‌ور دونیای پر ئه‌ندێش / هه‌رکه‌س دڵشاده‌ن وه‌ زوان وێش
ترجمه: هرچند می گویند فارسی شکر است /  کوردی برای من از شکر شیرین تر است
مطمئنن در گردش دنیای پر از اندیشه / هر کسی به زبان خودش دلشاد است


منتشر شده در : روز آنلاین
» ادامه مطلب

شرح این قصه‌ی جان‌سوز نگفتن تا کی) بریده شدن با گیوتین(

یک‌سال دقیقا یک سال از زمان خروجم از ایران گذشت.. پارسال ۱۹ فبریه  از مرزی گذشتم   که هم مرز من بود و هم مرز من نبود...مرز گریزی ویژگی ذاتی من در هر امری بوده است و آدم‌های مرز گریز معمولا دیگران را نگران و هراسان می‌کند..من مرزهایی را که من هیچ مشارکتی در تعریفش نداشته‌ام نمی‌توانم قبول داشته باشم. مرز‌هاییی که دیگران در حوزه‌ی اخلاق و هنجار‌های اجتماعی و سیاسی گذاشته‌اند..من مرز گریز اما از داستان آن از مرز گذشتن رخمی برداشتم که اسمش را گذاشتم»بریده شدن با گیوتین« که از امشب  به صورت دنباله دار تمام این داستان را می‌نویسم..
دقیقا از آن‌جا که آغاز شد.. و البته جواب برخی ناملامیت‌ها و برخی نادوستی‌ها و برخی کم مهری‌ها را نیز خواهم داد. به قول معروف آسیاب به نوبت. می‌خواستم در سالروز تولدم بنویسم اما هم زمان شد با قضایای  درخواست موسوی و کروبی برای ۲۵ بهمن بعد منتظر ۱ اسفند شدیم و البته داستان شهادت محمد مختاری و صانع ژاله  و مسئولیت‌هایی که بنابه برخی شرایط در آن لحظات بر دوش من و تنی چند از دوستانم بود باز مانع شد. می‌دانم اگر باز هم به تاخیر بیندازم دیگر زمانی نخواهد ماند. آن موقع‌ها یعنی همان موقع خروج در اولین شب شروع کردم به  نوشتن این مطلب.. و اتفاقا عنوان مطلب این بود« النجات فی‌الکذب آقای بازجو». به گمان این‌که من هم مثل بسیاری دیگر  زمان انتقالم کوتاه خواهد بود نگه داشته بودم تا زمان خروج و در امنیت و آسایش آن را بنویسم اما زمان طولانی و طولانی تر شد. تا اینکه دیگر لطف مطلب از دست رفت و درست در روزهای انتقالم عده‌ای  که دست مرا از اینترنت و هر گونه تماسی کوتاه می‌دیدند شروع کردند به برخی عقده گشایی‌ها که هنوز هم نمی‌دنم این ‌همه عقده از کجا و سر چی سر من خراب شده است. تا وقتی که کمی استقرار یافتم دیگر آن قدر از ماجرا گذشته بود که دیگر باز کردن مطلب لطفی نداشت. حالا تنها بهانه‌ام یک سالگی ین خروج است و دیگر این بهانه را از دست نخواهم داد. حتا اگر یک نفر هم این مطالب را نخواند..برای من هم این است که آن‌چه رفته است حقیقتش نوشته شود. نوشتن تنها سرزمین من است. زیرا بدون مرز است و مرز را بر نمی‌تابد برای همین نویسنده‌ها معمولا هیچ وطنی را بر نمی‌تابند و می روند. می نویسم  تا به زندگی در این سرزمین ادامه دهم.
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

کمیته هماهنگی اعتراضات به قتل صانع ژاله: بیانیه شماره ۲ / یکشنبه، روز اعتصاب سراسری در کردستان


چهار روز از کشته شدن صانع ژاله و محمد مختاری در جریات تظاهرات اعتراضی ۲۵ بهمن می گذرد.

در حالی که مردم کردستان و سرتاسر ایران در شوک کشته شدن  صانع ژاله، دانشجوی کرد  بسر می برند، پیکر این جوان کرد، تحت تدابیر شدید امنیتی، از سوی قاتلانش  در پاوه به خاک سپرده شد. قاتلان وی،‌ یکبار جسم و روح او کشتند  و دیگر بار، کرامت انسانی و شخصیت او را مورد هدف قرار دادند. هر چند که همیشه یاد او در دل میلیون‌ها نفر زنده خواهد ماند  و توطئه‌ی کثیف حکومت برای بسیجی و خبرچین  جلوه دادن  صانع ژاله  به شکل فجیعی با شکست مواجه شد.

صانع ژاله، فرزاد وکیانوش و احسان و شوانه ای دیگر است. محمد مختاری، سهراب و اشکانی دیگرند. . قاتلان همه آن‌ها یکی است.  کشتار جوانان هیچ گاه از سوی مردم کردستان بی پاسخ نمانده است. کردستان همه فرزندان ايران را در آغوش خواهد گرفت.

دانشجویان کرد، زنان و جوانان، فعالان سیاسی و مدنی کرد، احزاب و  نهادهای اجتماعی، در چند روز گذشته، آمادگی خود را  به اشکال مختلف برای نشان دادن اعتراضات سراسری به ‌این جنایت اعلام کرده‌اند. مردم کردستان اینبار هم برای قاتلان صانع و صانع ها پیامی دارند:  کردستان ایران  به شکلی قاطع و گسترده دست به اعتراض خواهد زد. کردستان خواب قاتلان صانع ژاله  و  محمد مختاری را آشفته خواهد کرد و بار دیگر آنها را رسوا می کند.

کمیته هماهنگی اعتراضات به قتل صانع ژاله، از عموم مردم در تمامی شهرهای کردنشین درخواست می کند تا در اعتراض به قتل عام جوانان کرد و در واکنش به جنایتی که  جمهوری اسلامی  علیه صانع ژاله و در عین حال علیه اراده و کرامت و موجودیت مردم کرد انجام داده، روز یکشنبه برابر با اول اسفند، دست به اعتصاب سراسری بزنند و در این  روز با تعطیلی بازار و مدارس و با  بستن مغازه ها و نرفتن بر سر کار،  بار دیگر نشان دهند که کردستان کشتار جوانانش را تحمل نخواهد کرد.

در این روز، مردم سایر شهرهای ایران و ایرانیان خارج از کشور در یادبود جان باختن محمد مختاری و صانع ژاله و به نشانه همبستگی با مردم کردستان و اعتراض به دیکتاتوری و وضع موجود دست به تظاهرات و اعتراض خواهند زد. کمیته‌ی هماهنگی اعتراضات به قتل صانع ژاله، از حرکت اعتراضی مردم سایر شهرها  در روز اول اسفند پشتیبانی می کند و خود را همراه و همصدا با آنان  می داند.


» ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

کمیته‌ هماهنگی اعتراضات به قتل صانع ژاله - بیانیه‌ی شماره‌ی یک: کردستان سکوت نخواهد کرد

پیکر صانع ژاله، دانشجوی کُردی که در اعتراضات مردمی روز ۲۵ بهمن ماه در تهران به‌ضرب گلوله‌ی مستقیم نیروهای لباس شخصی و انتظامی جان سپرد روز چهارشنبه ۲۷ بهمن ماه بر دوش قاتلان‌اش تشییع شد. رسانه‌های وابسته به جمهوری اسلامی در همان ساعات اولیه‌ی پس از درگذشت این دانشجو، هویت وی را " بسیجی" اعلام کرده و به دنبال آن تلاش کردند شخصیت  این دانشجوی معترض را در راستای اهدافی که خود او علیه‌اش شوریده بود، مصادره کنند.

این اولین بار نیست که حکومتیان در صدد جعل هویت معترضان بر می‌ آیند، پیش از این نیز سعی در انتساب تعدادی دیگر از کشته شدگان اعتراضات را به خود داشته و تلاش کرده اند تا  از طریق این تاکتیک‌های قبیح  افکار عمومی را  فریب داده و قتل شهروند‌ان را انکار کنند.

خانواده صانع ژاله  دو روز پس از جان باختن فرزندشان، در شرایطی لب به‌سخن و افشاگری سناریوی حاکمیت گشودند، که بیشترآن‌ها تحت فشار نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی وادار به سکوت شده‌اند. این سکوت را اما پیش از همه برادر وی، قانع شکست که ساعاتی بعد از مصاحبه با رسانه‌ها بازداشت شد. او همانطور که دوستان، هم‌اتاقی‌ها و نزدیکان وی دلایلی را در رد ادعای دستگاه تبلیغی جمهوری اسلامی اقامه کرده بودند، هویت واقعی برادرش را به افکار عمومی اعلام کرد و تاکید نمود که صانع نه‌‌تنها بسیجی نبوده، بلکه از جمله معترضانی به‌شمار می رفت  که در طی سال‌های گذشته به نابرابری‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاکمیت جمهوری اسلامی اعتراض کرده اند.

دانشجویان و همکلاسی‌های صانع ژاله علیرغم تمام تلاشی که در روز ۲۷ بهمن برای بزرگداشت واقعی او  در دانشگاه هنر تهران داشتند، نتوانستند مانع تشییع جنازه‌اش بر دوش قاتلانش شوند. همان‌طور که تلاش خانواده‌ی دیگر کشته‌شدگان کُرد به دست حکومت در چند سال اخیر نتوانست منجر به بازپس گیری اجساد عزیزانشان شود.

صانع، پیش از آن‌که به عنوان یک دانشجو و یک شهروند ایرانی به چنین سرنوشتی محکوم شود، یک  کُرد بود؛ سربرآورده از تبار  مردمی که بیش از سی سال به علت سرکوب و ستم اجتماعی- سیاسی مضاعف در سرزمین مادری شان بارها با چنین برخوردهایی روبرو بوده‌اند. او نیز همان راهی را  طی کرد  که  احسان ، فرزاد، شیرین، فرهاد و علی پیموده بودند. راهی که مردم کردستان از طریق مسالمت آمیزترین شیوه‌های مبارزه آن را پاس داشتند. مردم سرزمین صانع در طول تاریخ مبارزه‌ی سیاسی‌شان، ثابت کرده‌اند که پشتیبان واقعی فرزندان خود در هر شرایط خواهند بود.

احزاب سیاسی و تشکل‌های مدنی کردستان با همبستگی و هم‌صدایی در اعتراض به اعدام فرزندانش در اردیبیهشت ماه ۱۳۸۹، با اقدام به  اعتصاب عمومی پیام اعتراضی خود را به گوش حاکمان مستبد رساندند. این تجربه موفق، به ما ثابت کرد که این امکان و پتانسیل برای اعتراض‌های مدنی در کردستان وجود دارد. اینک صانع  توسط حاکمان دوبار به قتل رسیده است، یک‌بار جان او را ستاندند و بار دیگر با دزدیدن پیکربی جان و تشییع جنازه‌ی وی  و  انتساب او به بسیج و انتشار اسناد دروغین در باره‌اش، شخصیت و هویت  واقعی و مستقل صانع را نیز به قتل رسانده‌اند.

در چنین شرایطی که نیروهای امنیتی راه را بر هرگونه اقدام اعتراضي به‌ويژه از جانب هم کلاسی ها و نزدیکان این هنرمند - که به گفته‌ی برادرش می‌خواست با ادامه‌ی راه بهمن قبادی به ملت‌اش خدمت کند - مسدود کرده‌اند، در واکنش به این رفتار حاکمیت، بدون شک مردم کردستان، سکوت نخواهند کرد و  صدای اعتراض خود را به گوش حاکمین مستبد جمهوری اسلامی می رسانند.
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

خبر مهم/ اتهام تیم تشکیلاتی منافقین به صورت فله‌ای به بازاداشتی‌های روز۲۵ بهمن

بنابرخبرهای که هنوز از هیچ منبعی تایید نشده  حکومت می‌خواهد که به صورت فله‌ای به تعدادی از بازداشتی‌های روز ۲۵ بهمن که احتمالا از میان افراد ناشناس خواهند بود، اتهام عضویت در تشکیلات منافقین( سازمان مجاهدین خلق) بزند.
یکی از طرح‌های تیم اطلاعاتی و امنیتی دولت کودتا برای برخورد شدید تر با جنبش سبز و به ویژه حوادث روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ این سناریو است که تعدادی از بازداشتی های روز بیست و پنج  بهمن را به عنوان یک تیم تشکیلاتی که به  صورت منسجم و برنامه‌ریزی شده وارد ایران شده‌اند به قوه‌ی قضاییه و رسانه‌ها معرفی نمایند و با این بهانه جنبش سبز و راه‌پیمایی‌های مردم معترض را به عنوان رفتاری تشکیلاتی از سوی منافقین جلوه بدهند.
اگر چه در چند سال اخیر به طور معمول این اتهام را در پرونده‌ی بسیاری از فعالین حقوق بشر گتجانده‌اند و معمولا یکی از محور‌های بازجویی از فعالان مدنی و حقوق بشری، نحوه‌ی ارتباط با سازمان مجاهدین خلق بوده است و بیشتراوقات نیز در اثبات قضایی آن ناتوان بوده‌اند. اما این بار در این طرح جدید قرار است به احتمال زیاد عده‌ای ۲۰ و یا ۳۰ نفره را از میان بازداشتی‌ها  به عنوان یک تیم تشکیلاتی معرفی کنند.
این شائبه از آن‌جا تقویت می‌شود که در همین یکی دو روزه رسانه‌های دولت کودتا و دیگر رسانه‌های حامی آن  به طرز کاملا یک‌نواخت و هم‌‌آهنگ، دقیقا از  کشته شدن شهیدان جنبش به دست نیروهای منافقین می‌نویسند. همه‌ی این رسانه‌ها بدون یک کلمه تفاوت در ادبیات به کار رفته می‌نویسند« در حمله‌ی  منافقین»، « در آشوب‌های خیابانی که  توسط منافقین» ایجاد شده بود و دیگر عبارات مشابهی از این دست را تکرار می‌کنند. حتا در حرف‌های سردار رادان فرمانده‌ی نیروی انتظامی نیز این اشاره به منافقین به شدت مورد تاکید قرار می‌گرفت. این در حالی است که پیش‌تر در حوادث مشابه هر کدام از این رسانه‌ها ساز خود را می‌زدند و یکی از عبارت « اوباش» استفاده می‌کرد و دیگری از « عده‌ای سلطنت طلب» و « خس و خاشاک» و « شکست‌خورده‌ی سیاسی» و یا ترکیب‌هایی از این عبارات. اما این بار ادبیات سایت، تابناک و کیهان و خبرگزاری مهر و فارس نیوز و رجا نیوز دقیقا در نسبت دادن تجمعات  و قتل شهروندان به منافقین مشابهت کم نظیری دارد.
از سوی دیگر اصرار بر بسیجی بودن دانشجوی شهیدی که تمام مدارک  و دلایل عقلی  و نقلی بر علیه بسیجی بودن وی است و اصرار بر این‌که وی به دست منافقین کشته شده است و ادعای این‌که منافقین  در خیابان و در میان مردم  از اسلحه استفاده کرده‌اند، طرح این توطئه‌ی شوم دولت کودتا را بیشتر به حدس نزدیک به یقین تبدیل می‌کند.
این خبر ابتدا توسط یک فرد بسیار مطمئن دیروز غروب به من رسید  و من گمان بردم که  ممکن است یک تحلیل شخصی باشد. اما در چند ساعت گذشته از برخی منابع دیگر نیز به من رسیده است. حتا منابعی که درون حاکیتی هستند و در یک گفت و گو به یکی دیگر گفته‌اند که « این بار بد آشی براتون پختیم». حاکمیت با این‌کار می‌تواند سران جنبش و مردم مسالمت‌جوی معترض را در دوراهی دفاع از مجاهدین و یا سکوت در برابر چنین اتهامی قرار دهد تا به خیال خودشان با این‌کار پرونده‌ی فتنه‌ی ۸۸ را به نام مجاهدین خلق رقم بزنند تا افکار عمومی داخل ایران را بیشتر در برابر جنبش سبز مخدوش نمایند. در واقع می‌‌خواهند همه‌ی این افراد را نیز به صورت دسته‌جمعی به عنوان نابودی و انهدام شبکه‌ی تشکیلاتی منافقین به اشد مجازات برسانند.


پی‌نوشت: بدون شک من نیز مطمئن نیستم و نمی‌توانم صد در صد این مسئله را تایید کنم چون هیچ مدرک قابل توجهی ندارم. اما به نظرم آمد لازم است  که این هشدار داده شده از داخل ایران را بنویسم. از داخل ایران خبرهای خوبی به گوش نمی‌رسد.

 این لینک‌ها را ببینید:

» ادامه مطلب