۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

توالت فرنگی و ناصر محمدخانی

توالت فرنگی همیشه من را به یاد ناصر محمد خانی می‌اندازد.من در خانه‌ی تهران‌ام نیز « توالت فرنگی» داشتم. اتفاقا به دلیل دیسک کمر که داشتم و دارم از آن هم زیاد استفاده می‌کردم اما نه به طور معمول. اما زندگی در این‌جا که تمامی استفاده از توالت فرنگی است، مرا بیشتر به یاد ناصر محمدخانی می‌اندازد.
ناصر محمد خانی نه آن غزال تیزپای فوتبال ایران و باشگاه فوتبال پرسپولیس، که همان « معشوق اشتباهی» زنی عاشق به نام « شهلا جاهد» را می‌گویم.
ناصر محمدخانی درگفته‌هایی که تقریبا حکم شهادت دادن علیه شهلا جاهد را داشت. از عشق شهلا به خودش می‌گفت. تعریف می‌کرد که چگونه این زن عاشق برای این مرد که حالا نقش مرد عاشق زن قبلی و مقتولش را بازی می‌کرد، از خود فداکاری‌ها نشان داده است. ناصر محمدخانی می‌گفت« شهلا آن قدر عاشق من بود که من هربار می‌خواستم روی دسشویی بنشینم اول خودش می‌نشست. زیرا می گفت کاسه‌ی توالت سرد است و تو ممکن است سرما بخوری. من رویش می‌نشینم که گرم شود و تو بعد بنشینی». این‌ها را ناصر محمدخانی که لباس سیاه برتن کرده بود و مرد اندوهگین قصه بود تعریف می‌کرد.
من قبلا هم توالت فرنگی داشتم اما به دلیل وفور انرژی‌های بنیادین در سرزمین قبلی و البته فرهنگ اشتباه مصرف این انرژی، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردم، همیشه گرم گرم بود. حالا در این اروپا و این آلمان که همیشه‌ی خدا کاسه‌ی توالت و خود توالت سرد است. من همیشه یاد ناصر محمدخانی می‌افتم . یاد شهلا جاهد که چگونه این گونه به پای عشقی که تماما اشتباه بود تا سر خط مرگ که نه تا ته و آن سوی خط مرگ هم رفت و سکوت کرد و هیچ نگفت. جز این‌که پرسید « واقعا ناصر این حرف‌ها را زده است؟» و بعد دیگر هیچ نگفت و سکوتش رازی ابدی شد . برقتلی که نتیجه‌ی قدرت مردان در نظام مردسالاری و قوانینی نابرابر بود. مردی می‌توانست زن قبلی‌اش را داشته باشد معشوقی و یا عاشقی چنین هم داشته باشد و پای قتل زن قبلی‌اش هم باشد و بعد پشیمان شود و زن دوم را هم که عاشق‌اش بود قربانی هوس‌های خود کند و مادر زن مقتول قصاص کننده‌ی زن عاشق باشد. دو زن به قتل رسیدند و یک زن قاتل و قصاص گر یک زن دیگر شد که....مردی هوای هوس‌هایش در چنین جامعه‌ای، گرامی داشته شود...
آری هر بار به دسشویی می‌روم یاد ناصر محمدخانی می‌افتم....
---
پی‌نوشت ضروری
یک: این بخش از گفت‌وگو و مصاحبه با ناصر محمدخانی و نیز عکس استفاده شده برای این مطلب مربوط به فیلم « کارت قرمز» ساخته‌ی « مهناز افضلی» می‌باشد.

بعد از حدود یک روز از انتشار این توشته در فیس بوکم و به اشتراک گذاری‌های زیاد که در هر صفحه‌ای بحثی را پیش می‌آورد این چن نکته را ضروری دیدم که به عنوان پی نوشت بنویسم
چند نکته در مورد این نوشته:
نخست من در این نوشته قضاوتی در مورد اشخاص نکرده‌ام. از قضاوت کردن هم نمی‌ترسم ولی وقتی شواهد کافی در اختیار ندارم و کسی هم شان قضاوت کردن رو به من واگذار نکرده است قضاوت کردن به نظرم برای خودم ابلهانه است. اگر اشاره‌ای به « عاشق» بودن خانم شهلا جاهد شده است، این قضاوت نیست و امری روشن  و بدیهی است و حتا خود آقای محمدخانی براین امر صحه گذارده است و اصلا خود این استاتوس حاوی و ناشی از عشق خانم جاهد به آقای محمدخانی بوده که یادآوریش هربار برای من بغض آور است. اگر نوشته شده آقای محمد خانی هم همسر داشته است و هم معشوقه این نیز قضاوت نیست واقعیتی بوده که اتفاق افتاده است.
دوم: نه خواسته‌ام  که آقای محمدخانی را تخطئه کنم که و نه خواسته‌ام خانم جاهد را تبرئه، اگرچه قابلیت این دو را دارند. بلکه تنها و تنها بغضی است که به دلیل  اتفاق و خاطره‌ای که خود آقای محمدخانی آن را تعریف کرده است باعث چنین یادآوری تلخی در من می‌شود.
سوم: در مورد روابط مثلثی و یا مربعی و دیگر ابعاد نیز من چیزی نگفته ام. اگر اشاره‌ای به «مردسالاری» شده است به معنای بدی ذاتی مرد و فرشته خو بودن ذاتی زن نیست. زنان هسرداری نیز هستند و بوده‌اند و خواهند بود که عاشق و معشوق مرد دیگری غیر از همسرشان باشند. بحث در قوانین مردسالاری است که قربانی کردن  و در واعق مثله کردن و یا انتقام « تنانه» را تنها از «زن» می‌گیرد مطمئنا اگر این اتفاق در جوامعی با قوانین مردسالاری کمتری، رخ می‌داد این چنین آسان یک نفر به تمامی تباه نمی‌شد و یک نفر که مقصر اصلی ماجراست، به تمام تبرئه  شود. بحث در این است که این قوانین حتا به فرض معقول محکوم کردن چنین روابطی و نیز اتفاق افتادن یک قتل بی شرمانه و غیر انسانی نیز در آن ، باز هم به نوعی حامی مرد است .
چهارم: این نوشته هرگز به معنای نادیده گرفتن حق و حقوق و یا پایمال شدن حق خانم « لاله سحرخیزان» همسر مقتول آقای محمدخانی نیست. بنابراین تفسیر‌های غر اخلاقی و قاطی کردن مسائل به نظرم دور از انصاف برای خواندن چنین نوشته‌ای است. (که گاهی در برخی صفحات دیگر مشاهده کرده‌ام).
پنجم این نوشته هرگز به معنای امکان و صدور اجازه برای فحاشی و خشونت کلامی علیه مردان و ادیان و حتا شخص آقای محمد خانی نیست. خشونت در هر صورت تولید کننده‌ی خشونت مضاعف است و بارها گفته‌ام مورد خشونت قرار گرفتن و مورد تبعیض قرار گرفتن مجوز تولید خوشنت اردای نمی‌شود جز در مقام دفاع مشروع که آن هم از دید همگان خشونت نیست بلکه همان دفاع مشروع است.این واقعیت است که من آن جملات را در یک فیلم از زبان آقای محمدخانی شنیدم و هربار این مسئله یادم می افتد.
ششم برای هزارمین بار تکرار می‌کنم. مردسالاری هیچ ربطی به دین مختصی به  نام اسلام نیست. ادیان بعد از دوره‌ی کشاورزی و کلا نهادینه شدن جامعه‌ی « ارث مبنا» به طور کلی مردسالار هستند. مطالعه‌ی کوتاهی از ادیان مسیح و یهود و حتا زرتشتی ویرانه بودن این ادیان را نیز در زمینه‌ی حقوق زنان نشان می‌دهد به ویژه دین یهود و زرتشتی. مردسالاری یک نظام جهانی و تاریخی است . با اسلام به وجود نیامده است و با برداشتن اسلام هم از بین نمی‌رود تمامی نظام‌های ایدئولوژی محور، مردسالار هستند.هرجامعه‌ای برای تحکیم و تقویت و مستدل کردن ارزش‌های مردسالارنه‌اش، از آن‌چه در جامعه مورد پذیرش عمومی قرار دارد، استفاده می‌کند. زمانی از دین یهود و زمانی از دین اسلام و زمانی از ایدئولوژی های سیاسی ویژه...

-----
 
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

دفاع از حقوق بشر یعنی دفاع از زندانی شدن سعید مرتضوی

بگذارید این  دست‌ها بسته بماند

موضع حقوق بشری در قبال « بازداشت سعید مرتضوی» دقیقا دفاع از بازداشت او می‌باشد.
فعالان حقوق بشر بدون شک کسانی هستند که فارغ از رنگ و نژاد و زبان و جنس و جنسیت و ملیت و قومیت و گرایش سیاسی و .. خواهان برخورداری انسان‌ها از تمامی حقوق حقه‌شان می‌باشند.
آن دسته از کسانی که برای گروه سیاسی‌شان در این چند ساله دفتر و دستکی به نام « گروه حقوق بشر» فلان و بسیان درست کرده‌اند. یا آن دسته که تنها زمانی که کسی از کسانی که مربوط به گرایش ویژه ی خودشان باشد یا مورد تایید فرماندهان فکری و ذهنی‌شان باشد. هرچند هم هر از گاهی از حقوق بشر و انسان‌های دیگر نیز اشاراتی داشته باشند، هرگز فعال حقوق بشر و باورمند به حقوق انسانی نیستند. زیرا بسیار دیده شده که گفته ها و نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان در کمال بی‌شرمی و  و قاحت، لبریز از عبارات مصرح و مخفی ضد حقوق انسانی است و دم خروس که هیچ دم گودزیلای دروغ‌گویی و سو استفاده‌گری‌شان، در حلق خودشان نیز فرو می‌رود.
اما همانطور که که گفتم فعال حقوق بشر و یا باورمند واقعی به حقوق انسان دقیقا کسی است که خواهان برخورداری حقوق حقه‌ی کسانی هستند که مخالفان عقیدتی، فکری، قومی ، نژادی و سیاسی و ... آنان می‌باشند. باورمندی به حقوق بشر یعنی دفاع بی محابا و بدون ترس و شرمساری از حقوق کسانی که بسیاری کسان هیچ حقی برای اوا قائل نیستند. و از منظر منافعی منافع آن شخص ممکن است نه تنها هیچ سودی برای  شخص مدافع حقوق بشر نداشته باشد بلکه شاید گاه در تضاد منافعش نیز باشد.
اما در مورد شخصی مثل «سعید مرتضوی». بدون شک دفاع از حقوق بشر به معنای « دفاع از آزادی وی از زندان» نیست. بلکه دقیقا «دفاع از حقوق بشر به معنای دفاع از به زندان افتادن وی است».
زیرا وی شخصی است که به تناوب و به گواه شاهدان عینی و زنده  و بنا به اسناد و مدارک بسیار یکی از جانیان و ناقضان و پایمال کنندگان حقوق بشر است.  موضع حقوق بشری یعنی موضعی که مانع پایمال شدن حقوق انسان ها شود. بنابراین در این موضع‌گیری دفاع از به زندان افتادن کسی که در زندان  بودنش به معنای احتمال کمتر به خطر افتادن حقوق بشر است، نه تنها نافی ایده‌ی حقوق بشری نیست بلکه تایید کننده‌ی چنین ایده‌ای است. ایده‌ای که می‌خواهد هر عاملی که حقوق انسان‌ها را از بین می‌برد محدود شود.
(ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز 
 گفتم این فتنه است، خوابش برده به
و آن كه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنـــان بـــد زنــــدگــانی مـــرده بــه)*

از سوی دیگر. سعید مرتضوی به خاطر بیان عقاید سیاسی و یا فرهنگی  خود به زندان نیافتاده است. سعید مرتضوی به خاطر فعالیت سیاسی در یک نظام دموکراتیک و یا نیمه  دموکراتیک و یا حتا شبهه دموکراتیک به زندان نیافتاده است. سعید مرتضوی به خاطر انتشار کتاب یا مقاله یا عکس و فعالیت هنری و یا هیچ فعالیت انسانی دیگری به زندان نیافتاده است. بلکه سعید مرتضوی به بخاطر اختلاف سیاسی فساد قدرت و نیز از سی دیگر به بهانه‌ی جنایت‌هایش و رفتارهای غیر اخلاقیش که ظاهرا دامن روسا و فرماندهان خودش را نیز گرفته است به زندان افتاده است.
می‌دانم برخی از مخالفان جمهوری اسلامی که خشم‌شان قابل احترام است و بارها خشمگین شده‌اند که چرا یک فعال حقوق بشر از حقوق کسانی که زمانی خود دست‌اندرکار حکومت جمهوری اسلامی بوده‌اند، دفاع می‌شودو یا حتا خواستار آزادی آنان می‌شویم. دلیل آن روشن است این افراد در بخش زیادی از زندگی بعدی خود نشان داده‌اند که رفتار گذشته‌ی خود را دیگر در پیش نمی‌گیرند و بسیار هم تلاش کرده‌اند وضعیت سیاسی تا حد ممکن به وضعیتی دموکراتیک نزدیک شود. بدون شک از دید یک فعال حقوق بشر حتا آن‌ها نیز در آینده‌ای که امکان یک دادگاه صالحه وجود داشته باشد، باید در دادگاه مردمی به وضعیت فعالیت‌های پیشین خود پاسخگو باشند و هر حکمی هم که لازم باشد و عدالت محور باشد باید دریافت کنند. اما فرق آن‌ها در است که دقیقا یا به خاطر فعالیت سیاسی، یا به خاطر عقاید سیاسی و یا به خاطر دفاع از آزادی بیان و آزادی عقاید سیاسی به زندان افتاده‌اند که هیچ کدام از موارد مذکور و غیر مذکور در مورد سعید مرتضوی صادق نمی‌باشد.

ممکن است عده‌ای استدلال کنند که سیستمی که وی را به زندان انداخته‌ است خود سیستمی ضد حقوق بشری و فاسد است و چنین سیستمی نمی‌تواند معیار و ملاک به زندان افکندن فردی ضد حقوق بشر باشد و این به زندان افتادن  خود ادامه‌ی یک باز سیاسی و اتفاقا و احتمالا در راستای نقض حقوق بشر باشد. اما این هم استدلال ضعیفی است زیرا شخصی چون سعید مرتضوی که به عنوان یک قاتل واقعی و یک جنایت کار شناخته شده در ضدیت کامل با حقوق بشر شناخته می‌شود به هر بهانه‌ای که از حوزه‌ی اقتدار انجام فعالیت‌های ضد انسانی‌اش دور باشد موفقیتی و خرسندی حتا موقت برای حقوق انسان‌هایی است که بسیاری اوقات تنها بازیچه‌ی هوا و هوس قدرت بی سر و دُم  حاصل از نظامی فاسد سیاسی است که به وی بخشیده شده است. این گونه نبودنش و کوتاه بودن دست‌اش از چنین قدرتی برای پایمال کردن حقوق انسان‌ها بدون شک مایه‌ی خوشحالی و  خرسندی است. گرچه امیدی به محاکمه‌ی عادلانه‌ی وی در چنین نظامی نیست اما نه تنها صرفا دوری شخصی و شخصیتی‌اش از مناصب حقوقی غنیمتی است باشد که پندی باشد برای آنان که برای خوش خدمتی کردن به روسای هرم قدرت در همان مناصب حقوقی  مشابه سعید مرتضوی خون ها به دل مردم کرده‌اندو حق‌ها از انسان‌ها تباه کرده‌اند.
دفاع از زندانی بودن یک ناقض حقوق بشر نه تنها نافی مدافع حقوق بشری بودن نیست بلکه دقیقا به معنای پاسداری از حقوق انسان است.
بدون شک هم‌چنان از حقوق انسانی‌اش به عنوان یک زندانی باید دفاع کرد حتا اگر مورد تسمخر و تحقیر دیگران قرار بگیریم. زیرا آن‌چه یک مدافع حقوق بشر و یا یک حقوق دان واقعی به دنبال آن است برخورداری همه‌ی انسان ها دقیقا همه‌ی انسان‌ها از حقوق شان می‌باشد. بنابراین در دنیای مجازت‌های مدرن که تمایم تلاش اندیشمندان حقوقی بر آن است که به اشکال انسانی آن نزدیک تر شود. کسی که ناقض بی محابابی حقوق انسانی سات و رفتارش را به شکل ادامه دار و همیشگی انجام می‌دهد، باید و بایسته است که از جامعه‌ی انسانی دور نگه داشته شود و این دور نگه داشته شدن همانا یعنی به زندان افتادن وی است. چه اگر این «اتفاق خیر را  عدو سبب شده باشد. (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)
سعید مرتضوی قصاب مطبوعات، متهم به قتل زهرا کاظمی، متهم به عاملیت در جنایات کهریزک و هزاران جنایت پیدا و پنهان دیگر است.

بنابراین نه تنها لازم نیست به عنوان یک مدافع حقوق بشر خواهان آزادی وی بود بلکه باید خواهان زندانی بودن وی بود و این را هم بداینم کسانی که در این موقعیت منویات شخصی و گروهی‌شان را با عناوینی تمسخر آمیز و تحقیر آمیز نسبت به فعالان حقوق بشر به کار می‌برند و از این فرصت استفاده می‌کنند و به مسخره، خواهان آزادی سعید مرتضوی می‌شوند. دشمنان شناخته‌ شده‌ی حقوق بشر هستند که فرصتی را یافته‌اند برای تخطئه‌ی مفهوم حقوق بشر و فعالانی که دیدگاه‌های سیاسی آن ها را که معولا ضد انسانی و ضد حقوق بشری است، مورد نقد و انتقاد قرار داده اند. چه فرصتی بهتر از این که با درست کردن صفحاتی فیس بوکی به نام « آزادی سعید مرتضوی» به مسخره و جبران حقارت‌های درونی افکارشان برآیند.
---
* گلستان سعدی. و البته برداشت من از «مرده به» یعنی نبودنش و گرنه هم‌چنان خواهان اعدام وی تحت هیچ شرایطی نیستم.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

محبت را به بلا مقرون کرده‌اند.

گفتند: چرا محبت را به بلا مقرون کرده‌اند؟
گفت: تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند...

تذکرة الاولیاء/ ذکر سمنون محب
---
برخی نوشته‌ها گاهی از برخی افراد می‌بینم که به دلیل دوستی و صمیمیت در جریان زندگی و رابط‌ه‌هایشان بوده‌ام. می‌دانم و خبر دارم که وقتی در فلان رابطه بودند. وقتی طرف‌شان عاشقانه دوست‌شان داشت . آن ها تقریبا هفته‌ای و ماهی و چه می‌دانم فصلی به فصلی دل به عشق‌های و آشنایی‌ها و رابطه‌های از راه رسیده می‌سپردند. یک بار دیگر هم نوشته بودم که بارها می‌گفتم بهشان که عزیز جان « عشق فعالیت است» ، عشق و رابطه‌ی بین دو انسان یک چیز ابدی نیست. سند یک ملک نیست که به نام آدم زده شود و فکر کنیم خب حالا طرف که رابطه با ما را تحت هر شرایطی می‌خواهد. فکر کنیم عین سند آن ملک دیگر ملک به نام ماست و حتا اگر ویران و بایر هم باشد اصل ملک سر جایش است و حالا اگر لازم شد روزی آبادش می‌کنیم . یا فکر کنیم که ملک و زمین که دست عاشق است و او ازش مواظبت می‌کند و من می توانم به کار خودم برسم. بنابراین من هیچ وظیفه‌ای و کنش و فعالیتی لازم ندارم و می‌توانم از این که فلان زن یا فلان مرد عاشقم است، سرخوشانه مشغول دلبری و دلدادگی باشم. هرگاه هم خسته از همه شدیم گیسویی افشان کنیم و ابرویی در هم بکشیم و طره‌ی دلبری بر دام دل عاشقش بنهیم دوباره به دلبری و عاشقی مشغول شویم تا بازی جدید....

بعد ناگهان روزی متوجه می شود که هر انسانی با هر درجه‌ای از عاشقیت هم باشد از این چرخه‌ی خشونت مهرورزانه بیرون می رود و تو می‌مانی و زندگی که فکر می کردی یک انباری عشق برای همیشه داری و برای روز مبادا نگهش داشته بودی. می‌گفتم دوست من .. عزیز من برادر من خواهر من نکن با رابطه‌ات. این کارها را... به من می‌خندید و می‌گفت بابا شما شاعر نویسنده ها خیلی دنیا رو فلسفی کردید اینقدرها هم جدی نیست.
حالا گاهی نوشته‌هاشون رو می‌خونم. داد و بیداد‌هاشون رو ادا اطوارهای قربانی نمایی و یا مظلوم نمایی و بی گناه نمایی‌شون رو که آی اونی که می گفت عاشق است دیدید نبود. یک جوری انگار خریدن آبرو برای خود یا دست پیش گرفتن است. اما به یکی دو نفر از این دوستانم می‌گویم ولی دیگران را شاید در وبلاگ یا صفحه‌ی فیس بوکت بتوانی فریب بدهی و برای رابطه‌های جدید رنگ و لعاب جدید مهیا کنی، اما من را که نمی‌توانی فریب بدهی . من که همان موقع همین حرف‌ها را به تو زدم و خندیدی... البته گاه استدلال می‌فرمایند که « ولی تو اشتباه می کردی دیدی او عاشق من نبود اگر عاشقم بود که می‌ماند»!!! می گویم آن‌چه خودت می گفتی و من می‌دیدم این بود که آن بنده خدا بود همیشه بود و با هر چیز تو می ساخت.

مدتی بعد با کمال وقاحت می‌بینم طرف می‌نویسد راستش دلیل اش این بود فلانی زیاد عاشقم بود زیاد دوستم داشت.. خب وقتی یه چیزی زیادی باشه دوست داشتن مظلوم و بی گناه من که مثلا « یک نهال کوچولو» بود طاقت طوفان دوست داشتن اون رو نداشت. پس باز هم تقصیر آن است و بیاید یک کم یک ذره من را دوست داشته باشید.
این‌که این گونه آدم‌ها تکلیف‌شان مشخص نیست و از یک طرف مدعی اند طرف اندازه‌ی کافی دوستم نداشته است وگرنه همچنان می‌ماند و به من فرصت می‌داد. از طرف دیگر ادعا می‌کنند نه دلیل‌اش این بوده که زیادی دوست داشته است. دقیقا نشانه‌ی همین است که حتا خودشان نیز نمی‌توانند خودشان را توجیه کنند.
دوست دارم بگویم که « دوست عزیزم لااقل حالا که فلان رفتار را کردی با دوست ات « حرمت نگه دار گلم که آن اشک‌ها خون‌بها عمر رفته‌ی» کسی است که عاشقت بوده است.
آن موقع که به فرض به قول خودت آن نهال کوچک را به میهمانی این عشق و آن عشق و آن آغوش و این آغوش می بردی باید یادت می‌بود که ممکن است نهال کوچکت تاب این همه تغییر آب و هوا نداشته باشد. حرمت نگه دار و لااقل حرمت خودت را در آن فضا نگه دار. گاهی پذیرش اشتباه یا صداقت در این که اهل چیزی نیستیم بزرگترین بزرگی است که از دست آدم بر می‌آید.
عشق فعالیتی است مبتنی بر محبت و محبت کردن و محبت داشتن کار هرکسی نیست. دوست داشتن سهم عظیمی از آن و سهم عظیمی از نتایج آن « درد» است توان تحمل درد و بلا و مصیبت، ثمره و میوه‌ی عاشقی و محبت است. دوست داشتن و دوست داشته شدن ویژگی و فعالیتی می‌خواهد از جنس محبت. برای برخوردار شدن از دوست داشته شدن شعور و درک و فهم دوست داشتن اولین اصل است. برای این‌که یک زیبایی را بفهمییم به فهم زیبایی نیاز داریم. گاه ممکن است یک جمله‌ی ساده برای ما بسیار ساده و دلنشین باشد اما بسیار هم پیش آمده است که بسیاری از این جمله ها را در زندگی تجربه کرده‌ایم اما شعور فهم این زیبایی را نداشته ایم و بسیار اوقات فکر می‌کنیم عشق و زیبایی روابط مال افسانه هاست.
محبت را به بلا مقرون کرده‌اند تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

روابط فست فودی و پیتزای قرمه سبزی

اعتراف می‌کنم ویژگی بدی در خودم دارم مدتی است مشاهده می‌کنم. ویژگی که اگرچه اسمش از خود « تعریف کردن نیست» اما یک جوری «خود را تعریف کردن» است.  اعتراف می‌کنم  که من همیشه از این که در یک قالبی بگنجانم خودم را یا گنجانده شوم، گریزان بوده‌ام از این که ویژگی‌هایی را به عنوان ویژگی برای خودم در نظر بگیرم گریزان بوده‌ام و شکل بی شکلم را که بسیاری اوقات حتا خودم را متعجب می‌کرد دوست داشتم.
 اعتراف می‌کنم زمانی ساعت ۸:۴۵ بعد از ظهر یک هو ساکی پر از لباس و کتاب و دفتری برای نوشتن و واکمنی برای گوش دادن بر می‌داشتم و تنهایی می رفتم سفر کل شمال غربی تا شمال شرقی را به تنهایی سفر می‌کردم و دریا می رقصیدم و گریه می‌کردم و می‌خندیدم. اعتراف می‌کنم. زمانی در همان شکل بی شکل زندگی گاهی بیش از یک نصف روز را در خیابان‌های تهران از توپخانه تا تجریش قدم می‌زدم و گاهی از تجریش تا جنت آباد یا تا تهران پارس را با کسی نم نم و کم کم و گاه شاید با توقف‌هایی در برخی کافه ها قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم. اعتراف می‌کنم اهل گفت و گوهای طولانی و بی پایان بودم. گفت و گوهایی که گاه تنها خواب ساعت ۴ صبح آن را قطع می‌کرد. گفت و گوهایی که در آن ادبیات و فلسفه و هنر و جامعه شناسی و سیاست و مبارزه بخش عظیمی از آن بود. اعتراف می‌کنم آن وقت‌ها یان ما بدیم که منتقد کسانی چون بابک احمدی و فرهاد پور و سروش و ... بودیم.  و کتاب‌ها و مقالات و  سخنرانی‌هایشان ایراد می‌گرفتیم و راضی نبودیم.
اعتراف می‌کنم  مدتی است متوجه شده‌‌ام  توی گفت‌وگوها یک جوری همه‌اش یا بیشتر اوقات  می‌گویم. «من این جوری هستم...» من از این جمله بدم میاد. همیشه باور داشته‌ام بودن یک جور آدم «گفتنی نیست» بلکه «‌حس کردنی»‌ و «درک کردنی» است.  ویژگی آن چیزی است که به چشم می‌آید نه آن چیزی که گفته می‌شود. نه آن چیزی که ادعا می‌شود.
دنبال چراییش بودم. دنبال این‌که چرا من که این همه از این که «خودم را تعریف کنم» حالا می بینم گاهی دارم خودم را تعریف می‌کنم.
طبق معمول یکی از دلایلش شاید زندگی جدید باشد. زندگی در دنیای مهاجران. زندگی در دنیایی که عین کودکی که تازه به «این جهان» آمده‌ای و  اما کودکی هستی که سابقه‌ای از زندگی و تجربه داری.  دقیقا عین کودک با تو برخورد می‌شود. کودک که نه،  عین موجودی عجیب ناشناخته که مجبوری بسیاری چیزها را در مورد خودت توضیح بدهی. مجبوری از شغلت، از تولدت، از آدرست، از تجربه‌ات، از تحصیلات‌ات، از ...از..از.... و همه‌ی این ‌ها باعث می‌شود تو عادت کنی خودت را توضیح بدهی.

اما بخش دیگرش مربوط می شود به این «روابط فست فودی». این میل به روابط سریع و به قول قدیمی‌ها« چایی نخورده پسرخاله و دختر خاله شدن».  برای آدمی مثل من  که هر رابطه‌ای با هر انسانی برایم مهم بوده است. ای گونه روابط آن هم بدون فهم و درک درستی از یان گونه روابط و این سرعت رابطه خواستن از یک دیدار یا چند گفت و گو آزار دهنده است.
 جامعه شناسان روابط را به چند حوزه تقسیم می‌کنند . روابط انسانی در « حوزه‌ی عمومی» یعنی روابطی که ما به طور کلی با افراد یک جامعه داریم. از این که ممکن است در یک وسیله‌ی نقلیه با کسانی همسفر شویم.  تا این‌‌که در یک کافه با غریبه‌ها بنشینیم و گاهی گفت و گو کنیم. یا به سینما برویم و یا ورزشگاه...تا روابطی که با بقال و سوپر مارکتی و  ساکنین مجتمع آپارتمانی که در آن سکونت داریم.

 اما روابطی هستند روابط «حوزه‌ی گروه‌های ثانویه هستند» روابطی که ما با همکلاسی‌مان، هم‌باشگاهی‌مان، گروه خاص سیاسی که به آن تعلق داریم یا مثلا حزب و یا گروه اجتماعی که در آن به فعالیت اجتماعی و مدنی می‌پردازیم. همه‌ی این گروه‌ها که به «‌گروه‌های ثانویه» معروف هستند، ویژگی شان در این است که نسبت به گروه اولی یک «امکان انتخاب» وجود دارد. یعنی خود ما تصمیم گرفته‌ایم که عضو آن گروه باشیم. روابط این گروه‌ مثل روابط گروه قبلی «‌اتفاقی» و «آنی» نیست. ضمن این که روابط در این گروه ها از الگوی معنا داری تا حدی پیروی می‌کند . ممکن است با عده‌ای از این افراد روابط ویژه تری پیدا کنیم و ممکن است تنها برای همیشه نقش همان همکلاسی و هم باشگاهی و هم حزبی را برایمان داشته باشند. موفق شدن و گستردگی روابط و میزان عضویت و مشارکت و بقیه‌ی موارد بستگی به ویژگی هایی داردکه ا«اکتسابی» هستند.
اما گروه سوم « گروه‌های اولیه» است. گروه‌هایی مثل خانواده و روابط فامیلی. این گروه ها انتخابش دست ما نبوده است. مثلا در هم وطن بودن، هم زبان بودن، گروه‌های جنسی، جنسیتی، رنگ و نژاد. اگرچه این گروه‌ها گاه ممکن است به محدودیت یک خانواده باشدو گاه به گستره‌ی یک «نژاد و یک زبان» اما ویژگی اصلی‌شان همان « انتسابی» بودن است. اما بحث اصلی در مورد همان گروه‌هایی است که ارتباط نزدیک و چهره به چهره و تا حدی ناگزیر است.

اما یک گروه دیگر از روابط هستند که نمی‌توان آن را « گروه» نامید. بلکه یک طبقه بندی است. «روابط خصوصی» نام این گروه یا دسته بندی از روابط است. روابطی که می‌تواند در هر کدام از گروه‌های روابط اجتماعی که ذکر شد صورت بگیرد و گاه خارج از همه‌ی آن‌ها. روابطی که « اختیار» ویژگی آن است. اختیار و اراده تا سر حد ممکن، ویژگی تعیین کننده‌ی آن است. همان‌طور که ممکن است با یکی از خواهر برادرهایمان یا پسرخاله و دختر عموهایمان، یا یکی از هم کلاسی‌هایمان، روابط بسیار خصوصی‌تری از مابقی داشته باشیم تجربه‌های شخصی خودمان از دوستی و نهایتا «دوست» بودن و « دوست داشتن» و اگر کمی به علاقه‌ی  مردمان برای نامیدن هر رابطه‌ی دوستانه‌ای به نام « عاشقانه» ارج بنهیم بگوییم روابط عاشقانه. این گونه روابط همان روابطی هستند که ما خودمان انتخابشان می‌کنیم. دایره‌ی صمیمی و نزدیک به خود خود خودمان...
این گونه روابط در اصل و شاید بگوییم در گذشته‌ی کوچکی از زندگی،  حاصل « شناخت» هم دیگر بود. حتا اگر یک شناخت لحظه‌ای باعث تداوم «فرایند شناخت » می‌شد. باز تا چندین سال گذشته یک «تلاشی» برای شناخت آدم‌ها وجود داشت. اما حالا روابط«فست فودی»، روابطی که همگی می‌خواهند همچون خرید ساندویچ و پیتزای آماده به طرفه‌العینی بر آن حاضر شوند. روابطی که دیگر کسی ظاهرا بر اثر کمی وقت در زندگی شهری شده، حاضر نیست بخشی از عمرش را تلف این کند که  کسی را بشناسد. خیلی زود می‌خواهد. با دو دیدار، با دو گفت و گوی تلفنی، با دو گفت‌و‌گوی اسکایپی، فیس بوکی، جی میلی، یاهو مسنجری، به پای همه‌ی آن چیزی از رابطه که زمانی عمری را برای طی شدن می‌خواست، بنشیند.
این‌گونه است که احساس می‌کنی «مورد حمله» واقع شده‌ای. مورد حمله‌ای که می خواهد تو را در چند دسته بندی ساده خلاصه‌ کند.
در چند ویژگی. در چند صفت دم دستی. « جذاب»، «سکسی»،«فهمیده»،«باشعور»،«روشنفکر»،«اپن‌مایند»، «متفاوت»،«امروزی»، «فمینیست»، «بااحساس»، خوش صدا»، «خوش ادا»....کوفت و زهر مار و البته جالبی این است که وقتی در سرعت حمله‌ی این روابط،  بدون شک طرف به آن چیزهایی که فکر می‌کند نمی‌رسد . تمامی این ویژگی‌ها به طرز جالبی معکوس می‌شود.
تبدیل می‌شوی به «نفهم»، «کینه‌ای»،«بی شعور»، «سنتی»، « ذهن بسته»،«معمولی»،««عنکر الصوات»،  «دروغ‌گو» و الی اخر..
حالا این بحث تبدیل و تبدل صفات بماند برای یک وقت دیگر. اتفاقا آدم‌هایی که برای «بودن» و « وجود» خویش زحمتی کشیده‌اند. آدم‌هایی که از ویژگی گذاشتن روی خود فراری بوده‌اند و هستند، دقیقا زمانی که مورد این  حمله‌ها و جمله‌های «روابط خواهانه» قرار می‌گیرند، انگار ناخودآگاه مجبور به دفاع می‌شوند. انگار می‌خواهند بگویند. بی زحمت دست نگه‌دار.. انگار می‌خواهد داد بزند و بگوید من آن چیزی نیستم که تو از قبل دقیقا مثل همان غذای فست فودی و همان پروفایل فیس بوکی در برخی ویژگی‌ها پیچیده‌ای و حالا می‌خواهی من را در آن قالب غالب ذهنی ات بگذاری و بگویی من این هستم.. نه من این نیستم. من«آن»ام. نه اصلا من نه «اینم و نه آنم». من فقط من هستم من خودم هم به ندرت توانسته‌ام خودم را بشناسم. آن وقت همه‌اش مجبور می‌شوی بگویی من این نیستم . من این«جور»ی نیستم و خود همین می‌شود داستان « خود را تعریف کردن» خود را کته گوریزه کردن. فریاد کشیدن زیر آوار صفت‌ها و ویژگی‌هایی که تنها برای این روی تو ریخته می‌شوند که «به دست‌»ات بیاورند. آن هم بدون هیچ زحمتی...هیچ زحمتی از دو سو.. رابطه  و دوستی فرقی نمی کند بین همجنس باشد یا دگرجنس، فرقی نمی‌کند عاشقانه باشد یا دوستانه، اما «وقت» می‌خواهد. وقتی برای شناختن همدیگر...  


اعتراف می‌کنم که زمانی تئوریسین این بودم که سرعت زندگی خیلی بالاست. بنابراین  زندگی به ما خیلی فرصت نمی‌دهد بنشینیم و ساعت‌ها و ماه‌ها و هفته‌ها وقت تلف کنیم که ببینیم آی فلانی به چی علاقه‌مند است. از چه رنگی خوش‌اش می آید و بعد از دیدن یک فیلم سینایی در سیمنا به خانه بر می‌گردد یا قدم می‌زند. کتاب‌های مورد علاقه‌اش چیست . اعتراف می‌کنم می‌گفتم آدمی باید سرعت و فرمت زندگی جدید را یاد بگیرد. اعتراف می‌کنم هنوز به بخش زیادی از حرف‌هایم معتقدم. اما باید بگویم ناقص بوده است. باید بگویم آن گونه روابط به درستی مال بخشی از زندگی دنیای مدرن است. آن بخش که دقیقا قرار است مثل فست فود  با آن برخورد کنیم. آن بخشی که ما تنها رابطه‌ای می‌خواهیم برای رفع گرسنگی لحظه‌ای. حالا می‌خواهد این گرسنگی دو وعده باشد یا چند وعده یا تنها یک وعده. آن چه این وسط مغفول افتاده است. این است که عده‌ی بسیاری گمان می‌کنند«مدرن» شده‌اند. گمان می‌کنند شهروندان زندگی سریع شده اند. اما خبر ندارند منتالیته‌ی ذهنی‌شان  همان لیلی و مجنون است . همان پشت پنجره زلف بر باد دادن و همان در کوچه عضلانی راه رفتن است.  مشکل این است نتوانسته‌اند فراموش کنند که که هنوز بعد ۱۰ سال زندگی در اروپا و حتا آمریکا یا بدون زندگی در اروپا و آمریکا با خواندن ده‌ها جلد کتاب و صد ها حلقه فیلم احساس مدرن بودن و نو شدن می‌کنند. اما یادشان می‌رود که هنوز بسیاری از معیارهای ذهنی‌شان، میعارهای زیبایی شناسی‌شان، میعارهای عاطفی و ارتباطی‌شان، شبیه لحاف کرسی مامان بزرگ و  کلاه شاپوی پدر بزرگ‌شان است.
قضیه همین‌جاست هر نوع ویژگی و هر نوع رابطه‌ای ملزومات و نگاه  و ابزار خودش را می‌خواهد. نمی‌توان به دنبال رابطه‌ی فست فودی بود و توقع طعم «‌قرمه سبزی» را داشت. به قول گروه موزیک « کیوسک»، واقعا« پیتزای قرمه سبزی» است آن که برخی در این روزگار از روابط شان توقع دارند. در واقع در عین این که با نگاه فست فودی و با ادعای روابط آزاد و با ادعای روشنفکری وارد یک رابطه و یا اقدام به یک رابطه می‌کنند، بعد از اولین برخورد یادشان می‌افتد که از غذا طعمی که به یاد دارند و مطلوبشان است. غذایی است چرب و گرم و با محتویات فراوان و چیده شده کنار یک میز زیبا و در محفلی گرم و انیس و مونس... در واقع  تمامی‌ آن چیزی را که از یک رابطه‌ی کامل می‌خواهد از همان رابطه‌ی  فست فودی هم می‌خواهد.
باید پذیرفت که  در همین جامعه‌ی مدرن هم هنوز هستند کسانی که غذای دست پخت خودشان یا هم‌نشین‌شان را و یا مشترک‌شان را دوست دارند. یا این که هنوز در همین جهان مدرن هم رستوارن‌ها با غذاهای با کیفیت وجود دارند.  هم‌چنان من هیچ قضاوتی در مورد خوب و بد بودن هیچ کدام از الگوهای ارتباطی بین انسان که بر پایه‌ی دو اصل همیشگی که به آن معتقدم یعنی « صداقت» و«شجاعت» باشد، نیستم. اما آن‌چه مورد انتقاد است و جای تفکراست،   این است که بدانیم در کدام نقطه ایستاده‌ایم. با کدام الگو رفتار می‌کنیم و چه هدفی را می‌جوییم. ضمن این که احترام بگذاریم به الگوهای همدیگر و این که گاهی ممکن است الگوهایمان برای‌ طرف‌های مورد ارتباط ما جذاب نباشد. یاد بگیرم صرف خواستن من برای یک رابطه کافی نیست و این که من می‌خواهم با کسی باشم نه تنها هیچ منتی ندارد شاید حتا برای طرف مقابل ما هیچ خوشحالی هم نداشته باشد.
همه‌ی این‌ها را نوشتم که راستش از جنبه‌ی شخصی بگویم از این حملات سریع و نیروهای واکنش سریع برای طرح و پیگری یک ارتباط خسته‌ام. برای من «انسان» یگانه مفهوم معنا دار هستی است. انسان برایم اهمیت دارد. سعی می‌کنم به انسان بپردازم همه‌ی این ها را هم می گویم به این معنا نیست من نیز اشتباه نمی کنم . من نیز ممکن نیست که چنین رفتاری را نکرده باشم. این ها به جای خود.. اما من همان موقع هم که تئوری پردازی می‌کردم در این زمینه... همین تئوری‌ها حاصل ساعت‌ها گفت‌و‌گو بود. ساعت ها قدم زدن. در جمع‌های مختلف هم را دیدن. فعالیت های یکدیگر را دنبال کردن.... آدمی وقت می‌خواهد. ... شناخت آدمی وقتی بیشتر... و عشق یک فعالیت است....
اما دیگر از این که خودم را تعریف ‌کنم خسته شده‌ام..... خسته.... خسته و می دانم آدم‌های زیادی هم هستند که خسته اند.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

بیا بغلم - شعر


به مناسبت روز جهانی «بغل کردن»

لم داده‌ای  
توی بغ«لم» 
بغلم مجموعه‌ی خلاصه‌ شده‌ای است   
از بغض و دلم   
لم بده میان بغض‌ها و دلی که   
همیشه برای تو تنگ است  

تنها به اندازه‌ی آغوشت  
فاصله‌ای تنگ می‌خواهم  
میان   
بغض و دلم  
بیا بغلم   

---

شین-شین
هفدهم دی ماه ۱۳۹۰
هفت ژانویه‌ ۲۰۱۲
ماینز -آلمان.
عکاس متاسفانه ناشناس است.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

لطفا فیلم بوسه‌ی دو انسان در آسانسور را که منتشر شده، نه نگاه کن نه تکثیر کن. ریپورتش کنیم تا حذف شود.


لطفا دست نگه دارید!!!!!

لطفا فیلم بوسه‌ی دو انسان در آسانسور را که منتشر شده، نه نگاه کن نه تکثیر کن. ریپورتش کنیم تا حذف شود.

پیش نوشت:
مهم این است که تفکری وجود دارد که بر این باور است که حق دارد وارد زندگی خصوصی مردم شود. مهم این نیست این تفکر مربطو به وزیر یک دولت استبدادی است یا مربوط به کسانی که به گمان خودشان مخالف چنین حکومت استبدادی هستند. آن وقت هیچ امنیت و تضمینی وجود ندارد که همین تفکر که امروز مدعی اپوزیسیون بودن است فردا که به قدرت رسید همین تشخیص را ندهد در مورد دیگران و مخالفان‌اش که باید وارد زندگی خصوصی‌شان شد و در آن دخالت کرد و از آن فیلم گرفت و آن را نیز منتشر سازد» هیچ تضمینی وجود ندارد .. هیچ تضمینی . مهم مخالفت با چنین تفکری است.»

متاسفانه فیلمی در فضای وب منتشر شده است. که حاوی نوازش عاشقانه‌ی یک زن و مرد در یک آسانسور است. که به این بهانه دست به دست می‌شود که مدعی هستند مردی که در فیلم است «‌کامران دانشجو وزیر علوم دولت اخمدی نژاد» است.
از همین اینجا به عنوان کسی که فیلم را دید و متاسفانه طوری روی آن توضیح داده بودن فکر کردم ماجرایی همچون ماجرای دانشگاه زنجان است، اما اصلا این طوری نیست رابطه کاملا معلوم است از روی رضایت هر دو طرف است و اگر خاطی این وسط وجود داشته باشد فرد یا افرادی هستند که فیلم را گرفته اند و منتشر کرده‌ند. از همین جا و از همین تریبون هم اعلام می‌کنم اصلا حتا کنجکاوی هم نکنید حتا شما «‌ملت عاشق صحنه» باور کنید حتا یک صحنه‌ی قابل عرض در آن وجود ندراد جز این که آدم شرمسار می شود از این که ناخودآگاه بغل کردن دو انسان را نگاه کرده است و وارد رابطه‌ی انسان‌هایی شده است که نمی‌دانیم کیستند و به فرض هم بدانیم باز هم ما چنین حقی نداریم. باور کنید


به فرض که فیلم مربوط به کامران دانشجو باشد. چه مجوز اخلاقی عرفی سیاسی و فرهنگی و مبارازتی، مذهبی و طبقاتی و جنسیتی و..... به ما اجازه می‌دهد که این فیلم را منتشر و تکثیر کنیم.

حداقل آن‌چه در فیلم مشخص است این است که آن خانم با رضایت کامل با ایشان در آسانسور ایستاده است. حتا اگر کامران دانشجو دشمن شماره‌ی یک ما باشد باز هم ما حق نداریم رابطه‌ی خصوصی وی را آشکار کنیم. «‌خصوصی سیاسی است » را این گونه اشتباه نگیریم. اصلی ترین شکل ناموجه این کار این است آن خانمی که در آن فیلم هست با کدام مجوز اخلاقی،عرفی،سیاسی، مبارزاتی ما باید رابطه‌ی خصوصی‌اش از دید همگان بگذرد. به من و شما و هیچ کس دیگر ربط ندارد که یک زن دلش بخواهد با مردی رابطه داشته باشد که ما از او خوش‌مان نمی‌آید. هیچ ربطی به هیچکس ندارد حتا به شما دوست عزیز..
آیا تا به حال بازجوها تحت فشارت نگذاشته‌اند که « فیلم سکسی‌ات را داریم پخش می‌کنیم»؟ اگر نگذاشته‌اند تا به حال نشنیده‌ای این را از سوی کسان دیگر؟ آیا این کار ما دقیقا کپی همان کار آن‌ها نیست برای تحت فشار قرار دادن افرادی که با آن ها مخالفیم.
آن هم در ویدوییی که هر دو نفر کاملا معلوم است با رضایت کامل همدیگر را می‌بوسند و اتفاقا زن برخورد خیلی مهربانی با مرد دارد... این نشانه‌ی این است هیچ جنبه‌ی اجباری در آن نیست...

چندین سال پیش به یاد داریم که ویدیویی از منتسب به هنرپیشه‌ای زن ایرانی منتشر شد. یادم می‌آید بعد این که خیلی ها نگاه کردندو تمام نفرت و حشریت و هوس خود را با فحش نثار آن ویدیو و آن هنرپیشه کردند چندان که ا مرز خودکشی هم پیش رفت. اما بعدها خیلی ها قیافه و هیئت روشنفکری می‌گرفتند و از ایشان دفاع می‌کردن و از حق و حقوقی که از ایشان برای همیشه ضایع و تباه شد. امروز همین الان و در هین لحظه به جای منتشر کردن آن آن را در یوتوب و دیگر سایت‌ها ریپورت کنیم بلکه دیلیت شود.

آن خانم. آن مرد حوزه‌ی خصوصی اش به خودش ربط دارد. جز در مورادی که خشونت آشکاری اتفاق افتاده باشد و انتشار چنین مسائلی کمکی قطعی به پیشگیری از خشونت بکند ما حق نداریم هیچ رابطه‌ی خصوصی را آشکار کنیم. تکثیر کنیم و منتشر کنیم و به اشتراک بگذاریم.

--
پی‌نوشت: جواب به برخی ادعاها.
نخست مردی که در فیلم دیده می‌شود از نظر جسمانی و وزن و هیکل مشابهت زیادی با «کامران دانشجو» ندارد. بنابراین تمامی آن‌هایی که مدعی هستند چون طرف کامران دانشجو است و وزیر یک دول و حکومت مستبد و دیکتاتور و قاتل و... است ، ما حق داریم که این فیلم را منتشر کنیم. ابتدا باید توانایی تکنولوژیک و حقوقی این را داشته باشند که بتوانند ثابت کنند واقعا هویت افراد موجود در فیلم، همان کسانی هستند که آن‌ها ادعا می‌کنند.

دوم: به فرض که کامران دانشجو باشد. هویت زنی که در فیلم وجود است و نوع رابطه‌ی آن‌ها نیز بر ما مشخص نیست. ما به فرض این‌که این حق غلط سیاسی را برای مبارزه با کامران دانشجو برای خویش قائل باشیم، چه مجوزی نسبت به حوزه‌ی خصوصی آن انسان دیگر در فیلم داریم.
سوم: باز هم تکرار می‌کنم این که نوشته می‌شود بگذار رسوا شوند تا معلوم شود خودشان به چه کارهایی مشغول‌اند؟!!! کدام رسوایی و کدام آبروز ریزی مگر خود شما دوست عزیز خانم عزیز آقای عزیز برایت پیش نیامده که کسی را که دوست داری در آسانسور بوسیده باشی. آیا بغل کردن و دوست داشتن و بوسیدن کسی که با رضایت خود شما انجام می‌گیرد « نشانه‌ی رسوایی» است از دید حضرت عالی که می‌خواهی با آن مردم و به گمان خودت قاتلین و ... رسوا سازی؟!! هیچ فکر کرده‌ای این نوع استدلالات نوع تفکر خودت را نسبت به روابط انسانی آشکار می‌کند.
چهارم. فرض آخر این می‌تواند این باشد که یان رابطه خارج از قاعده‌ی عرفی و اخلاقی است و به فرض رابطه‌ی دوم و یا چندم آقایی باشد که ما اصلا مطمئن نیستیم که وی هست و یا نیست اما باز هم به فرض درست بودن تئوری ما، وقتی رضایت دو طرف وجود دارد ما نمی‌توانیم آن را منتشر کنیم . این مسئله به خانواده‌ی خود آقای دانشجو و همسر ایشان و آن خانم مربوط است و لا غیر.
ما حق داریم و باید متقد و مخالف « حق چند همسری یک طرفه برای مردان» باشیم. اما حق نداریم ویدیو برداریم و فیلم روابط خصوصی زندگی افراد را منتشر کنیم.
پنجم دقت کنیم که تمامی آن‌چه که حتا قرار است روی آن بحث کنیم و اثبات یا ردش کنیم هیچ جا اثبات نشده است. بنابراین به قول یک دوست « وارد نشدن در رابطه‌ی خصوصی انسان‌ها نشانه‌ی شخصیت شماست »!!

اگر با محتوای این نوشته موافقید لطفا به جای دنبال فیلم گشتن و نشستن و دیدن بیهوده و غیر اخلاقی آن ، این نوشته را به اشتراک بگذارید.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

او از تو «جواب» می‌خواهد.

سوال می‌پرسد. از وقتی که کتابت و نوشتن به شیوه‌ای جدی میان انسان تبدیل شده است سوال را دیگر شفاهی نمی‌پرسد. بلکه سوالش‌اش را می‌نویسد. روی برگه‌ای معمولی گاهی  با آرم مشخص می‌نویسد. سوال را تحویل تو می‌دهد. تو جواب می‌دهی برگه را می‌گیرد. دوباره برگه‌ای دیگر با سوالی دیگر به تو می‌دهد. بدون این‌که کاری داشته باشد  که تو در جواب سوال قبلی چه  نوشته‌ای. این سوال را هم جواب می‌دهی برگه‌ی قبلی را با سوالی دیگر بدون ارتباط با سوالی که در همان برگه هست، به تو می‌دهد و ازت می‌خواهد  که باز هم به این سوال دیگر هم جواب بدهی. به این سوال هم جواب می‌دهی. برگه‌ی سوم را با سوالی جدید تحویلت می‌دهد. جواب می‌دهی. بازجو برگه‌دوم را با سوالی دیگر بدون توجه به جواب‌های تو به تو بر می‌گرداند و خواهان «‌جواب» است. برگه‌ی اولی با سوالی دیگر. برگه‌ی سومی بعد از برگه‌ی اولی. برگه‌ی دومی. دوباره برگه‌ی سومی و یک بار دیگر برگه‌ی اولی و هر بار با سوالی. گاهی پای برگه‌ی چهارم و پنجم هم به میان کشیده می‌شود. آن وقت در برگه‌های قبلی سوال‌های اول سوال‌های پنجم و چهارم سوال دوم دوباره سوال اول.. سوال سوم باز هم سوال قبلی دوباره سوال چهارم  و سوال پشت سوال... و به آرامی و خونسردی آزارنده‌ای و در بیشتر اوقات لحن و ظاهری دوستانه و کمی سرد البته، ازت می‌خواهد جواب بدهی. جواب می‌خواهد. تو جواب داده‌ای اما او هم‌چنان سوال‌های‌اش را در جاهای مختلف، در برگه‌های مختلف، در فاصله زمانی‌های مختلف، تکرار می‌کند و تکرار می‌کند که « جواب بده» تو جواب می‌دهی اما او  خواهان «‌جواب» است. گاهی  روند نوشتاری متوقف می شود.  همین روند به صورت شفاهی و گفتاری ادامه پیدا می‌کند. سوال‌ها همان‌ها هستند. گاهی پای برخی سوال‌های دیگر هم به میان کشیده می‌شوند. اما دوباره سوال‌ها بر می‌گردند. تو جواب می‌دهی و او « جواب» می‌خواهد. 

 او «کارشناس» است. راست می‌گوید، او کارشناس است. کارشناس این است که چگونه با تکرار بی وقفه‌ی حرف‌هایش و البته لای هر حرف و سوالی سوال و حرف دیگری با برای رد گم کنی به میان بکشد و دوباره از تو «سوال» بپرسد. بپرسد. گفت و گو کند و حرف بزند و تو جواب بدهی اما او همچنان از تو جواب می‌خواهد . او بازجو است. روانی نیست. ولی روانی‌ات می ‌کند . روانی نیست او حرفه‌ای است. حرفه‌ای یعنی کسی که کاری را به صورت حرفه‌ای انجام دهد. مثل کسی که شغل‌اش این است در طول یک روز فقط پیچ‌ها را ببندد. او شغل‌اش این است این توانایی را دارد. اگر گاهی احساس می‌کنی  بهره‌ی هوشی کمی دارد. اگر گاهی احساس می‌کنی مرتیکه یا زنیکه چقدر خنگ است تا حدی درست است. زیرا یکی از ویژگی‌های انسان‌هایی که بهره‌ی هوشی پایینی دارند این است که می‌توانی یک کار را به آن‌ها بسپاری که در تمام طول روز انجام  دهند. بدون آن‌که خسته شوند. ساعت‌های متمادی. او شغل‌اش را خوب بلد است. او از تو «‌جواب» می‌خواهد. جواب را قبلا در ذهنش ثبت کرده‌اند یا اگر کمی باهوش باشد خودش قبلا جواب را در مخ خودش فرو کرده است. تو خیلی وقت‌ها حتا جواب را می‌دهی واقعا می‌نویسی. حقیقت را می نویسی اصلا اعتراف می‌کنی. اما او « جواب» را می‌خواهد جواب از دید او  همانی است که در ذهنش حک شده است. یا رییس‌اش بهش گفته جواب این سال فلان است. با یک ویرگول و یک حرف و یک صفت و یک فعل پس و پیش از دید او « جواب» نیست. او جواب را می‌خواهد و ساعت‌ها روزها ... از تو همان سول‌ها را دوباره می‌پرسد.
روزهای بعد. شب‌های بعد. در موقیعت‌هایی که هیچ ربطی به آن موقعیت ندارد . سر موضوعاتی که از قرار ربطی به آن موضوع ندارد. سوال‌هایش را تکرار می‌کند. تو سوال‌ها را می‌شناسی. بارها جواب داده‌ای . با جمله‌های کوتاه. با جمله‌های بلند. با پارگراف‌های توضیحی. حتا گاهی نوشته‌ای که هیچی نمی‌دانی. گاهی از ارتباط و در واعق بی ربطی سوال‌ها هم نوشته‌ای. اما هیچ کدام از این‌ها برای او فرق نمی‌کند. او از تو جواب می‌خواهد.  او از تو سوال می‌پرسد. تو قرار نیست سوال کنی. هر سوالی تو بکنی یک نوع جرم است. ممکن است توسط کسی که ناظر این گفت و گو است مورد اذیت قرار بگیری. اوست نشسته در نظر ..  اوست از تو سوال می‌پرسد.  اوست که از تو « جواب» می‌خواهد.  او کارشناس است. کارش را خوب می‌شناسد. او دنبال « جوابی» است که « پازل ذهنی»  خودش و سناریویی را که به آن فکر کرده است کامل کند. او همان «جواب» را می‌خواهد. او....
او «بازجو» است.

صبح حدود‌های ساعت ۹ البته تو ساعت نداری اما از حد و حدود اتفاقات زمان را می فهمی . مثلا از این که صبحانه‌را می‌آورند. تو اعتصاب کرده‌ای، اما صبحانه و نهار برایت مهم است معنای زمان را می‌دهد. روشن شدن هوا و تاریک شدن هوا هرچند سلول تو تاریک است.
حدودهای همان ساعاتی که فکر می کنی ۹ صبح است تو را یم برند . به اتاق. یک میز کوچک دو صندلی این طرف میز. تو پشت به در او پشت به دیوار می‌نشیند. او در برگه‌های مختلف سوال می‌پرسد . سوال‌های مختلف بدون توجه به جواب‌های تو. شرط اصلی این است که به «جواب»‌های تو، توجهی نشود. شگرد دقیقا در همان تکرار سوال است. تکرار تکرار تکرار.. تا آن که از اول بازجویی پشت سرت ایستاده بود. شانه‌هایت را بکشد و بگوید بلند شو .. برت می‌گرداند به سلول. سلولی که از تو کوچیک‌تر است. نهار می‌آورند. تو اعتصاب کرده‌ای اما نهار معنای نیمروز شدن است. بعد شاید چیزی حدود چند ساعت. یا یک ساعت . آن‌جا همه چیز حدودی است. برت می‌گردانند به اتاق . دوباره تو پشت به در و او پشت به دیوار در دو طرف میز می‌نشینید. او  سوال می‌پرسد و از تو « جواب» می‌خواهد. هوا دارد تاریک می شود او که تمام طول مدت سوال خواستن کارشناس پشت سرت بوده و گاهی یا به اشاره‌ی کارشناس یا به تشخیص خودش ضربه‌های به سر و یا پس گردن‌ات می‌زند. یا یک هو ناگهان چنان صندلی را از زیر پای ات می کشد که کله‌ات شَتَرَق بخورد به موزاییک‌ها. دست‌هایت را می‌بری پشت سرت. دنبال شکافی در سرت می‌گردی. دنبال خون .. هیچی نیست . باورت نمی‌شود. دوباره دستت را دقیقا پشت آن برجستگی کروی شده‌ی سرت می‌بری.. دنبال شکافی می‌گردی که انگشت‌هایت فرو برود و دنبال مغز بیرون ریخته‌ات می‌گردی... ناباوارنه می پذیری بر اثر آن برخورد سخت سرت به کف زمین و روی موزاییک ها سرت شکاف بر نداشته است. او که پشت سرت تمام مدت ایستاده بود بلندت می‌کند و دوباره به سلول برت می‌گرداند. نه او برت نمی‌گرداند او تو را فقط از اتاق بیرون می‌برد و تحویل دو نفر دیگرت می‌دهد  آن‌ها هستند که تو را به سلول بر می‌گردانند. فردا و پس فردا تو دوباره پشت همان میز. پشت به در و«او» پشت به دیوار است. او سوال می‌پرسد و از تو « جواب» می‌خواهد. او «باز جو» است. آرام است. خیلی کم پیش می‌اید با صدای بلند صحبت کند. سوال‌ها را می نویسد. فقط یادآوری می‌کند که سعی کن جواب بدهی به نفع خودت است. زودتر از این‌جا می‌ری بیرون. یادآوری می‌کند جوابت با جواب‌های رفیق‌هات فرق دارد. یادآوری می‌کند و گاهی سعی می‌کند اشاراتی کند به برخی چیز‌ها که می‌داند .  اما همه‌ی آن ها تنها ملات قضیه است. او سوال می‌کند و از تو « جواب » می‌خواهد.
همان جوابی که پازل ذهنی او را به عنوان کارشناس تکمیل کند. او « بازجو» است
فردا ساعت صبحانه که می‌رسد  تو صبحانه نمی‌خوری. اما برایت یادآور زمان است و البته یادآور چیزی وعده‌ای که باید تو بخوری و کمی دوباهر معده‌ات فیل‌اش یاد هندوستان می‌کند. زیرا بعد چند روز معده آت کمی آرام تر‌شده است. مگر در ساعات نهار و صبحانه و شام.  اما ساعات صبحانه و نهار معنی دیگری هم دارد . این است که تو دوباره باید پشت آن میز بنشینی او  دوباره سوال بپرسد و از تو « جواب» بخواهد. همان جوابی که می‌خواهد. او سوال می‌کند و از تو « جواب» می‌خواهد.
او بازجو است.
تو این را یادگرفته‌ای. می‌دانی سعی می‌کنی گول بازی را نخوری.  و در واقع سعی می‌کنی تبدیل شوی به یک موجود بدون مغز و تو هم جواب‌هایت را یاد می‌گیری و تکرار می‌کنی. شب در سلولی که از قد تو کوچک‌تر است  قدم می‌زنی. هم برای درد کمرت. هم برای خواب نرفتن  پاهات هم برای فکر کردن. هم برای از دست ندادن حافظه‌ات. به همه چیز فکر می کنی. به چیزهایی که بیرون هستند . به همه چیز و از همه چیز بیشتر به جواب‌هایی که داده ای.
برای همین است که می‌گویند در هیچ حالتی گول دوستی را نخور. گاهی ممکن است تو را به جای دیگری ببرند. به اتاقی شیک و پیک و مجلل. روی کاناپه  و مبل می نشینی. لنگ‌های هر دوتان اجازه دارد کمی هم باز شود. یا پا روی پا بگذارید. وقتی گفت و گو دوستانه باشد گمان نمی‌کنی که « دوست» دارد تو را بازجویی می‌کند. اما بعد مدتی متوجه می‌شوی که تکرار کردن سوال و بی توجهی به جواب‌های تو انگار هنوز حضور دارد. این در صورتی است که زرنگ باشی.
می فهمی هرجا هرکس این گونه مورد سوال کردن قرارت داد بازجو است. «او بازجو است». حتا اگر شغلا بازجو نباشد. اما برای تو همیشه این گونه گفت و گو معنای بازجویی می‌دهد و تو درد می کشی  تو معده‌ات دوباره می‌سوزد  و تو سرت دوباره گیج می‌رود. و تو احساس می‌کنی مثل فیلمی شده‌ای که صدایش را بسته اند. صدایت انگار شنیده نمی‌شود هرچه بیشتر داد می‌زنی احساس می‌کنی فقط لب‌هایت تکان می خورد. هرچه بیشتر می‌نویسی احساس می‌کنی با جوهری نوشته شده است که فقط خودت می بینی‌اش ..احساس می‌کنی معده ات دوباره دارد می سوزد. حتا اگر در قلب اروپا..یا کلیه‌ی آمریکا باشی. بازهم فرقی نمی کند. معده ات شروع می‌کند به سوختن.... سرت گیج می‌رود و کلمات از جلوی چشمانت رژه می‌رود. یاد درد پس کله‌ات روی آن موزاییک می‌افتی. دست می بری پشت سرت. لمسش می‌کنی باز هم چیزی نشکافته ..اما سرت درد می کند. معده‌ات می سوزد و کلمات از جلوی چشمانت رژه می روند و 
بعد دوباره می فهمی که « او بازجو» است.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

نوشیدن قهوه از طعم تن‌ ات


قهوه از دید من ویژگی منحصر به فردی دارد. قهوه نه نوشیدنی سرد است که آن را سر بکشی. و نه چای است که قند پهلو باشد و عده‌ای بخواهند آن را لب‌سوز بنوشند. قهوه همان‌طور که درست‌کردن‌اش لِم خاصی دارد، نوشیدن‌اش نیز آدابی دارد. قهوه هورت کشیدنی نیست. قلُپ قُلپ نوشیده نمی‌شود. قهوه نوشیدنی‌است که  باتمامی حس‌های آدم سر‌ و کار دارد. با حس چشایی، با حس بویایی از عطر قهوه مست می‌شویم  و  قهوه شاید یکی از معدود نوشیدنی‌هایی باشد که انسان موقع خوردن‌اش بیشترین نگاه را به آن می‌کند. آن‌قدر که ما به فنجان قهوه‌مان خیره می‌شویم و نقش‌های درست شده توسط موج‌های قهوه را می‌نگریم هرگز به هیچ نوشیدنی دیگری این گونه خیره نمی‌شویم. شاید فکر کنیم که با حس شنوایی ارتباطی ندارد اما قهوه تنها نوشیدنی‌است که نامش و تکرار‌ نام‌اش نیز لذتی متفاوت از شنیدن نام هر نوشیدنی دارد.  قهوه مثل لمس نم نم پوست بدن کسی است که دوستش داری. تمام حجم و سطح دهان قهوه را در خود لمس می‌کند. اساسا قهوه یک نوشیدنی حسّانی است برای همین موقع نوشتن یا کاری قهوه‌ را کنار دست می‌گذارم و نم نم و کم کم می‌نوشم‌اش و آن ته‌ته‌های فنجان قهوه که کم کم سرد شده است حس ویژه‌تری دارد.
طعم قهوه‌ی‌ گرمی که کنار دست‌ات سرد می‌شود مثل حس لمس عرق صبح‌گاهی است،  که بر بدن آن‌که در آغوش‌هم خوابیده‌اید، سرد شده است.
۱.۱.۲۰۱۳
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

نامه‌ای از نامه‌های باد ..ترجمه از کوردی

نقاشی اثر ادوارد مونش(مونک)
سلام زن؛
نمی‌دانم چرا این نامه را با این واژه شروع کردم، خود واژه آمد. آمدنی از جنس آمدن اولین واژه برای شعر. مثل اولین جیک ِ جیک جیک گنجشک، نمی‌دانم آمد دیگر...
شاید به خاطر این‌که پرسش سنگین و گران‌جان و اصلی من در زندگی «زن» است.
نمی‌دانم درباره‌ی خودم چه چیزی برای تو بگویم، زن!
من یک مرد ولگردم، شاید ترکیبی باشم از چند شخصیت رمان «‌غروب پروانه»ی(۱) بختیار علی. فکر می‌کنم بیش از هر کس «فریدون ملک»(۲) هستم که به دنبال پروانه‌ها، سرگردان تمام کوچه‌های جهانم...برای همین چاقوی کشی شاعرم.
فکر می‌کنم همزمان «نصرالدین خوش‌بو»(۳) هستم. زیرا روزگاری نه آن‌چنان دور من پیامبر عاشقان بودم و آیه‌های عاشقانه‌ی بسیاری هم برای امتم می‌خواندم و واقعا امت، پیرو و عاشق بسیار هم داشتم. همزمان «‌گووند پیکرتراش»(۴) نیز هستم. پیامبر ضد قوانین ثابت زندگی و عرفی مردم؛ من علیه تمامی قوانین و ارزش‌ها و باورهایی هستم که بدون مشارکت عقل و لذت من وضع شده‌اند.
شاید «‌خندان کوچک»(۵) هم باشم که «روایت کردن» را دوست دارم و مشغول روایت تمامی داستان‌ها و قصه‌های عشق و رنج انسان هستم به قصد نوشتن.
من می‌دانم همه‌ی این شخصیت‌ها هستم و در حقیقت هیچ‌کدام‌شان نیز نیستم.من خودِ خودم هستم و شبیه هیچ کس نیستم هیچ‌کدام‌شان شبیه من نیستند.
شخصیت‌های رمان « غروب پروانه» که هیچ، تمامی شخصیت‌های تمامی رمان‌های بزرگ جهان، سهمی از روح آشفته‌ی من را در این گردون همیشه گردان و زمان همیشه زمان، برای خود دزدیده‌اند. روحی هستم که ضد تمامی قوانین و آداب و سنت‌هایی ست که با لذت انسان همخوانی ندارند؛ آن روحی که وقتی خودش برای خودش قوانینی وضع می‌کند، بر ضد همان قوانین می‌ایستد و قوانین خودش را نیز می‌شکند.
با اطمینان خاطر می‌دانم که «عاشق‌ترین انسان» جهان در همه‌ی ادوار هستم و این را نیز می‌دانم من به درد عاشقی و دلدادگی با هیچ کس نمی‌‌خورم. زیرا که منطق عاشقی انسان، بودن و ماندن معشوق است نزد عاشق و یا عاشق کنار و در بر معشوق. اما من «باد»م و ایستادنم یعنی مردنم. از سوی دیگر نمی‌توانم در دام عشق هم نیافتم و کسی هم در دام عاشقی من نیافتد. زیرا که تمام هستی و زندگی من یک معنی دارد و آن معنی، واژه‌ی سهل و ممتنعی است به نام عشق. همزمان شاید نامردی هیز و بی غیرت بی ناموس و بی مالکیت و بی..بی… بی و بری از تمامی آن ویژگی‌هایی هستم که جامعه به عنوان «مرد» از من انتظار دارد آن‌ها را داشته باشم تا در حقیقت به سلطه و زورگویی بر خود و زن باشم. آری همان ویژگی‌هایی را می‌گویم که راستش اکثر زنان این جامعه حتا قشر روشنفکر و تحصیل‌کرده‌اش نیز که ناخودآگاه ذهنی‌شان تریبت شده¬ی ارزش‌های همین جامعه‌ی مردسالار است؛ دقیقا همان ویژگی‌ها را از من انتظار دارند.

با این همه این منم که پُرم از عطر بلوط و عطر سینه‌ی زن و شاید بیشتر عطر رازیانه‌و  ران‌های زن. تو بیانگار که من قرائت آسمان و دست‌ها و تن زن را دوست می‌دارم‌ و دوست نمی‌دارم حتا همان زنی را که پوست و پا و شکم و سینه و کنار بازوان و گردن‌اش را با سرانگشتانم قرائت می‌کنم، از من بپرسد که تو کدام شعر را می‌نویسی و چه چیزی را می‌خوانی بر روی دل و جان و پوست و روح و بدن من؟

اما راستش پیش و بیش از همه‌ی این‌ها، شاعری هستم که سرگردان « انسان» است. انسان باوری خدا دوست. این خدا که می‌گویم نه شبیه خدای مذهبی هاست و نه شبیه خدای لامذهب‌ها. آن دو گروه هر دو خدای یکسانی دارند به ویژه آن‌ها که مدعی بی خدایی هستند خدایی که مدعی عدم وجودش هستند خیلی شبیه همان خدایی است که بنیادگرایان مذهبی به آن اعتقاد دارند. در واقع هردو به یک چیز اعتقاد دارند گروه اولی به آن اعتقاد دارند و و گروه دومی اعتقاد دارند که به آن اعتقاد ندارند.
خدای من جنس خوب خود من و خود زن و خود انسان است. با خدا نیز رابطه‌ای عاشقانه دارم. درست از جنس همان رابطه‌ی عاشقانه‌ای که با انسان و با زن دارم….در حقیقت به همان اندازه به خدا و آداب و رسوم خداپنداری، پایبند و وفادارم که به آداب و رسوم عاشقی، عشق به زن و عشق به انسان.

من رها و آزاد مطلق هستم. دقیقا همان گزاره‌ای که می‌گویند ممکن نیست و نمی‌شود. برای همین در این جهان تنگ جا نمی‌شوم و وحشت‌ کرده‌ام. از وحشت خویش به چند کتاب و نوشتن پناه برده‌ام پناه می‌برم به کتاب پناه می برم به نوشتن و پناه می برم به شعر و در واقع پناه می‌برم به آغوش زن که آغوش جهان است. 

من قماربازی مدام‌ هستم؛ مدام در قمار عشق و نه در برد و باختش، بُرد من عاشقی است. هرکس می‌تواند در این قمارخانه‌ی کهنه و ازلی با من قمار می¬کند و هرکس هم نمی‌تواند تنهایم می‌گذارد؛ روزی کسی دیگر را دوست خواهد داشت.…شاید هم از لج و بیزاری از چنین قماری با من، دیگر هرگز عاشق نشود و کسی را دوست نداشته باشد.
برای همین است که من نه باوری به وفاداری تو (زن) دارم و نه به امید وفا هستم که خود بی‌وفاترینم، زمانی که وفا معنیش این است که انسان را دوست نداشته باشم به خاطر انسانی دیگر…قمار بازی مدام و پیوسته از آن جنسی که مولانای بلخی می‌گوید: «خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش...بنماند هیچ‌اش الّا هوس قمار دیگر».


12. 06. 2009
23. 03. 1388
‫---- ‬
‫ پانویس:‬
۱- رمان غروب پروانه نوشته‌ی بخیتار علی است و ترجمه‌ی من(شهاب الدین شیخی)است،‌ که البته منتشر نشده است هنوز.(دلیل اصلی اش تنبلی خودم است).
۲- فریدون ملک یکی از شخصیت‌های رمان است. که در یک نانوایی کار می‌کندو دلبستگی و تفریح‌اش این است که در کوچه‌ها به جمع کردن پروانه‌های مختلف مشغول است. تا این که آشنایی با پروانه شخصیت اصلی رمان موجب عشقی با سرنوشتی بسیار به یادماندنی بین آن‌ها می‌شود.

۳- نصرالدین خوش بو قدیم‌ها چریک بوده است و اکنون عکاس عروسی‌هاش شهر. دلیل صفت خوشبو استفاده از انواع و اقسام عطرها و ادکلن‌هاست. وی روزگاری که بنیادگرایان مذهبی به شدت به دختران و پسران عاشق را تحت  فشار قرار داده بودندو حتا در چند مورد موجب قتل آنان شدند. سرزمین عاصی را میان کوه‌ها و جنگل‌های دور پیدا کردو  به پسرها و دخترهای عاشق پیشنهاد داد که به آن‌جا بکوچند.
۴-گوفند یا گووند  پیکر تراش. جوانی است که در دانشکده‌های هنرهای زیبای پایتخت مجسمه سازی خوانده است و موهای جوگندمی‌اش از همان جوانی و به او رخساره‌ای اسطوره‌ای داده و عقاید آزاد و متفاوت‌اش در مورد روابط و آزادی  انسان و سکس و .. برای جامعه‌ی سنتی شهرهشان بسیار سنگین به نظر می‌رسد و یکی از عاشقان کوچیده به جنگل عاشقان نصرالدین خوش بو است.
۵- خندان کوچک. خواهر کوچک‌تر پروانه است و در واقع روای داستان است. خندان بر خلاف اکثر شخصیت‌های داستان اعتقاد دارد این سرگذشت را حتما باید مکتوب نوشت در حالی که دیگران معتقدند نوشتن توان روایت این سرگذشت را ندارد و روایت هم چنان باید شفاهی بماند.

متن اصلی نامه به زبان کوردی  در این لینک نامەیەک لە نامەکانی با
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

«مردیت»،«مردانگی»، «زنانگی»، «زنیّت»


دیروزدوازدهم دی‌ماه، در برنامه‌ی ۲۰:۳۰ سیمای میلی جمهوری اسلامی ایران، آقای
دکتر طریقت منفرد، سرپرست وزارت بهداشت از وزیر عزل شده قدردانی کرد. ایشون فرمودند: "خانم دکتر واقعا یه خانمِ مردی بودند"

چند روز پیش یکی از دوستان نوشته بود« فائزه هاشمی از برادارش خیلی مرد‌تر است


امروزسیزدهم دیماه۱۳۹۱، در یکی از این صفحه‌های ورزشی که خبر سلامتی مربی بارسلونا درج شده بود یکی از کامنت گذاران نوشته بود « خدایا خیلی مردی که تیتو رو به ما برگردوندی».

وقتی در اویل جنبش سبز عده‌ای از لمپن‌های جناح راست به موسوی تیکه انداختند که موسوی اجاقش کور است (یعنی پسر ندارد) در یک اقدام سوپر روشنفکری و ماشالا خیلی سبز عده‌ی زیادی از جوانان وطن و سبز و روشنفکر و دموکراسی خواه آی‌دی‌های فیس‌بوکی‌شان را به « میر فلان کس موسوی» تغییر دادند و همچون سربازانی فداکار اعلام کردند که موسوی اجاقش کور!!!نیست و ما «پسران» موسوی هستیم. یعنی دختران موسوی آدم به حساب نمی‌آمدند و از دید این همه جوان روشنفکر و دموکراسی خواه و مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، صرف آی‌دی عوض کردن این«پسران دلیر» و یا همان «شیران‌نر» اجاق موسوی روشن خواهد ماند و ولی دو دختر میرحسین موسوی اندازه‌ی آی دی فیس‌بوکی این «شیران نر» ارزش اجاقی!!! ندارد!!!!! و در هنگام به روز کردن این یادداشت در همین امروز سیزدهم دی ماه یک نفر در فیس‌بوک، زیر عکس «شادی صدر» وکیل مدافع و فعال حقوق بشر و فعال حقوق زنان، نوشت« خانم صدر خیلی مردی»
---
ما در جامعه‌های مردسالار بزرگ می‌شویم. رشد می‌کنیم. و تربیت می‌شویم. ارزش‌های عمومی و آموخته شده در خانواده، مدرسه،گروه‌همسالان، رسانه‌های گروهی گفتمان وهژمونیک  مستولی بر ما چه در حوزه‌های اقتصاد و فرهنگ و اجتماع بی قید و لاشک مردسالارنه است. بنابراین همگی ما به نوعی در جامعه‌ای مردسالار« جامعه پذیر»(بعنی درونی شدن ارزش‌های اجتماعی که به صورت رفتار اتوماتیک در فرد مشاهده شود»، می‌شویم.

زنان از سویی بسی بیشتر. زیرا زنان از دید جامعه‌ی مردسالار معمار جامعه هستند و حامل و ناقل ارزش‌های اجتماعی از طریق نهاد خانواده و تربیت فرزندان به نسل آینده می‌باشند. از سوی دیگر هر انسانی برای پذیرفته شدن در جامعه نیاز دارد تا حد بسیار زیادی خود را با ارزش‌های جامعه وفق دهد. وقتی که فردی ویژگی بارزی دارد برای متفاوت بودن تلاش بیشتری از خود نشان می‌دهد برای هم رنگ شدن و نمایش این برخورداری از کنه ارزش‌ها. زن هم به خودی خود از این قاعده استثنا نیست. از این رو صرف زن بودن بدون شک به معنای این نیست حتما حامل و داراری ارزش‌های ضد مردسالاری است. اگرچه همین زن بودن امکان بالقوه‌ی این را به فرد انسانی از جنس زن می‌دهد که مخالف این ارزش‌ها باشد. زیرا این ارزش‌ها اکثرا در مخالفت با ویژگی جسمانی، حسی، عاطفی، فرهنگی و حتا رشد و تعالی وی هستند.

زبان اصلی‌ترین پایگاه آموزش و یادگیری و هستی شناختی انسان است نسبت به حهان پیرامونش.
از این رو زبان خود علاوه بر این که ساختار و فرم مردسالارانه‌ای دارد محتوای آن آموزش دهنده‌ی ناخودآگاه ذهنی اکثر ماست. وقتی در زبان ارزش‌های مثبت و بزرگ و متعالی به « مرد» و ویژگی‌ها و صفات مردانه نسبت داده می‌شود. خود به خود ، واژه‌ی«مرد» ارزش و ویژگی مثبتی پیدا می‌کند. از این رو بعد از مدتی لازم نیست حتا صفات ویژه‌ای را به واژه‌ی مرد به عنوان ترکیب اضافی و یا ترکیب وصفی افزود بلکه خود واژه‌ی «مرد» تبدیل می‌شود به یک چیز خوب. به عنوان مثال وقتی ما ۱۰ بار می‌گوییم ماه قشنگ است، ماه زیباست. ماه شب افروز است. ماه روشن است. ماه....است. بار یازدهم کافی است بگوییم « ماه است» خود ِ ماه است تبدیل می شود به صفت و ویژگی برتر. به همین خاطر است که وقتی گفته می‌شود فلانی مرد است. یا اصلا« مرد است» کاملا مثبت است.
برعکس این قضیه هم صادق است. در همین «دوگانه‌های زبانی» به قول دریدا، نسبت دوگانه‌های واجد ارزش فروتر در جامعه به زن نسبت داده می‌شود. زن عاطفی است. زن زودرنج است. زن غیر مستقیم است. زن مکار است. زن فتنه است. زن چپ است. زن ضعیف است. و الی آخر و ترتیب تاثیر گزاری هم به تبع پارگراف پیشین خواهد بود که نهایتا وقتی گفتیم «زن است» یعنی مرد نیست. وقتی مرد نیست یعنی واجد آن ویژگی های برتر نیست.

حال فرض بر این است که ما جامعه‌ای روشنفکر داریم. یا جامعه‌ای که قشر نخبه و نوین اش قصد دارد با ارز‌ش‌های جهان سنتی بجنگد و یا با آن‌ها مبارزه کند. از روشنفکر چپ گرفته تا نواندیش دینی و سکولار و لیبرال. از زن گرفته تا مرد.
اما زبان محل رجوع کانونی ذهنیت ماست. زبان است که مارا به خودمان و دیگران نشان می‌دهد. وقتی ما هم‌چنان در کلمات‌مان. در عبارت‌مان. در بیانیه‌های‌مان. در استاتوس‌های فیس بوی و در مقالات و وبلاگ نویس‌های‌مان می‌نویسم. « مرد است». مثل مرد ایستاده است. مردانه، مردانگی، از مردی به دوراست و الی آخر از این دست جملات و عبارات.

حتا خانمی ظاهرا زیر عکسی که در مورد تذکر به علی دایی بود که عباراتی ضد زن به کار برده بود، نوشته بود « همون که خدا گذاشته تو کاسه ات که زنت یا زنهات هرچی میزاد دختر در میاد واست کافیه مرتیکه الدنگ » دقت کنید این از زبان زنی نوشته شده است که به ادبیات علی دایی که ادبیاتی زن سیتز بوده است معترض بوده است و در صفحه‌ی زن برابراست با مرد چنین کامنتی را گذاشته است. که فرزند دختر داشتن را نشانه‌ی ضعف علی دایی می‌داند.!!!!

زبان کانون یادگیری ذهنی و درک ما از هستی و جهان پیرامون‌مان است. بنابراین در زبان نه تنها ویژگی ها وصفات فروتر و به زنان نسبت داده می‌شود و فراتری های زبان نصیب مردان می‌شود. بلکه ساختار ذهنی ما هم دچار همین فراتری و فروتری می‌شود. از این رو من به شخصه معتقد نیستم و خواهان این هم نیستم یک شبه تمامی ارزش‌های زبانی در ذهن همه‌ی ما تغییر کند. بلکه می‌گویم قدم به قدم.

همین که مردان و زنان ما یاد بگیرند که لااقل وقتی می‌خواهند از نسرین ستوده، تعریف کنند ننویسند و نگویند« مثل مرد ایستاده است». همین که وقتی دوستان جنبش سبزی می‌خواهند از مقاومت سران جنبش سبز حرف بنویسند. در حالی که یکی از این افراد در حصر خانم رهنورد است و یک زن می‌باشد ننویسند این سه تن «پایمردی» می‌کنند. در واقع هرجا اگر دیدم که زنی جزو جمعی هست که ما درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم صفت‌های مردانه را به کار نبریم برای من کافی است.

باید یادآور شوم این مسئله مختص زبان ماها نیست و در زبان‌هایی که ریشه‌ی لایتن دارند به ویژه زبان ایتالیایی وقتی یک جمعی ۹۹درصدش زن باشد و در آن جمع حتا یک سگ مذکر وجود داشته باشد، ضمیر جمع به کار رفته« ضمیر مذکر» خواهد بود.
این نکته‌ی آخری مرا مجبور می‌گرداند که یک تذکر جدی بدهم. برای عده‌ای از دوستان یا حتا روشنفکران ما انگار اروپا و آمریکا و انگلیس خودش به تنهایی نقطه‌ی آمال و یوتوپیا می‌باشد . برای همین در چنین مواردی که صحبت از وضعیت ادبیات خودمان می‌کنیم برای من چه کوردی‌اش چه فارسی‌اش طرف جواب می‌دهد. در همین زبان ایتالیای‌اش در همین زبان انگلیسی و کلا در اروپا و آمریکا هم اصلا همین است. انگار چون در اروپا این‌طوری است حتما خوب چیزی است و بنابراین درست است. نه عزیز جانم در زیباترین و شیرین‌ترین زیبان دنیا هم وقتی واژگان و ترکیبات و اصطلاحاتی وجود دارد که ناظر به تبعیض نسبت به آدمی است به آن زبان و فرهنگ و قانون و اجتماع نقد وارد است و باید بر طرف شود.
مخلص کلام این‌که گرچه به خاطر ناخودآگاه ذهنی نهفته شده و گفتمان هژمونیک تولید شده در پس سالیان دراز خود استفاده از واژه‌ی «مرد»،«مردانگی» و «مردیت» و امثالهم به یک نوعی بازتولید همان ارزش‌هاست اما شما بیا و لااقل اگر خواستی از این صفات استفاده کنی تنها در مورد مردان استفاده کن. جایی که زنی جزو جمع هست و از آن فاجعه‌تر جایی که در مورد یک زن صحبت می‌کنی نگو « فلان خانم مثل مرد ایستاده است»...همین هم کافی است. بعدها به ندرت عادت خواهیم کرد که زن بودن، زنانه بودن، زنیت هم به همان نسبت می‌تواند واجد ارزش‌های زیبا و والای انسانی باشد.

» ادامه مطلب

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

خیابان‌های سرماخوردگی


روز دوم وقتی از خواب بیدار شد. عرق سرد شده بر سینه‌اش را زیر آن پولیور گرمی که پوشیده بود بر سینه‌های‌اش احساس کرد. همه‌ی شواهد مهیای یادآوری یک خاطره‌ی خوب عاشقانه‌ است از خواب بیدار شدن و عرقی که بر جناق و گودی سینه جا خوش کرده و حالا با هوای بیرون پتو سردی را بر سینه می‌نشاند. شبیه سردی چسپاندن یک بطری نوشیدنی سرد به پوست گونه‌ها در یک تابستان داغ و عرق کرده، شبیه لمس گونه‌های سرما چشیده‌ی دلبری نازک بدن، در یک زمستان سرد. در خیابان یک سرزمین غریب. 
همه‌ی این یادآوری‌ها فایده ندارد و این عرق سرد بیشتر درد اندوهی سرد را بر سینه‌ات خیس می‌کند. این‌که همین الان باید از جایت بلند شوی و اول به دستشویی بری و کلی آب نمک و برخی محلولات دیگر غرغره کنی و در حین این نوشتن « کوروش یغمایی از لب‌تاپ می‌خواند « تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می‌گیرم چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه..گل یخ توی دلم جوونه کرده...» خم می‌شوی و به سینه‌ات نکاه می‌کنی رد عرق نابی را می بینی که قطره‌هایش دقیقا عین یرگ گل چند پر در منطقه‌ی بیضوی شکل آن هلال‌های محدب بین استخوان دو طرف سینه ، روییده است و یک جوری معنای گل تو ی دلم جوونه کرده رو انگار می‌فهمد. هیچی مثل عرق سر سرماخوردگی روی سینه‌ی آدم جوونه نمی‌کند که بوی تنهایی در اتاق هم داشته باشد.
سرماخوردگی این‌بار بسیار به قاعده و درست و حسابی بود. روز اول عطسه‌ها شروع شد که همان‌طور که همه‌ می‌دانیم اولش کلی به خودمان دلداری می‌دهیم که نه حتما آلرژی است . اما کم‌کم درد بدن و بعد درد انتهای گلو بعد خارش گوش شروع می‌شود، که دیگر در این مواقع ما به فکر دارو درمان می‌افتیم و فوری هم ناخودآگاه چون سرما خورده‌ایم حتما داغی خوب است و چه بهتر از مایعات داغ. اگر قرص و دوایی هم در دسترس باشد دارو خوردن هم شروع می‌شود. به هر مصیبتی که شده شب را می‌خوابیم و فردا که از خواب بلند می‌شویم، یک درد شبیه نرم کوبیده شدن استخوان‌ها و عصله‌ها را در استخوان و عضله‌ها احساس می‌کنیم و بنابراین روز دوم سرماخوردگی با دردهایی از این دست و گرفتگی یکی از سوراخ‌های بینی و گشادگی بیش از حد آن یکی که هیچ چیز را نگه نمی‌دارد آغاز می‌شد.
دیروز در چنین وضعی بودم. یک مسئله‌ای از ماجرای تفاوت فرهنگی ها این است که این مردمان «‌فین»شان را بالا نمی‌کشند، بلکه پایین می‌کشند و با قدرت تمام فین می‌کنند. که حالا شرحش بعدا خواهد آمد. اما این فین کردن مدام و این دست مال به دست بودن در هر حالتی و هر مکان و هرجایی حتا اداره و رستوران و سر میز غذا و فلان هنوز بعد دو سال هم برای من یکی جا نیافتاده است. گرچه در موقع سرماخوردگی حداقل بهترین کار ممکن همان فین را پایین کشیدن است تا مف مف کردن و بالا بردن دوباره‌ی آن. حالا در روز سوم سرفه‌ها که از انتهای روز قبل کم کم شروع شده است تقریبا حضر جدی دارد و وضعیت دماغ کمی از التهابش کاسته می‌شود و درد هم در اکثر جاها کم می‌شود و فقط همان گلو موقع سرفه است. و البته آب ریزیش بینی هم‌چنان رفیق است.
سرفه‌ای دیگر کرد و دست و صورت را که شست و آب نمک را در مجموعه‌ی دهان و حلق و بینی که خوب غرغره کرد. به آشپزخانه رفت. شعله‌ی گاز زیر سوپی را که دیروز پخته بود ، روشن کرد. دیشب هم خواسته بود شیر برنج درست کند و قتی برنج آماده شده بود و شیر را اضافه کرده بود بعد زیرش را مثلا کم کرده بود که برود یک دوش آب گرم بگیرد اما وقتی بیرون آمد شیر برنج تقریبا تبدیل شده بود به کته‌ی شیری یا چیزی شبیه کیک برنج با طعم شیر..
به این فکر می‌کرد که او زمانی اصلا سوپ نمی‌خورد و حالا وحشت از مریض ماندن و طولانی شدن بیماری و سرماخوردگی با او کاری کرده است که خودش سوپ درست می‌کند و خودش هم می‌خورد و تازه این ادا اطوارهای به خود رسیدن و مواطب سلامتی بودن و این‌ها را هنوز شک دارد از پیر شدن است یا ترس تنهایی ... وگرنه او را چه به محلول عسل و آبلیمو و زنجبیل درست کردن و میوه روی میز آماده بودن و هفته‌ای یک بار سالاد خوردن و ویتامین خوردن و هزار کوفت و زهر مار دیگر که همیشه معمولا به شوخی و برای به سخره گرفتن این توع تفکرات در زمان امتناع از خودرن‌شان می‌گفت « ها چی فکر کردی من مردم من کوردم..از این سوسول بازی‌ها در مرام ما نیست»... حالا شوخی و جدی حالا کورد و مرد فرقی نمی کند به حالش ... سوپ را گرم کرد. چای را همزمان با گردم شدن سوپ، درست کرد و یک لیوان آب میوه از میوه‌های ویتامین سی دار ریخت و یک لباس اصافه هم پوشید و با آن شال کوردیش دور گردنش را خوب پیچید و پنجره خانه را باز کر که در هر صورت هوای خانه عوض شود.
وقتی از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد رو به رویش یک سه راهی بود از سه خیابان. انتهای هیچ کدام از این خیابان‌ها به هیچ کجا نمی‌رسد. تنها خیابان‌هایی هستند برای رفتن. رفتن و رفتن. زندگی بعد زا آن‌که آدمی اولین رفتن را آغاز کرد دقیقا مثل منظرگاه همین پنجره‌ی خانه‌ی من است همیشه، همه‌جا، چندین و چند راه هست برای رفتن. اما هیچ وقت دقیقا روشن نیست به کجا و تا کی...این جا همیشه باید با رفتتن عمر را بگذرانی نگذرانی هم هی هی روز از خیابانی گذرانده می‌شوی.. پس بلند شو خودت گذرنده باش گرچه انتهای هیچ کدام از این خیابان‌ها به هیچ کجا نمی‌رسد.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

فارسی را چگونه آموختم

بعد از هجرت و فترتی چند ماهه در گروه خوب « حلقه‌ی گفت‌و گو»ی وبلاگ نویسان، وقتی باز گشتم و بحث بر سر این بود که این عضو همیشه خاطی و همیشه دیر نویس،در گروه بماند یا نماند، نظر دوستان خوب خطاپوش این بود که هم‌چنان یارگروه‌شان هستم و مهدی جامی عزیز گفته بود به او هیچ نگویید « بگو قلم به دست بگیر و بگو فارسی از کجا آموخته‌ای». با بازگشتم متوجه شدم که موضوع  حلقه‌ی گفت و گوی وبلاگی این است که « روزنامه نگاران فارسی از کجا آموخته‌اند».
برای من که فعلا وهمچنان در فترت فعالیت روزنامه نگاری به سر می‌برم زیرا شرایط زندگیم امکان فعالیت به من نمی‌دهد. نوشتن در باره‌ی این موضوعات راحت‌تر است. از سوی دیگر زبان فارسی و نوشتن درباره‌ی آن نیز هم‌چنان  و به شدت مورد علاقه‌ی من است.  نوشتم چشم حتما می‌نویسم. پیش از هرچیز باید بگویم راستش من همیشه احساس می‌کنم که زبان فارسی را هنوز که هنوز است خوب نیاموخته‌ام.
نوشتن در باره‌ی« آموختن» زبان فارسی برای من  نوشتن از یک لذت مدام و هم‌زمان رنجی مدام است.زبان فارسی عزیز، زبانی که بسیار دوستش دارم و مانع بسیاری از دوست داشتن‌هایم نیز بوده است. زبانی که از آن لذت وافری می‌برم ولی هربار یادآوری و هر واژه‌اش بویی و طعمی از رنجی دیگری برایم می‌دهد. چیزی شاید شبیه آن‌چه که فروید در روان‌کاوی (Ambivalence) می‌نامید و در فارسی کرامت موللی معادل پارسی دیرینه‌ی آن یعنی«‌مهراکین*» را برگزیده است. اتفاقا با بخش‌های زیادی از وضعیت و موقعیت روان‌کاوانه‌ی آن منطبق است. زیرا رابطه‌ی مهراکین مربوط به روابطی است از ما و در نهاد ما که نسبت به آن رابطه‌ی توامان « دوست داشتن و دوست نداشتن همزمان بسیار شدید» داریم. در همان روان کاوی «فروید»ی و به تبع آن «لکان»، یکی از نمونه‌های آن رابطه‌ی فرزند با « پدر» است. رابطه‌ی فرزند با پدر رابطه‌ی ثانویه نوزاد است با جهان است و در واقع رابطه‌ای است که از ابتدا بر « فصل» کردن بنا می‌شود و آن‌گاه بر وصل کردن. بنابر نظریه‌های روان‌کاوی فرزند در بدو تولد رابطه‌ی خود را با جهان  به نست رابطه‌اش با « مادر» تعیین می‌کند . در واقع مادر « دیگری بزرگ» نوزاد است و وی را مطلوب« آرزومندی»(میل) خویش و  خود را مطلوب آرزومندی مادر می‌داند. اما در مرحله‌ی تناسلی یا « فالیک» متوجه رابطه‌ی « مادر» با « پدر» می‌شود. نوزاد متوجه می‌شود که به جز وی شخص دیگری نیز به نام «‌پدر» مطلوب آرزومندی« مادر» است و آن رابطه‌ی یگانه‌ای که گمان می‌برده رویایی بیش نبوده است و  این سرآغاز شکاف و تنهایی و در روان فرزند است از دید من. در ادامه‌ی بحث‌های روان‌کاوی به استعاره‌ی « نام پدر» بر می‌خوریم و این که « پدر» تعیین کننده‌ی « قانون» است و اولین قانون مترتب شده بر « میل» همان  ممنوعیت و عدم اجازه‌ی « تمتمع جویی» از « مادر» توسط فرزند است و در واقع آن‌چه ما از آن با عنوان « زنای محارم» یاد می‌کنیم. « پدر» حیثیت و موقعیتی فراتر از خود قانون دارد.
با همین کوتاه نگاه کنید به سرنوشت من به عنوان یک کودک کورد  که در سرزمینی زندگی می‌کند که زبان « مادر»یش، به لطایف‌الحیل تا به امروز «‌ممنوع» شده و بوده است. اگرچه یک ممنوعیت رسمی و قانونی مکتوب مثل دوران پیش در کشور ترکیه نیست  ولی هرگز هم مثل دوران صدام حسین حتا حق آموزش به زبان مادری نداشته‌ایم. نداشته‌ایم که هیچ هرگونه تلاشی نیز در این زمینه معمولا با زندان و بازداشت و توقیف دست و  دستک دفتری بوده که مربوط به آموزش زبان کوردی بوده است. اگر چه یکی از اصول قانون اساسی همین کشور در دوران جکومت اخیرش یعنی جمهوری اسلامی، مصرحا اعلام می‌دارد حق این آموزش را داریم، اما کسانی که برای اعاده‌ی این اصل کوشیده‌اند معمولا کوشش‌شان ماحصل‌اش زندان بوده است. یک بار در همایش حقوق بشر و زندانیان سیاسی در تهران در یک سخنرانی گفتم که« در کشورهای دیگر اگر شهروندان درخواست یا فاعل امری باشند که در قانون مجاز نیست ممکن است با پلیس و قانون رو به رو شوند اما ما در کشوری زندگی می‌کنیم که وقتی درخواست اجرای یکی از اصول قانون اساسی را داریم با پلیس و نیروهای امنیتی و دستگاه قضایی رو به رو می‌شویم.  ما بسیاری از فعالان زندانی شده‌مان را به شوخی زندانی اصل پانزده می‌نامیم».(سعید متین پور نمونه‌ی کمی نیست برای این مورد).
گفتم که حال تصور کنید حال کودکی کورد هم‌چون من را. وقتی به دنیا می‌آید رابطه‌اش با جهان از راه زبان کوردی است. در واقع رابطه‌ی انسان با جهان در همان روان کاوی دقیقا بعد از مرحله‌ی « فالوس» یا همان تناسلی به رابطه‌ی « زبانی» تبدیل می‌شود و در تقسیم‌بندی سه گانه‌ی ژاک لکانی  انسان به مرحله‌ی «‌امر نمادین» یعنی همان زبان وارد می‌شود. حال کودکی که یک بار زهر تلخ روانکاوانه‌ی انقطاع از «‌مطلوب آرزومندی» اش یعنی مادر را تجربه کرده است و اکنون به مرحله‌ی نمادین یعنی زبان آمده است  و زبان محل و خانه‌ی هستی اش شده است(هایدگر) و در این هستی به  هستی شناسی و لذت کودکانه‌اش از زبان  و جهان مشغول است. ناگاه در سنین ۶ یا هفت سالگی میل آموزش و شاید هم اراده و اجبار آموزش، در وی شوق به مدرسه رفتن به وجود می‌آورد.  اما وقتی به مدرسه می‌رود  می‌بیند   به قول احمد رضا احمدی؛ «کلمات و ولغاتی را که آموخته است باید به دریا بریزد/ و کلمات دیروز را امروز نداند» و واژگان دیگر بیاموزد. انقطاعی دوباره و بریده شدنی دوباره از کانون « میل» ی و لذتی جایگزین شده به جایگزین کردن میلی دیگر. شکل آموزش زبان فارسی  دقیقا همان شکل « حاکمیت نام پدر» را در روان کاوی،  برای من و امثال من در زندگی واقعی داشته است.
زبان فارسی زبانی بود که قانونا باید می‌آموختم. زبان فارسی زبانی بود که قانون نوشته شده هم با آن « زبان» نوشته شده بود و شما نمی‌دانید وقتی اولین بار یک کتاب قانون را به « زبان کوردی» دیدم من همیشه قانون گریز میل گرا،  چه لذتی می‌بردم از خواندن آن سطور سخت و سفت و میل کُش. زبان فارسی زبانی بود در مدرسه با آن می‌آموختیم و درس می‌خواندیم و شعر « فرزندان ایران» را حفظ می‌کردیم و ما هیچ حسی نسبت به این فرزندی نداشتیم. زیرا که رابطه با زبان « مادر» قطع شده بود. اگر حاکم شدن نام پدر  انقطاع تمتع از رابطه‌ی نوزاد با مادر بود « حاکم شدن زبان فارسی» انقطاعی بود از تمتع از « زبان» که امر نمادین و مرحله‌ی نمادین رشد روانی انسانی ما بود. زبان فارسی بود که برای ما تعیین می‌کرد چه بکنیم چه نکنیم. به چه مشغول باشیم به چه مشغول نباشیم  به چه چیزی فکر کنیم و به چه چیزی فکر نکنیم و زبان کوردی چیز دیگری به ما می‌گفت. من گمان می‌کنم دقیقا به همین خاطر است که در کشورهایی که چند زبانه هستند و تنها یک زبان حق آموزش دارد و دیگر زبان‌ها ممنوع هستند مردمان متعلق به زبان ‌های دیگر به طور عموم مردمانی « قانون گریز‌تر»،« عاصی‌تر» و در نهایت « میل گرا» تر و« شوریده‌ سرتر» و« اهل دل» ترند. مقایسه‌ی ساده‌ی ادیبان و نویسندگان  اهالی موسیقی و هنر نیز این ادعای ساده را به ما نشان می‌‌دهد. به موسیقی اگر نگاه کنیم در همین ایران موزیسین‌هایی که متعلق به کوردها و تورک‌ها و بلوچ‌ها و کوردهای خراسان هستند به ما می‌آموزد که آن « آن» ی که حافظ می‌گوید انگار در آواز‌های «عاشیق»‌های  تورک و دوتارنوزاان خراسانی و بربط نوزان بلوچ و حتا مقایسه‌ی شور و بزم و رزم آواز شهرام ناظری با شجریان که هر دو از اساتید موسیقی هستند به ما می‌گوید که یک « آن»ی هست که « میان» شاهدی را به نظاره‌ی دل ما می‌نشاند. حتا می‌توان ادعا کرد که در سیاست نیز چنین بوده‌اند . شاید بتوان ادعا کرد که شوریده ‌سر‌ترین زندانی سیاسی تاریخ ما کسی نبوده جز« فرزاد کمانگر».
بگذریم بحث بر سر آن گریز از قانونی بود که در مای « مایل» بر قانونی که به زبان دیگری بود ناظر و حاضر بود. زبان فارسی از سوی دیگر برای نسل من یعنی من متولد ۱۳۵۴ که ۳ سال بعد آن انقلاب شده است و ۴ سال بعد تولدم حکومت جمهوری اسلامی ایران به سرزمینم یعنی کوردستان همچون یک سرزمین خارجی حمله ور شده است  و سرزمین ما را کسانی به ریش‌های سیاه و بلند و اسلحه‌هایی بر آستین و زبانی به نام فارسی دربر گرفتند. تا قبل از مدرسه بیشتر فارسی را از زبان آن‌ها شنیده بودیم. آن‌ها بودند که به فارسی حرف می‌زدند. این اتفاق خیلی سخت و ناگوار بوده است. درست است که بخشی از آن اتفاق بوده است و به قول یونگ « همزمانی رویداد» ها بوده است. اما همزمانی بدی بوده است. متکلمان به زبان فارسی در سرزمین من متاسفانه کسانی بودده‌اند که در گوش‌شان خوانده شده بود  که « سرزمین کفر» را تسخیر می‌کنند و با ما چون کافرانی که نیاز به ارشاد داشتند برخورد می‌کردند. با ما کودک بودیم وگرنه با بزگرترهایمان بیشتر به عنوان همان کافر حربی و همان مرتد و همان لازم القتل و مفسدالفی‌الرض برخورد! می‌کردند . دریغ داشت که زبانی را بیاموزی که قبلا لای مرور پدرم بر کلیات سعدی جلد قهوه‌ای شده‌اش، که دیگر براثر مرور زمان معلوم نبود جلدش چرمی است یا کاغذی، شنیده بودم. دریغ داشت زبان فارسی را که  گاه گاه در گفت و گوهای پدرم و همالانش در مقایسه‌ی شعر « مولوی» کورد و « مولوی» فارس شنیده بودم. و اما بیشتر از آن را  از آدم‌های مسلح که برای «‌امینت» ما!! می‌کوشیدند و در دیدن‌شان تنها چیزی که فراموش ابدی می‌شد امنیت بود شنیده بودم.
دریغ داشت که وقتی به مدرسه رفتیم و خانم معلم کوردمان را یک « برادر امین» که فارس بود که لباس سبزو یا خاکی داشت و ریش و اسلحه‌ای زیر پیراهن سبزش داشت از مدرسه اخراج کرد.  دریغ داشت دریغ!  فارسی را این گونه آموختن.
اما با این‌همه؛ همه‌ی همهمه‌های فارسی آموختن من این گونه نبوده است. باید بگویم درست‌تر آن است که بگویم من پیش از فارسی عربی را آموختم. (البته اندکی ). دلیل‌اش این بود من از خانواده‌ای مذهبی و اهل طرقیت که یکی از بزرگترین‌ خانواده‌های اهل طریقت منطقه هستند و به « شیوخ مولان آباد***» معروف‌اند.  خانواده‌ای که جد بزرگ‌مان به « شیخ حسن مولان آبادی » می‌رسد که «کاتب» قرآن و عارفی وارسته و عالمی برجسته بوده است. چندان که نادرشاه افشار وی را به دیدار خواسته بود و گفته بود سرای شیخ حسن این‌جاست و توان میزبانی هر شاهی را دارد اما هر شاهی را توان میزبانی شیخی چون من نیست و ناصرالدین شاه به خدمت شیخ حسن رفته بودو از آن دیدار هنوز « سفره و عصای نادری» که هدیه‌ی شاه به شیخ بوده، در آثار به جا مانده از شیخ باقی است . جد بزرگ ما به جز درجه‌ی ارشاد در چهار طریقه‌ی عرفانی اهل کتابت بوده است و قرآنی به کتابت نوشته است که در زمان خویش در هفت بلاد اسلامی لقب « ام‌القرآن» گرفته است. برای من همین افتخار کافی که از خاندانی هستم که افتخارشان « کتابت» و « نوشتن» است. این رسم دیرینه در خانواده‌ی ما باقی مانده است و پدر من اهل قرائت و خواندن علم بوده است و از علوم قدیمه تا مرحله‌ی پایانی دروس روحانیت را تمام کرده بود اما فوت پدر و از آن پس فوت برادر بزرگش مسئولیت زندگی و امور « مالکیت»!!! یک مالک و زندگی چندین خانواده را به او می‌سپارد و درس رها می‌کند و به جای روحانی شدن شیخ باقی می‌ماند. در چنین خانه‌ای معلوم و هویداست که به جز کتاب‌های عربی و کوردی، کتاب‌های دیوان شمس و حافظ و کلیات سعدی و  حتا دیوان جامی یافت می‌شود. اما مرا قبل از رفتن به مدرسه، « قرآن» آموخته بود. و قرآن آموختن مرا با حروف زبان عربی و نیز شیوه‌ی اتصال آن‌ها و کلمات کاملا آشنا کرده بود از این رو بود شاید افت شدید دو زبانه بودن که معمولا در بسیاری از کودکان دوزبانه به محض ورود به مدرسه مشاهده می‌شود، در من جبران شده بود. زیرا آن افت با این دانایی و آشنایی با حروف و کلمات پوشش داده شده بود. از آن بیشتر و پیشتر وقتی پدر با عموها و مابقی اهالی فامیل می‌نشستند و به مرور خاطرات می‌پرداختند و یا بحث می‌کردند از سوی دیگر به دلیل این که عموها و عمه‌هایی خوش صدا داشتم، خواندن آواز در خانواده‌ی ما امری طبیعی بود. اشعار مولوی کورد به دلیل این که بر اوزان هجایی کوردی و از آن میان وزن « پنج هجایی» که آشنا‌ترین و عمومی‌ترین و نیز اوزان معروف شعر کوردی و به ویژه شعر هورامی است و نیز همخوانی کاملی با وزن « ترانه» در کوردی دارد بسیارند از آوازه خوانان و ترانه خوانان که دانسته و نادانسته شعر« مولوی کورد» را زمزمه می‌کنند و این زمزمه کردن اما در خانواده ما دانسته بودو از شعر مولوی کورد بدون شک، بحث گریز پیدا می‌کرد به مولوی فارس و بحث شعر می‌شد و من به همان کودکی شیدای آن بحث ها می‌شدم. همان روزهایی که در دبستان بوی پاسدار می‌آمد در خانه بوی حافظ و سعدی و عطار و جامی می‌آمد .لذت آموختن و حدت نوشتن شدت خواندن کتاب چندان در من بود که از همان دوران دبستان من کتاب درسی نمی‌خواندم. کتاب داستان و ادبیات کوکان و این چیزها هم در شهر یافت می شد و نه شرایط جنگی  دو جانبه از سویی حکومت و از سویی حمله‌ی کشور عراق اصلا فرصتی باقی نمی‌گذاشت.  من  بودم وول خوردن میان آن کتاب‌های بزرگ بزرگ قطور قطور تا به خود روا بدارم زحمت خواندن آن همه سطور. شاید همین دلیل بود که از سوم دبستان به بعد من همیشه بهترین انشا‌ها را می‌نوشتم و بیشترین نمرات را می‌گرفتم. در راهنمایی دیگر مشغول خواندن کامل دیوان شمس بودم و از آن هم گذشته به گمانم سوم راهنمایی بودم که « تذکره‌الاولیا»ی عطار نیشابوری را می‌خواندم. این نکته اضافه کنم که برداری اهل علم و دانش و فرهیخته سهم بیشتری داشت از این موهبت برای من که او در دبیرستان رشته‌ی« فرهنگ و ادب» می‌خواند و از این رو تاریخ ادبیات فارسی را خوب می آموخت و حضور در حلقه‌ی عرفانی خانواده و دوستان میل کتاب‌های ادبی عرفانی را بیشتر می‌کرد . که به واقع هنوز از دید من زیباترین متون ادبیات کهن پارسی همان متون عرفانی است. متونی چون تذکره الاولیا و لوایح عین القضات، سوانح احمد غزالی  و … یک نکته نباید فراموش شود که به قول جلال آل احمد فرزندان چنین خانواده‌های مذهبی‌ای انگار امکان تبدیل شدن به «کومونیست دو آتشه» را بیشتر دارند و این گونه بوده و از خانواده‌ی ما جوانان بسیاری میل به مارکسیست و اندیشه‌های چپ داشته‌اند و همان اوخر سال‌های ۵۷ و اوایل دهه‌ی شصت، در خانواده و در دست دوستان دوستان خانواده‌ی ما بدون شک « کتاب‌هایی با جلد سفید» بسیار دیده می‌شد. اما هم آن‌چه بر خانواده‌ی ما و و به ویژه بر مردم شهر ما و به طور کلی بر کوردستان و ایران رفت و هم آن‌چه که باعث و بنیاد سانسور و حتا حکم اعدام داشتن به خاطر نگه داری صفحه‌های کپی شده از آن کتاب‌های جلد سفید، که البته بعدها اکثر آن‌ها در همین جمهوری اسلامی به چاپ رسید، باعث شد که آن کتاب‌ها همیشه در حافظه ی من بماند. برای روزگاری بعد‌تر.
اما شاید بهتر باشد بگویم فارسی را  من دقیقا با « کوردی» آموختن آغاز کردم. اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان و کم کم سابقه دار شدن من در نوشتن انشا‌های آن‌چنانی و حفظ کردن اشعار کوردی و فارسی.. پدر را بر آن داشت که مرا کنار خود بنشاند و از همان « دیوان مولوی» و یا همان کتاب «‌شریعت اسلام» به کوردی و به کتابت  مرحوم « حاج عبدالکریم مدرس»، به من بیاموزد که شیوه‌ی درست نوشتن و درست خواندن  کوردی چگونه است.  این خواندن و نوشتن آموختن کوردی مرا به بیشتر به شعر و ادبیات با زبان مادریم آشنا کرد و میل من به ادبیات بیشتر شد. حقیقتا زمانی میل واقعی به ادبیات و زبان در من بیدار شد که زبان کوردی را آموختم و با آن خواندن و نوشتن آغاز کردم و لذت ادبیات دریافتم و توانایی خودم در سرودن شعر. آن‌گاه بود که بعد کشف لذت ادبیات به ادبیات فارسی به دیده‌ای حرفه‌ای‌تر روی آوردم و شروع به خواندن تمامی آثار ممکن ادبی  فارسی معاصر، از آثار صادق هدایت  و صادق چوبک گرفته تا جلال آل احمد و جمال زاده و بزرگ علوی و تا اشعار فروغ فرخزاد و احمد شاملو و سهراب سپهری و اخوان ثالث. تا داستان‌های احمد محمود و محمود دولت ابادی و عباس معروفی. تا لذت خریدادری کردن ماهانه و هفتگی مجلاتی همچون «ایران فردا»، «دنیای سخن»، « گردون»،  «آدینه»، « کیان» و بوطیقا و « ارغنون» و... بعد هم که سیل کتاب‌های تالیفی ترجمه‌ای«بابک احمدی» در اواسط دهه‌ی هفتاد  و بعد آشنا شدن با فلسفه و تئوری ادبی مدرن و زبان شناسی و  هکذا.. اندیشه‌هایی که بیشتر ا ز ادبیات چپ بر می‌خاست و این گوه میلی به دباره دیدن همان کتاب‌های جلد سفید و بعد هم پیدا کردن شماره‌های« کتاب جمعه» و ....
همانا که من وقتی در تهران کارگری می‌کردم از پول کارگری کتاب‌های « محمد حقوقی» با نام « شعر زمان ما» می‌خریدم زیرا که مجموعه‌ی خلاصه شده‌ای بود از اشعار شاعرانی که هنوز بسیاری از آثار آنان مجوز انتشار دوباره نگرفته بود. کم کم دست به نوشتن آغاز کردن سوای شعر گفتن و مقاله‌های کوردی نوشتن ما را از این سو به فارسی نوشتن نیز روانه کرد و دست به نوشتن مقاله کردیم. ابتدا مقالاتی با زبان فارسی در مورد ادبیات. بعدها در مورد مساسل اجتماعی و به ویژه دانشجو شدن جامعه شناسی باعث می‌شد در مورد جامعه شناسی و فرهنگ بیشتر بنویسیم. تا این‌که طوفان متلاطم سیاست کم‌کم بر جان این شاعر شوریده نشست. یعنی بعد چندین سال متوجه شدم که تمام آن‌چه من انجام می‌داده‌ام  برای حاکمیت و حتا برای برخی روشن‌فکران معنای سیاسی داشته است. شعر نوشتن به زبان کوردی؟ مقاله نوشتن به زبان کوردی؟، داشتن کتاب کوردی؟! از همه‌ی این‌ها بدتر نوشتن که برای همگی نویسندگانی که آنی نمی‌نوشتند که حاکمیت می‌خواست اساسا جرم بود.
این میل و یا اجبار به نوشتن در مورد وضعیت و موقعیت سیاسی فرهنگی کوردستان مرا بیشتر بر آن داشت که فارسی را بیشتر بیاموزم. برای این‌که بتوانم بهتر بنویسم و بیشتر و بهتر بنویسم از خودم. از راهی برای ارتباط. ارتباطی دیگر گونه و آفریدن سهم کوچکی از حقیقتی که در« دستگاه حقیقت ناساز» حاکمیت به گونه‌ای جعل شده بود که هنوز  که هنوز است عقل بسیاری از دوستان و ظاهرا همفکران و همکاران‌ام، برصغرا و کبرای آن حقیقت‌های مجعول نهاده شده است. از کودکی تا دانشگاه و تا کار و درس و معلمی. آری معلمی آدبیات فارسی نیز مرا بیشتر به ادبیات فارسی نزدیک کرد و کمی شاید اندکی بیشتر مشغول قواعد زبانی‌اش شدم. اما مشغولیتی از آن دست که همیشه یک میل گریز از هر آن‌چه قاعده‌اش بود داشتم. میلی توامان گریز از مرکز و گرایش به مرکز این زبان.
فارسی ار از کجا آموخته‌ام  جواب ندارد. اگر آن‌چه در مدرسه آموخته‌ام اسمش فارسی آموختن باشد که چیز اندکی بوده و همراه با رنجی همیشگی بوده است. فارسی را از ادبیات شیرین فارسی آموخته‌ام. از ترجمه‌ی مترجمانی چون « نجف دریابندری، داریوش آشوری، محمد قاضی، عبدالله کوثری و  بابک احمدی و مراد فرهاد پور و … رنج نویسندگاین چون عباس معروفی و محمود دولت آبادی و ابوتراب خسروی و هوشنگ گلشیری و نویسنده‌ و مترجمی کورد هم‌چون «‌ابراهیم یونسی». همان ابراهیم یونسی که به اندزاه‌ی رمان‌های ترجمه‌شده‌اش کتاب هم در مورد « کوردها» ترجمه کرده است. که در مقدمه‌ی کتاب «کوردها» که کتابی است از چهار نویسنده  درباره‌ی چهار بخش کوردستان در چهار کشور، که قسمت کوردستان ایرانش طبیعتا!! حذف شده است و خود یونسی مقدمه‌ای بر آن نوشته است و به شرح وضعیت کورد بودن در ایران می‌پردازد و اتفاقا همین بحث زبان فارسی.  درجایی از آن مقدمه می‌نویسد« « ما در مدرسه درس می‌خواندیم. ما کورد بودیم و می‌بایست فارسی یاد بگیریم، معلم‌های‌مان فارس بودند. وقتی تنبیه می‌شدیم به فارسی کتک می‌خوردیم، اما ما کوردی گریه می‌کردیم».
تمام قصه شاید در همین جمله‌ی زنده‌یاد ابراهیم یونسی نهفته است. کوردی عاشق می‌شدیم، به زبان فارسی دوست می‌دشتیم. کوردی فکر می‌کردیم، فارسی می‌نوشیتم، کوردی اعتراض داشیتم، فارسی اعلام می‌کریدم. کوردی مبارزه می‌کردیم، فارسی محاکمه، مجازات، زندانی و  اعدام می‌شدیم. کورد بودیم فارسی از بین می‌رفتیم...در زبانی که می‌شد آن را عاشاقانه‌تر دوست داشت ما بسیار مرده و کشته شده بودیم. این‌که می‌گویم می‌توان عاشاقانه‌تر دوستش داشت و عاشقانه‌تر آموختش را می‌توانم با مثالی تببین کنم. برای من کوردی که در ایران به دنیا آمده‌ام، با این‌که زبان عربی و زبان تورکی نیز بر دیگر همزبانان ما احتمالا همین رویه را سپری کرده است، اما به شخصه علاقه‌ام به زبان عربی و تورکی بسیار خالی تر از این جریان مذکور و مشروح است. از سوی دیگر مردم کوردستان عراق و یا کوردستان ترکیه، همین نسبت را با زبان فارسی دارند. گاه احساس می‌ کنم علاقه‌ی آن‌ها به زبان فارسی از منی که با این زبان آن را زیسته‌ام و عاشق‌شده‌ام ، بیشتر است.  دلیل این امر را من تنها در دوری و عدم اجبار به آن زبان و دوستانه و بدون « حاکمیتی پدرانه» و «میل کُش» بودن به زبان « مادر» یافته‌ام و بس.
   
در گفت و گو سخنرانی که در انجمن قلم آلمان داشتم، برای اولین بار و میان سوالات این جواب بر زبانم آمد که «قصه‌ی من قصه‌ی انسانی است که سراسر عمر ترجمه شده است». از یان رو بخش زیادی از زبان فارسی را در تلاشی که برای ترجمه‌ی همیشگی داشته‌ام آموخته آم. و اندک فعالیتی هم در این زمینه داشته آم. جدای از ترجمه‌هایی که از من در مطبوعات چاپ شده است، یکی از کتاب‌های سید علی را به کوردی ترجمه کردم و یک رمان هم از کوردی به  فارسی که البته رمان کوردی هنوز منتشر نشده است. ترجمه از دید من یکی از فعالیت‌هایی است که زبان آموزی را بسیار عمیق‌تر می‌کند. اما این ترجمه شوندگی همان‌طور که گفتم همیشگی همیشگی است. هربار که در وبلاگم  یا روزنامه‌ها و یا فیس بوکم چیزی به فارسی می‌نویسم می‌دانم هر کوردی آن را می‌خواند، احتمالا اخمی ناخود‌اگاه صورتش را در بر می‌گیرد و دوست داشت آن نوشته به زبان کوردی بود و هرگاه مطلبی به کوردی می‌نویسم می‌دانم اخمی ناخودآگاه از عدم  فهم آن توسط دیگران به صورت‌شان می‌نشیند.
تمام این ها را باید به این اضافه  کرد که برای کسی که اهل نوشتن است و به قول آدورنو« کسی را که وطنی ندارد نوشتن تنها سرزمین وی می‌شود»، چگونه از همان کودکی در تبعید در سرزمین زبانی دیگری به سر برده است. هربار نوشتن برای من لذتی بی پایان و وصف ناشدنی است. هر بار نوشتن به زبان فارسی یعنی نوشتن آن همه میل عاشاقانه و آفرینش عاشقیت درجهان و هر واژه هر بار یادم می‌اندازد که من زبان خویش را نتوانستم بنویسم....کم توانستم بنویسم تنها به گاه ضرورت بنویسم و ضرورت فارسی نوشتن برای سرنوشت من بیشتر از کوردی نوشتن بود چه مخاطبانم بیشتر فارسی می‌دانستند و« گروه هدف و مخاطب» فعالیت رسانه‌ای من فارسی بود.
زبان فارسی زبانی است که با آن عاشق شدم، امتحان دادم، رنگ باختم، رنگ یافتم و تبعید شدم و مبارزه کردم و برابری برای خود و دیگری جستم و آزادی به اندوهش خَستَم و فصاحت به میدان عدالتش آموختم و محبت از نجابت کلمات و شقاوت از سیاست‌اش. من با زبان فارسی تاریخ تمامی اعدام‌ها و کشتار‌های ۳۰ سال گذشته‌ی مردمان‌ام  را نوشته‌ام و با زبان فارسی در باب « زبان زنانه»ی جهان پژوهش کرده‌ام و به زبان فارسی دارم می‌نویسم چگونه فارسی آموختم؟.. من خود نیک جوابی نیافتم حال تو اگر خواندی این یادداشت را بگو رفیق بگو ای دوست.. بگو چگونه من زبان تو آموختم و دوست‌ت دارم  به زبان خودت و زبان‌ات را عاشاقانه دوست دارم و شکر و شیرین و عشق آلود است بی دریغ و بی دریغ اما نه چندان که مرا و مارا داغی ابدی در فراق و اشتیاق زبان « مادر» بر دل بنهد. برای همین زبان تنها سرزمین من است و زبان فارسی یکی از سرزمین‌های من.. هیچ کس هم نمی‌تواند آن را از من بگیرد. برای همین می‌توانم تمامی آن سرزمین رد درچند کتاب شعر و چند رمان و توی چمدانی بگذارم و با خود ببرم به هرکجا که خواستم. همان طور که زبان کوردی سرزمین مادری من شاعر است.
با این همه  هم‌چون مهدی جامی عزیز معتقدم که « فارسی آموزی مدرسه‌ای ندارد». فارسی را تنها می‌توان با عشق به ادبیاتش آموخت.

من زمانی فارسیم خۆش دەوێت بەڵام  بە دلێکی کوردیەوە.

------
دیگر یادداشت‌های « حلقه‌ی گفت و گو»
فارسی آموزی مدرسه‌ای ندارد- سیبستان؛ مهدی جامی 
زبان رسانه زبان معیار- تار نوشت؛ سام‌الدین ضیایی

*:
مهراکین اصطلاحی است که اویگن بلویلر روانپزشک سویسی،وضع کرده است.فروید آن را در نظریه خود درباب احوال قلبی جای دادو بدان معنایی جدید بخشید که در راه با نظریه او راجع به لیبیدو قرار دارد.
مهراکین ترکیبی از عشق و نفرت نسبت به فردی واحد است . لذامهراکین حاکی از دو جهت عاطفی است که باهم در تضاد کامل اند و متوجه فرد یا مطلوب واحدی هستند.
این قانون که به قول فروید حالم بر "روابط ما با افرادی است که بیش از همه دوست داریم"،در رابطه با پدر به اوج شدت خود میرسد.
فروید مینویسد : "مهراکین خاص رابطه ای است که فرد آدمی با پدر دارد."
همین امر است که موجب اهمیت چهره پدری میشود،زیرادواحساس متضاد در یک فرد یا مطلوب واحد جمع میشوند و به همین جهت نیز چهره پدری محور اصلی انطباق هویت طفل در مرحله عقده ادیپ میشود.این مهراکین است که زیروبم اساسی احساسات آدمی را در سطح ضمیرناآگاه تعیین می بخشد.
مهراکین نسبت به پدر حاکی از رابطه با"پدری اصلی"است که طی خیانت دیرینه به هلاکت رسیده است.
*مهراکین ساحت واقعی شور آدمی است،شوری که عشق و نفرت را تنگاتنک یکدیگر قرارمی دهد و آن ها را از هم جدایی ناپذیر می سازد.
منبع : کتاب واژگان فروید / مترجم : دکتر کرامت موللی / نشر نی.

** شعری از احمد رضا احمدی

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
 
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

این عکس کوچک است در سایز مبارزه‌ی شما نیست.

این عکس کوچک است. در سایز مبارزه‌ی شما نیست.
نه لیبرال است که برایش کمپین مجازی تشکیل دهید.
نه چپ است که برایش خیابان را تسخیر کنید و یا در باره‌ی « تن و بدن» اش مقاله بنویسید.

نه « سبز» است که برایش مجلس ترحیم و آیه‌ها و حدیث‌های آن‌چنانی و ترانه‌های بند تنبانی در شال سبز بپچید و عکسش را با اهالی «اصلاح آباد»، منتشر کنید.

 این عکس کوچک است اما قرمز نیست که نشانی از خون « برادر ها و عمو ها» داشته باشد.  حتا اگرکارگر بوده است. اما خوب کارگر هم بالاخره باید عضو یکی از «نهادهای درون گفتمانی» همان نظام سرمایه داری باشد و عضو سندیکایی چیزی باشد که بتوان مدعی شد، داریم جهان را از آگاهی کاذب در می‌آوریم و فردا باید از اتحاد جهانی سندیکایی صحبت کرد و با سندیکاهای چپ در اروپا تماس حاصل نمود و با فعالین خیابانی ژنده پوش‌شان عکس گرفت.

این عکس گوچک است اما عکس « زن»  نیست که از سوی فعالان حقوق بشری و سیاسی مرد، همچون «ناموس»  از او استفاده‌ی ابزاری سیاسی شود و مذعی خون « خواهرانگی و مادرانگی»اش شد.

 هوموسکچوال و دگرباش هم نیست که از«در حاشیه‌ماندگی» و «به حاشیه‌راندگی‌اش» بنویسیم که او خود ِ خودِ «‌حاشیه» است و  کلا در «باشندگی» اش شک هست.
این «باشندگی»ذهن را مجبور می‌کند که بگوییم، بدون شک خون پاکش « آریایی» هم نیست. که چهارتا شیر و خورشید و شمشیری،  کهن‌مال تاریخ‌اش کنند.

این عکس کوچک است. کورد هم نیست، که نشان از اراده‌ی معطوف به  استقلال ملتی باشد و نتیجه‌ی  سیاست استعماری علیه «ملت‌های بدون دولت» باشد و ازآن به عنوان « نشانه‌ای به رهایی و شکاف در دولت-ملت» یاد کنیم. کلی  ملت عرب هست که دولت دارند و در چنین تعریف‌هایی نمی‌گنجد.

 صاحب این عکس وبلاگ نویس هم نیست. خواهر و مادر مصاحبه کننده هم ندارد که روزنامه نگاران گوی رقابت از هم بربایند برای اولین مصاحبه و اولین گزارش.
نام‌اش هم پسوند« بهشتی» و این‌‌ها ندارد که در شعرهای استاتوسی فیس بوکی بگنجد.

این عکس کوچک است به شما هیچ ربطی ندارد. این عکس متعلق به «یک کارگر عرب خوزستانی ۴۵ ساله است به نام  جمیل سویدی که زیر شکنجه کشته شده است»

این عکس کوچک است

 این عکس را لازم نیست با فوتوشاپ و با  دکمه‌های به اضافه و منهای کامپیوترتان بزرگ کنید.
این عکس کوچک است و در ابعاد «پروفایل پیکچر» و «کاور فوتو» نیست.  این عکس در اندازه‌ی نیست که بتوان از آن پوسترهای آن‌چنانی ساخت و در فیس‌بوک پخش کرد.
 این عکس کوچک است و به شما هیچ ربطی ندارد حتا شما نویسنده‌ی محترم.
این عکس کوچک است لطفا هیچ کس بزرگش نکند دقیقا باید با همین سایز منتشر و پخش شود؟؟!!
این عکس کوچک است در سایز و اندازه‌ی مبارزه‌های شما نیست.  لطفا به سایز مبارک‌ خودتان دست نزنید.

----

۲۰ ابان ۱۳۹۱ خورشیدی ساعت ۴:۲۳ دقیقه.
» ادامه مطلب