۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

آن‌ها هیچ کس را دوست ندارند.


آن‌ها فاشیست نیستند. راسیست نیستند. هوموفوب نیستند. اسلام فوب نیستند.مرتجع نیستند. قوم‌گرا نیستند. توتالیتر نیستند.
بلکه
جمع زیادی از آن‌ها یا حداقل طرفداران آن‌هاو یا هم جبهه‌ای‌های آن‌ها از نوشته‌ها و یاداشت‌ها و استاتوس‌ها و کامنت‌هایی که ناظر به «حقوق مردم» باشد می‌رنجند. آن‌ها همان‌هایی هستد که علیه حقوق انسان‌ها بیانیه‌ی جمعی می دهند. علیه هم وطنان‌شان بیانیه جمعی می دهندو مردمان کشور رو گروه و گروه به جاسوسی و اجنبی پرستی و خیانت و ارتباط با بیگانگان و پول گرفتن از آمریکا و اسراییل و حتا صدام حسینی که در زمان‌های مورد اشاره‌ی آن‌ها وجود نداشته، بی اخلاقی، بی فضیلتی، بی‌بندو باری و..  متهم می‌کنند و گروه‌هایی را که از نظر فکری ممکن است چپ باشند رسما با آدرس و اشاره و ایما به حاکمیت نشان می دهند. در واقع بیشتر نقش‌شان اخبار 20 و 30 و ستون خوانندگان کیهان و کفن پوشان طرفدار ولایت است. و نرم افزار سرکوب و خفقان را برای سخت افزار سرکوب و خفقان یعنی جمهوری اسلامی آماده می‌کنند منتها فرق شان این است که «خارج» هستند و مدعی مخالفت با جمهوری اسلامی هستند...
 آن‌ها همان‌هایی هستند که فمینیست‌ها را عامل بی اخلاقی و رواج فساد قلمداد می‌کنند.همجنسگرایان را یک مشت کونی یا بچه کونی خطاب می‌کنند( آن‌قدر تفکرشان مردمحور است که حتا در فحش‌هایشان زنان را در نظر نمی‌گیرند و البته نمی‌دانم از دید آن‌ها همجنس‌گرایان زن هم یک مشت کونی هستند یا نه). آن‌ها همان‌هایی هستند که  فعالیت‌های محیط زیستی(آتش سوزی‌ جنگل‌های مریوان و دریاچه‌ی ارومیه) به دنبال کشف تجزیه طلب هستند. آن‌ها که در ورزشگاه‌ها،  و مدیرت علی فتح‌الله زاده بر باشگاه استقلال و به علت تحصیل دکترا در باکو، در جست‌وجوی تجزیه طلبی ورزشی هستند در فیلم ساختن بهمن قبادی و... دنبال کشف تجزیه طلبی سینمایی هستند.

اما آن‌ها وقتی که هم حزبی و هم گروهی‌شان به زندان بیافتد پاشنه‌ی  جد و آباد تمامی نهادهای حقوق بشری را در می‌آورند. آن‌ها اگر  اگر تنها یک بار خطاب یک کامنت تند از سوی کسی غیر خودشان قرار بگیرند فریاد وا آزادی سر می‌دهند. آن‌ها از عدم امکان سخنرانی اساتید‌شان در دانشگاه‌ها  کلاس‌های درس می‌نالند. آن‌ها برای حجاب و در واقع بی حجابی کمپین‌ها تشکیل می‌دهند. آن‌ها تمامی دادگاه‌های جمهوری اسلامی  و احکام صادره در آن‌را غیر قانونی غیر اخلاقی و نامشروع می‌دانند به جز احکامی که ربطی به گره و دسته‌ی آن‌ها ندارد.
آن‌ها اگر زن باشند از حقوق برابر و حتا پیشرو برتر زن و مرد حرف خواهند زد ولی اگر همین خانم زن یک همجنس‌گرا را ببیند رسما در وبلاگ و فیس‌بوکش آن‌ها را بیمار می‌داند. آن‌ها از حق آموزش زبان مادری و آموزش به زبان مادری بسیار سخن‌ها می‌رانند و فرزندان دلبر شیرین سخن‌شان را به  مهمانی‌ها می‌برند  و ویدئوها از او منتشر می‌کنند که «پارسا جان یا کتایون جان» چه شیرین پارسی حرف می‌زند درحالی که در کشور دیگری بوده است. اما همین حق را برای مردمان دیگر در سرزمین خودشان قائل نیستند.
آن‌ها اگر مسلمان هستند از اسلامو فوبیا حرف می‌زنند و رویه‌ی حکومتی مذهبی را تا حدی و به لطایف الحیل، تببین و توجیه می‌کنند اما امکان حضور و وجود یک همجنس‌گرای مسلمان یا یک زن محجبه را که قصد آواز خواندن داشته باشد، را تقریبا چیزی در حد تجاوز به «مام میهن» یا « خانه‌ی پدری» می‌دانند. آن‌ها تمامی تلاش‌هایی را که در راستای  نساهل و رواداری مذهبی و در واقع غیر مذهبی‌ها با مذهبی‌ها باشد می‌ستایند، اما به لطف برخوردار از پشتوانه‌ی یک حکومت سی ساله‌ی مذهبی که خود وامدار اولین امپراطوری شیعی صفوی است، هرگز موظف به رواداری در مقابل غیر مسلمان نمی‌بییند و نخواهند دید. از سوی دیگر آن‌ها اگر سکولار باشند به آزادی تمام ادیان به جز اسلام! معتقدند و البته در پاریس  بر سر میزی که یک بهایی بر آن غذا می‌خورد نمی‌نشییند. آن‌ها یک سیلی اتفاقی را اگر نوش جان کرده باشند یه شرح شکنجه‌های آزادی تبدیل می‌کنند،  و  راه رفتن در حیاط دانشکده و یا دوست دختر داشتن خودشان در دانشگاه را مبارزه برای آزادی زنان و فعالیت جنبش دانشجویی قلمداد می‌کنند اما در ژنو  در مقر سازمان ملل فعالیت‌های جنبش زنان  را « سبزی پاک کردن» جلو خواهند داد.
 آن‌ها اگر گزارشگر حقوق بشر باشند اگر یک نقطه از فرمایشات و لاطائلات‌شان در گزارش احمد شهید نیامده باشد، جد و آباد احمد شهید را با فحش‌های جنسیتی و سکسی و حواله شده به اعضای موثت طائفه‌ی احتمالی‌اش را جلوی چشم‌اش می‌آورند. اما اگر احمد شهید از تبعیض قومیتی یا کشتار کولبران یا تبعیض علیه همجنس‌گرایان، چیزی در گزارش‌اش نوشته باشد، وی را متهم به طرفداری از تجزیه طلبان و بی اخلاقان  می‌کنند.
آن‌ها اگر عبدالکریم سروش و گنجی از سهم انسانی در نگارش قرآن، کتاب مقدس مسلمانان، بنویسد و در واقع اصل الهی بودن قوانین دین را تا حدبسیاری زیر سوال برده باشد، وی را متفکر واندیشمند و روشنفکر دینی خطاب می‌کنند. اما اگر آرش نراقی از سهم و حقوق همجنس‌گرایان در قرآن و یا «حق طلاق سیاسی ملت‌ها» چیزی بنویسد به یک باره به صفحه و اینباکس فیس‌بوکی ایشان حمله می‌برند و ایشان را به آتش بیار و ابزار دست!!! تجزیه طلبان و همجنس‌بازها متهم می‌کنند.
آن‌ها اگر فمینیست باشند و سکولار و یا لائیک باشند. از حق هر نوع توهینی برای هر خواننده‌ای به هر نوع احساساتی چه عقیدتی، چه مذهبی و چه قومی و ملیتی و نژادی و .. دفاع می‌کنند اما اگر چیزی در مورد زنان و یکی از ویژگی‌های جسمی زنان گفته باشد، »مرد» را «جانور» می‌نامند و تمامی آرا و اندیشه‌های قبلی‌شان را در مورد آن‌که به هنرمند باید آزادی کامل و مطلق داد فراموش می‌کنند.
آن‌ها اگر جپ باشند درست مثل ملی‌گراها از به کار بردن واژه‌ی ملت در مورد مردمانی که اراده‌ی همزیستی با یکدیگر و حس هم ملت پنداری به اثابت رسیده دارند، ابا می‌کنند و در بهترین حالت این ملت را از درجه‌ی قوم به «خلق» ارتقا می‌دهند. در جنبش‌های کارگری و مبارزه‌های ملت‌هایی همچون فلسظین با افتخار چفیه‌ی فلسطینی به گردن می‌اندازند و از آمریکای جنوبی تا اسپانیا بخشی ار جغرافیای بدون مرز و انترناسونال مبارزه شانن است و خود را بخشی از آن می‌دانند. اما در مورد ملت‌های درون جغرافیا و اتفاقا بر اساس تئوری های استعماری و اشغال‌گری تاریخی و دولت ملت مدرن در یک جغرافیا قرار گرفته را، درست  به مثابه و مشابه تئوری‌های«شرق شناسانه»، چنین فضاها و جغرافیا هایی را همچون سرزمین‌هایی بکر و آماده برای تولید و در دسترس قرار دادن مواد خام مبارزه می‌بییند تا آن‌ها به لطف برخورداری از  هویت برتر و البته قاعدتا دانش بیشتر! آن جغرافیا را به عنوان سرزمین محل شروع مبارزه در نظر بگیرند و آن‌ها این عقب افتاده‌های آماده برای شورش طبقاتی را آماده و سازماندهی نمایند.

این افراد خیلی وقت ها خودشان را مخاطب چنین یادداشت هایی می بییند آن ها که در بیانیه‌ها و سخنرانی‌های پیران موسفید و ریش سه تیغه و کراواتی شان می‌گویند " هم جنس بازها. فمینیست ها و تجزیه طلبان و چپ ها"
آن ها آموخته شدگان نظام یکسان‌ساز و یکسان‌نگر دیکتاتورهای شرقی کمپرادوری هستند که در عرصه داخلی توتالیتر و در عرصه ی خارجی سرباز فداکار  و مفتخر به هم پیمانی سرمایه داری و استعمار کن و نوین هستند.
از نظر آن ها هر کس که شبیه آن ها نیست. چه از نظر نژادی، چه از نظر زبانی، چه از نظر پوششی، چه از نظر جنسی، چه از نظر گرایش جنسی، چه از نظر ملیت  چه از نظر ایدئولوژی فکری و هر چیز دیگری  به نوعی در همیشه ی تاریخ فکری شان تخطئه می کنند. از نظر آن ها همه یا باید با حجاب یا بی حجاب. همه یا باید مسلمان یا آنتی آخوند و آنتی‌اسلام و ضد دین(البته جدای از ادیان یهودیت و مسیحیت) باشند. یا همه باید آزادی خواه به سبک فکری و مقداری که آن ها برایشان تعیین می‌کنند، باشند. یا همگی زبان استعمار(انگلیسی) و یا زبان استبداد( زبان شخصی خودشان) حرف بزنند. یا باید گرایش جنسی‌شان شبیه گرایش جنسی آن ها باشد. یا باید پوشش شان شبیه آن‌ها باشد یا..  این‌که اگر چنین نیستند بنابراین مریض هستند. بیمار هستند . اقلیت هستند،عقب‌مانده،دشمنان آزادی،خائن و در بهترین حالت دورافتاده و مرتجع هستند..یا به هر حال همچون دنیای مورد نقد فوکو، در جهان فکری آن‌ها،«دیگری‌هایشان» مجانینی  هستند که از جامعه ی انسانی باید دور داشته شوند . یا مواظب شان بود.
اآن‌ها این حق را برای خود قائل هستند که بر حقوق خود تصیم‌گیرنده باشند اما در مورد دیگران سعی دارند که یا مدیتریت‌شان کنند که کدام حقوق را داشته باشند و یا لااقل دلسوزانه به آن‌ها مدام یادآوری کنند که چه چیزی حق‌شان است. غافل از این‌که حقوق انسان همان حقوق سلب ناشدنی است که حق اوست نه حقوقی که «شما» برای‌شان در نظر می‌گیرید.
 در سابقه ی اکثر این افراد مبارزه یا ادعای مبارزه علیه دیکتاتوری و فاشیسم  راسیسم  سکسیم و ....مشاهده شده است.

آن‌ها تنها دنبال برابر شدن حقوق خودشان هستند نه برابرشدن انسان با انسان. آن‌ها  هیچ کس را دوست ندارند.

 حتا خودشان را.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

تور کردن دختران زیبا و پول‌دار و مبارزه‌ی طبقاتی سیاسی اصلاح طلبانه و انتخاباتی



نخست: یکی از کارهایت و برنامه‌هایت به عنوان مبارزه در گروه ما این است که دختران زیبا و پولدار رو باهاشون دوست می‌شوی.
یعنی دوست دخترهات باید زیبا و پولدار باشند و این گونه به واسطه‌ی خودت وارد گروه ما می‌شوند. این را همان کسی بهش گفته بود که تقریبا نقش فرماندهی و مدیریت گروه رو به عهده داشت.پرسیده بود. خوب مگر ما چپ نیستیم. مگر ما برای طبقات زیر دست جامعه مبارزه نمی‌کنیم. مگر ما نباید علیه بورژوازی و طبقه‌ی مسلط و حتا نگاه زیبایی شناسه‌ی اروتیسم مدار باشیم.گفته بود: ما باید این «دختران پولدار را تور کنیم و پول‌شان را یک جوری بالا بکشیم برای خرج کردن در راه مبارزه برای طبقه‌ی کارگر.»پرسیده بود خب به فرض پولدار بودن‌شان به این دلیل باید ملاک انتخاب باشد. اما دیگر زیبا بودن‌شان چه ربطی دارد. نوشته‌ بود با زیبا بودن ‌شون پسرها و مردهای بیشتری و حتا دخترهای زیبای دیگری با توجه به این‌که دختران زیبا جزو گروه ما هستند، جذب‌مان خواهند شد.. من خودم یکی از کارها و فعالیت‌هایم همین است و خواهد بود.دانشجوی دانشگاه تهران بود. به شدت چپ بود. یعنی خودش می‌گفت تامغز استخوان چپ است. دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی بود. اما معمولا پاتقش دانشکده‌ی علوم سیاسی و حقوق دانگاه تهران بود و دانشکده‌ی علوم اجتماعی علامه گاهی، بیش از این آدرس نمی‌دهم.چپ بود و یکی از دلایلش برای حضور در یان دانشکده‌ها به قول خودش یا شرط بندی سر تور کردن یا در هر صورت « تور کردن» دختران «زیبا» و «پولدار» بود.سال سال ۱۳۸۰ بود.دوم: گفت یکی از کارهای ما این است که دختران پولدار و پسران پولدار را با ماشین‌های مدل بالای‌شان در تهران بسیج کنیم و در ستادهای هاشمی رفسنجانی، عضو می‌کنیم و تنها ازشان می‌خواهیم که همان «جردن گردی» و «شهرک‌گردی» خودشان را انجام بدهند روی ماشین‌هایشان برچسپ « هاشمی ۲۰۰۵» (Hashemi 2005)، را نصب کنند . همچنین بزرگان سعی می‌کنند که اگر احیانا از سوی برخی نیروها برایشان مشکل پیش آمد پا در میانی کنند. این یکی یک بورژوای تمام معنا بود. به نوعی جزو فرزندان ارشد تکنوکرات‌های ته ریش دار مدیر کارخانجات حلقه‌های اقتصادی سیاسی نزدیک به هاشمی بود.سال سال ۱۳۸۴ بود.سوم: گفت جنبش در داخل کشور دارد صدایش می‌خوابد و بهترین فرصت است که ما صدای فضای خارج را بلند کنیم. چون دیگر صدایی در داخل نیست. که بخواهیم در تفسیر یا شنیدن اش اختلاف داشته باشیم. برای این‌کار بهترین راه این است که این دختر پسرهای خوشتیپ و خوش لباس، این‌هایی که در تمام این سال‌ها در خارج از کشور، اصلا سیاسی نبوده‌اند و اتفاقا اطلاعات سیاسی‌شان بسیار اندک است . آره همین دخترهایی که بی حجاب هستند، دیسکو می‌روند و مشروب می‌خورند. اما پولدارها و زیبا رو‌هاشون. زیرا اگر پولدار باشند دیگه نیازی ندارند کار کنند. هر وقت بخواهیم هستند. نیازی به رفع مشکلات بی پایان غربت نشینی ندارند. بعد هم منافع خانواده‌هایشان نیز در ایران ایجاب می‌کنند که در هر صورت فضا به نفع جمهوری اسلامی باشد. ما از ایران که بی خودی خارج نشده‌ایم باید فضای خارج از کشور را به دست بگیریم. اما برای این کار بیش از هر چیز نیاز داریم به حضور چند دختر زیبای پولدار.جنبش سبزی بود. مذهبی بود. اصللاح طلب بود. و خودش نه به دختر زیبا نگاه می‌کرد و نه عرق می‌خورد و نه اهل دیسکو بار و کافه بود. سال اواخر سال ۱۳۸۹ بود.چهارم : رژیم پهلوی وقتی می‌خواست پروزه‌ی مدرنیزاسیون‌ دولت ملت برساخته ی خودش را عملی کند. بدن زنان اولین و شاید بهترین نمایشگاه و تابلوی‌اش بود. و با سیاست کشف حجاب اجباری می خواست با نمایش زنان تصویری مدرن از جامعه‌ی ایرانی به جهان نشان دهد.پنجم: جمهوری اسلامی وقتی به قدرت رسید اولین برنامه و آخرین برنامه‌ای که تا به امروز به طور مستمر و همیشگی آن را دنبال کرده است و تغییری در آن حاصل نشده است. « حجاب اجباری» بر «بدن» زنان پوشاندن بود. زنان تابلوی نمایشی وتریبون فعالیت های سیاسی فرهنگی برای مردان هستند. برای مردان غیرتی و سنتی گرفته گرفته تا مردان روشنفکر....
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

غمگینی شجاعت و مسروری وقاحت./ در باب سوال خبرنگار زن از احمدی نژاد

احتمالا بارها و بارها برای ما پیش آمده است که در طول دوران ۸ ساله‌ی ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد( که هم‌چنان چهارسال دوم آن کودتایی و جعلی و غیرقانونی است)، که از خود بپرسیم واقعا یکی میان این همه خبرنگار و روزنامه نگار نیست خیلی آرام و درست و منطقی بلند شود و چهارتا سوال اساسی و درست و حسابی از واقعیات جامعه و سیاست و اقتصاد دولت از احمدی نژاد بپرسد. در این ویدئو خبرنگار زن خبرگزاری مهر(معصومه‌ی حاتم‌خانی) در بهترین فرصت ممکن  و در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی، آرام  وبی سر و صدا و بدون ژست‌های آن‌چنانی مجموعه‌ای از اصلی ترین سوال‌‌های ممکن را که به معنای واقعی از سوالات«مردم» بود ( پول نفت بر سر سفره و نزول ارزش پول ملی، قول ایجاد ۳ میلیون شغل و در عمل رشد بیکاری، شکست طرح یارانه‌ها، شعار مبارزه با فساد اقتصادی و رخ دادن بزرگترین فساد اقتصادی در دولت احمدی نژاد،تهدید قوه‌ی قضاییه از سوی احمدی نژاد مبنی بر خط قرمز بودن کابینه و اطرافیانش، رکورددار عدم انضباط مالی و تاخیر در ارائه‌ی بودجه،مشکلات اقتصادی ناشی از کاغذ‌پاره‌های تحریم، اقدامات احمدی نژاد در تفرقه افکنی میان قوا که از سوی رهبر هم غیراخلاقی و غیر شرعی و غیر اخلاقی قلمداد شده،  مشکل واقعی مردم معیشتی است و برگزاری جشن‌های چند میلیاردی در بندر عباس) پرسید. نتیجه اما چیزی نبود. جز چهره‌‌ی غمگین خانم خبرنگار وقتی با پاسخ‌های همیشگی محمود احمدی نژاد مواجه شد. نتیجه چیزی نبود جز غمگینی آن شجاعتی که احمدی نژاد با منت بزرگوار منشانه‌ای به خبرنگار می‌فهماند که خیلی کار بزرگی کرده‌ای که چنین سوالاتی از من پرسیده‌ای. نتیجه آن شجاعت غمگینی بود که در چهره‌ی زن خبرنگار هربار که دوربین بر می‌گشت به سمت صورت او و این برگشت برگشت غمگینانه‌ای شحاعتی است که حاصل انسان بودن و شریف بودن و شجاع بودن و متعهد و حرفه‌ای بودن این زن خبرنگار بود. دیروز که جمله نوشتم که؛ میان «رو» و «شخصیت» رابطه‌ی معکوسی است. هرچه بی شخصیت‌تر، پُر رو تر؛ در این ویدیو یک نمونه‌ی بارز از این جمله را برای هزارمین بار در گفت و گوهای احمدی‌نژاد دیدیم. نمونه‌ای که شجاعت و انسان بودن را به دلیل بی شخصیتی محمود احمدی نژاد و پر رویی وقیجانه‌ی وی می‌بینیم. می‌بینیم که انگار همه‌ی ما نه تنها از شجاعت خبرنگار مسرور نشدیم بلکه مثل چهره‌ی غمگین زن خبرنگار که انگار بغض تمامی جواب‌های آماده در ذهنش و بازی‌های حتا نازیرکانه‌ی احمدی نژاد در پاسخ‌ها را در دل فرو می‌خورد و شجاعانه باز بغضش را فرو می‌خورد. فرو خورد این بغض و آن قدرت عجیبی که در دل و دیده‌ی خبرنگار زن بود که چگونه مغلوب وقاحت احمدی‌نژاد شد. در پایان چنین گفت و گویی چیزی باقی نماند جز غمگینی شحاعت و مسروری وقاحت احمدی نژاد، که به درستی گفت که می‌خواست « گفت و گو شیرین باشد». درست گفت این اتفاق نه تنها گفت و گو را شیرین نکرد بلکه از هر گفت و گویی تلخ‌ترش کرد. اگر نبود چنین شجاعتی شاید هنوز این امید برای خود خبرنگار  و برای مردم  باقی بود که روزی کسی چنین شجاعتی داشته باشد که روزی چنین سوال‌هایی از ریس دولت کودتا پرسیده شود. اما پرسیده شد و کام انسانیت تلخ شد.

شاید برخی با توسل به برخی نظریات بخواهند محمود احمدی نژاد را به سیاست ورزی « ماکیاولیستی» منتسب کنند. اما از دید من سیاست احمدی نژاد بهره‌ای از ماکیاولیست هم نبرده است. سیاست احمدی نژاد تنها و تنها برگرفته از بی اخلاقی مفرطی است که جامعه‌ی ایرانی در طول ۳ دهه از انقلابی ابتر و به غارت رفته، جامعه‌ی پسا جنگی و جامعه‌ای پسا لبرالیستی رفسنجانیستی و جامعه‌ای پسا رفرمیستی دولتی، به جا مانده است. سه دهه تنها بی اخلاقی یکی از ارکان رشد یافته در این جامعه بود. وقاحتی که  به عنوان نمونه سید علی خامنه‌ای وقتی ار ترور میکونوس حرف می‌زد می گفت« یک قهوه‌خانه‌ای بوده چند نفر دعوا کرده‌اند و چندنفر هم کشته شده‌اند حالا می‌خواند اسم قهوه‌خانه را مشهور کنند». وقاحتی که وقتی اصلاح طلبان حکومتی در مقابل پرسش دهه‌ی شصت  و از لشکر کشی به کوردستان و امثالهم،قرار می‌گیرند عین احمدی‌نژاد، پرسش را بر می‌گردانند  که آیا آن‌ها که اعدام شدند واقعا بی گناه بودند. می پرسند نقش آن‌ها در کشتار خودشان چه بود. و از گناهکاری مردمانی می‌پرسند که نقش آن ها را نباید نادیده بگیریم. وقاحتی که نشانه‌ی نمادین دولتمردان جمهوری اسلامی در تمامی ادوار آن بوده است. تنها کمی در تندی و تیزی و ملامیت و آراسته و غیر آراسته بودن وقاحت تفاوت داشته است.آن‌چه هویداست و آن‌چه احمدی نژاد انگار آن را دریافته است این است در چنین جامعه‌ای که وقاحت پر رویی روز به روز رشد می‌یابد. هر آن‌که پر رو تر و وقیح تر محبوب‌تر و مردمی تر. برای همین است که جملات و رفتارهای احمدی نژاد در طول دوران ریاست جمهوری‌اش بسیار محبوبتر و مردمی تر و پر استقبال تر رو به رو شده است. تا اصطلاحات رییس جمهور نجیبی و فهیم فرهیحته و مودبی همچون سید محمد خاتمی. هنوز هیچ کدام از گفته‌های خاتمی به اندازه‌ی تک جمله‌های احمدی نژاد هم‌چون « آب را بریز...» ، «ممه و لولو»،«قمار باز نگوید به ...»میان مردم داخل و خارج ایران بسط گسترش و حتا دهان به دهان نگشت.

وقاحت احمدی نژاد که روز ۲۲ بهمن روی پرچم آمریکا راه می‌روند و در مسابقات جام جهانی کشتی به اندازه‌ی مسابقه‌ی طناب کشی به همدیگر زور و تنه می‌زنند تا زیر پرچم آمریکا جای بگیرند. وقاحتی که ترانه خوان خارج از کشوریش عدم ارگاسم روحی و جنسی‌اش را از تمام ناکامی‌های فردی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را به « تو هم که هروقت مارو می‌بینی پریودی» نسبت می‌دهد. .وقاحتی که ۳۵۰ «دکتر» رسا و کتبا بیانیه می‌دهند و علیه حقوق اساسی نزدیک به ۵۰ درصد به ادعای خودشان « هم وطنان‌شان» بیانیه می‌دهند و با وقاحت تمام نظام فدرالی را « ارتجاعی» و وابسته به گذشته می‌دانند  انگار که امپراطوری روم باستان و مصر نظام فدرالی را ابداع کرده‌اند. وقاحتی که در روز زبان مادری برخی  لیبرال‌ها و مثلا ملی گراها از توطئه‌ی خارجی‌ها برای تجزیه‌دولت می‌نویسند. یا قبل‌تراز آن‌ها در ایران ملی گرایان‌اش رسما بیانیه می‌دهند برای عدم به کارگیری زبان‌ها غیر فارسی در تلویزیون‌ها جمهوری اسلامی. وقاحتی که روشنفکران و تحصیل کرده‌های جامعه حقوق زنان را مفسده‌ی جامعه و مغایر با ارزش‌های متعالی انسانی قلمداد می‌کنند و از جمهوری اسلامی بیشتر مردم را از « فمینیسم» می‌ترسانند. وقاحتی که مثلا اپوزیسیون و مثلا فعال سیاسی خارج و داخل کشوری‌اش رسمی و کتبی و سمعی و بصری از « جنگ» و «تحریم» و حتا عدم دسترسی به دارو برای مردم بیمار  داخل کشورنیز دفاع می‌کنند. وقاحتی که پایانی ندارد و احمدی‌نژاد سیاست‌ورز واقعی این وقاحت بازار است و شجاعان واقعی جامعه تنها و غمگین هستند. بخشی از اندوه و یاس فراگیر اجتماعی که این جامعه را فرا گرفته تنها نتیجه‌ی چنین وقاحت فراگیری است که راستش احمدی‌نژاد فرقش این است که تابلو و نماد دم دست و تصویر و تلویزیونی  آن است.

واقعیت این است که « احمدی‌نزاد تنها نیست»
-----
لینک ویدیو :چالشی ترین سوال مصاحبه‌ی تلویزیونی احمدی نژاد
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

خارج نشین شدن


حالا دیگر ناخودآگاه زباله‌ها را در کیسه‌های جداگانه می‌گذارم. زباله‌های کاغذی‌، زباله‌های پلاستیکی و نهایتا زباله‌های قابل بازیافت. چند وقت پیش در یکی دو تا از سایت‌های شبیه آمازون و دیگر سایت‌هایی که امکان خرید اینترنتی هست عضو شدم. حالا دیگر برای سفرم از قبل برنامه می‌ریزم و پروازهای ارزان قیمت را همیشه رصد می‌کنم.حالا دیگر مسابقات فوتبال را از لب تاپ ۱۳ اینچیم و در کادری حدود سه پنجم این ۱۳ اینچ می‌بینم. حالا دیگر با اسکایپ و تلفن ارزان قیمت ماهی یا دو ماه یک بار با خانواده‌ام تلفنی حرف می‌زنم. حالا دیگر تاریخ‌ها تماما به تقویم گریگوری تبدیل شده است. حالا دیگر هر روز دمای هوای امروز و روزهای آینده را حتا در ساعات مختلفش کنترل می‌کنم و نسبت به وضعیت آب و هوا لباس انتخاب می‌کنم. حالا دیگر برای آگاه شدن از وضعیت داخل کشور به دیدن گاهی به گاهی فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی و نیز فیلم‌های اجتماعی ساخته شده در داخل و خواندن وبلاگ‌ها می‌پردازم. حالا دیگر روزنامه‌های مورد علاقه‌ام را از روی سایت‌شان می‌خوانم. حالا دیگر سعی می‌کنم پیشرو در نوشتن یک تحلیل که به مسائل داخل ربط دارد نباشم اول نوشته‌های دیگرانی را که در داخل هستند مرور کنم. با افرادی در داخل حرف بزنم و بعد سعی کنم به نتیجه‌ای برسم. حالا دیگر بعد از هر از چند ماهی معنی برخی اصطلاخات گفت و گوی روزمره را می‌فهمم. زیرا آن اصطلاحات در داخل زبان داخل تولید می‌شود. مثل « کز بووی» کوردی و «خخخخخخ» نوشتن‌ها در کامنت‌ها و گفت و گو ها...حالا دیگر گاهی به املای برخی کلمات شک می‌کنم.حالا دیگر در تقویم دنبال تعطیلات جشن‌ها و مراسم‌های این‌ها می‌گردم حالا دیگر عید نوروز برای من معنای اش «ماه مارس» است. حالا دیگر من متولد فبریه هستم نه بهمن ماه. حالا دیگر آب گازدار می‌نوشم. حالا دیگر غذا را با کارد و چنگال می‌خورم. حالا دیگر نان مورد علاقه ام از لواش به نان تُست تبدیل شده است حالا دیگر روی درب منزلم اسم خودم را می‌نویسم. حالا دیگر وقتی کسی تماس می‌گیرد ابتدا اسم خودم را می‌گویم. 

حالا دیگر تنها و تنها وطنی که دارم «تن» خودم است. 
حالا دیگر معجزه برای من «آغوشی است که عصر یک شنبه» نداشته باشد.
حالا دیگر خارج نشین شدم.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

توالت فرنگی و ناصر محمدخانی

توالت فرنگی همیشه من را به یاد ناصر محمد خانی می‌اندازد.من در خانه‌ی تهران‌ام نیز « توالت فرنگی» داشتم. اتفاقا به دلیل دیسک کمر که داشتم و دارم از آن هم زیاد استفاده می‌کردم اما نه به طور معمول. اما زندگی در این‌جا که تمامی استفاده از توالت فرنگی است، مرا بیشتر به یاد ناصر محمدخانی می‌اندازد.
ناصر محمد خانی نه آن غزال تیزپای فوتبال ایران و باشگاه فوتبال پرسپولیس، که همان « معشوق اشتباهی» زنی عاشق به نام « شهلا جاهد» را می‌گویم.
ناصر محمدخانی درگفته‌هایی که تقریبا حکم شهادت دادن علیه شهلا جاهد را داشت. از عشق شهلا به خودش می‌گفت. تعریف می‌کرد که چگونه این زن عاشق برای این مرد که حالا نقش مرد عاشق زن قبلی و مقتولش را بازی می‌کرد، از خود فداکاری‌ها نشان داده است. ناصر محمدخانی می‌گفت« شهلا آن قدر عاشق من بود که من هربار می‌خواستم روی دسشویی بنشینم اول خودش می‌نشست. زیرا می گفت کاسه‌ی توالت سرد است و تو ممکن است سرما بخوری. من رویش می‌نشینم که گرم شود و تو بعد بنشینی». این‌ها را ناصر محمدخانی که لباس سیاه برتن کرده بود و مرد اندوهگین قصه بود تعریف می‌کرد.
من قبلا هم توالت فرنگی داشتم اما به دلیل وفور انرژی‌های بنیادین در سرزمین قبلی و البته فرهنگ اشتباه مصرف این انرژی، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردم، همیشه گرم گرم بود. حالا در این اروپا و این آلمان که همیشه‌ی خدا کاسه‌ی توالت و خود توالت سرد است. من همیشه یاد ناصر محمدخانی می‌افتم . یاد شهلا جاهد که چگونه این گونه به پای عشقی که تماما اشتباه بود تا سر خط مرگ که نه تا ته و آن سوی خط مرگ هم رفت و سکوت کرد و هیچ نگفت. جز این‌که پرسید « واقعا ناصر این حرف‌ها را زده است؟» و بعد دیگر هیچ نگفت و سکوتش رازی ابدی شد . برقتلی که نتیجه‌ی قدرت مردان در نظام مردسالاری و قوانینی نابرابر بود. مردی می‌توانست زن قبلی‌اش را داشته باشد معشوقی و یا عاشقی چنین هم داشته باشد و پای قتل زن قبلی‌اش هم باشد و بعد پشیمان شود و زن دوم را هم که عاشق‌اش بود قربانی هوس‌های خود کند و مادر زن مقتول قصاص کننده‌ی زن عاشق باشد. دو زن به قتل رسیدند و یک زن قاتل و قصاص گر یک زن دیگر شد که....مردی هوای هوس‌هایش در چنین جامعه‌ای، گرامی داشته شود...
آری هر بار به دسشویی می‌روم یاد ناصر محمدخانی می‌افتم....
---
پی‌نوشت ضروری
یک: این بخش از گفت‌وگو و مصاحبه با ناصر محمدخانی و نیز عکس استفاده شده برای این مطلب مربوط به فیلم « کارت قرمز» ساخته‌ی « مهناز افضلی» می‌باشد.

بعد از حدود یک روز از انتشار این توشته در فیس بوکم و به اشتراک گذاری‌های زیاد که در هر صفحه‌ای بحثی را پیش می‌آورد این چن نکته را ضروری دیدم که به عنوان پی نوشت بنویسم
چند نکته در مورد این نوشته:
نخست من در این نوشته قضاوتی در مورد اشخاص نکرده‌ام. از قضاوت کردن هم نمی‌ترسم ولی وقتی شواهد کافی در اختیار ندارم و کسی هم شان قضاوت کردن رو به من واگذار نکرده است قضاوت کردن به نظرم برای خودم ابلهانه است. اگر اشاره‌ای به « عاشق» بودن خانم شهلا جاهد شده است، این قضاوت نیست و امری روشن  و بدیهی است و حتا خود آقای محمدخانی براین امر صحه گذارده است و اصلا خود این استاتوس حاوی و ناشی از عشق خانم جاهد به آقای محمدخانی بوده که یادآوریش هربار برای من بغض آور است. اگر نوشته شده آقای محمد خانی هم همسر داشته است و هم معشوقه این نیز قضاوت نیست واقعیتی بوده که اتفاق افتاده است.
دوم: نه خواسته‌ام  که آقای محمدخانی را تخطئه کنم که و نه خواسته‌ام خانم جاهد را تبرئه، اگرچه قابلیت این دو را دارند. بلکه تنها و تنها بغضی است که به دلیل  اتفاق و خاطره‌ای که خود آقای محمدخانی آن را تعریف کرده است باعث چنین یادآوری تلخی در من می‌شود.
سوم: در مورد روابط مثلثی و یا مربعی و دیگر ابعاد نیز من چیزی نگفته ام. اگر اشاره‌ای به «مردسالاری» شده است به معنای بدی ذاتی مرد و فرشته خو بودن ذاتی زن نیست. زنان هسرداری نیز هستند و بوده‌اند و خواهند بود که عاشق و معشوق مرد دیگری غیر از همسرشان باشند. بحث در قوانین مردسالاری است که قربانی کردن  و در واعق مثله کردن و یا انتقام « تنانه» را تنها از «زن» می‌گیرد مطمئنا اگر این اتفاق در جوامعی با قوانین مردسالاری کمتری، رخ می‌داد این چنین آسان یک نفر به تمامی تباه نمی‌شد و یک نفر که مقصر اصلی ماجراست، به تمام تبرئه  شود. بحث در این است که این قوانین حتا به فرض معقول محکوم کردن چنین روابطی و نیز اتفاق افتادن یک قتل بی شرمانه و غیر انسانی نیز در آن ، باز هم به نوعی حامی مرد است .
چهارم: این نوشته هرگز به معنای نادیده گرفتن حق و حقوق و یا پایمال شدن حق خانم « لاله سحرخیزان» همسر مقتول آقای محمدخانی نیست. بنابراین تفسیر‌های غر اخلاقی و قاطی کردن مسائل به نظرم دور از انصاف برای خواندن چنین نوشته‌ای است. (که گاهی در برخی صفحات دیگر مشاهده کرده‌ام).
پنجم این نوشته هرگز به معنای امکان و صدور اجازه برای فحاشی و خشونت کلامی علیه مردان و ادیان و حتا شخص آقای محمد خانی نیست. خشونت در هر صورت تولید کننده‌ی خشونت مضاعف است و بارها گفته‌ام مورد خشونت قرار گرفتن و مورد تبعیض قرار گرفتن مجوز تولید خوشنت اردای نمی‌شود جز در مقام دفاع مشروع که آن هم از دید همگان خشونت نیست بلکه همان دفاع مشروع است.این واقعیت است که من آن جملات را در یک فیلم از زبان آقای محمدخانی شنیدم و هربار این مسئله یادم می افتد.
ششم برای هزارمین بار تکرار می‌کنم. مردسالاری هیچ ربطی به دین مختصی به  نام اسلام نیست. ادیان بعد از دوره‌ی کشاورزی و کلا نهادینه شدن جامعه‌ی « ارث مبنا» به طور کلی مردسالار هستند. مطالعه‌ی کوتاهی از ادیان مسیح و یهود و حتا زرتشتی ویرانه بودن این ادیان را نیز در زمینه‌ی حقوق زنان نشان می‌دهد به ویژه دین یهود و زرتشتی. مردسالاری یک نظام جهانی و تاریخی است . با اسلام به وجود نیامده است و با برداشتن اسلام هم از بین نمی‌رود تمامی نظام‌های ایدئولوژی محور، مردسالار هستند.هرجامعه‌ای برای تحکیم و تقویت و مستدل کردن ارزش‌های مردسالارنه‌اش، از آن‌چه در جامعه مورد پذیرش عمومی قرار دارد، استفاده می‌کند. زمانی از دین یهود و زمانی از دین اسلام و زمانی از ایدئولوژی های سیاسی ویژه...

-----
 
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

دفاع از حقوق بشر یعنی دفاع از زندانی شدن سعید مرتضوی

بگذارید این  دست‌ها بسته بماند

موضع حقوق بشری در قبال « بازداشت سعید مرتضوی» دقیقا دفاع از بازداشت او می‌باشد.
فعالان حقوق بشر بدون شک کسانی هستند که فارغ از رنگ و نژاد و زبان و جنس و جنسیت و ملیت و قومیت و گرایش سیاسی و .. خواهان برخورداری انسان‌ها از تمامی حقوق حقه‌شان می‌باشند.
آن دسته از کسانی که برای گروه سیاسی‌شان در این چند ساله دفتر و دستکی به نام « گروه حقوق بشر» فلان و بسیان درست کرده‌اند. یا آن دسته که تنها زمانی که کسی از کسانی که مربوط به گرایش ویژه ی خودشان باشد یا مورد تایید فرماندهان فکری و ذهنی‌شان باشد. هرچند هم هر از گاهی از حقوق بشر و انسان‌های دیگر نیز اشاراتی داشته باشند، هرگز فعال حقوق بشر و باورمند به حقوق انسانی نیستند. زیرا بسیار دیده شده که گفته ها و نوشته‌ها و بیانیه‌هایشان در کمال بی‌شرمی و  و قاحت، لبریز از عبارات مصرح و مخفی ضد حقوق انسانی است و دم خروس که هیچ دم گودزیلای دروغ‌گویی و سو استفاده‌گری‌شان، در حلق خودشان نیز فرو می‌رود.
اما همانطور که که گفتم فعال حقوق بشر و یا باورمند واقعی به حقوق انسان دقیقا کسی است که خواهان برخورداری حقوق حقه‌ی کسانی هستند که مخالفان عقیدتی، فکری، قومی ، نژادی و سیاسی و ... آنان می‌باشند. باورمندی به حقوق بشر یعنی دفاع بی محابا و بدون ترس و شرمساری از حقوق کسانی که بسیاری کسان هیچ حقی برای اوا قائل نیستند. و از منظر منافعی منافع آن شخص ممکن است نه تنها هیچ سودی برای  شخص مدافع حقوق بشر نداشته باشد بلکه شاید گاه در تضاد منافعش نیز باشد.
اما در مورد شخصی مثل «سعید مرتضوی». بدون شک دفاع از حقوق بشر به معنای « دفاع از آزادی وی از زندان» نیست. بلکه دقیقا «دفاع از حقوق بشر به معنای دفاع از به زندان افتادن وی است».
زیرا وی شخصی است که به تناوب و به گواه شاهدان عینی و زنده  و بنا به اسناد و مدارک بسیار یکی از جانیان و ناقضان و پایمال کنندگان حقوق بشر است.  موضع حقوق بشری یعنی موضعی که مانع پایمال شدن حقوق انسان ها شود. بنابراین در این موضع‌گیری دفاع از به زندان افتادن کسی که در زندان  بودنش به معنای احتمال کمتر به خطر افتادن حقوق بشر است، نه تنها نافی ایده‌ی حقوق بشری نیست بلکه تایید کننده‌ی چنین ایده‌ای است. ایده‌ای که می‌خواهد هر عاملی که حقوق انسان‌ها را از بین می‌برد محدود شود.
(ظـــالمی را خفتــــه دیــدم نیمــه روز 
 گفتم این فتنه است، خوابش برده به
و آن كه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنـــان بـــد زنــــدگــانی مـــرده بــه)*

از سوی دیگر. سعید مرتضوی به خاطر بیان عقاید سیاسی و یا فرهنگی  خود به زندان نیافتاده است. سعید مرتضوی به خاطر فعالیت سیاسی در یک نظام دموکراتیک و یا نیمه  دموکراتیک و یا حتا شبهه دموکراتیک به زندان نیافتاده است. سعید مرتضوی به خاطر انتشار کتاب یا مقاله یا عکس و فعالیت هنری و یا هیچ فعالیت انسانی دیگری به زندان نیافتاده است. بلکه سعید مرتضوی به بخاطر اختلاف سیاسی فساد قدرت و نیز از سی دیگر به بهانه‌ی جنایت‌هایش و رفتارهای غیر اخلاقیش که ظاهرا دامن روسا و فرماندهان خودش را نیز گرفته است به زندان افتاده است.
می‌دانم برخی از مخالفان جمهوری اسلامی که خشم‌شان قابل احترام است و بارها خشمگین شده‌اند که چرا یک فعال حقوق بشر از حقوق کسانی که زمانی خود دست‌اندرکار حکومت جمهوری اسلامی بوده‌اند، دفاع می‌شودو یا حتا خواستار آزادی آنان می‌شویم. دلیل آن روشن است این افراد در بخش زیادی از زندگی بعدی خود نشان داده‌اند که رفتار گذشته‌ی خود را دیگر در پیش نمی‌گیرند و بسیار هم تلاش کرده‌اند وضعیت سیاسی تا حد ممکن به وضعیتی دموکراتیک نزدیک شود. بدون شک از دید یک فعال حقوق بشر حتا آن‌ها نیز در آینده‌ای که امکان یک دادگاه صالحه وجود داشته باشد، باید در دادگاه مردمی به وضعیت فعالیت‌های پیشین خود پاسخگو باشند و هر حکمی هم که لازم باشد و عدالت محور باشد باید دریافت کنند. اما فرق آن‌ها در است که دقیقا یا به خاطر فعالیت سیاسی، یا به خاطر عقاید سیاسی و یا به خاطر دفاع از آزادی بیان و آزادی عقاید سیاسی به زندان افتاده‌اند که هیچ کدام از موارد مذکور و غیر مذکور در مورد سعید مرتضوی صادق نمی‌باشد.

ممکن است عده‌ای استدلال کنند که سیستمی که وی را به زندان انداخته‌ است خود سیستمی ضد حقوق بشری و فاسد است و چنین سیستمی نمی‌تواند معیار و ملاک به زندان افکندن فردی ضد حقوق بشر باشد و این به زندان افتادن  خود ادامه‌ی یک باز سیاسی و اتفاقا و احتمالا در راستای نقض حقوق بشر باشد. اما این هم استدلال ضعیفی است زیرا شخصی چون سعید مرتضوی که به عنوان یک قاتل واقعی و یک جنایت کار شناخته شده در ضدیت کامل با حقوق بشر شناخته می‌شود به هر بهانه‌ای که از حوزه‌ی اقتدار انجام فعالیت‌های ضد انسانی‌اش دور باشد موفقیتی و خرسندی حتا موقت برای حقوق انسان‌هایی است که بسیاری اوقات تنها بازیچه‌ی هوا و هوس قدرت بی سر و دُم  حاصل از نظامی فاسد سیاسی است که به وی بخشیده شده است. این گونه نبودنش و کوتاه بودن دست‌اش از چنین قدرتی برای پایمال کردن حقوق انسان‌ها بدون شک مایه‌ی خوشحالی و  خرسندی است. گرچه امیدی به محاکمه‌ی عادلانه‌ی وی در چنین نظامی نیست اما نه تنها صرفا دوری شخصی و شخصیتی‌اش از مناصب حقوقی غنیمتی است باشد که پندی باشد برای آنان که برای خوش خدمتی کردن به روسای هرم قدرت در همان مناصب حقوقی  مشابه سعید مرتضوی خون ها به دل مردم کرده‌اندو حق‌ها از انسان‌ها تباه کرده‌اند.
دفاع از زندانی بودن یک ناقض حقوق بشر نه تنها نافی مدافع حقوق بشری بودن نیست بلکه دقیقا به معنای پاسداری از حقوق انسان است.
بدون شک هم‌چنان از حقوق انسانی‌اش به عنوان یک زندانی باید دفاع کرد حتا اگر مورد تسمخر و تحقیر دیگران قرار بگیریم. زیرا آن‌چه یک مدافع حقوق بشر و یا یک حقوق دان واقعی به دنبال آن است برخورداری همه‌ی انسان ها دقیقا همه‌ی انسان‌ها از حقوق شان می‌باشد. بنابراین در دنیای مجازت‌های مدرن که تمایم تلاش اندیشمندان حقوقی بر آن است که به اشکال انسانی آن نزدیک تر شود. کسی که ناقض بی محابابی حقوق انسانی سات و رفتارش را به شکل ادامه دار و همیشگی انجام می‌دهد، باید و بایسته است که از جامعه‌ی انسانی دور نگه داشته شود و این دور نگه داشته شدن همانا یعنی به زندان افتادن وی است. چه اگر این «اتفاق خیر را  عدو سبب شده باشد. (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)
سعید مرتضوی قصاب مطبوعات، متهم به قتل زهرا کاظمی، متهم به عاملیت در جنایات کهریزک و هزاران جنایت پیدا و پنهان دیگر است.

بنابراین نه تنها لازم نیست به عنوان یک مدافع حقوق بشر خواهان آزادی وی بود بلکه باید خواهان زندانی بودن وی بود و این را هم بداینم کسانی که در این موقعیت منویات شخصی و گروهی‌شان را با عناوینی تمسخر آمیز و تحقیر آمیز نسبت به فعالان حقوق بشر به کار می‌برند و از این فرصت استفاده می‌کنند و به مسخره، خواهان آزادی سعید مرتضوی می‌شوند. دشمنان شناخته‌ شده‌ی حقوق بشر هستند که فرصتی را یافته‌اند برای تخطئه‌ی مفهوم حقوق بشر و فعالانی که دیدگاه‌های سیاسی آن ها را که معولا ضد انسانی و ضد حقوق بشری است، مورد نقد و انتقاد قرار داده اند. چه فرصتی بهتر از این که با درست کردن صفحاتی فیس بوکی به نام « آزادی سعید مرتضوی» به مسخره و جبران حقارت‌های درونی افکارشان برآیند.
---
* گلستان سعدی. و البته برداشت من از «مرده به» یعنی نبودنش و گرنه هم‌چنان خواهان اعدام وی تحت هیچ شرایطی نیستم.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

محبت را به بلا مقرون کرده‌اند.

گفتند: چرا محبت را به بلا مقرون کرده‌اند؟
گفت: تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند...

تذکرة الاولیاء/ ذکر سمنون محب
---
برخی نوشته‌ها گاهی از برخی افراد می‌بینم که به دلیل دوستی و صمیمیت در جریان زندگی و رابط‌ه‌هایشان بوده‌ام. می‌دانم و خبر دارم که وقتی در فلان رابطه بودند. وقتی طرف‌شان عاشقانه دوست‌شان داشت . آن ها تقریبا هفته‌ای و ماهی و چه می‌دانم فصلی به فصلی دل به عشق‌های و آشنایی‌ها و رابطه‌های از راه رسیده می‌سپردند. یک بار دیگر هم نوشته بودم که بارها می‌گفتم بهشان که عزیز جان « عشق فعالیت است» ، عشق و رابطه‌ی بین دو انسان یک چیز ابدی نیست. سند یک ملک نیست که به نام آدم زده شود و فکر کنیم خب حالا طرف که رابطه با ما را تحت هر شرایطی می‌خواهد. فکر کنیم عین سند آن ملک دیگر ملک به نام ماست و حتا اگر ویران و بایر هم باشد اصل ملک سر جایش است و حالا اگر لازم شد روزی آبادش می‌کنیم . یا فکر کنیم که ملک و زمین که دست عاشق است و او ازش مواظبت می‌کند و من می توانم به کار خودم برسم. بنابراین من هیچ وظیفه‌ای و کنش و فعالیتی لازم ندارم و می‌توانم از این که فلان زن یا فلان مرد عاشقم است، سرخوشانه مشغول دلبری و دلدادگی باشم. هرگاه هم خسته از همه شدیم گیسویی افشان کنیم و ابرویی در هم بکشیم و طره‌ی دلبری بر دام دل عاشقش بنهیم دوباره به دلبری و عاشقی مشغول شویم تا بازی جدید....

بعد ناگهان روزی متوجه می شود که هر انسانی با هر درجه‌ای از عاشقیت هم باشد از این چرخه‌ی خشونت مهرورزانه بیرون می رود و تو می‌مانی و زندگی که فکر می کردی یک انباری عشق برای همیشه داری و برای روز مبادا نگهش داشته بودی. می‌گفتم دوست من .. عزیز من برادر من خواهر من نکن با رابطه‌ات. این کارها را... به من می‌خندید و می‌گفت بابا شما شاعر نویسنده ها خیلی دنیا رو فلسفی کردید اینقدرها هم جدی نیست.
حالا گاهی نوشته‌هاشون رو می‌خونم. داد و بیداد‌هاشون رو ادا اطوارهای قربانی نمایی و یا مظلوم نمایی و بی گناه نمایی‌شون رو که آی اونی که می گفت عاشق است دیدید نبود. یک جوری انگار خریدن آبرو برای خود یا دست پیش گرفتن است. اما به یکی دو نفر از این دوستانم می‌گویم ولی دیگران را شاید در وبلاگ یا صفحه‌ی فیس بوکت بتوانی فریب بدهی و برای رابطه‌های جدید رنگ و لعاب جدید مهیا کنی، اما من را که نمی‌توانی فریب بدهی . من که همان موقع همین حرف‌ها را به تو زدم و خندیدی... البته گاه استدلال می‌فرمایند که « ولی تو اشتباه می کردی دیدی او عاشق من نبود اگر عاشقم بود که می‌ماند»!!! می گویم آن‌چه خودت می گفتی و من می‌دیدم این بود که آن بنده خدا بود همیشه بود و با هر چیز تو می ساخت.

مدتی بعد با کمال وقاحت می‌بینم طرف می‌نویسد راستش دلیل اش این بود فلانی زیاد عاشقم بود زیاد دوستم داشت.. خب وقتی یه چیزی زیادی باشه دوست داشتن مظلوم و بی گناه من که مثلا « یک نهال کوچولو» بود طاقت طوفان دوست داشتن اون رو نداشت. پس باز هم تقصیر آن است و بیاید یک کم یک ذره من را دوست داشته باشید.
این‌که این گونه آدم‌ها تکلیف‌شان مشخص نیست و از یک طرف مدعی اند طرف اندازه‌ی کافی دوستم نداشته است وگرنه همچنان می‌ماند و به من فرصت می‌داد. از طرف دیگر ادعا می‌کنند نه دلیل‌اش این بوده که زیادی دوست داشته است. دقیقا نشانه‌ی همین است که حتا خودشان نیز نمی‌توانند خودشان را توجیه کنند.
دوست دارم بگویم که « دوست عزیزم لااقل حالا که فلان رفتار را کردی با دوست ات « حرمت نگه دار گلم که آن اشک‌ها خون‌بها عمر رفته‌ی» کسی است که عاشقت بوده است.
آن موقع که به فرض به قول خودت آن نهال کوچک را به میهمانی این عشق و آن عشق و آن آغوش و این آغوش می بردی باید یادت می‌بود که ممکن است نهال کوچکت تاب این همه تغییر آب و هوا نداشته باشد. حرمت نگه دار و لااقل حرمت خودت را در آن فضا نگه دار. گاهی پذیرش اشتباه یا صداقت در این که اهل چیزی نیستیم بزرگترین بزرگی است که از دست آدم بر می‌آید.
عشق فعالیتی است مبتنی بر محبت و محبت کردن و محبت داشتن کار هرکسی نیست. دوست داشتن سهم عظیمی از آن و سهم عظیمی از نتایج آن « درد» است توان تحمل درد و بلا و مصیبت، ثمره و میوه‌ی عاشقی و محبت است. دوست داشتن و دوست داشته شدن ویژگی و فعالیتی می‌خواهد از جنس محبت. برای برخوردار شدن از دوست داشته شدن شعور و درک و فهم دوست داشتن اولین اصل است. برای این‌که یک زیبایی را بفهمییم به فهم زیبایی نیاز داریم. گاه ممکن است یک جمله‌ی ساده برای ما بسیار ساده و دلنشین باشد اما بسیار هم پیش آمده است که بسیاری از این جمله ها را در زندگی تجربه کرده‌ایم اما شعور فهم این زیبایی را نداشته ایم و بسیار اوقات فکر می‌کنیم عشق و زیبایی روابط مال افسانه هاست.
محبت را به بلا مقرون کرده‌اند تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

روابط فست فودی و پیتزای قرمه سبزی

اعتراف می‌کنم ویژگی بدی در خودم دارم مدتی است مشاهده می‌کنم. ویژگی که اگرچه اسمش از خود « تعریف کردن نیست» اما یک جوری «خود را تعریف کردن» است.  اعتراف می‌کنم  که من همیشه از این که در یک قالبی بگنجانم خودم را یا گنجانده شوم، گریزان بوده‌ام از این که ویژگی‌هایی را به عنوان ویژگی برای خودم در نظر بگیرم گریزان بوده‌ام و شکل بی شکلم را که بسیاری اوقات حتا خودم را متعجب می‌کرد دوست داشتم.
 اعتراف می‌کنم زمانی ساعت ۸:۴۵ بعد از ظهر یک هو ساکی پر از لباس و کتاب و دفتری برای نوشتن و واکمنی برای گوش دادن بر می‌داشتم و تنهایی می رفتم سفر کل شمال غربی تا شمال شرقی را به تنهایی سفر می‌کردم و دریا می رقصیدم و گریه می‌کردم و می‌خندیدم. اعتراف می‌کنم. زمانی در همان شکل بی شکل زندگی گاهی بیش از یک نصف روز را در خیابان‌های تهران از توپخانه تا تجریش قدم می‌زدم و گاهی از تجریش تا جنت آباد یا تا تهران پارس را با کسی نم نم و کم کم و گاه شاید با توقف‌هایی در برخی کافه ها قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم. اعتراف می‌کنم اهل گفت و گوهای طولانی و بی پایان بودم. گفت و گوهایی که گاه تنها خواب ساعت ۴ صبح آن را قطع می‌کرد. گفت و گوهایی که در آن ادبیات و فلسفه و هنر و جامعه شناسی و سیاست و مبارزه بخش عظیمی از آن بود. اعتراف می‌کنم آن وقت‌ها یان ما بدیم که منتقد کسانی چون بابک احمدی و فرهاد پور و سروش و ... بودیم.  و کتاب‌ها و مقالات و  سخنرانی‌هایشان ایراد می‌گرفتیم و راضی نبودیم.
اعتراف می‌کنم  مدتی است متوجه شده‌‌ام  توی گفت‌وگوها یک جوری همه‌اش یا بیشتر اوقات  می‌گویم. «من این جوری هستم...» من از این جمله بدم میاد. همیشه باور داشته‌ام بودن یک جور آدم «گفتنی نیست» بلکه «‌حس کردنی»‌ و «درک کردنی» است.  ویژگی آن چیزی است که به چشم می‌آید نه آن چیزی که گفته می‌شود. نه آن چیزی که ادعا می‌شود.
دنبال چراییش بودم. دنبال این‌که چرا من که این همه از این که «خودم را تعریف کنم» حالا می بینم گاهی دارم خودم را تعریف می‌کنم.
طبق معمول یکی از دلایلش شاید زندگی جدید باشد. زندگی در دنیای مهاجران. زندگی در دنیایی که عین کودکی که تازه به «این جهان» آمده‌ای و  اما کودکی هستی که سابقه‌ای از زندگی و تجربه داری.  دقیقا عین کودک با تو برخورد می‌شود. کودک که نه،  عین موجودی عجیب ناشناخته که مجبوری بسیاری چیزها را در مورد خودت توضیح بدهی. مجبوری از شغلت، از تولدت، از آدرست، از تجربه‌ات، از تحصیلات‌ات، از ...از..از.... و همه‌ی این ‌ها باعث می‌شود تو عادت کنی خودت را توضیح بدهی.

اما بخش دیگرش مربوط می شود به این «روابط فست فودی». این میل به روابط سریع و به قول قدیمی‌ها« چایی نخورده پسرخاله و دختر خاله شدن».  برای آدمی مثل من  که هر رابطه‌ای با هر انسانی برایم مهم بوده است. ای گونه روابط آن هم بدون فهم و درک درستی از یان گونه روابط و این سرعت رابطه خواستن از یک دیدار یا چند گفت و گو آزار دهنده است.
 جامعه شناسان روابط را به چند حوزه تقسیم می‌کنند . روابط انسانی در « حوزه‌ی عمومی» یعنی روابطی که ما به طور کلی با افراد یک جامعه داریم. از این که ممکن است در یک وسیله‌ی نقلیه با کسانی همسفر شویم.  تا این‌‌که در یک کافه با غریبه‌ها بنشینیم و گاهی گفت و گو کنیم. یا به سینما برویم و یا ورزشگاه...تا روابطی که با بقال و سوپر مارکتی و  ساکنین مجتمع آپارتمانی که در آن سکونت داریم.

 اما روابطی هستند روابط «حوزه‌ی گروه‌های ثانویه هستند» روابطی که ما با همکلاسی‌مان، هم‌باشگاهی‌مان، گروه خاص سیاسی که به آن تعلق داریم یا مثلا حزب و یا گروه اجتماعی که در آن به فعالیت اجتماعی و مدنی می‌پردازیم. همه‌ی این گروه‌ها که به «‌گروه‌های ثانویه» معروف هستند، ویژگی شان در این است که نسبت به گروه اولی یک «امکان انتخاب» وجود دارد. یعنی خود ما تصمیم گرفته‌ایم که عضو آن گروه باشیم. روابط این گروه‌ مثل روابط گروه قبلی «‌اتفاقی» و «آنی» نیست. ضمن این که روابط در این گروه ها از الگوی معنا داری تا حدی پیروی می‌کند . ممکن است با عده‌ای از این افراد روابط ویژه تری پیدا کنیم و ممکن است تنها برای همیشه نقش همان همکلاسی و هم باشگاهی و هم حزبی را برایمان داشته باشند. موفق شدن و گستردگی روابط و میزان عضویت و مشارکت و بقیه‌ی موارد بستگی به ویژگی هایی داردکه ا«اکتسابی» هستند.
اما گروه سوم « گروه‌های اولیه» است. گروه‌هایی مثل خانواده و روابط فامیلی. این گروه ها انتخابش دست ما نبوده است. مثلا در هم وطن بودن، هم زبان بودن، گروه‌های جنسی، جنسیتی، رنگ و نژاد. اگرچه این گروه‌ها گاه ممکن است به محدودیت یک خانواده باشدو گاه به گستره‌ی یک «نژاد و یک زبان» اما ویژگی اصلی‌شان همان « انتسابی» بودن است. اما بحث اصلی در مورد همان گروه‌هایی است که ارتباط نزدیک و چهره به چهره و تا حدی ناگزیر است.

اما یک گروه دیگر از روابط هستند که نمی‌توان آن را « گروه» نامید. بلکه یک طبقه بندی است. «روابط خصوصی» نام این گروه یا دسته بندی از روابط است. روابطی که می‌تواند در هر کدام از گروه‌های روابط اجتماعی که ذکر شد صورت بگیرد و گاه خارج از همه‌ی آن‌ها. روابطی که « اختیار» ویژگی آن است. اختیار و اراده تا سر حد ممکن، ویژگی تعیین کننده‌ی آن است. همان‌طور که ممکن است با یکی از خواهر برادرهایمان یا پسرخاله و دختر عموهایمان، یا یکی از هم کلاسی‌هایمان، روابط بسیار خصوصی‌تری از مابقی داشته باشیم تجربه‌های شخصی خودمان از دوستی و نهایتا «دوست» بودن و « دوست داشتن» و اگر کمی به علاقه‌ی  مردمان برای نامیدن هر رابطه‌ی دوستانه‌ای به نام « عاشقانه» ارج بنهیم بگوییم روابط عاشقانه. این گونه روابط همان روابطی هستند که ما خودمان انتخابشان می‌کنیم. دایره‌ی صمیمی و نزدیک به خود خود خودمان...
این گونه روابط در اصل و شاید بگوییم در گذشته‌ی کوچکی از زندگی،  حاصل « شناخت» هم دیگر بود. حتا اگر یک شناخت لحظه‌ای باعث تداوم «فرایند شناخت » می‌شد. باز تا چندین سال گذشته یک «تلاشی» برای شناخت آدم‌ها وجود داشت. اما حالا روابط«فست فودی»، روابطی که همگی می‌خواهند همچون خرید ساندویچ و پیتزای آماده به طرفه‌العینی بر آن حاضر شوند. روابطی که دیگر کسی ظاهرا بر اثر کمی وقت در زندگی شهری شده، حاضر نیست بخشی از عمرش را تلف این کند که  کسی را بشناسد. خیلی زود می‌خواهد. با دو دیدار، با دو گفت و گوی تلفنی، با دو گفت‌و‌گوی اسکایپی، فیس بوکی، جی میلی، یاهو مسنجری، به پای همه‌ی آن چیزی از رابطه که زمانی عمری را برای طی شدن می‌خواست، بنشیند.
این‌گونه است که احساس می‌کنی «مورد حمله» واقع شده‌ای. مورد حمله‌ای که می خواهد تو را در چند دسته بندی ساده خلاصه‌ کند.
در چند ویژگی. در چند صفت دم دستی. « جذاب»، «سکسی»،«فهمیده»،«باشعور»،«روشنفکر»،«اپن‌مایند»، «متفاوت»،«امروزی»، «فمینیست»، «بااحساس»، خوش صدا»، «خوش ادا»....کوفت و زهر مار و البته جالبی این است که وقتی در سرعت حمله‌ی این روابط،  بدون شک طرف به آن چیزهایی که فکر می‌کند نمی‌رسد . تمامی این ویژگی‌ها به طرز جالبی معکوس می‌شود.
تبدیل می‌شوی به «نفهم»، «کینه‌ای»،«بی شعور»، «سنتی»، « ذهن بسته»،«معمولی»،««عنکر الصوات»،  «دروغ‌گو» و الی اخر..
حالا این بحث تبدیل و تبدل صفات بماند برای یک وقت دیگر. اتفاقا آدم‌هایی که برای «بودن» و « وجود» خویش زحمتی کشیده‌اند. آدم‌هایی که از ویژگی گذاشتن روی خود فراری بوده‌اند و هستند، دقیقا زمانی که مورد این  حمله‌ها و جمله‌های «روابط خواهانه» قرار می‌گیرند، انگار ناخودآگاه مجبور به دفاع می‌شوند. انگار می‌خواهند بگویند. بی زحمت دست نگه‌دار.. انگار می‌خواهد داد بزند و بگوید من آن چیزی نیستم که تو از قبل دقیقا مثل همان غذای فست فودی و همان پروفایل فیس بوکی در برخی ویژگی‌ها پیچیده‌ای و حالا می‌خواهی من را در آن قالب غالب ذهنی ات بگذاری و بگویی من این هستم.. نه من این نیستم. من«آن»ام. نه اصلا من نه «اینم و نه آنم». من فقط من هستم من خودم هم به ندرت توانسته‌ام خودم را بشناسم. آن وقت همه‌اش مجبور می‌شوی بگویی من این نیستم . من این«جور»ی نیستم و خود همین می‌شود داستان « خود را تعریف کردن» خود را کته گوریزه کردن. فریاد کشیدن زیر آوار صفت‌ها و ویژگی‌هایی که تنها برای این روی تو ریخته می‌شوند که «به دست‌»ات بیاورند. آن هم بدون هیچ زحمتی...هیچ زحمتی از دو سو.. رابطه  و دوستی فرقی نمی کند بین همجنس باشد یا دگرجنس، فرقی نمی‌کند عاشقانه باشد یا دوستانه، اما «وقت» می‌خواهد. وقتی برای شناختن همدیگر...  


اعتراف می‌کنم که زمانی تئوریسین این بودم که سرعت زندگی خیلی بالاست. بنابراین  زندگی به ما خیلی فرصت نمی‌دهد بنشینیم و ساعت‌ها و ماه‌ها و هفته‌ها وقت تلف کنیم که ببینیم آی فلانی به چی علاقه‌مند است. از چه رنگی خوش‌اش می آید و بعد از دیدن یک فیلم سینایی در سیمنا به خانه بر می‌گردد یا قدم می‌زند. کتاب‌های مورد علاقه‌اش چیست . اعتراف می‌کنم می‌گفتم آدمی باید سرعت و فرمت زندگی جدید را یاد بگیرد. اعتراف می‌کنم هنوز به بخش زیادی از حرف‌هایم معتقدم. اما باید بگویم ناقص بوده است. باید بگویم آن گونه روابط به درستی مال بخشی از زندگی دنیای مدرن است. آن بخش که دقیقا قرار است مثل فست فود  با آن برخورد کنیم. آن بخشی که ما تنها رابطه‌ای می‌خواهیم برای رفع گرسنگی لحظه‌ای. حالا می‌خواهد این گرسنگی دو وعده باشد یا چند وعده یا تنها یک وعده. آن چه این وسط مغفول افتاده است. این است که عده‌ی بسیاری گمان می‌کنند«مدرن» شده‌اند. گمان می‌کنند شهروندان زندگی سریع شده اند. اما خبر ندارند منتالیته‌ی ذهنی‌شان  همان لیلی و مجنون است . همان پشت پنجره زلف بر باد دادن و همان در کوچه عضلانی راه رفتن است.  مشکل این است نتوانسته‌اند فراموش کنند که که هنوز بعد ۱۰ سال زندگی در اروپا و حتا آمریکا یا بدون زندگی در اروپا و آمریکا با خواندن ده‌ها جلد کتاب و صد ها حلقه فیلم احساس مدرن بودن و نو شدن می‌کنند. اما یادشان می‌رود که هنوز بسیاری از معیارهای ذهنی‌شان، میعارهای زیبایی شناسی‌شان، میعارهای عاطفی و ارتباطی‌شان، شبیه لحاف کرسی مامان بزرگ و  کلاه شاپوی پدر بزرگ‌شان است.
قضیه همین‌جاست هر نوع ویژگی و هر نوع رابطه‌ای ملزومات و نگاه  و ابزار خودش را می‌خواهد. نمی‌توان به دنبال رابطه‌ی فست فودی بود و توقع طعم «‌قرمه سبزی» را داشت. به قول گروه موزیک « کیوسک»، واقعا« پیتزای قرمه سبزی» است آن که برخی در این روزگار از روابط شان توقع دارند. در واقع در عین این که با نگاه فست فودی و با ادعای روابط آزاد و با ادعای روشنفکری وارد یک رابطه و یا اقدام به یک رابطه می‌کنند، بعد از اولین برخورد یادشان می‌افتد که از غذا طعمی که به یاد دارند و مطلوبشان است. غذایی است چرب و گرم و با محتویات فراوان و چیده شده کنار یک میز زیبا و در محفلی گرم و انیس و مونس... در واقع  تمامی‌ آن چیزی را که از یک رابطه‌ی کامل می‌خواهد از همان رابطه‌ی  فست فودی هم می‌خواهد.
باید پذیرفت که  در همین جامعه‌ی مدرن هم هنوز هستند کسانی که غذای دست پخت خودشان یا هم‌نشین‌شان را و یا مشترک‌شان را دوست دارند. یا این که هنوز در همین جهان مدرن هم رستوارن‌ها با غذاهای با کیفیت وجود دارند.  هم‌چنان من هیچ قضاوتی در مورد خوب و بد بودن هیچ کدام از الگوهای ارتباطی بین انسان که بر پایه‌ی دو اصل همیشگی که به آن معتقدم یعنی « صداقت» و«شجاعت» باشد، نیستم. اما آن‌چه مورد انتقاد است و جای تفکراست،   این است که بدانیم در کدام نقطه ایستاده‌ایم. با کدام الگو رفتار می‌کنیم و چه هدفی را می‌جوییم. ضمن این که احترام بگذاریم به الگوهای همدیگر و این که گاهی ممکن است الگوهایمان برای‌ طرف‌های مورد ارتباط ما جذاب نباشد. یاد بگیرم صرف خواستن من برای یک رابطه کافی نیست و این که من می‌خواهم با کسی باشم نه تنها هیچ منتی ندارد شاید حتا برای طرف مقابل ما هیچ خوشحالی هم نداشته باشد.
همه‌ی این‌ها را نوشتم که راستش از جنبه‌ی شخصی بگویم از این حملات سریع و نیروهای واکنش سریع برای طرح و پیگری یک ارتباط خسته‌ام. برای من «انسان» یگانه مفهوم معنا دار هستی است. انسان برایم اهمیت دارد. سعی می‌کنم به انسان بپردازم همه‌ی این ها را هم می گویم به این معنا نیست من نیز اشتباه نمی کنم . من نیز ممکن نیست که چنین رفتاری را نکرده باشم. این ها به جای خود.. اما من همان موقع هم که تئوری پردازی می‌کردم در این زمینه... همین تئوری‌ها حاصل ساعت‌ها گفت‌و‌گو بود. ساعت ها قدم زدن. در جمع‌های مختلف هم را دیدن. فعالیت های یکدیگر را دنبال کردن.... آدمی وقت می‌خواهد. ... شناخت آدمی وقتی بیشتر... و عشق یک فعالیت است....
اما دیگر از این که خودم را تعریف ‌کنم خسته شده‌ام..... خسته.... خسته و می دانم آدم‌های زیادی هم هستند که خسته اند.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

بیا بغلم - شعر


به مناسبت روز جهانی «بغل کردن»

لم داده‌ای  
توی بغ«لم» 
بغلم مجموعه‌ی خلاصه‌ شده‌ای است   
از بغض و دلم   
لم بده میان بغض‌ها و دلی که   
همیشه برای تو تنگ است  

تنها به اندازه‌ی آغوشت  
فاصله‌ای تنگ می‌خواهم  
میان   
بغض و دلم  
بیا بغلم   

---

شین-شین
هفدهم دی ماه ۱۳۹۰
هفت ژانویه‌ ۲۰۱۲
ماینز -آلمان.
عکاس متاسفانه ناشناس است.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

لطفا فیلم بوسه‌ی دو انسان در آسانسور را که منتشر شده، نه نگاه کن نه تکثیر کن. ریپورتش کنیم تا حذف شود.


لطفا دست نگه دارید!!!!!

لطفا فیلم بوسه‌ی دو انسان در آسانسور را که منتشر شده، نه نگاه کن نه تکثیر کن. ریپورتش کنیم تا حذف شود.

پیش نوشت:
مهم این است که تفکری وجود دارد که بر این باور است که حق دارد وارد زندگی خصوصی مردم شود. مهم این نیست این تفکر مربطو به وزیر یک دولت استبدادی است یا مربوط به کسانی که به گمان خودشان مخالف چنین حکومت استبدادی هستند. آن وقت هیچ امنیت و تضمینی وجود ندارد که همین تفکر که امروز مدعی اپوزیسیون بودن است فردا که به قدرت رسید همین تشخیص را ندهد در مورد دیگران و مخالفان‌اش که باید وارد زندگی خصوصی‌شان شد و در آن دخالت کرد و از آن فیلم گرفت و آن را نیز منتشر سازد» هیچ تضمینی وجود ندارد .. هیچ تضمینی . مهم مخالفت با چنین تفکری است.»

متاسفانه فیلمی در فضای وب منتشر شده است. که حاوی نوازش عاشقانه‌ی یک زن و مرد در یک آسانسور است. که به این بهانه دست به دست می‌شود که مدعی هستند مردی که در فیلم است «‌کامران دانشجو وزیر علوم دولت اخمدی نژاد» است.
از همین اینجا به عنوان کسی که فیلم را دید و متاسفانه طوری روی آن توضیح داده بودن فکر کردم ماجرایی همچون ماجرای دانشگاه زنجان است، اما اصلا این طوری نیست رابطه کاملا معلوم است از روی رضایت هر دو طرف است و اگر خاطی این وسط وجود داشته باشد فرد یا افرادی هستند که فیلم را گرفته اند و منتشر کرده‌ند. از همین جا و از همین تریبون هم اعلام می‌کنم اصلا حتا کنجکاوی هم نکنید حتا شما «‌ملت عاشق صحنه» باور کنید حتا یک صحنه‌ی قابل عرض در آن وجود ندراد جز این که آدم شرمسار می شود از این که ناخودآگاه بغل کردن دو انسان را نگاه کرده است و وارد رابطه‌ی انسان‌هایی شده است که نمی‌دانیم کیستند و به فرض هم بدانیم باز هم ما چنین حقی نداریم. باور کنید


به فرض که فیلم مربوط به کامران دانشجو باشد. چه مجوز اخلاقی عرفی سیاسی و فرهنگی و مبارازتی، مذهبی و طبقاتی و جنسیتی و..... به ما اجازه می‌دهد که این فیلم را منتشر و تکثیر کنیم.

حداقل آن‌چه در فیلم مشخص است این است که آن خانم با رضایت کامل با ایشان در آسانسور ایستاده است. حتا اگر کامران دانشجو دشمن شماره‌ی یک ما باشد باز هم ما حق نداریم رابطه‌ی خصوصی وی را آشکار کنیم. «‌خصوصی سیاسی است » را این گونه اشتباه نگیریم. اصلی ترین شکل ناموجه این کار این است آن خانمی که در آن فیلم هست با کدام مجوز اخلاقی،عرفی،سیاسی، مبارزاتی ما باید رابطه‌ی خصوصی‌اش از دید همگان بگذرد. به من و شما و هیچ کس دیگر ربط ندارد که یک زن دلش بخواهد با مردی رابطه داشته باشد که ما از او خوش‌مان نمی‌آید. هیچ ربطی به هیچکس ندارد حتا به شما دوست عزیز..
آیا تا به حال بازجوها تحت فشارت نگذاشته‌اند که « فیلم سکسی‌ات را داریم پخش می‌کنیم»؟ اگر نگذاشته‌اند تا به حال نشنیده‌ای این را از سوی کسان دیگر؟ آیا این کار ما دقیقا کپی همان کار آن‌ها نیست برای تحت فشار قرار دادن افرادی که با آن ها مخالفیم.
آن هم در ویدوییی که هر دو نفر کاملا معلوم است با رضایت کامل همدیگر را می‌بوسند و اتفاقا زن برخورد خیلی مهربانی با مرد دارد... این نشانه‌ی این است هیچ جنبه‌ی اجباری در آن نیست...

چندین سال پیش به یاد داریم که ویدیویی از منتسب به هنرپیشه‌ای زن ایرانی منتشر شد. یادم می‌آید بعد این که خیلی ها نگاه کردندو تمام نفرت و حشریت و هوس خود را با فحش نثار آن ویدیو و آن هنرپیشه کردند چندان که ا مرز خودکشی هم پیش رفت. اما بعدها خیلی ها قیافه و هیئت روشنفکری می‌گرفتند و از ایشان دفاع می‌کردن و از حق و حقوقی که از ایشان برای همیشه ضایع و تباه شد. امروز همین الان و در هین لحظه به جای منتشر کردن آن آن را در یوتوب و دیگر سایت‌ها ریپورت کنیم بلکه دیلیت شود.

آن خانم. آن مرد حوزه‌ی خصوصی اش به خودش ربط دارد. جز در مورادی که خشونت آشکاری اتفاق افتاده باشد و انتشار چنین مسائلی کمکی قطعی به پیشگیری از خشونت بکند ما حق نداریم هیچ رابطه‌ی خصوصی را آشکار کنیم. تکثیر کنیم و منتشر کنیم و به اشتراک بگذاریم.

--
پی‌نوشت: جواب به برخی ادعاها.
نخست مردی که در فیلم دیده می‌شود از نظر جسمانی و وزن و هیکل مشابهت زیادی با «کامران دانشجو» ندارد. بنابراین تمامی آن‌هایی که مدعی هستند چون طرف کامران دانشجو است و وزیر یک دول و حکومت مستبد و دیکتاتور و قاتل و... است ، ما حق داریم که این فیلم را منتشر کنیم. ابتدا باید توانایی تکنولوژیک و حقوقی این را داشته باشند که بتوانند ثابت کنند واقعا هویت افراد موجود در فیلم، همان کسانی هستند که آن‌ها ادعا می‌کنند.

دوم: به فرض که کامران دانشجو باشد. هویت زنی که در فیلم وجود است و نوع رابطه‌ی آن‌ها نیز بر ما مشخص نیست. ما به فرض این‌که این حق غلط سیاسی را برای مبارزه با کامران دانشجو برای خویش قائل باشیم، چه مجوزی نسبت به حوزه‌ی خصوصی آن انسان دیگر در فیلم داریم.
سوم: باز هم تکرار می‌کنم این که نوشته می‌شود بگذار رسوا شوند تا معلوم شود خودشان به چه کارهایی مشغول‌اند؟!!! کدام رسوایی و کدام آبروز ریزی مگر خود شما دوست عزیز خانم عزیز آقای عزیز برایت پیش نیامده که کسی را که دوست داری در آسانسور بوسیده باشی. آیا بغل کردن و دوست داشتن و بوسیدن کسی که با رضایت خود شما انجام می‌گیرد « نشانه‌ی رسوایی» است از دید حضرت عالی که می‌خواهی با آن مردم و به گمان خودت قاتلین و ... رسوا سازی؟!! هیچ فکر کرده‌ای این نوع استدلالات نوع تفکر خودت را نسبت به روابط انسانی آشکار می‌کند.
چهارم. فرض آخر این می‌تواند این باشد که یان رابطه خارج از قاعده‌ی عرفی و اخلاقی است و به فرض رابطه‌ی دوم و یا چندم آقایی باشد که ما اصلا مطمئن نیستیم که وی هست و یا نیست اما باز هم به فرض درست بودن تئوری ما، وقتی رضایت دو طرف وجود دارد ما نمی‌توانیم آن را منتشر کنیم . این مسئله به خانواده‌ی خود آقای دانشجو و همسر ایشان و آن خانم مربوط است و لا غیر.
ما حق داریم و باید متقد و مخالف « حق چند همسری یک طرفه برای مردان» باشیم. اما حق نداریم ویدیو برداریم و فیلم روابط خصوصی زندگی افراد را منتشر کنیم.
پنجم دقت کنیم که تمامی آن‌چه که حتا قرار است روی آن بحث کنیم و اثبات یا ردش کنیم هیچ جا اثبات نشده است. بنابراین به قول یک دوست « وارد نشدن در رابطه‌ی خصوصی انسان‌ها نشانه‌ی شخصیت شماست »!!

اگر با محتوای این نوشته موافقید لطفا به جای دنبال فیلم گشتن و نشستن و دیدن بیهوده و غیر اخلاقی آن ، این نوشته را به اشتراک بگذارید.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

او از تو «جواب» می‌خواهد.

سوال می‌پرسد. از وقتی که کتابت و نوشتن به شیوه‌ای جدی میان انسان تبدیل شده است سوال را دیگر شفاهی نمی‌پرسد. بلکه سوالش‌اش را می‌نویسد. روی برگه‌ای معمولی گاهی  با آرم مشخص می‌نویسد. سوال را تحویل تو می‌دهد. تو جواب می‌دهی برگه را می‌گیرد. دوباره برگه‌ای دیگر با سوالی دیگر به تو می‌دهد. بدون این‌که کاری داشته باشد  که تو در جواب سوال قبلی چه  نوشته‌ای. این سوال را هم جواب می‌دهی برگه‌ی قبلی را با سوالی دیگر بدون ارتباط با سوالی که در همان برگه هست، به تو می‌دهد و ازت می‌خواهد  که باز هم به این سوال دیگر هم جواب بدهی. به این سوال هم جواب می‌دهی. برگه‌ی سوم را با سوالی جدید تحویلت می‌دهد. جواب می‌دهی. بازجو برگه‌دوم را با سوالی دیگر بدون توجه به جواب‌های تو به تو بر می‌گرداند و خواهان «‌جواب» است. برگه‌ی اولی با سوالی دیگر. برگه‌ی سومی بعد از برگه‌ی اولی. برگه‌ی دومی. دوباره برگه‌ی سومی و یک بار دیگر برگه‌ی اولی و هر بار با سوالی. گاهی پای برگه‌ی چهارم و پنجم هم به میان کشیده می‌شود. آن وقت در برگه‌های قبلی سوال‌های اول سوال‌های پنجم و چهارم سوال دوم دوباره سوال اول.. سوال سوم باز هم سوال قبلی دوباره سوال چهارم  و سوال پشت سوال... و به آرامی و خونسردی آزارنده‌ای و در بیشتر اوقات لحن و ظاهری دوستانه و کمی سرد البته، ازت می‌خواهد جواب بدهی. جواب می‌خواهد. تو جواب داده‌ای اما او هم‌چنان سوال‌های‌اش را در جاهای مختلف، در برگه‌های مختلف، در فاصله زمانی‌های مختلف، تکرار می‌کند و تکرار می‌کند که « جواب بده» تو جواب می‌دهی اما او  خواهان «‌جواب» است. گاهی  روند نوشتاری متوقف می شود.  همین روند به صورت شفاهی و گفتاری ادامه پیدا می‌کند. سوال‌ها همان‌ها هستند. گاهی پای برخی سوال‌های دیگر هم به میان کشیده می‌شوند. اما دوباره سوال‌ها بر می‌گردند. تو جواب می‌دهی و او « جواب» می‌خواهد. 

 او «کارشناس» است. راست می‌گوید، او کارشناس است. کارشناس این است که چگونه با تکرار بی وقفه‌ی حرف‌هایش و البته لای هر حرف و سوالی سوال و حرف دیگری با برای رد گم کنی به میان بکشد و دوباره از تو «سوال» بپرسد. بپرسد. گفت و گو کند و حرف بزند و تو جواب بدهی اما او همچنان از تو جواب می‌خواهد . او بازجو است. روانی نیست. ولی روانی‌ات می ‌کند . روانی نیست او حرفه‌ای است. حرفه‌ای یعنی کسی که کاری را به صورت حرفه‌ای انجام دهد. مثل کسی که شغل‌اش این است در طول یک روز فقط پیچ‌ها را ببندد. او شغل‌اش این است این توانایی را دارد. اگر گاهی احساس می‌کنی  بهره‌ی هوشی کمی دارد. اگر گاهی احساس می‌کنی مرتیکه یا زنیکه چقدر خنگ است تا حدی درست است. زیرا یکی از ویژگی‌های انسان‌هایی که بهره‌ی هوشی پایینی دارند این است که می‌توانی یک کار را به آن‌ها بسپاری که در تمام طول روز انجام  دهند. بدون آن‌که خسته شوند. ساعت‌های متمادی. او شغل‌اش را خوب بلد است. او از تو «‌جواب» می‌خواهد. جواب را قبلا در ذهنش ثبت کرده‌اند یا اگر کمی باهوش باشد خودش قبلا جواب را در مخ خودش فرو کرده است. تو خیلی وقت‌ها حتا جواب را می‌دهی واقعا می‌نویسی. حقیقت را می نویسی اصلا اعتراف می‌کنی. اما او « جواب» را می‌خواهد جواب از دید او  همانی است که در ذهنش حک شده است. یا رییس‌اش بهش گفته جواب این سال فلان است. با یک ویرگول و یک حرف و یک صفت و یک فعل پس و پیش از دید او « جواب» نیست. او جواب را می‌خواهد و ساعت‌ها روزها ... از تو همان سول‌ها را دوباره می‌پرسد.
روزهای بعد. شب‌های بعد. در موقیعت‌هایی که هیچ ربطی به آن موقعیت ندارد . سر موضوعاتی که از قرار ربطی به آن موضوع ندارد. سوال‌هایش را تکرار می‌کند. تو سوال‌ها را می‌شناسی. بارها جواب داده‌ای . با جمله‌های کوتاه. با جمله‌های بلند. با پارگراف‌های توضیحی. حتا گاهی نوشته‌ای که هیچی نمی‌دانی. گاهی از ارتباط و در واعق بی ربطی سوال‌ها هم نوشته‌ای. اما هیچ کدام از این‌ها برای او فرق نمی‌کند. او از تو جواب می‌خواهد.  او از تو سوال می‌پرسد. تو قرار نیست سوال کنی. هر سوالی تو بکنی یک نوع جرم است. ممکن است توسط کسی که ناظر این گفت و گو است مورد اذیت قرار بگیری. اوست نشسته در نظر ..  اوست از تو سوال می‌پرسد.  اوست که از تو « جواب» می‌خواهد.  او کارشناس است. کارش را خوب می‌شناسد. او دنبال « جوابی» است که « پازل ذهنی»  خودش و سناریویی را که به آن فکر کرده است کامل کند. او همان «جواب» را می‌خواهد. او....
او «بازجو» است.

صبح حدود‌های ساعت ۹ البته تو ساعت نداری اما از حد و حدود اتفاقات زمان را می فهمی . مثلا از این که صبحانه‌را می‌آورند. تو اعتصاب کرده‌ای، اما صبحانه و نهار برایت مهم است معنای زمان را می‌دهد. روشن شدن هوا و تاریک شدن هوا هرچند سلول تو تاریک است.
حدودهای همان ساعاتی که فکر می کنی ۹ صبح است تو را یم برند . به اتاق. یک میز کوچک دو صندلی این طرف میز. تو پشت به در او پشت به دیوار می‌نشیند. او در برگه‌های مختلف سوال می‌پرسد . سوال‌های مختلف بدون توجه به جواب‌های تو. شرط اصلی این است که به «جواب»‌های تو، توجهی نشود. شگرد دقیقا در همان تکرار سوال است. تکرار تکرار تکرار.. تا آن که از اول بازجویی پشت سرت ایستاده بود. شانه‌هایت را بکشد و بگوید بلند شو .. برت می‌گرداند به سلول. سلولی که از تو کوچیک‌تر است. نهار می‌آورند. تو اعتصاب کرده‌ای اما نهار معنای نیمروز شدن است. بعد شاید چیزی حدود چند ساعت. یا یک ساعت . آن‌جا همه چیز حدودی است. برت می‌گردانند به اتاق . دوباره تو پشت به در و او پشت به دیوار در دو طرف میز می‌نشینید. او  سوال می‌پرسد و از تو « جواب» می‌خواهد. هوا دارد تاریک می شود او که تمام طول مدت سوال خواستن کارشناس پشت سرت بوده و گاهی یا به اشاره‌ی کارشناس یا به تشخیص خودش ضربه‌های به سر و یا پس گردن‌ات می‌زند. یا یک هو ناگهان چنان صندلی را از زیر پای ات می کشد که کله‌ات شَتَرَق بخورد به موزاییک‌ها. دست‌هایت را می‌بری پشت سرت. دنبال شکافی در سرت می‌گردی. دنبال خون .. هیچی نیست . باورت نمی‌شود. دوباره دستت را دقیقا پشت آن برجستگی کروی شده‌ی سرت می‌بری.. دنبال شکافی می‌گردی که انگشت‌هایت فرو برود و دنبال مغز بیرون ریخته‌ات می‌گردی... ناباوارنه می پذیری بر اثر آن برخورد سخت سرت به کف زمین و روی موزاییک ها سرت شکاف بر نداشته است. او که پشت سرت تمام مدت ایستاده بود بلندت می‌کند و دوباره به سلول برت می‌گرداند. نه او برت نمی‌گرداند او تو را فقط از اتاق بیرون می‌برد و تحویل دو نفر دیگرت می‌دهد  آن‌ها هستند که تو را به سلول بر می‌گردانند. فردا و پس فردا تو دوباره پشت همان میز. پشت به در و«او» پشت به دیوار است. او سوال می‌پرسد و از تو « جواب» می‌خواهد. او «باز جو» است. آرام است. خیلی کم پیش می‌اید با صدای بلند صحبت کند. سوال‌ها را می نویسد. فقط یادآوری می‌کند که سعی کن جواب بدهی به نفع خودت است. زودتر از این‌جا می‌ری بیرون. یادآوری می‌کند جوابت با جواب‌های رفیق‌هات فرق دارد. یادآوری می‌کند و گاهی سعی می‌کند اشاراتی کند به برخی چیز‌ها که می‌داند .  اما همه‌ی آن ها تنها ملات قضیه است. او سوال می‌کند و از تو « جواب » می‌خواهد.
همان جوابی که پازل ذهنی او را به عنوان کارشناس تکمیل کند. او « بازجو» است
فردا ساعت صبحانه که می‌رسد  تو صبحانه نمی‌خوری. اما برایت یادآور زمان است و البته یادآور چیزی وعده‌ای که باید تو بخوری و کمی دوباهر معده‌ات فیل‌اش یاد هندوستان می‌کند. زیرا بعد چند روز معده آت کمی آرام تر‌شده است. مگر در ساعات نهار و صبحانه و شام.  اما ساعات صبحانه و نهار معنی دیگری هم دارد . این است که تو دوباره باید پشت آن میز بنشینی او  دوباره سوال بپرسد و از تو « جواب» بخواهد. همان جوابی که می‌خواهد. او سوال می‌کند و از تو « جواب» می‌خواهد.
او بازجو است.
تو این را یادگرفته‌ای. می‌دانی سعی می‌کنی گول بازی را نخوری.  و در واقع سعی می‌کنی تبدیل شوی به یک موجود بدون مغز و تو هم جواب‌هایت را یاد می‌گیری و تکرار می‌کنی. شب در سلولی که از قد تو کوچک‌تر است  قدم می‌زنی. هم برای درد کمرت. هم برای خواب نرفتن  پاهات هم برای فکر کردن. هم برای از دست ندادن حافظه‌ات. به همه چیز فکر می کنی. به چیزهایی که بیرون هستند . به همه چیز و از همه چیز بیشتر به جواب‌هایی که داده ای.
برای همین است که می‌گویند در هیچ حالتی گول دوستی را نخور. گاهی ممکن است تو را به جای دیگری ببرند. به اتاقی شیک و پیک و مجلل. روی کاناپه  و مبل می نشینی. لنگ‌های هر دوتان اجازه دارد کمی هم باز شود. یا پا روی پا بگذارید. وقتی گفت و گو دوستانه باشد گمان نمی‌کنی که « دوست» دارد تو را بازجویی می‌کند. اما بعد مدتی متوجه می‌شوی که تکرار کردن سوال و بی توجهی به جواب‌های تو انگار هنوز حضور دارد. این در صورتی است که زرنگ باشی.
می فهمی هرجا هرکس این گونه مورد سوال کردن قرارت داد بازجو است. «او بازجو است». حتا اگر شغلا بازجو نباشد. اما برای تو همیشه این گونه گفت و گو معنای بازجویی می‌دهد و تو درد می کشی  تو معده‌ات دوباره می‌سوزد  و تو سرت دوباره گیج می‌رود. و تو احساس می‌کنی مثل فیلمی شده‌ای که صدایش را بسته اند. صدایت انگار شنیده نمی‌شود هرچه بیشتر داد می‌زنی احساس می‌کنی فقط لب‌هایت تکان می خورد. هرچه بیشتر می‌نویسی احساس می‌کنی با جوهری نوشته شده است که فقط خودت می بینی‌اش ..احساس می‌کنی معده ات دوباره دارد می سوزد. حتا اگر در قلب اروپا..یا کلیه‌ی آمریکا باشی. بازهم فرقی نمی کند. معده ات شروع می‌کند به سوختن.... سرت گیج می‌رود و کلمات از جلوی چشمانت رژه می‌رود. یاد درد پس کله‌ات روی آن موزاییک می‌افتی. دست می بری پشت سرت. لمسش می‌کنی باز هم چیزی نشکافته ..اما سرت درد می کند. معده‌ات می سوزد و کلمات از جلوی چشمانت رژه می روند و 
بعد دوباره می فهمی که « او بازجو» است.
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

نوشیدن قهوه از طعم تن‌ ات


قهوه از دید من ویژگی منحصر به فردی دارد. قهوه نه نوشیدنی سرد است که آن را سر بکشی. و نه چای است که قند پهلو باشد و عده‌ای بخواهند آن را لب‌سوز بنوشند. قهوه همان‌طور که درست‌کردن‌اش لِم خاصی دارد، نوشیدن‌اش نیز آدابی دارد. قهوه هورت کشیدنی نیست. قلُپ قُلپ نوشیده نمی‌شود. قهوه نوشیدنی‌است که  باتمامی حس‌های آدم سر‌ و کار دارد. با حس چشایی، با حس بویایی از عطر قهوه مست می‌شویم  و  قهوه شاید یکی از معدود نوشیدنی‌هایی باشد که انسان موقع خوردن‌اش بیشترین نگاه را به آن می‌کند. آن‌قدر که ما به فنجان قهوه‌مان خیره می‌شویم و نقش‌های درست شده توسط موج‌های قهوه را می‌نگریم هرگز به هیچ نوشیدنی دیگری این گونه خیره نمی‌شویم. شاید فکر کنیم که با حس شنوایی ارتباطی ندارد اما قهوه تنها نوشیدنی‌است که نامش و تکرار‌ نام‌اش نیز لذتی متفاوت از شنیدن نام هر نوشیدنی دارد.  قهوه مثل لمس نم نم پوست بدن کسی است که دوستش داری. تمام حجم و سطح دهان قهوه را در خود لمس می‌کند. اساسا قهوه یک نوشیدنی حسّانی است برای همین موقع نوشتن یا کاری قهوه‌ را کنار دست می‌گذارم و نم نم و کم کم می‌نوشم‌اش و آن ته‌ته‌های فنجان قهوه که کم کم سرد شده است حس ویژه‌تری دارد.
طعم قهوه‌ی‌ گرمی که کنار دست‌ات سرد می‌شود مثل حس لمس عرق صبح‌گاهی است،  که بر بدن آن‌که در آغوش‌هم خوابیده‌اید، سرد شده است.
۱.۱.۲۰۱۳
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

نامه‌ای از نامه‌های باد ..ترجمه از کوردی

نقاشی اثر ادوارد مونش(مونک)
سلام زن؛
نمی‌دانم چرا این نامه را با این واژه شروع کردم، خود واژه آمد. آمدنی از جنس آمدن اولین واژه برای شعر. مثل اولین جیک ِ جیک جیک گنجشک، نمی‌دانم آمد دیگر...
شاید به خاطر این‌که پرسش سنگین و گران‌جان و اصلی من در زندگی «زن» است.
نمی‌دانم درباره‌ی خودم چه چیزی برای تو بگویم، زن!
من یک مرد ولگردم، شاید ترکیبی باشم از چند شخصیت رمان «‌غروب پروانه»ی(۱) بختیار علی. فکر می‌کنم بیش از هر کس «فریدون ملک»(۲) هستم که به دنبال پروانه‌ها، سرگردان تمام کوچه‌های جهانم...برای همین چاقوی کشی شاعرم.
فکر می‌کنم همزمان «نصرالدین خوش‌بو»(۳) هستم. زیرا روزگاری نه آن‌چنان دور من پیامبر عاشقان بودم و آیه‌های عاشقانه‌ی بسیاری هم برای امتم می‌خواندم و واقعا امت، پیرو و عاشق بسیار هم داشتم. همزمان «‌گووند پیکرتراش»(۴) نیز هستم. پیامبر ضد قوانین ثابت زندگی و عرفی مردم؛ من علیه تمامی قوانین و ارزش‌ها و باورهایی هستم که بدون مشارکت عقل و لذت من وضع شده‌اند.
شاید «‌خندان کوچک»(۵) هم باشم که «روایت کردن» را دوست دارم و مشغول روایت تمامی داستان‌ها و قصه‌های عشق و رنج انسان هستم به قصد نوشتن.
من می‌دانم همه‌ی این شخصیت‌ها هستم و در حقیقت هیچ‌کدام‌شان نیز نیستم.من خودِ خودم هستم و شبیه هیچ کس نیستم هیچ‌کدام‌شان شبیه من نیستند.
شخصیت‌های رمان « غروب پروانه» که هیچ، تمامی شخصیت‌های تمامی رمان‌های بزرگ جهان، سهمی از روح آشفته‌ی من را در این گردون همیشه گردان و زمان همیشه زمان، برای خود دزدیده‌اند. روحی هستم که ضد تمامی قوانین و آداب و سنت‌هایی ست که با لذت انسان همخوانی ندارند؛ آن روحی که وقتی خودش برای خودش قوانینی وضع می‌کند، بر ضد همان قوانین می‌ایستد و قوانین خودش را نیز می‌شکند.
با اطمینان خاطر می‌دانم که «عاشق‌ترین انسان» جهان در همه‌ی ادوار هستم و این را نیز می‌دانم من به درد عاشقی و دلدادگی با هیچ کس نمی‌‌خورم. زیرا که منطق عاشقی انسان، بودن و ماندن معشوق است نزد عاشق و یا عاشق کنار و در بر معشوق. اما من «باد»م و ایستادنم یعنی مردنم. از سوی دیگر نمی‌توانم در دام عشق هم نیافتم و کسی هم در دام عاشقی من نیافتد. زیرا که تمام هستی و زندگی من یک معنی دارد و آن معنی، واژه‌ی سهل و ممتنعی است به نام عشق. همزمان شاید نامردی هیز و بی غیرت بی ناموس و بی مالکیت و بی..بی… بی و بری از تمامی آن ویژگی‌هایی هستم که جامعه به عنوان «مرد» از من انتظار دارد آن‌ها را داشته باشم تا در حقیقت به سلطه و زورگویی بر خود و زن باشم. آری همان ویژگی‌هایی را می‌گویم که راستش اکثر زنان این جامعه حتا قشر روشنفکر و تحصیل‌کرده‌اش نیز که ناخودآگاه ذهنی‌شان تریبت شده¬ی ارزش‌های همین جامعه‌ی مردسالار است؛ دقیقا همان ویژگی‌ها را از من انتظار دارند.

با این همه این منم که پُرم از عطر بلوط و عطر سینه‌ی زن و شاید بیشتر عطر رازیانه‌و  ران‌های زن. تو بیانگار که من قرائت آسمان و دست‌ها و تن زن را دوست می‌دارم‌ و دوست نمی‌دارم حتا همان زنی را که پوست و پا و شکم و سینه و کنار بازوان و گردن‌اش را با سرانگشتانم قرائت می‌کنم، از من بپرسد که تو کدام شعر را می‌نویسی و چه چیزی را می‌خوانی بر روی دل و جان و پوست و روح و بدن من؟

اما راستش پیش و بیش از همه‌ی این‌ها، شاعری هستم که سرگردان « انسان» است. انسان باوری خدا دوست. این خدا که می‌گویم نه شبیه خدای مذهبی هاست و نه شبیه خدای لامذهب‌ها. آن دو گروه هر دو خدای یکسانی دارند به ویژه آن‌ها که مدعی بی خدایی هستند خدایی که مدعی عدم وجودش هستند خیلی شبیه همان خدایی است که بنیادگرایان مذهبی به آن اعتقاد دارند. در واقع هردو به یک چیز اعتقاد دارند گروه اولی به آن اعتقاد دارند و و گروه دومی اعتقاد دارند که به آن اعتقاد ندارند.
خدای من جنس خوب خود من و خود زن و خود انسان است. با خدا نیز رابطه‌ای عاشقانه دارم. درست از جنس همان رابطه‌ی عاشقانه‌ای که با انسان و با زن دارم….در حقیقت به همان اندازه به خدا و آداب و رسوم خداپنداری، پایبند و وفادارم که به آداب و رسوم عاشقی، عشق به زن و عشق به انسان.

من رها و آزاد مطلق هستم. دقیقا همان گزاره‌ای که می‌گویند ممکن نیست و نمی‌شود. برای همین در این جهان تنگ جا نمی‌شوم و وحشت‌ کرده‌ام. از وحشت خویش به چند کتاب و نوشتن پناه برده‌ام پناه می‌برم به کتاب پناه می برم به نوشتن و پناه می برم به شعر و در واقع پناه می‌برم به آغوش زن که آغوش جهان است. 

من قماربازی مدام‌ هستم؛ مدام در قمار عشق و نه در برد و باختش، بُرد من عاشقی است. هرکس می‌تواند در این قمارخانه‌ی کهنه و ازلی با من قمار می¬کند و هرکس هم نمی‌تواند تنهایم می‌گذارد؛ روزی کسی دیگر را دوست خواهد داشت.…شاید هم از لج و بیزاری از چنین قماری با من، دیگر هرگز عاشق نشود و کسی را دوست نداشته باشد.
برای همین است که من نه باوری به وفاداری تو (زن) دارم و نه به امید وفا هستم که خود بی‌وفاترینم، زمانی که وفا معنیش این است که انسان را دوست نداشته باشم به خاطر انسانی دیگر…قمار بازی مدام و پیوسته از آن جنسی که مولانای بلخی می‌گوید: «خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش...بنماند هیچ‌اش الّا هوس قمار دیگر».


12. 06. 2009
23. 03. 1388
‫---- ‬
‫ پانویس:‬
۱- رمان غروب پروانه نوشته‌ی بخیتار علی است و ترجمه‌ی من(شهاب الدین شیخی)است،‌ که البته منتشر نشده است هنوز.(دلیل اصلی اش تنبلی خودم است).
۲- فریدون ملک یکی از شخصیت‌های رمان است. که در یک نانوایی کار می‌کندو دلبستگی و تفریح‌اش این است که در کوچه‌ها به جمع کردن پروانه‌های مختلف مشغول است. تا این که آشنایی با پروانه شخصیت اصلی رمان موجب عشقی با سرنوشتی بسیار به یادماندنی بین آن‌ها می‌شود.

۳- نصرالدین خوش بو قدیم‌ها چریک بوده است و اکنون عکاس عروسی‌هاش شهر. دلیل صفت خوشبو استفاده از انواع و اقسام عطرها و ادکلن‌هاست. وی روزگاری که بنیادگرایان مذهبی به شدت به دختران و پسران عاشق را تحت  فشار قرار داده بودندو حتا در چند مورد موجب قتل آنان شدند. سرزمین عاصی را میان کوه‌ها و جنگل‌های دور پیدا کردو  به پسرها و دخترهای عاشق پیشنهاد داد که به آن‌جا بکوچند.
۴-گوفند یا گووند  پیکر تراش. جوانی است که در دانشکده‌های هنرهای زیبای پایتخت مجسمه سازی خوانده است و موهای جوگندمی‌اش از همان جوانی و به او رخساره‌ای اسطوره‌ای داده و عقاید آزاد و متفاوت‌اش در مورد روابط و آزادی  انسان و سکس و .. برای جامعه‌ی سنتی شهرهشان بسیار سنگین به نظر می‌رسد و یکی از عاشقان کوچیده به جنگل عاشقان نصرالدین خوش بو است.
۵- خندان کوچک. خواهر کوچک‌تر پروانه است و در واقع روای داستان است. خندان بر خلاف اکثر شخصیت‌های داستان اعتقاد دارد این سرگذشت را حتما باید مکتوب نوشت در حالی که دیگران معتقدند نوشتن توان روایت این سرگذشت را ندارد و روایت هم چنان باید شفاهی بماند.

متن اصلی نامه به زبان کوردی  در این لینک نامەیەک لە نامەکانی با
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

«مردیت»،«مردانگی»، «زنانگی»، «زنیّت»


دیروزدوازدهم دی‌ماه، در برنامه‌ی ۲۰:۳۰ سیمای میلی جمهوری اسلامی ایران، آقای
دکتر طریقت منفرد، سرپرست وزارت بهداشت از وزیر عزل شده قدردانی کرد. ایشون فرمودند: "خانم دکتر واقعا یه خانمِ مردی بودند"

چند روز پیش یکی از دوستان نوشته بود« فائزه هاشمی از برادارش خیلی مرد‌تر است


امروزسیزدهم دیماه۱۳۹۱، در یکی از این صفحه‌های ورزشی که خبر سلامتی مربی بارسلونا درج شده بود یکی از کامنت گذاران نوشته بود « خدایا خیلی مردی که تیتو رو به ما برگردوندی».

وقتی در اویل جنبش سبز عده‌ای از لمپن‌های جناح راست به موسوی تیکه انداختند که موسوی اجاقش کور است (یعنی پسر ندارد) در یک اقدام سوپر روشنفکری و ماشالا خیلی سبز عده‌ی زیادی از جوانان وطن و سبز و روشنفکر و دموکراسی خواه آی‌دی‌های فیس‌بوکی‌شان را به « میر فلان کس موسوی» تغییر دادند و همچون سربازانی فداکار اعلام کردند که موسوی اجاقش کور!!!نیست و ما «پسران» موسوی هستیم. یعنی دختران موسوی آدم به حساب نمی‌آمدند و از دید این همه جوان روشنفکر و دموکراسی خواه و مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، صرف آی‌دی عوض کردن این«پسران دلیر» و یا همان «شیران‌نر» اجاق موسوی روشن خواهد ماند و ولی دو دختر میرحسین موسوی اندازه‌ی آی دی فیس‌بوکی این «شیران نر» ارزش اجاقی!!! ندارد!!!!! و در هنگام به روز کردن این یادداشت در همین امروز سیزدهم دی ماه یک نفر در فیس‌بوک، زیر عکس «شادی صدر» وکیل مدافع و فعال حقوق بشر و فعال حقوق زنان، نوشت« خانم صدر خیلی مردی»
---
ما در جامعه‌های مردسالار بزرگ می‌شویم. رشد می‌کنیم. و تربیت می‌شویم. ارزش‌های عمومی و آموخته شده در خانواده، مدرسه،گروه‌همسالان، رسانه‌های گروهی گفتمان وهژمونیک  مستولی بر ما چه در حوزه‌های اقتصاد و فرهنگ و اجتماع بی قید و لاشک مردسالارنه است. بنابراین همگی ما به نوعی در جامعه‌ای مردسالار« جامعه پذیر»(بعنی درونی شدن ارزش‌های اجتماعی که به صورت رفتار اتوماتیک در فرد مشاهده شود»، می‌شویم.

زنان از سویی بسی بیشتر. زیرا زنان از دید جامعه‌ی مردسالار معمار جامعه هستند و حامل و ناقل ارزش‌های اجتماعی از طریق نهاد خانواده و تربیت فرزندان به نسل آینده می‌باشند. از سوی دیگر هر انسانی برای پذیرفته شدن در جامعه نیاز دارد تا حد بسیار زیادی خود را با ارزش‌های جامعه وفق دهد. وقتی که فردی ویژگی بارزی دارد برای متفاوت بودن تلاش بیشتری از خود نشان می‌دهد برای هم رنگ شدن و نمایش این برخورداری از کنه ارزش‌ها. زن هم به خودی خود از این قاعده استثنا نیست. از این رو صرف زن بودن بدون شک به معنای این نیست حتما حامل و داراری ارزش‌های ضد مردسالاری است. اگرچه همین زن بودن امکان بالقوه‌ی این را به فرد انسانی از جنس زن می‌دهد که مخالف این ارزش‌ها باشد. زیرا این ارزش‌ها اکثرا در مخالفت با ویژگی جسمانی، حسی، عاطفی، فرهنگی و حتا رشد و تعالی وی هستند.

زبان اصلی‌ترین پایگاه آموزش و یادگیری و هستی شناختی انسان است نسبت به حهان پیرامونش.
از این رو زبان خود علاوه بر این که ساختار و فرم مردسالارانه‌ای دارد محتوای آن آموزش دهنده‌ی ناخودآگاه ذهنی اکثر ماست. وقتی در زبان ارزش‌های مثبت و بزرگ و متعالی به « مرد» و ویژگی‌ها و صفات مردانه نسبت داده می‌شود. خود به خود ، واژه‌ی«مرد» ارزش و ویژگی مثبتی پیدا می‌کند. از این رو بعد از مدتی لازم نیست حتا صفات ویژه‌ای را به واژه‌ی مرد به عنوان ترکیب اضافی و یا ترکیب وصفی افزود بلکه خود واژه‌ی «مرد» تبدیل می‌شود به یک چیز خوب. به عنوان مثال وقتی ما ۱۰ بار می‌گوییم ماه قشنگ است، ماه زیباست. ماه شب افروز است. ماه روشن است. ماه....است. بار یازدهم کافی است بگوییم « ماه است» خود ِ ماه است تبدیل می شود به صفت و ویژگی برتر. به همین خاطر است که وقتی گفته می‌شود فلانی مرد است. یا اصلا« مرد است» کاملا مثبت است.
برعکس این قضیه هم صادق است. در همین «دوگانه‌های زبانی» به قول دریدا، نسبت دوگانه‌های واجد ارزش فروتر در جامعه به زن نسبت داده می‌شود. زن عاطفی است. زن زودرنج است. زن غیر مستقیم است. زن مکار است. زن فتنه است. زن چپ است. زن ضعیف است. و الی آخر و ترتیب تاثیر گزاری هم به تبع پارگراف پیشین خواهد بود که نهایتا وقتی گفتیم «زن است» یعنی مرد نیست. وقتی مرد نیست یعنی واجد آن ویژگی های برتر نیست.

حال فرض بر این است که ما جامعه‌ای روشنفکر داریم. یا جامعه‌ای که قشر نخبه و نوین اش قصد دارد با ارز‌ش‌های جهان سنتی بجنگد و یا با آن‌ها مبارزه کند. از روشنفکر چپ گرفته تا نواندیش دینی و سکولار و لیبرال. از زن گرفته تا مرد.
اما زبان محل رجوع کانونی ذهنیت ماست. زبان است که مارا به خودمان و دیگران نشان می‌دهد. وقتی ما هم‌چنان در کلمات‌مان. در عبارت‌مان. در بیانیه‌های‌مان. در استاتوس‌های فیس بوی و در مقالات و وبلاگ نویس‌های‌مان می‌نویسم. « مرد است». مثل مرد ایستاده است. مردانه، مردانگی، از مردی به دوراست و الی آخر از این دست جملات و عبارات.

حتا خانمی ظاهرا زیر عکسی که در مورد تذکر به علی دایی بود که عباراتی ضد زن به کار برده بود، نوشته بود « همون که خدا گذاشته تو کاسه ات که زنت یا زنهات هرچی میزاد دختر در میاد واست کافیه مرتیکه الدنگ » دقت کنید این از زبان زنی نوشته شده است که به ادبیات علی دایی که ادبیاتی زن سیتز بوده است معترض بوده است و در صفحه‌ی زن برابراست با مرد چنین کامنتی را گذاشته است. که فرزند دختر داشتن را نشانه‌ی ضعف علی دایی می‌داند.!!!!

زبان کانون یادگیری ذهنی و درک ما از هستی و جهان پیرامون‌مان است. بنابراین در زبان نه تنها ویژگی ها وصفات فروتر و به زنان نسبت داده می‌شود و فراتری های زبان نصیب مردان می‌شود. بلکه ساختار ذهنی ما هم دچار همین فراتری و فروتری می‌شود. از این رو من به شخصه معتقد نیستم و خواهان این هم نیستم یک شبه تمامی ارزش‌های زبانی در ذهن همه‌ی ما تغییر کند. بلکه می‌گویم قدم به قدم.

همین که مردان و زنان ما یاد بگیرند که لااقل وقتی می‌خواهند از نسرین ستوده، تعریف کنند ننویسند و نگویند« مثل مرد ایستاده است». همین که وقتی دوستان جنبش سبزی می‌خواهند از مقاومت سران جنبش سبز حرف بنویسند. در حالی که یکی از این افراد در حصر خانم رهنورد است و یک زن می‌باشد ننویسند این سه تن «پایمردی» می‌کنند. در واقع هرجا اگر دیدم که زنی جزو جمعی هست که ما درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم صفت‌های مردانه را به کار نبریم برای من کافی است.

باید یادآور شوم این مسئله مختص زبان ماها نیست و در زبان‌هایی که ریشه‌ی لایتن دارند به ویژه زبان ایتالیایی وقتی یک جمعی ۹۹درصدش زن باشد و در آن جمع حتا یک سگ مذکر وجود داشته باشد، ضمیر جمع به کار رفته« ضمیر مذکر» خواهد بود.
این نکته‌ی آخری مرا مجبور می‌گرداند که یک تذکر جدی بدهم. برای عده‌ای از دوستان یا حتا روشنفکران ما انگار اروپا و آمریکا و انگلیس خودش به تنهایی نقطه‌ی آمال و یوتوپیا می‌باشد . برای همین در چنین مواردی که صحبت از وضعیت ادبیات خودمان می‌کنیم برای من چه کوردی‌اش چه فارسی‌اش طرف جواب می‌دهد. در همین زبان ایتالیای‌اش در همین زبان انگلیسی و کلا در اروپا و آمریکا هم اصلا همین است. انگار چون در اروپا این‌طوری است حتما خوب چیزی است و بنابراین درست است. نه عزیز جانم در زیباترین و شیرین‌ترین زیبان دنیا هم وقتی واژگان و ترکیبات و اصطلاحاتی وجود دارد که ناظر به تبعیض نسبت به آدمی است به آن زبان و فرهنگ و قانون و اجتماع نقد وارد است و باید بر طرف شود.
مخلص کلام این‌که گرچه به خاطر ناخودآگاه ذهنی نهفته شده و گفتمان هژمونیک تولید شده در پس سالیان دراز خود استفاده از واژه‌ی «مرد»،«مردانگی» و «مردیت» و امثالهم به یک نوعی بازتولید همان ارزش‌هاست اما شما بیا و لااقل اگر خواستی از این صفات استفاده کنی تنها در مورد مردان استفاده کن. جایی که زنی جزو جمع هست و از آن فاجعه‌تر جایی که در مورد یک زن صحبت می‌کنی نگو « فلان خانم مثل مرد ایستاده است»...همین هم کافی است. بعدها به ندرت عادت خواهیم کرد که زن بودن، زنانه بودن، زنیت هم به همان نسبت می‌تواند واجد ارزش‌های زیبا و والای انسانی باشد.

» ادامه مطلب