۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

من و دار گٌل- دو

دو: دارگل پرسید: پلیس خوب است؟ گفتم:عقلم به من می‌گوید. پلیس خوب است. حتا اگر عقلم «هابز»ی باشد. اما خوب راستش را بگویم دارگل؟ دار گل گفت. مگر تو غیر راست هم می‌گویی... می‌گویم... بلد نیستم.... دار گل می‌گوید پس راستش را بگو. می‌گویم. راستش من در تمام فیلم‌ها طرفدار آن‌هایی بوده‌ام که پلیس دنبال‌شان بوده است. در تمام زندگی‌ام طرفدار کسانی...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

ازدواج مجدد مجردانه‌ی مرد مُرده‌ی یک زن

The Lovers II - Rene Magritte-1928. نوع و جنس فشار را دقیقا تشخیص نمی‌داد. فشار گره زدن کفن سفید مردن بود..یا فشار گره زدن گره‌ی کراوات. خیلی‌ها چه به خود او  و چه با خودشان چیزهایی می‌گفتند...دقیقا نمی‌فهمید مثل کسی شده بود که در فیلم ها نشان می‌دهد و میان مردم راه می رود و انگار دور فیلم را پایین آورده‌اند و حرکات لب‌ها و...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

گفت و گوهای من و دار گٌل- یک

یک: دارگل می‌گفت: ستاره‌ها را می‌شود برایت چید تا تو تنها ستاره‌ی آتشین آسمان باشی وقتی که می‌وزی.... دار گل می‌گفت: کسی تا به حال نمی‌دانسته و دقت نکرده که تو تنها ستاره‌ی «وزنده» هستی... دار گل می‌گفت تو حرمت باد بودن یک ستاره هستی... می‌گفتم بنشین رو به رویم. من برایت شعر می‌خوانم و تو عاشق هرکس خواستی باش.... من هم قول می‌دهم شب‌ها...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

شهاب‌الدین شیخی: ما روزنامه نگاران نبايد فراموش كنيم متعلق به جامعه ى مدنى هستيم نه به حوزه ى قدرت

-مصاحبه ی خبرگزاری کوردپا با شهاب الدین شیخی به مناسبت یکصدو چهاردهمین سالروز روزنامه‌نگاری کُردی گفتگوی اختصاصی آژانس کُردپا با شهاب‌الدین شیخی روزنامه‌نگار کُرد و ساکن آلمان کُردپا: روزنامه نگاری کُردی به دلیل شرایط سیاسی در غربت آغاز شد و اکنون پس از گذشت یکصدو سیزده سال هنوز هم روزنامه‌نگاری کُردی در تبعید و غریبی ادامه دارد،...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

بیست روز اعتصاب غذای شیرکو معارفی در اعتراض به نامشخص بودن وضعیت پرونده‌اش

منتشر شده در  رادیو زمانه شهاب الدین شیخی - شیرکو معارفی، زندانی سیاسی کرد به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و محاربه از سوی دادگاه انقلاب اسلامی شهر سقز به اعدام محکوم شده است.  این زندانی سیاسی در نهم مهرماه سال ۱۳۸۷ در روستایی در نزدیکی مرز ایران و عراق، در حالی که قصد داشت از کردستان عراق به ایران بازگردد، بازداشت شد. حکم وی...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

بابام....

نمی‌دانم بنویسم بدون شک یا نه. اما احساس می‌کنم هرکسی پدرش را دوست دارد. با این‌که می‌دانم هرکسی هم احساسات خودش را خاص می‌داند بازم، احساس می‌کنم رابطه‌ی عاطفی من و پدرم بسیار عاشقانه است. از همان کودکی‌هم همین طور بود. حالا این رابطه به دلیل فقدان مادرم بوده باشد یه به دلایل بسیاری دیگر اصلا برای من مهم نیست. برای من این مهم است که من پدرم را دیوانه‌وار دوست دارم. رنجش‌های من و پدرم هم از هم جنسش عاشقانه بوده است. پدرم...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

برای تشیع جنازه‌ی خودم هم که شده صبح بیدارم نکنید

باز هم به کلاس نرفت. باز هم دیر بیدار شد. زمانی که چشم باز کرد ۸ دقیقه مانده بود به شروع کلاس. و از دم ایستگاه اتوبوس تا کلاس او به طور دقیق۲۹ دقیقه فاصله است. اگر هم می‌خواست تاکسی بگیرد، که بارها این کار را کرده بود. چیزی حدود حداقل ۱۶ تا ۱۹ یورو می‌شد.۱۹ یورو برای کسی که کل دریافت ماهیانه‌اش ۳۶۰ یورو است، یعنی اصلا ولش کن همان معنی‌اش نمی‌کرد بهتر بود.او آدم بی نظمی نیست. اتفاقا آن‌قدر از بی نظمی بدش می‌امد که ترجیح می‌داد...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

با گیوتین بریده شدن یعنی همان قصه‌ی چرانماندم

در حلقه وبلاگی گفتگو بحث از این شد که در باره نامه تقی رحمانی و پرسش ژیلا بنی یعقوب (در فیسبوک) از او بنویسیم که چرا رفتی؟ و اگر تو هم و آدمهایی مثل تو هم بروند چه کسی بماند؟ و اصلا اینکه تا کجا می توان مقاومت کرد و ماند؟ این‌که بنشینی و بنویسی و قصه و فلسفه و داستان تعریف کنی از « قصه‌ی کوتاه و اندوه بلند» نماندن و یا...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

تنهایی سوبژکتیو..تنهایی ابژکتیو..

اين تصوير تنهايى است دريك شهرستان هميشه تعطيل از شهر بودن. شهرستان به تنهايى، تنهايى انسان را مى دراند. من به دنيا آمده و بزرگ شده ى شهرستانم و گريزنده از شهرستان. دقيقا از همين رو و به همين دليل دريده شدن تنهايى. از ١٥ سالگى شانس اين را داشتم كه بتوانم تابستان ها به خاطر كار، از شهرستان بگريزم. من شهرهاى بسيارى از كوردستان و ايران را گشته...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

قصه‌ی او که رفت..در کما رفت

آره کوچولو به همان دلایل مزخرفی که دوستی‌مان را گم کردیم حالا از مرگت هم نمی‌توانم چیزی بنویسم.. می‌دونی.. مُردی اما نه به همین راحتی... تلفن زنگ می زند..چندین زنگ... تا از اتاق می رسم به تلفن هم‌چنان زنگ زدن یا زنگ خوردن تلفن ادامه داشت، بارها به خودم بد و بیراه گفته بودم که خوب تلفن بی‌سیم به چه درد می‌خورد وقتی کنار دستت نباشد....تلفن را بر می‌دارم-سلام... حال شما....-سلام ممنونم..-خوبین... چه خبر..-می بخشید میشه قبل...
» ادامه مطلب