۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

همیشه اینجا بوده ‌ام - شعر

همیشه اینجا بوده‌ام..همین‌جا کنار این‌ نرده‌های انتظار ترمینال، ایستگاه قطار، فرودگاه، گاراج‌های قدیمی شهرستان...همیشه در سقز، یا برلین، پاریس یا تهران ولندن یا برکرانه‌ی راینقهوه نوش میخانه‌های بروکسل یا آمستردام...خورشید نوش جاده‌های سقز تا مریوان..همیشه همین‌جامنتظر بوده ام که بروم یا بمانم…که بیایی یا رفته‌ایعطر تو جهان را مسافر کرده...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

از راهی که رفتی برنگرد

هميشه راه برگشت، طولانى تر، كسالت بارتر و بى هيجان تر است. از هيچ راهى بر نگرد. حتا اگر اشتباه رفتى. راه تاره اى دنياى جديدى و انسان بودن جديدى را آغاز كن... برنگرد راه رفته را.....
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

من کورد و دختر اسرائیلی

دختر اسرائيليه مى گه چقدر قيافه ات شبيه اسراييلى هاست.. مى گم دِ بيا همينمون مونده تبليغات حكومت هاى تركيه و جمهوري اسلامي رو در مورد ارتباط كورد و اسرائيل با اين حرفا پُر رنگ كنى:)) می‌گه ناراحت شدی؟ می‌گم نه.. می‌گه ولی خوشحال هم نشدی .. گفتم خوب خوشحالی هم نداره؟  گفت ولی این یک « کامپلیمنته‌» ها... گفتم برای اسرائیلی ها؟. گفت  واوووو... نه خیر برای کوردها؟.. گفتم بنده چنین حسی ندارم... خلاصه کمی خندیدیم و هرجاشم...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

اون یکی نبود توی قصه ها کجا بود؟!!

يكى بود، يكى نبود. خوب عوضي واسه چى نبودى؟ مرض دارى ؟ خوبه نسل اندرنسل هى قصه رو مرور مى كنيم و مى‌شنويم اون يكى نبود؟ كدوم گورى بودى؟ چه غلطى مى كردى؟ د آخه با اون يكى و اون يكى هاى ديگه هم كه نبودى... اگه بودي لااقل يكى از اين قصه هاى كوفتى با «دوتا بودند» شروع مى شد...د ِ آخه اينم شد بودن، كه كل نقش تو در اين قصه ها شده اونى كه نبود... همونجوري نبود بمون تا يه الف مياد و بعد نونت مي شينه اون وقته ديگه كلا اگه شده قصه رو فقط...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

June 20

لیلی نمی‌دانست آن شب که آخرین شیفت شب پرستاری اوست..آخرین دیدارش با «او» نیز برآن تخت بیمارستانخواهد بود. لیلی فکر می‌کرد « او» همیشه بیمار بر آن تخت خواهند ماند و لیلی هم هر روز و هرشب می‌تواند او را ببیند و حرف‌های او را بشوند و از گفته‌ها و حرف‌هایش بدون آن‌که بداند راه و انرژی زندگی بجوید.آن شب لیلی وقتی به این فکر می‌کرد دیگر حتما...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

عاشق و جمعیت

پوتين ساق بلند چرمى قهوه اى شكلاتى به پا دارد. جوراب شلوارى بنفش و پيراهنى سبز پر رنگ، كيفى چرمي و همچنان قهوه اى با كنتراست زرشكي شده از رنگ خود چرم و با سگك هاى فلزي كه كله ى خندان خورشيدى لب قرمز بر پهناى آن منقَش شده . دست هايش بلند و كشيده است و چانه اش نيز. اين كشيدگى را امتداد موهاى بلُند و بلندش هم چون خطي موازى و رقصان همراهى مى كند. خنده هايش، مثل موج موهايش، با هر توقف و حركت دوباره ى مترو، رقص موزوني به خطوط منحنى...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

سوزاندن فرصت اعتراض‌های مردمی با برنامه‌های منفعل وتکراری

باز هم برای برنامه‌ی اعتراضی مردم در زمان حضور سران جنبش عدم تعهد در ایران برنامه‌ی تکراری و بیهوده و فرسوده‌ی« شعار الله و اکبر بر پشت بام‌ها» پیشنهاد شده است.   خوب مثلا كه چه اگر فريادبزنيم الله و اكبر؟؟؟ اگر هدف استفاده ازفرصت حضور سران عدم تعهد در ايران است و رساندن خداقل صداي اعتراضي به گوش آنها، واقعا فكر مرده ايم كه سران...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

گفت و گوهای من و دارگُل - دل که شناسنامه نداره

گفت چند سالته مگه كه اينقدر كودكانه ..؟؟ دار گل حرفش را بريد و گفت : عدد و سن و سال و شناسنامه اين حرفا كه مال دنياي بيرون آدم ها و جسم و فكرشونه. ..دل آدم ها كه عدد نداره ... بزرگ نميشه كه... شناسنامه نداره آخه ....واسه همينه كه دل خود تو پير مرد، از دل همه ى ماها، كودك تره......
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

آدم‌های منطقی عاشق بی منطق‌ها هستند

 در یک صفحه‌ی فیس‌بوکی به نام «قنل قول»سه هزار و سیصد و بیست و نه نفر قبل از من این‌جمله‌ی برنارد شاور را لایک کرده بودند. یعنی با من می‌شد ۳۳۰نفر. «آدم منطقی خود را با جهان وفق می‌دهد، آدم غیر منطقی اصرار دارد که جهان را با خودش وفق دهد، همین است که جهان پیشرفتش را مدیون آدم‌های غیر منطقی است». این معنای ضمنی‌اش این است که این...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

جو سیاسی نیست اگر سیاسی‌اش نکید -برای امدادگران اجتماعی بازداشت شده‌ی زلزله‌ی آذربیاجان

«اگر در بی عدالتی‌های بی طرف هستید بدانید طرف ستمگر را گرفته‌اید» (دزموند توتو) خیلی صادقانه بگویم.. تا به حال برخی رفتارهای پنهان وآشکار برخی دوستان عزیز اصلاح طلبم و البته بیشتر میشه گفت « هوادارن و کارگزاران مجازی اصلاح طلبان» را در «دفاع از جمهوری اسلامی» می‌دیدم، استدلال‌ها و بهانه‌های قبلی شان در مورد مسائل سیاسی تا حدی برایم...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

کاوه

روی میز که نشسته بود و سیگار می‌کشید و نوشیدنی‌اش را می‌نوشید به کاوه فکر می‌کرد که گفته بود برو به یاد من بنوش. داشت می‌نوشید به یادش بود اما نوشیدنی‌اش را بلند نکرده بود که بگوید به یاد کاوه، انگار این نوع نوشیدن طعم یاد دوست نمی‌دهد .... اصولا و اساسا کاوه مناقشه برانگیز و سوال برانگیز و همین‌جوری اصولا و اساسا موجب گفت‌و گو است و خوشت بیاید و خوشت نیاید یک ربطی به تاریخ و اسطوره دارد. برگه‌ی سپید لای برگه‌های کاهی‌تر...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

ولگردم کن از خودت../ ترجمه‌ی فارسی بخشی از یک شعر کوردیم

از خودت ولگردم کن... من دیگر تاب خیابان‌های تن‌ات را ندارم... از خودت ولگردم کن... من در تمامی ایستگاه‌های قامت‌ات هنوز مشغول سیگار کشیدنم... از خودت ولگردم کن.. زمان در تاری موهایت سیاه می‌«مار»اند در هر آن‌چه تمدن که «قهوه‌»ای می‌مکم طعم پرتقال‌ات را فرویدی و کارل مارکسی بدون هیچ «غریزه» و «کاپیتال» ای بانوی تمامی شعرهای...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

من و سن و سال پدرم

من پدرم رو خیلی دوست دارم. پدرم قلب نازنین‌اش بیمار بود. دوبار ایست قلبی را رد کرده بود. تشریف آورده بود تهران و با برادرم رفته بودیم دکتر. لای گفت‌و گوها دکتر پرسید چند سالشونه.. من گفتم ۷۰ داداشم گفت ۷۵ من گفتم وا خوب هفتاد سالشونه دیگه.. برادرم خندید و تو چشمام نگاه کرد و گفت قربون دلت برم تو الان تقریبا ۵ سالی میشه همه‌اش می گی بابا ۷۰ سالشه......شین-شین پسر کوچک بابا...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

به خود آ...

و گفت: کسانی را دیده ام که به تفسیر قرآن مشغولند. جوانمردان به تفسیر خویش مشغول بُوَند. تذکرة الاولیاء- ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی و من نیز بر این باورم که آزاده بودن این نیست که به فکر مبارزه در راه آزادی باشی، آزاده بودن این است که به فکر  آزاد و آزاده کردن فکر و روح خود باشی.... به جای آزادی خواه بودن، آزاد باش، خود آزادی خواهی...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

زلزله و آزادی‌ زندانیان سیاسی و شادی‌ کودکانه‌ای که به روی خودم نمی‌آورم

عکس:ساقی لقایی.. این عکس تزیینی است و ربطی به اتفاقی که به آن اشاره شده است ندارد به روی خودم نمی‌آورم اما هنوز دلم می‌لرزد. لرزیدن دل انگار بخش اعظمیش از دوری است. به خیابان می‌روم و میان فروشگاه ها وول می‌خورم. پاساژ همیشه سرزمین رویایی من بوده است و اگر کمر درد می‌گذاشت بدون شک ساعت‌های متمادی‌تری در آن قدم می زدم. دلم می‌لزرد هنوز......
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

ز فیس بوک نترس با فیس بوکت زندگی کن..

تو این هاگیر و واگیر باید عرض کنم که از فیس بوک جدیدم راضی‌ام. بارها گفته‌ام من باور ندارم به ایده‌هایی که هنوز آنقدر سنتی هستند که در مقابل فضای مجازی هنوز مقاومت دارند و هنوز فکر می‌کنند در دنیای سنتی قبلی‌شان هستند. هنوز شب و روز تمام زندگی و یا بهتر است بگویم بخش اعظمی از زندگی‌شان در دنیای مجازی می‌گذرد اما هنوز همان شب و روز بد...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

ازدحام آه و لرزش گریه/ برای همدردی با مردم زلزله زده‌ی آذربایجان

از آن‌همه ازدحام آه که در لابه‌ی گریه می لرزید...../ می‌دانم درد نشانی‌گم شده‌ی بی التیامی است.../ این زمین بی قرار را... /بالام هی..بالام..هی.... / کودکی که در شعرهای فاجعه عزیز می‌شود و ...سرزمینی که مثل زن تنها بعد از شکافتن مقدس .... جغرافیای این حوالی بدجوری میان نای گریه و آه تقسیم خورده‌ی خط خطی بی عدالتی می لرزد..../دردت به جان...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۲۳, دوشنبه

زلزله و بلاهت بی پایان

دوباره سرما خورده ام و دوباره مريض بودم. آخرين خبرها را قبل از اينكه مصرف قرص ها گيجم كند در مورد زلزله خواندم. بيدار كه شدم استاتوس هاى فيس بوكي و برخى وبلاگ هايي را كه به زلزله پرداخته اند  مرور كردم. حماقت اذهان شست و شو داده شده از سوي پان ايرانيست ها و مذهبيست ها به يك اندازه ويران كننده است. چه آن هايي كه چنان شست و شوداده...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

اندوه خیس سینه‌ی غریبه

غريبه اندوه خيسش را...چون عرق سينه ى پيراهنش با دست هايش ماليد ...و با آهى بلند تمام عمق دهليزهاى قلبش را سعى كرد تميز كند. سال‌ها بود نفس را براى ريه هايش بلكه براى قلبش مى كشيد. در انتهاى رد چشم هاى انتظارش قهوه ريخته بود روى پيراهن سبز دخترك، از رد رنگ ريل‌هاى فلزى بر روى چمن هاى كنار ايستگاه...  غريبه هنوز خواب مي بيند و گاهى در خواب هايش كمي زندگى مى كند... آن‌قدر واقعي خواب مي‌بيند ، حتا مردم هم او را باور كرده اند...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

مرگ بر بالین داشتن

اويس قرنى گويد، «مرگ زير بالين دار، چون بخسبى و پيش چشم دار چون برخيزى» من به جرأت مي توانم بگويم كه نزديك به ده هزار روز از روز و شب هاى زندگيم را با اين ويژگي گذرانده ام. اگر درجات عرفان به اين بستگى داشت بي شك من بايد به ولايت كبرا نيز مى رسيدم. هرچند آن موقع ها كه ايران بودم و اس ام اس نوشتن رواجى داشت، خواهر زاده اى دارم كه زبانش از دست هاى من درازتر است، مى گفت اگر عبادت به اس ام اس بودي، دايي من باييزيد بسطامى زمان ...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

من در خواب زنی جامانده‌ام..

يكى دو نگاه ميان سه يا چهار  حركت رد و بدل شد.  لبخندش را كه هميشه براى غريبه ها به لب داشت، به زن جوان هم بخشید و او هم نوشيد و نيوشيد شايد.  دست هاى باريك و بلندش را دراز كرد و دست هاى آن مرد هميشه دست از پا درازتر را گرفت. این دست از پا دراز‌تر کمی واقعی بود، دوستانش در باشگاه والیبال به او می‌گفتند. ...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

موقعیت را در خودت بگیر نگذار موقعیت تو را در خود بگیرد

اگر به عنوان به عنوان يك نوزانده، براي حضور در جمع نوزاندگان يك اركستر براي اجراى زنده ى يك اركستر درست هنگام اجراي كنسرت به روى سن دعوت شدى، (حتا اگر خودت نيز باور داشته باشي در اندازه ى چنين اركستر و كنسرتي .. نيستي) وقتي مجبور شدي آن بالا بروى، ديگر وقتى آن بالا هستى و در جمع نوازندگان ، حتا اگر سازت ناكوك بود، يا شكسته بود، به فكر درست كردن ساز، عوض كردن ساز و بهتر نواختن... نباش...كنسرت و اركستر در جريان است پس بنواز و...
» ادامه مطلب

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

زندگی عمومی

وقتى بي در كجا مى شوى. وقتى از همه چيز و همه كس مى برى يا شايد همه چيز و همه كس تو را مى برند. يك نقطه هست براي قطع همه چيز . در چنين موقعيتي آن نقطه را پيدا كردن و آن را شبيه يك دكمه ى انفجار فشار دادن تو را دوباره از دايره ى زمان و مكان پرت مى كند. ديگر بى كَى و بى كجا مى شوي. حتا اگر خانه ى دوست رفيق فاميل و غريبه باشي باز هم سهمى...
» ادامه مطلب