۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

هرگز به100 نرسیدیم -بررسی اجمالی مطبوعات کوردستان در 30 سال بعد از انقلاب



هرگز به 100 نرسیدیم*

بررسی اجمالی مطبوعات کوردستان در 30 سال بعد از انقلاب

 متن کامل مقاله ی منتشر شده در سالنامه ی :اعتماد

مطبوعات در معنای نشریه های دوره ای(روزانه، هفتگی، ماهنامه، فصل‌نامه و یا گاه‌نامه)، «یکی از رایج ترین و شاخص ترین محصولات جامعه ی صنعتی است. طلایه های آغازین این نوع از نگارش انسانی اگر چه به قرن 17 می رسد»(پیر آلبو،1968) اما سیر رشد آن در جهان، از نیمه ی دوم قرن نوزدهم به این سو سرعت فزاینده و جهان گیری گرفت که نه تنها کشور ها و جوامع صنعتی بلکه حتا جوامع توسعه نیافته را هم در نوردید.

اگر چه اولين روزنامه ي كوردي در سال1898 منتشر شد (اولين روزنامه‌ي تركي 1832 «تقويم وقايع» و اولين روزنامه‌ي فارسي (كاغذ اخبار) 1837 و (الزوراء) ي عربي 1896 منتشر شد ) اما تفاوت انتشار اولين روزنامه ي كوردي با انتشار اولين روزنامه به ديگر زبان‌ها، در اين امر نهفته است كه تولد آن روزنامه‌ها مربوط به ملت‌هايي بوده كه داراي دولت و نيز مربوط به دولت و براي برنامه‌هاي تبليغي و جهت اعلام فعاليت‌هاي دولت بوده است.‌ اما تولد روزنامه در ميان كوردها در بخش خصوصي و محصول هشياري فردي و حاصل جنبش اجتماعي مردم بوده است.



این مقاله در پی آن است که به بررسی اجمالی وضعیت مطبوعات در کوردستان طی 30 سال گذشته‌ی پس از انقلاب اسلامی ایران بپردازد.

 از آن جا که «مطبوعات مانند سایر رشته های تاریخ عمومی هم چون تاریخ ادبیات، امور اقتصادی یا تاریخ جنبش های اجتماعی، بدون رجوع دائم به تحول عمومی جوامع درک نمی شود؛ شاید روزنامه در میان موضوع‌های تحقیق تاریخی از جمله مقولاتی است که فشرده‌ترین روابط را با وضعیت سیاسی،‌اقتصادی، اجتماعی و سطح فرهنگی جامعه و عصر و دوره ای دارد که منعکس کننده‌ی آن است»(حسین قندی،1384ص 13)، بنابر این لازم می نماید که این مقاله را به دوره های تاریخی که بیانگر تغییر و تحولات سیاسی و فرهنگی جامعه ی کوردستان باشد تقسیم‌بندی نمود.



سال های 1357 تا 1359 انفجار آزادی؛

در این فاصله‌ی کوتاه زمانی يعني  يك سال و نیم اولیه‌ی بعد از پیروزی انقلاب در ایران، کوردستان هم به تبع دیگر مناطق ایران به واسطه‌ی آزادی از قید استبداد سیاسی حکومت قبلی، دوره‌ای از انفجار چاپ نشریات سیاسی را، تجربه کرد که هر کدام وابسته به گروه و سازمان و احزاب سیاسی‌ای بود که در آن دوره رشد قارچ گونه ای داشتند .

اما جدای از این نشریات فصلی و گه‌گاهی ، نشریاتی بودند که به احزاب و گروه های رسمی تر و با سابقه‌تری تعلق داشتند که من از آن میان به «نشریه ی کوردستان» ارگان رسمی حزب دمکرات کوردستان ایران(تاریخ انتشار آذر ماه 1324 برابر با نوامبر1945 ) اشاره می کنم، که یکی از قدیمي‌ترین نشریات تاریخ منطقه و حتا خاورمیانه است. در واقع تنها نشریه ای که قبل و بعد از انقلاب و به طور رسمی ودر استاندارد یک نشریه در کوردستان منتشر شده همین نشریه بود.

 از آن جا که حزب دمکرات کوردستان یکی از احزاب سازمان‌دهنده‌ي سیاسی مردم در پیروزی انقلاب در مناطق کورد‌نشین بود و پس از پیروزی انقلاب هنوز در تعامل با دیگر نیروهای سیاسی انقلابی در مرکز به سر مي برد ،این نشریه هم به طور قانونی منتشر می شد.

مدتی پس از آن گاه‌نامه‌ای دیگر نیز در استاندارد هایی قابل قبول از نظر شاخص های مطبوعاتی در مهاباد به نام« هیوا» منتشر شد و به گمانم پس از 20 شماره و در 26 مرداد 1358 در اولین مرحله‌ی توقیف فله‌ای مطبوعات همراه با دیگر نشریات از انتشار باز ماند. نشریه‌ی کوردستان هم پس از آن‌که مذاکرات کوردها با مقامات مرکزی به نتیجه ی مطلوب نرسید و کار به جنگ مسلحانه و خشونت های دوطرفه‌ي آن سال‌ها کشید و دولت حزب دمكرات کوردستان ایران را « منحل» اعلام کرد، رخت حضور رسمی از میان مردم بر بست و ازآن پس به صورت زیر زمینی و غیر قانونی منتشر مي‌شود و اكنون سابقه‌ای بالای 60 سال را پشت سر می گذارد.

در واقع وضعیت انتشار مطبوعات، آیینه‌ی تمام نمای وضعیت سیاسی فرهنگی جامعه‌ی آن روزهای کوردستان بود. مردمی پیروز شده در انقلاب، بدون تثبیت و حضور دولت رسمی و در حال مذاکره و گفت‌وگو و تنش با حکومت مرکزی. نامطلوبي سطح فرهنگي،سطح نازل باسوادی و تحصیل، گرایشات سیاسی بی ثبات و بی سازمان و رها شده، را مي‌توان به عنوان شاخص‌هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي آن روزگاربر شمرد. ازاین رو محتوا و ساختار نشریات نیز به جز همان نشریه و تا حدی نشریه‌ی هیوا به تبعيت از وضعیت موجود ساختار و محتوایی پراکنده و متاثر از تغییرات لحظه‌ای وقایع پس از انقلاب بود.



سال های 1359تا1364 ، سرکوب مخالفین ، ثبات دولت و محاق مطبوعات



اما به نتیجه نرسیدن مذاکرات کوردها با سران حکومت مرکزی و به تبع آن تلاش دولت برای حصول ثبات و به نتیجه رساندن خواسته‌های خود و در ادامه‌ی آن جنگ‌ها و سرکوب معارضین و خشونت‌های مسلحانه ی دو طرفه، نه حوصله ای برای نوشتن و نه فضایی برای اندیشیدن باقی گذاشته بود.

در این سال ها حکومت مرکزی همانند هر حکومت انقلابی دیگر فرصتی برای مخالفان و منتقدین خود باقی نگذاشت و به تبع، انتشار کتب و نشریاتی هم که بازگو کننده‌ی وضعیتی آزاد و مبتني بر خواست‌های عمومی  و اندیشیده شده در جامعه ی آن روزگار کوردستان باشد ممنوع بود. به همین خاطر روزنامه و روزنامه‌نگاری به محاقی طولانی رفت.

 اما در همین سالیان ٬سازمانی به نام «سازمان پیشمرگه‌های مسلمان کورد» در مقابل مجموعه‌ی سازمان‌های سیاسی آن موقع کوردستان که عنوان شاخه های نظامی خود را « پیشمرگ» می نامیدند٬بنا نهاده شد. این سازمان در آن دوران اقدام به انتشار نشریه ای به نام« فریاد آزادی» نمود که با شعار «یا مرگ یا رستگاری کوردهای مسلمان» به میدان آمد. محتوای این نشریه به بازتاب آرای کسانی  می‌پرداخت که بر این باور بودند٬ که دیگر نیروهای سیاسی کورد که در مقابل حکومت مرکزی قرار گرفته اند عده ای فریب خورده‌ و ایادی غرب و از خدا بی خبرند، که اتفاقا آن‌ها عامل جنگ و خون‌ریزی در کوردستان هستند و باید بساط شان از روی زمین برچیده شود. محتوای این نشریه بیشتر بیانیه های تحریک آمیز و درخواست از حکومت برای سرکوب مخالفان و احزاب کوردی و ديگر سازمان هاي مستقر در كوردستان بود.  هم‌چنین گاه، نامه‌هایي با عناويني  شبیه« نامه ای ازیک دانش آموز رنج دیده‌ي کورد» یا «نامه ای از یک کورد مسلمان» و...منتشر می کرد.

اما در سال های اولیه ی دهه ی شصت دو نشریه ی دیگر به نام هاي «اصحاب انقلاب» و «ئامانج» منتشر شد. این دو نشریه به ترتیب از سوی سپاه پاسدران انقلاب اسلامی و سازمان تبلیغات اسلامی به عنوان تریبون رسمی و بلندگویی که به تبلیغ سیاست های نظام عمل می کردند، منتشر مي‌شد. غیر از این دو نشریه هیچ نشریه‌ی دیگری اجازه ی انتشار نیافت.



سال های 1364تا1375؛ تثبیت نظام و سياست‌ورزي امنيتي به جاي سياست ورزي مسلحانه‌ي دولت.





بعد از عقب نشینی احزاب كورد به خاک کوردستان عراق و پايان‌گرفتن جنگ‌ در کوردستان و پس از تثبيت قدرت نظامي حكومت مركزي، در حزب دموکرات کوردستان ایران نیز تحولاتی روی داد. عده‌ای از اعضای این حزب که برخی از آن‌ها دارای سوابق فرهنگی بودند در کنگره‌ی چهارم این حزب(به گمانم در سال های ۵۹-۶۰) تصمیم به کنار گذاشتن سلاح گرفته و در راستای عفو حکومت نسبت به تسلیم شوندگان، خود را تسلیم حکومت کردند. یکی از این افراد، شاعر بلند پایه‌ی کورد« محمد امین شیخ السلامی» متخلص به «هیمن» بود.

از سوی دیگر دولت تا حدی دست از آن سیاست خشن گذشته بر داشت و با تشکیل واحد اطلاعات و امنیت در سپاه، برخی از نیروهای کار کشته‌ی اطلاعاتی‌اش را به این نهاد امنیتی انتقال داد و به جای سیاست ورزی مسلحانه در منطقه به سیاست ورزی امنیتی روي‌آورد. در این راستا شروع به یک سری اقدامات فرهنگی نمود که یکی از طراحان این سیاست شخصی به نام« مرتضی محب اولیا» یا همین « اسفندیار رحیم مشایی» امروز بود.

«اسفندیار رحیم مشایی که در سال 1360 به عضویت سپاه در آمده بود دشمن اول خود را مجاهدین خلق می دانست، به همین علت جذب اطلاعات سپاه پاسداران شد و اول ماموریت خود را از بین بردن اعضای مجاهدین خلق در رامسر دانست. بعد از این بود که از سوی سپاه جهت ماموریت به کوردستان رفت. آن‌جا اما دیگر با نام « مرتضی محب اولیا» و در سمت معاون اطلاعات واحد کومله در قرارگاه حمزه‌ی سیدالشهدا سپاه مستقر شد. مشایی اما اعتقادش در مورد کوردها متفاوت بود از نوع برخورد با مجاهدین. وی بر این باور بود که مي‌بایست ریشه های اجتماعی و فرهنگی مسئله ی کوردها را جستجو کرد و از این رو فعالیت‌های خود را بر فاز فرهنگی متمرکز کرد. در اولین اقدام فرهنگی، «کاک» یا کانون اسلامی کوردستان را تاسیس کرد(کلمه ی کاک در زبان کوردی به معنای برادر بزرگ هم هست)و در دومین اقدامش مرکز نشر ادبیات کوردی و انتشارات صلاح الدین ایوبی و ماهنامه ی کوردی «سروه» را  تاسیس کرد.»(هفته نامه ی شهروند، شماره ی60 ص58)



از آن‌سو نیز بخش زیادی از نیروهای کورد به ویژه گروه بازگشته از حزب دموکرات نیز به ضرورت و نیاز جامعه‌ی کورد به فضای بازتر فرهنگی از سوی دولت بارها در بازجویی‌های‌شان در ايام زندان متذکر شده بودند. یکی از همین افراد، همین«هیمن» شاعر پر آوازه بود که توانست با جلب نظر مسولان و با توجه به سیاست‌های مشایی به سردبیری ماهنامه‌ی سروه برسد. نام «هيمن» اعتبار افزونی به نشریه می‌بخشید و با همه‌ی انتقاداتی که به وی برای هم‌کاری با چنین نشریه‌ی دولتی(درظاهر خصوصی) می‌شد، باعث مقبولیت نشریه در میان مردم شد.

سروه ماهنامه‌ای فرهنگی-ادبی بود که تمام صفحات‌اش، به جز ترجمه‌ی سرمقاله که بعداز سرمقاله‌ی کوردی در هر شماره می‌آمد، به زبان کوردی منتشر می‌شد. نشریه ای که تمام مطالبش یک بار برای مسوولان ترجمه می شد و آن‌گاه به چاپ می رسید. اما با این همه موجب قلم فرسایی عده‌ی زیادی از شاعران و نویسندگانی شد که تا آن دوره زبان در کام کشیده بودند زیرا که داشتن و مطالعه‌ی کتب و نشریات کوردی مجازاتی سخت در انتظار صاحبان اش داشت.  اين مجله نه تنها نسل قبلی نویسندگان و شاعران را دوباره ميدان آورد، بلکه باعث رونق یادگیری و خود‌آموزی زبان کوردی در میان مردم و جوانان شد و کم‌کم نسل جدیدی از شاعران و نویسندگان نیز پا گرفت.

در سال های ابتدایی دهه ی 70، ادارات فرهنگ و ارشاد اسلامی در شهرستان ها کم کم به درخواست ها برای تشکیل انجمن های فرهنگی، هنری و ادبی پاسخ مثبت می دادند. اعضای این انجمن ها هم طبق معمول شاعران و نویسندگان بودند که به بحث های ادبی می‌پرداختند که نتیجه ی این گفت‌وگوها گاه به صورت مقالاتی در همان ماهنامه سروه یا در بولتن‌هاي داخلي این انجمن ها منتشر می شد. همین بولتن های داخلی گاه بسیار جدی کار می کردند و برخی از آن‌ها همانند"روت"(جریان) در قامت یک نشریه ی تخصصی ادبی فرهنگی در آمد و موجب پدید آمدن نسل جدیدی از نویسندگان شد. تا این زمان تنها شکل‌های روزنامه نگاری و مطبوعات همین ماهنامه ی سروه و این چند بولتن داخلی انجمن های ادبی بود به جز نشریه ای که در دوره ی اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، در استان‌داری که به نام«اخبار کوردستان» منتشر شد و پس از مدتی انتشار آن متوقف شد.



سال های 1375تا1384 رویای روزنامه نگاری با فضایی آزاد تر



در سال های دهه ی 70 در ایران اما، روزنامه نگاری و چاپ کتب در موضوعات فلسفی و تئوریک روند دیگری گرفت. از آن فضای به شدت سخت گزینش های سیاسی برای ورود به دانشگاه ها هم در  کوردستان اندکی کاسته شده بود. نحله ی جدیدی از نیروهای جوان و تحصيل‌كرده واهل مطالعه در كوردستان پاگرفتند که به تبع از فضای سیاسی، فرهنگی آن روزگار به مطالعه ی نشریاتی چون دنیای سخن، آدینه، گردون، ایران فردا، جامعه‌ی سالم و کیان و نیز آثار کسانی چون بابک احمدی و محمد مختاری و جعفر پوینده می پرداختنند.از نظر فضای سیاسی هم مردم به کنش‌های سیاسی در تعامل با دولت روی خوش تری نشان دادند اما با زباني ديگر.



در انتخابات ریاست جمهوری ششم که رفسنجانی برای بار دوم  شرکت می‌کرد رقیب منتقدی به نام احمد توکلی داشت. مردم کوردستان بدون شک، شناخت کافی‌ای از احمد توکلی نداشتند و شاید علاقه ای نیز به وی. اما وقتی نتایج انتخابات در کوردستان بازشماری شد نتیجه آن شد که هاشمی در کوردستان از احمد توکلی شکست خورد  و مردم نشان دادند که سیاست های هاشمی را نمی پسندند. هاشمی اما به پیروزی رسید و دوباره رییس جمهور ماند. اما در واکنش به خواست‌های سیاسی مردم برای اولین‌بار در کوردستان یک استاندار نیمه کورد و نیمه ترک را منصوب کرد. محمدرضا رحیمی متولد شهر قروه به استانداری کوردستان رسید و در ابتدای کار یک مشاور فرهنگی بسيار کورد تر از خودش را به نام«بهرام ولدبیگی» منصوب کرد.

يكي از اولين و مهم‌ترين اقدامات بهرام ولدبیگی برگزاری«کنگره ی فرزانگان کورد» بود. در روزهای برگزاری این کنگره بولتن  داخلی‌ای به نام«آبیدر» منتشر شد که پس از پایان کنگره، استاندار را تحریک کرد که امتیازی برای همین نشریه درخواست کند و در فاصله ی کوتاهی، هفته نامه‌ای با نام«آبیدر» به دو زبان کوردی و فارسی به مدیر مسئولی محمد رضا رحیمی و سردبیری بهرام ولد بیگی منتشر شد.

ولد بیگی عده‌ای از نیروهای فرهنگی و هنری سنندج را به عنوان کادر تحریریه برگزید و با توجه به روابطش و نیز عطش مردم برای نوشتن کم کم توانست پای دیگر نویسندگان مشهور را که اتفاقا به کنگره دعوت شده بودند به نشریه باز کند. انتشار آبیدر موجب ايجاد روند جدیدی در روزنامه نگاری کوردی شد و سرآغازی برای تولید نشریات دو زبانه،که حاصل آن تولد نشریه ای مستقل به نام«زریبار» به مدیر مسولی «عادل محمدپور» و تحریریه‌ای کاملا محلی در شهر مریوان بود. زريبار که فراز و فرودها و توقف ها و تغییر مدت زمان انتشارهای زیادی روبه‌رو شد، در نهایت در سال های پایان دولت اصلاحات به صورت فصل نامه‌ای در آمد که حاوی مقالات علمی-پژوهشی بسیار وزینی بود.

رحیمی و ولدبیگی با درک شرایط زمان و خواست های سیاسی متفاوت که ممکن بود زمام قدرت و سیاست مطلوب را در کوردستان به سمت و سوهای دیگری ببرد، به انتشار مقالاتی سیاسی و با طرح خواست های بیشتر معیشتی و گاه سیاسی راه را برای سیاسی نویسی در مطبوعات کوردستان گشودند. اما دیگر دیر بود و سیر تغییر و تحولاتی که در کل جامعه ی ایران از راه می رسید به رحیمی اجازه نداد که راه درازی را بپیماید زیرا دوم خرداد 76 اتفاق افتاد و مردم کوردستان نیز در مشارکتی بی سابقه و همراهی با مردم ایران محمد خاتمی را به ریاست جمهوری برگزیدند.

سید محمد خاتمی پس از پیروزی در انتخابات و با توجه به شعارهای انتخاباتی ویژه‌اش برای مردم کوردستان که از سهم ناچیز کوردها در مدیریت سیاسی و ساختار قدرت گفته بود، عبدا... رمضان زاده را با غلظتی بیشتر از کورد بودن نسبت به رحیمی، به استانداری کوردستان منصوب کرد.استاندار جدید نیز در مقابله با نشریه‌ی رحیمی و همکاران‌اش نشریه‌ی دیگری به نام«سیروان» به صاحب امتیازی سازمان همیاری شهرداری سنندج و مدیر مسولی«جلال جلالی زاده» و سردبيري (اسد بیگی) واحسان هوشمند، منتشر نمود.

نشریه سیروان شکلی محلی بود از روزنامه های اصلاح طلبی که در پایتخت منتشر می شد و پایگاهی شد برای نویسندگان جوان با آرمان هایی از جنس مشارکت سیاسی، جامعه ی مدنی، دموکراسی و... و از سوی دیگر مقالات نظریه پردازانه‌ای در حوزه ی تئوری ادبی و زیبایی شناسی و...

از آن سو، ولدبیگی از رحيمي و هم‌كاري با وي فاصله گرفت و از نشریه‌ی آبيدر خداحافظی کرد و به تهران آمد و «انستیتو فرهنگی کوردستان» را تاسیس کرد و در اولین اقدام، ماهنامه‌ی «کوردستان» را منتشر ساخت که با همه‌ی معایب و محاسن اش توانست از 10000 نسخه‌اي که منتشر کرده بود بالای 7000 را بفروشد و دولت نیز در اولین اقدام، در واکنشی عجیب این نشریه را توقیف کرد.

از همان آغاز دولت اصلاح طلب، بسیاری از فعالان فرهنگي کوردستان برای اخذ مجوز انتشار نشریه تلاش وافری به خرج دادند. اما کوردستان در هر دولتي، کوردستان است و مثل تهران نبود که مجوز نشریه روزانه و شاید هفتگی و در نهایت ماهانه اعطا می شد. بلکه سال ها طول کشید تا کوردستان بهار مطبوعاتی‌ای را که دیگر ایرانیان در سال‌های اولیه‌ی دولت اصلاحات تجربه کرده بودند، احساس كنند و تقریبا کار به دولت دوم خاتمی رسید و در سال های ابتدایی دهه‌ی80  کم‌کم چند نشریه‌ی مستقل گام در عرصه ی متلاطم روزنامه نگاری کوردی نهادند. دو  ماهنامه به نام های «راسان»  به مدیر مسولی ثریا عزیزپناه و سردبیری رویا طلوعی و با مطالبی در حوزه ی زنان و«مهاباد» به مدیر مسولی احمد بحری،هفته نامه هایي به نام‌های «پیام مردم»،«ئاسو»(افق)، «کرفتو» و پس از آن دو هفته نامه ی«روژهه لات» و مدت کوتاهی بعد از آن امتیاز روزنامه ای به نام«آشتی» اعطا شد، که البته به دلیل مشکلات مالی و كمبود نيروي متخصص هرگز نتوانست انتشار روزانه را در بر بگیرد و به صورت هفته نامه منتشر می شد. در مهاباد هم هفته نامه ی دیگری به نام «پیام کوردستان» منتشر شد.

اما اگر چه بهار مطبوعات کوردی دیر از راه رسید، اما درفرا رسيدن خزان اش تبعیضی وجود نداشت. ابتدا در زمستان83 پیام مردم توقیف و محمد صدیق کبودوند و اجلال قوامی بازداشت شدند. در تابستان 1384 نشریه های ئاسو، آشتی توقیف شدند و مدتی بعد هم نشریه ی روژهه لات نیز به محاق توقیف رفت و نویسندگان‌اش بازداشت شدند. برای توقیف پیام کوردستان هم زمان زیادی لازم نبود. کرفتو نیز مدتی بعد از پیام کوردستان توقیف شد.راسان نیز اگرچه توقیف نشد،اما رويا طلوعي،سردبیر آن براي مدتي به زندان رفت.

از آن ميان آن نشريات، بعد از دولت اصلاحات،«راسان»، «مهاباد»، «سروه» و «سيروان» ماندند. سيروان اما نشريه‌اي دولتي بود و اگر چه صاحب امتيازش سازمان همياري شهرداري است اما مستقيما زير نظر استانداري اداره مي‌شود. با تغيير استاندار هفته‌نامه‌ي سيروان هم كه به نظر من كپي برابر با اصل روزنامه‌ي ايران در كردستان است، همانند آن نشريه كه روزگاري نشريه‌اي وزين و اصلاح طلب و پيشرو بود، به نشريه‌اي اصول‌گرا و راست سنتي و محافظه كار تبديل شد. اگر سرمقاله نويس ايران اصلاح طلب بعد از اصلاحات كسي به نام «صفار هرندي» شد، سرمقاله نويس «سيروان» نيز صفارهرندي‌هاي  ديگري در استان كردستان شدند.

در پايان ذكر چند نكته را تنها به صورت مختصر لازم مي‌دانم.

اول: در كوردستان ايران به دليل ضعف زيرساخت‌هاي اقتصادي و آموزشي و فرهنگي، ما هرگز نتوانسته‌ايم به روزنامه و نشريه در بخش‌هاي تخصصي( چه از نظر نيروهاي آموزش ديده در حوزه‌ي روزنامه نگاري و چه از نظر محتوايي كه بر يك حوزه‌ي تخصصي تاكيد  بورزد) دست بيابيم.از سوي ديگر بخش خصوصي به دليل ناپايدار بودن شديد فضاي روزنامه‌نگاري و هزينه‌ي بالاي سياسي آن هرگز نتوانسته به خود اين جرات را بدهد كه وارد اين حوزه‌شود.

دوم: نشريات ما به جز سروه كه يك ماهنامه‌ي فرهنگي ادبي است و شرح چگونگي انتشارش رفت، و سيروان كه هفته‌نامه‌اي دولتي است،  تعداد شمارگان‌ انتشار يافته‌اش به بيش از 500 شماره رسيده، هيچ كدام از نشريات كوردي بعد از انقلاب به 100 نرسيده است. و نود هرگز پيش ما نبوده و نيست.

سوم: بارز ترين نكته‌اي كه توجه‌ي هر ناظري را به خود جلب مي‌كند اين است كه آقاي خالد توكلي از سال80 درخواست يك نشريه‌ي تخصصي براي «كودكان» را به اداره‌ي ارشاد داده‌است و تا اين لحظه كه 4سال از دولت اصلاحات و 3سال از دولت اصول‌گرا را شامل‌ مي‌شود چنين مجوزي ارائه نشده‌است و از شواهد امر پيداست هرگز موافقت نخواهد شد. اين نكته از آن‌جا قابل تامل و توجه‌است كه درخواست نشريه براي كودكان حساسيت‌اش براي مسولان روشن و مبرهن است و از آن اموري است كه در هر نوع نگرش سياسي كه بر ايران حاكم باشد، ظاهرا ممنوع است.

چهارم: هزينه‌ي سياسي روزنامه‌نگاري اگرچه به طور كلي در ايران بسيار بالاتر از حد استاندارد آن است، اما ظاهرا در كوردستان مرزي براي اين هزينه‌ وجود ندارد. بايد در نظر داشت كه روزنامه نگاران كورد از احكام 10سال زندان(محمد صديق كبودوند) و حتا اعدام(عدنان حسن‌پور) را نيز تجربه كرده‌اند. به همين خاطر است كه روزنامه‌نگاران كورد در آخرين بیانیه شان تاكيد كردند؛ اگر روزنامه‌نگاري در ايران قدم زدن در ميدان مين است، در كوردستان ايران پاگذاشتن بر خود مين است.







* با توجه به اين كه در زمينه‌تاريخ انتشار مطبوعات كوردستان هيچ منبع تحقيقي كتبي قابل استنادي وجود ندارد بيشتر مطالب اين مقاله با تكيه بر حافظه‌ي شخصي نگارنده نوشته شده‌است

لینک این مطلب در سالنامه ی اعتماد:


چند پی نوشت شدیدا ضروری:

۱-این مقاله قرار بود برای روز رسانه٬ برای روزنامه ی اعتماد نگاشته شود.یکی از دوستان این روزنامه به من گفت چنین مقاله ای را بنویسم.بدون تعارف هیچ منبعی در اختیار نداشتم چند جا هم سر زدم و کم کم مشغول نوشتن شدم٬اما آن دوست گرامی خبرداد که فعلا مقاله می ماند برای یک وقت دیگر٬من هم از خدا خواسته فعلا  نوشتن مقاله را رهاکردم و به تلفن و پرس و جوی بیشتری از دوستان در مورد منبعی پرداختم که البته هر چه می جستم کم تر می یافتم. بعد یک شب  که جایی مهمان بودم  آن دوست روزنامه نگار تماس گرفت و گفت صفحه ی رسانه را می خواهند تا فردا ببندند و تا فردا ساعت ۱۰ باید مقاله را برسانی. به خانه بر گشتم و با تکیه بر خاطر ات خودم و  کمک تلفنی ازچند تن از دوستاناز جمله آقای رضا شجیعی و دوست پژوهشگرم آقای خوشحالی تماس گرفتم که حد اقل برخی موارد را به صورت شفاهی چک کنیم.   از ساعت ۱۱ شب تا ۴ صبح نوشتم.  با این که ناتمام مانده بود٬خوابم بردو و ساعت ۱۱ صبح بیدار که شدم به آن دوست زنگ زدم تا ببینم تا بعد از ظهر می توانم مقاله را بنویسم٬ایشان در جواب گفت که راستش ترسیدم  که مرا بزنی اگرتماس بگیرم چون دوستان پشیمان شده اند و گفته اند از آن جا که کل فایل٬ کار ارزشمندی است آن را می گذاریم برای «سالنامه ی اعتماد» خوب من هم باز  دست از نوشتن مقاله فعلا بر داشتم شدم و  خلاصه بنده عمویم فوت کرده بود به شهرستان برگشته بود و زمانی که در مجلس ختم عمویم بودم دوست رزونامه نگار ما تماس گرفت که صفحه ی رسانه ی سالنامه را تا فردا صبح می بندند. بنده هم به کافی نت رفته و از ایمیلم مقاله را داونلود کردم و آن وقت ها لب تاپ هم نداشتم. این بود که بخشی از آن را در کافی نت و بخش اعظم آن را در خانه ی خواهرم نوشتم.جالبی قضیه آن جاست که دوستان به دلیل کمبود حجم صفحات می گفتند مقاله را در 100 نهایتا 1200 کلمه بنویس که من همان اول اعتراض کردم و گفتم آخر بنده  ی خدا من فقط سی سال گذشته هر سال و در باره ی هر نشریه و هر سال تنها 5 خط بنویسم  که بیش از این ها می شود. دیگر تحلیل و تفسیر را هم بی خیال می شوم.به هر صورت حجم اولیه مطلبی که نوشته بودم نزدیک 4000کلمه بود و شروع کردم به کوتاه کردن آن٬ تا به این اندازه ای که می بینید رسید.همین جا باید از این دوست گرامی با همه ی این اتفاقات تشکر کنم چون به شدت در مقابل عدم چاپ این مطلب که برخی از سلایق در روزنامه٬ به خاطر درج برخی مطالب در آن ٬ نپسندیده بودند  تشکر کنم و این همه دردسر را به فراموشی بسپارم.

2-نکته دوم این که من در سالنامه ی اعتماد هم این پانوشت را که بیشتر مطالب این مقاله مربوط به اطلاعات شفاهی نگارنده می شود ذکر کرده بودم که ظاهرا به دلیل کم بود صفحه و جا برای مطلب ٬مثل خیلی از نکات دیگر درج نکردیده است. از این رو بدون شک این مقاله حاوی نقایص بسیار  و گاه اشتباهاتی است، که همین جا از خوانندگان محترم عذر خواهی نموده و آن همه داستان را برای شرح چگونگی به نگارش در آمدن این  مقاله و شرایط زمانی و مکانی آن٬ برای توجیه اشتباهات و یا نقایصم بود. البته ضمن این که من هیچ منبعی در اختیار نداشتم. در همین جا هم خاضعانه از همه ی دوستان که اطلاعات مکفی تری دارنددر مورد نام دیگر نشریات یا تاریخ های آن و..٬ می خواهم که با راهنمایی های خود به کامل شدن این مقاله در آینده کمک کنند.

3- برخی از این دوستان در این مدتی که از چاپ مقاله در سالنامه گذشته گله ها و انتقاداتی داشته اند که مثلا نام فلان نشریه را بیشتر برده ای و نام فلان نشریه را کم تر و اصلا نام برخی نشریه ها را هم نبرده ام. عارضم که در مورد نام بردن برخی نشریات محدودیتی بوده که از ترس این که کل مقاله به باد فنا نرود از این کار صرف نظر کرده ام. از سوی دیگر شاید نشریه ای را از قلم انداخته باشم که هنوز هم به یاد ندارم. هم چنین من در این مقاله به هیچ وجه به نشریات دانشجویی نپرداخته ام که بدون شک نام نشریات ازرزنده ای حق حضور داشتند از جمله «روانگه» ،«رافه»، «ده نگ» و...و درباره ی این که نام برخی نشریات را بیشتر برده ام به دلیل برخی مسایل بوده که اهمیت بیشتری در سیر تاریخ مطبوعات کوردستان بعد از انقلاب داشته اند حتا اگر اهمیت مشرعی نباشد و گرنه من حتا در مورد نشریه ی آشتی نیز که خود از بنیان گزاران و دبیر بخش فارسی آن بوده ام سخنی به میان نیاورده ام.1000 کلمه یادتان نرود.

4 ظاهرا در مورد ابتدای شروع به کار نشریه ی سیروان، اشتباهی در ذکر نام سردبیر از جانب من رخ داده است به این شرح که آقای اسد بیگی از ابتدا سردبیر این نشریه بوده اند. اما از آن جا که در آن زمان نشریه ی سیروان توسط یک شورای 3نفره (آقای جلالی زاده مدیر مسئول و آقای اسد بیگی سردبیر و جناب هوشمند  به صورت فعال تر هر چند بی نام و نشان تر)اداره می شد گمان من بر این بود که جناب هوشمند در ابتدا سردبیر بوده است. به خاطر این اشتباه و دیگر اشتباهات عذر خواهی می نمایم.




قسمت دو را نیز با کلیک روی این لینک بخوانید:بازخوانی 30 سال مطبوعات کردستان(قمست دوم)
» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

یک انسان دیگر در زندان جان باخت

این هم ا آخرین هدیه حکومت اسلامی ایران به مردم در آستانه ی عید و بهار. یکی دیگر از وبلاگ نویسان و زندانیان عقیدیتی سیاسی در زندان جان اش را از دست داد!!!!!!


امید رضا میر صیافی در زندان در گذشت. به همین سادگی!!!!!


این لینک ها را بخوانید:


امید رضا میر صیافی روزنامه نگار و وبلاگ نویس در زندان جان باخت


گزارش پزشکی مرگ


نامه ی جمعی از زندانیان سیاسی به مناسبت فوت امید رضا میر صیافی 


و ما نوبت خویش را به انتظار نشسته ایم بی هیچ لبخندی


 مطلب مرتبط: بهار بی "امید" بی مصرف افتاد

» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

(پرانتزي براي حرف زدن مي‌خواهم)


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

تشنه ایم به سان آب





ترجمه ی قسمتی از منظومه ی بلند سوگسرود حلبجه:

شاعر: رفیق صابر

مترجم:شهاب الدین شیخی

.........

برقي اين سرزمين نيم سوخته را   لحظه‌اي روشن مي‌كند.

درخت‌ها ميان شبنم يخ زده شكوفه مي‌دهند.

آوازي بلند جنگل را مي‌آشوبد

آوازي بلند جنازه‌ها را بيدار مي‌كند

مراقب باش عزيزم! خودشانند

بربريست ها و







                           دله دزدها و

                                چكمه‌پوشان و

                                             بدوي ها هستند



چون موش درون جوال،در اين ميانه جولان مي‌دهند.

خودشانند.......بله خودشانند

دوباره براي نماز و

زكات و

دختر ربودن دور هم جمع شده‌اند



در گرگ و ميش

چون گله گرگ‌هاي پوزه خوني برگشته‌اند.

خودشانند

بله خودشانند









به پیروی  و تبع  از شیوه و رسم بازنده و رسواي‌شان

دست در دهان و جيب‌هاي مردگان فرو مي‌كنند



با مُشتي خاك

چشم‌هاي غرق در ترس و

 پر از پرسش‌شان را مي‌پوشانند.



خودشانند

به تمامي

خودشان‌اند

صدهاسال است  هيچ تعييري نكرده‌اند.

عين خودشانند........عين خودشان.





اشغال‌گران از ميان فرياد[ها] رد مي‌شوند.

عجله دارند!








پشت تپه‌ي آن‌سو ميان گرد وغبار  غروب مي‌كنند

عجله دارند!

پشت سرشان(مثل صدهاسال پيش از اين) رد پوتين و

لكه‌هاي قرمز و خاكستري و

                 بوي گنديده‌ي نفس‌ها و عرق‌هاشان را

                                                              جا مي‌گذارند!



عق مي‌زنم!

پاهايم تحمل مرا دارند

چه هواي گنديده‌اي است!

تاريخي چه قدر كثيف !

چه روزگار  متعفني است!

عق مي‌زنم

اين جان كندن تمام نمي‌شود.

عق مي‌زنم









اين سوختن سر‌آغاز است!





چراغ‌ها را روشن كن

تا بيش از اين تشنه نمانيم....

پرچمي در شب برافروز

                                 نامش را مي نهيم،شاخه باران

با مهتاب و مِه خيسمان كن

                         يا تبسم خواهيم شد

                                            يا خرمن ماه







امشب عمر  ميان خاك شعله‌ور است

عمر چراغي در باران است،









                                نهالي در مسير سيل .



امشب انگار درون روح

رودخانه‌ي آوار به راه افتاده

طوفان قندیل به پا خاسته

امشب انگار همه ي جلادان تاريخ

شمشير بر روح من آخته‌اند.



چه كسي مي‌داند؟

من بيهوده كجا خواهم مرد

بگذار زمين آرام بگيرد،هم‌چون پرنده ي زير باران در پناه زخم‌هايت،



بگذار سيل دود و درد    براي لحظه‌اي فرو نشيند

تا آدم‌كش‌ها با نيزه  و گازهاي زهر‌آلود

تصوير خودشان را بر جنازه‌ات حك كنند.









اين دامنه هي! تنگ‌تر مي‌شود!

امشب چند جنازه‌ي ديگر را كاشتيم؟

چند تكه ابر عاصي را

از افق

به سوي دامنه قِل داديم

چند سرود و

               قله و

                 رويا را

                    شعله‌ور كرديم؟



               



اين دامنه

هي تنگ‌تر مي‌شود!









ببخشيدمان برادران!

نمي‌خواستيم زخم‌هايمان را در اين برگ‌ريزان و رودخانه بريزيم

تاول سينه‌ي زنان و

      لبخند منعقد صورت كودكان‌مان

 به تصویر این قرن تبدیل شوند



ببخشيد  ....مارا..... ببخشيد!

(شماهم اي برادر خوانده ها)

نمي‌خواستيم ميان جنگل و عو عو سگان

مرگ خويش را كنار قله‌[ها] روشن كنيم و

                               هم‌چون اولين اشعه‌ي آفتاب به گل‌هاي گندم ببخشيمش،

                                         يا به آوارگي ِ

                                            درختان  وَن و

                                                      مزرعه

                                                            و شبنم.











ببخشيد .........عزيزان............... ببخشيد

نمي خواهيم مرگ ناگهان! خود را

معياري براي وجدان،

عدالت

برادري

و معياري براي حقوق ملت‌ها قرار دهيم.





ما چه‌قدر برهنه‌ايم در مقابل حمله‌ي گازهاي مسموم و

                                             بي اخلاقي اين روزگار!

ما چه‌قدر تنهاييم در مجلس ختم

                                           اين شهر كوچك شهيد!

ما چه‌قدر تنهاييم در شيون!

چه‌قدر تنهاييم در عروسي خون و

كارناوال سر بريده شدنمان!











                                       ما چه‌قدر تنهاييم!

                                                      چه‌قدر تنهاييم!





اين‌بار هم سرنوشت‌مان را با خط ُدرشت

بر ابر و-باد- بازنوشتيم

سرنوشت‌مان را مانند ميراث،

به قبيله‌ي گرگ و شغال‌ها بخشيديم.

چندقرن است خون مي‌كاريم؟

غبار از تاريخ خاك٬ از صورت افق مي‌روبیم

سنگلاخ و رودخانه شخم مي‌زنيم.

چند قرن است نهال محال را آبياري مي كنيم،

اما(با اين همه) هنوز تشنه‌ايم:

                                   بسان آب!

با خود غريبه‌ايم:



                    

                   بسان رمه‌ي رميده

مه‌آلوديم:

                             بسان جنگ



تنها:

                 بسان پوكه‌ي پرت شده



صدهاسال است كه تشنه‌ايم:

                                       بسان آب

        تشنه‌ايم:

                                بسان آب!







از خاك‌هاي خاكستر

مشتي موج برمي‌چينم

                      بر قامت غروب فرش‌اش مي‌كنم

كجاو ه‌اي براي اين كوچ، از مهتاب و گياه  فراهم می کنم









اين دامنه

 هنوز بوي خون مي‌دهد!

از اين دامنه

 هنوز بوي مرگ مي‌آيد!............



 فایل مرتبط:  حلبجه فاجعه ای تنها  و    ادبی
» ادامه مطلب

حلبجه فاجعه ای تنها



«کورد و خدا


مثل هم اند

هر دو تنها و بی شریک اند»

ـ این نوشته ی حک شده بر دیوار مسجدی بود!-

شعری از شیرکو بی کس(کتاب دره ی پروانه ها)

امروز 16مارس سالگرد بمباران شیمیایی شهر حلبجه ی کوردستان توسط حکومت بعث عراق است.درسال ۱۹۸۸ در چنین روزی حدود 5000 نفر از مردم در فاصله ی زمانی کوتاهی جان خود را از دست دادند و جسم و روح شان به تاولی از نشانه‌های جنایت علیه بشری تبدیل شد. لازم به یادآوری است که فاجعه و جنایت حلبجه مرحله‌ی هشتم از عملیات معروفی است به نام انفال، که برای نسل کشی کوردها تدارک دیده شده بود. طی این هشت مرحله طبق آمارهای به ثبت رسیده تا کنون صد و هشتادهزار نفر از کوردها زنده به گور شده‌اند و در مرحله‌ی هشتم آن یعنی همین بمباران شیمیایی حلبجه در یک روز و بهتر است بگوییم در کمتر از چند دقیقه بیش از پنج‌هزار نفر کشته شدند.
این فاجعه در این سال ها اگرچه ناکافی٬ اما از زاویای گوناگونی پرداخته شده است.اما آن چه در این یادداشت کوتاه می خواهم به آن بپردازم یک سوال ساده است.

چرا حلبجه  و عملیات نسل کشی انفال هنوز به صورت یک گفتمان در ابعاد بین المللی به عنوان یکی از جنایات نسل کشی و ضد بشری در نیامده است؟

برای پاسخ به این پرسش باید به چند عامل توجه کرد که از دید من عوامل زیر می توان اشاره کرد:

اول:در ساختار‌های کلان روایتی سیاست جهانی، این قدرت سیاسی به نام دولت ها هستند که می توانند هژمونی ای را در سطح بین الملل ایجاد کند تا بتواند یکی از مسایل خود را به عنوان یک مسئله ی جهانی مطرح کند. بدون شک همه ی ما می دانیم که سازمان ملل در واقع نه تنها سازمان ملت ها نیست بلکه سازمان دولت ها است و اسم واقعی و مناسب تر برای این نها  بین المللی، سازمان دوَِل است، نه سازمان ملل. ملت کورد نه خود از یک دولت برخوردار است و نه در هیچ کدام از دولت هایی که مردم کورد در آن به سر می برند و بخشی از جغرافیای سیاسی آن کشور‌ها را تشکیل می‌دهند، در ساختار سیاسی واقعی قدرت حضور دارد. اگر چه در این چند سال اخیر با تحولاتی که در کشور عراق به وجود آمده بخشی از این نقص سیاسی برای کوردها جبران شده است و دقیقا به همین دلیل هم آن‌ها توانسته‌اند که این پرونده را در نظام قضایی دولت عراق به عنوان پرونده‌ی « نسل کشی» ثبت نمایند. اما شرایط مضیّق  و شکننده‌ی این قدرت سیاسی نوین و زیر فشار همیشگی و مستقیم قرار گرفتن از سوی هر دو کشور ایران و ترکیه امکان گسترش حوزه‌ی مانوور را در حوزه‌ی بین‌المللی و منظقه‌ای از آنان گرفته است. به همین خاطر کوردها هم‌چنان کنار این فاجعه هم‌چون تصویری که در این یادداشت دیده می‌شود و معروف ترین تصویر از کشتار انسانی حلبجه می‌باشد تنها مانده‌اند و تنها آن را به عنوان ی اندوه بغل کرده اند.

دوم: این که مسئله ی کورد در خاورمیانه هرگز یک مسئله ی مجرد و خود خواسته نیست. بلکه مسئله ی کورد در هر حالتی و درباره ی هر موضوعی باشد،  مسئله ای است که اگر در همه حال بین المللی نباشد٬ بدون شک  مسئله ای منطقه ای خواهد بود و در هر حالت ربط مستقیمی با شرایط سیاسی و منطقه ای دیگر کشورهایی دارد که کوردها در آن کشورها زندگی می‌کنند. از این رو هر مسئله ی حقوق بشری که در مورد کوردها در منطقه مطرح شود بدون شک باید فایل یکی از کشورهای ایران٬ عراق٬ سوریه یا ترکیه را گشود. از آن جا که این کشورها به دلیل برخورداری از دولت سیاسی مستقل که حافظ  مستقیم منافع خود هستند٬ با توجه به مکانیسم های روابط بین المللی و منطقه ای و قدرت و روابطی که در اختیار دارند و نیز پیمان های منطقه‌ای و  داد وستدهای سیاسی که در این موارد صورت می گیرد، تمام توان خود و هم پیمانان خود را برای جلوگیری از مطرح شدن چنین پرونده هایی به کار می بندند.در واقع لازمه ی این که پرونده ای در سطوح بین المللی مطرح شود، هم داشتن قدرت دولتی است، و هم این که یک دولت مشخص در سطح بین الملل و در یکی از نهادهای بین المللی شاکی این پرونده باشد  یا با برخورداری از لابی‌های قدرت‌مند در کشورهایی چون آمریکا یا اتحادیه ی اروپا و یا نهایتا در سازمان ملل بتواند فایل این فاجعه را زنده نگه دارد. بر همگان روشن است که حلبچه و کوردستان فاقد چنین ابزارهایی بوده اند و به طبع هیچ دولتی چنین شکایتی را  نیز مطرح نکرده و در واقع حلبچه نه شاکی ای دارد و نه لابی و و نه دولتی.

سوم: یکی از پارامترهایی که می تواند به بین المللی شدن یک مسئله حداقل در سطح نهادهای حقوق بشری و افکار عمومی کمک کند، نهضتی است هنری – روشنفکری که معمولا بعد از روی دادن این اتفاقات در جهان روی می دهد. نهضتی بی وقفه و بی امان از نوشتن و تحقیق و پژوهش و خلق آثار هنری در عرصه های چون نقاشی  رمان، و به ویژه سینما تا تمام افکار عمومی جهان را چنان درگیر کند که بتواند یک گفتمان بین المللی را ایجاد نماید. به عنوان مثال به مسئله ای به نام کشتار یهودیان دقت کنید که چگونه تمامی نویسندگان و روشنفکران و هنرمندان هر روز و هر روز به طرح و بررسی ابعاد این مسئله می پردازند تا به امروز هم  حتا یکی از فیلم هایی که یکی دوسال پیش جایزه‌ی اسکار گرفت ٬فیلم  کتاب خوان(The Reader)  بود که به نوعی به حاشیه های عاشقانه ی این مسئله می پردازد. اگرچه خیلی ها این مسئله را به حضور کشوری به نام اسرییل و نیز بنیادهای فراوانی که آژانس های یهود درجهان تغذیه کننده ی آن هستند ربط داده اند ، که صد در صد بی ربط هم نمی گویند. اما نمی توان از این سو از سکوت و کم کاری نویسندگان و روشنفکران  و هنرمندان کورد در این زمینه غافل ماند.البته خود این مسئله هم ناشی از شرایط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بی ثبات کوردهاست.در واقع این بی ثباتی وضعیت‌های اجتماعی و فرهنگی و به ویژه بی ثباتی سیاسی در تمامی این سالیان، هرگز فرصت را به جامعه ی کورد و نویسندگان و روشنفکران اش نداده تا بتوانند دست به خلق چنین گفتمانی بزنند

چهارم: اما شاید این نکته توجه همگان را جلب کند که چرا بعد از فروریزی حکومت بعثی صدام نیز این مسئله نتوانست ابعاد بین المللی بیابد.یکی از دلایل این امر می تواند به روابط جدید قدرت در ساختار عراق برگردد که بخش اعظمی از آن ناظر به ائتلاف ها و هم پیمانی هایی است که به هر حال بین دو ملتی برقرار شده که تا دیروز دشمن یک دیگر بوده اند و امروز که هم پیمانان جدید اند نمی توانند تا انتهای ریشه های مسئله ای به نام نسل کشی را دنبال نمایند. از سوی دیگر بدون شک همه ی ما می دانیم که پی گیری ریشه ای این مسئله از نظر عوامل درگیر و شناسنامه دار و تاثیرگذار در این ماجرا ممکن است پای عواملی از قدرت های منطقه ای و نیز بین المللی  و به ویژه برخی کشورهای مسئله دار را نیز به میدان بررسی این فاجعه باز نماید ،که فعلا و ظاهرا مصلحت های بین المللی و منطقه ای قدرت مند تر از روشن شدن حقیقت عاملان فاجعه است.

به هر حال اگر جهان این فاجعه را فراموش کند ما نسل کشی مان را که در عملیات انفال  روی داد و آخرین مرحله ی آن به بمباران شیمیایی حلبجه انجامید، هرگز فراموش نمی کنیم.



» ادامه مطلب

سیاره ی زن

این هم ترجمه ی فارسی  همان شعرکوردی که


در شب شعر ۸مارس خواندم٬متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانید


 


من و درخت


در پاییز بادی


عاشقت مانده ایم

....

» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

گزارش کاملی از شب شعری به مناسبت 8مارس

روز و دیروز و پریروزهایی  چند قبل و بعد ۸ مارس و روزهای قبل از آن را به بهانه های مختلف و کارهای متراکم مشغول. امروز در فکر آن برنامه ای و فردا برای آن یکی دعوتُ قرار بود در یکی از برنامه ها هم کمک کنی که به دلایل شغلی مقدس تنها بعد زا ظهر ها می توانی زندگی کنی. این یکی را کنسل کرده اند و آن یکی را معلوم نیست. چند برنامه از این برنامه ها با هم تداخل دارند و آدرس چند برنامه به دستت نرسیده. ساعت این یکی را اشتباه گرفته ای و روز آن یکی دیگر را.اگر به این یکی بروی و به آن یکی نرسی داستان ننوشته ی تو با اونایی و با ما نیستی...دلهره ی اعمال زور برای جلوگیری از برگزاری. .. 


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

گناه مثل پیپسی شیرین است


نمی دانم گاهی اوقات موقع خوردن چیزی که شاید قبل از آن هم، بارها آن را خورده اید این حس را دارید که این بار مزه اش خیلی با همیشه فرق داشت.امروز این اتفاق برای من در مورد خوردن یا بهتر است بگویم نوشیدن «پیپسی» پیش آمد. نمی دانم چرا؟
 از همان پیپسی های اصلی که مال کشور منفور و نابرادر و نا دوست و جهان خوار آمریکای عزیز بود  و احتمالا به همین دلایل نا دوستی و دشمن مداری و منفوریت و ... این ها است که در شهر مقدس مشهد تولید می شود.مزه اش جور عجیبی لذت بخش بود و احتمالا از همان اصل ِ اصل های واقعی بود که احتمالا ایران و شهر مقدس مشهد نتوانسته بود دستی در این یکی بطری ببرد و مزه ی آن را تغییر بدهد. به هر حال به حدی شیرین و لذت بخش و گاز دلگشا و فرح بخشی داشت که کلی به ارواح بابای آن کشور عزیز و برادر و دوست داشتنی درود و سلام خداوند فرستادیم. حالا راستش از آن جا که ما نمایندگی درودهای خداوند را هنوز مثل خیلی ها دریافت نکرده ایم که به این و آن نثار کنیم درودهای خودمان را که به هر حال خداوندگار اوضاع بی سرو ته روزگار خود هستیم نثارشان فرمودیم و بدون معطلی یاد این قسمت از شعر مرحوم حسین پناهی عزیز افتادیم که می گفت:
گناه مثل پیپسی شیرین است!
از حسین پناهی در مورد این شعر سوال کرده بودند و گفته بود که درقم طلبه بود و از بچگی و نیز در حوزه شنیده بود  یاد گرفته بود که خوردن پیپسی حرام است و گناه است.اما می گوید روزی گذارش به تهران افتاد و در گرمای خیابان های تهران طاقت اش تاق شد و جور گناه  را به جان خرید و از بقالی ای یک پیپسی خرید و نوشیدو .... این بود که نوشت:
گناه مثل پیپسی شیرین است.
در این راستا و در فکر کردن به همین گونه مسایل بود که یاد یک دوست به نام آرش افتادم.
حضرت آرش دامه زلفات و گیسوانهو از دوستان چندین سال پیش ما بود.آرش اهل مریوان بود و اهل خواندن کتاب. بد جوری... ها. به قول این بچه های دهه ی شصت خفن کتاب می خواند. البته ما بچه های دهه ی پنجاه که آن موقع ها فکر می کردیم اگر می خواهیم از نسل بچه های دهه ی چهل عقب نمانیم   باید مجموعه کتاب هایی که آن ها خوانده اند ما نیز بخوانیم به علاوه کتاب هایی را هم که تازه منتشر می شد و  مسایل ومباحث جدید را شامل می شد نیز بیشتر از آن ها می خواندیم.کلا بدجوری از15-16 سالگی شروع می کردیم به کتاب خواندن ِجدی و راستش خودمان را کشته بودیم و همین هم باعث شد که این شور عجیب کتاب خواندن٬ در سنین 25 سالگی به بعد٬ کلیه مجموعه ی توانایی بشری را برای مطالعه صرف کرده بودیم و راستش دیگر نای کتاب خواندن نداشتیم فکر کنم اکثرمان به منتقد و تحلیل گر و معترض و ... این ها تبدیل شدیم و البته اکنون هم تنها هنرمان این است که به این بچه های شصت و خورده ای بگوییم ای بابا شما که اصلا کتاب نمی خوانید و .. بیشتر اهل فیلم  سی دی و دی وی دی هستید و شما نسل فلانید و بیسانید.
بی خیال! داشتم از حضرت آرش دامه برکات زلفهو و ممدت اوصاف گیسوانهو می گفتم. کتاب می خواند و در کلاس های بابک احمدی شرکت می کردو  خلاصه بعدها هم به کلاس های فرهاد پور می رفت و فارسی را به طرز عجیبی دوست داشت صحبت کند. مثلا همین کلمه ی «صحبت» وقتی آدمی مثل من تلفظ اش می کند تقریبا  حجم«ح» جیمی آن چیزی در حدود نیم کیلو است اما در تلفظ یک تهرانی اصولا «ح» به «ه» ی دو چشم تبدیل شده و از حجم اش نیز چیی در حدود یک گرم بیشتر باقی نمی ماند،اما آرش برای این که اثبات کند که لهجه ندارد«ح» را نیم«ه»(«ه» ی نیم چشم) و حجم آن را نیز به چیزی در حدود بال پشه می رساند و اصولا بچه های عمق ناف تهران هم باران در دهان نیم بازشان می ریخت از این لطافت. یا مثلا یک" بله "ی ساده.

 ما کوردها و فکر کنم عرب ها یک تلفظ داریم که شبیه تلفظ دو تا «ال» در زبان انگلیسی است یعنی کمه ای مثل"all" یا «tall» که در آن برای تلفظ صحیح باید پهنای زبان را به انتهای دندان و کمی هم همزمان به سقف دهان چسپانید تا بتوان چنین تلفظی را ادا کنید.( شما فارس ها خیلی زحمت نکشید چون اصولا زبان تان فکر نکنم پهنا داشته باشد) به هر حال مثلا اگر کسی از ما می پرسید شما کورد هستید؟ من می گفتم: «بللله» یعنی با آن تلفظ غلیظ«ل» و آرش می گفت « ب....له» یعنی به تلفظ مموش «ب» و یک مکث کوتاه و بعد ادای «له».که البته تلفظ "ل" چیزی بود در حد ظرافت نیم برگ گل در مقایسه با "ل" ی من که چیزی بود به ضخامت یک گونی.
باز هم بی خیال. خلاصه آرش استعداد خوبی داشت در طنز کلامی آن هم نه به قصد طنز بلکه اساسا حرف هایش طنز خوبی داشت.
خانواده ی من یک خانواده ی سن سالار و پدر سالار و خان داداش سالار است و از دید  من پدر  و برادر ام در حق شان ظلم شده و در اساس هردو باید ژنرالی و سر لشکری سرداری چیزی می شدند اما نشده اند و اصولا تاوان این نشدن آن ها را من باید پس می دادم٬ چون من هم پسر کوچک بودم و هم برادر کوچک و در زبان کوردی هم ضرب المثلی هست که" آدم سگ کاروان بشود اما برادر کوچک نشود".  یکی از آن موارد صبح زود بلند شدن است. یعنی اساسا ربطی ندارد که تو شب قبل چه کاری انجام داده ای و کی خوابیده ای. حتا ربطی ندار که شب قبل را به نماز شب هم ایستاده باشی تا صبح یا مشغول کتاب خواندن بوده باشی.  ربطی ندارد که آن روز صبح علی اطلوع خروس خوان جناب عالی اساسا کاری داری، بیکاری تعطیلی، نیستی، مهم این است که به فرمان خان سالار حضرت پدر جانم! از خواب پا بشی و اگر پدر جان حضور نداشت حضرت برادر که هستند  و به وظیفه ای که انگار از طریق ژنتیکی به او به ارث رسیده عمل می کند و نمی گذارد که تو بخوابی.
یک بار برادرم خونه ی ما بود در تهران و آرش هم مهمان ما بود. برادرم  از همان صبح علی الطلوع شاید هم ماقبل طلوع شروع کرد به بیدار کردن من و آرش که البته فرایند طاقت فرسایی است ها. بمیرم برای برادرم ...
خلاصه بعد از این که به قدرت قاهره اش (ربطی به مصر ندارد)مارو بیدار کرد آرش یکی از آن تک جمله های شاه کارش را گفت:
آخه آقای شیخی به خدا فقط کشاورزها صبح زود بلند می شند ها ...
  آخه من الان تو تهران بیکار و بی عار و مهمان چکار کنم صبح به این زودی...


یک بار دیگر حضرت آرش دامهٌ(ادامه اشته باشد) گیسوان و قله(کم شود) طول حروفینهو که بیدار شده بود از خواب ، بعد از حدود نیم ساعت کش و قوس دادن به اعضا امحا اعلاو سفلین و علیین بدنش رو کرد به من و گفت شهاب خداییش این که آدم خودش و کش بده خیلی لذت بخشه و اگه این اسلام شما مسلمان ها به این  نکته پی برده بود شک نکن که حرامش می کرد...
خلاصه امروز خوردن این پیپسی من رو هم یاد حسین پناهی عزیز انداخت و هم یاد آرش خان!
جفت شون معتقد بودند که....

پی نوشت: « م-ل»  اولا شما؟ دوما واقعا؟؟
» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

گرفتاری های من و 8 مارس

....


اما برای پاس داشت آن تنها می توانم بنویسم که برناردت موسالا  می گوید: «تحت ستم قرار گرفتن مردان تراژدی است و تحت ستم قرارگرفتن زنان سنت است». به این آرزویم که روزی همه ی «سنت»هایی که به انقیاد و ستم بر نیمه ی فراموش شده ی تاریخ مذکر و نرینه ی انسان می انجامد برچیده شود. ۸ مارس زادروز قیام علیه نابرابری جنسیتی در جهان است و به آن امیدم که روزی به جای این که این گونه« کوچه به کوچه» و خیابان به خیابان در ترس و اظطراب به فکر برپاکردن برنامه ای برای گفتن از زخم ها باشیم. روزی فرا برسد که تنها به فکر جشن و پای کوبی برای پیروزی «انسان» بر قوانین ناعادلانه ی خودش باشیم.....


» ادامه مطلب

بیانیه 600 تن از مدافعان حقوق زنان به مناسبت روز جهانی زن

در حالی هشتم مارس، روز جهانی زن را در ایران پاس می داریم، که جامعه ما در سطح ملی و در روابط بین المللی دچار تضاد و بحران های جدی شده است، بحران هایی که یک دهه قبل به این وضوح پیش بینی نمی کردیم. تضادها و قطب بندی ها در کشور ما و نیز در منطقه و در جهان، تنش های بسیاری نیز بر جنبش زنان و مبارزات کسب حقوق برابر تحمیل کرده و جنبش زنان ایران و نیز جنبش بین المللی زنان را در سطوح مختلف دستخوش قطب بندی های  شدید کرده است. نبود فضای حرکت و فعالیت های مدنی و جلوگیری از هرگونه اعتراض و انتقاد از سوی کنشگران این جنبش در سطح ملی سبب شده که این تنش ها ابعادی گسترده و عمیق تر به خود بگیرد. چرا که روزنه های هوای تازه هر روز بسته تر می شود. بی شک سرکوب و خفقان تاثیر  عمیق و دیرپا بر روح مردمان می گذارد که نتیجه بلافصل آن، گسترش خشونت در روابط اجتماعی و سرشکن شدن بخش عمده ای از این فشارها ...


 


ادامه ی بیانیه و اسامی افراد و سازمان ها را در ادامه مطلب بخوانید


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

مگر این چند روزه ..

جند روزی به دلیل یک مسافرت کاری نبودم. چند روی میان برخی گفت و گوهای ساده می نشینی. چند روزی انگار برای حرف زدن ساده هم خود را از هر وسیله ی ارتباطی با جهان و جهان با خودت محروم کنی. چند روزی گاهی چیزهایی می شنوی که اگر چه انگار همان قصه های قدیمی است اما به قول حافظ از هرزبان که می شنوی نامکرر است. چند روزی خبرها از تو دورند تو از خبرها.چند روزی میان این بی خبری باز هم به این می اندیشی که واقعا برای چنین چند روز ساده ای هنوز تو چنین به اجبار جهانی از خود و همه بی «وطن» و بی «وتن»ی.در این چند روز به این فکر می کنی که آن چه درد همه ی ماست که حاکمان عده ای را می فریبند و عده ای را می طمیعند(تطمیع فعل همین جوری به زبانم آمد و حیفم آمد که ننویسم چون خدایش شکل چنین انسان هایی همان شکل طمیعیده شده است).عده ای را ساکت و عده ای هاجر٬عده ای را اما یا به بند می کشند و یا می کشند و یا می برند و می سوزند و..


» ادامه مطلب

حکم اعدام فرزادکمانگر را متوقف کنید

نامه ی 48 تن از پارلمانتاران سوئد به هاشمی شاهرودی


در خصوص توقف حکم اعدام فرزاد کمانگر


پس از چند روز بی خبری از وضعیت فرزاد کمانگر، معلم محکوم به اعدام و نگرانی از اجرای حکم ایشان،....


» ادامه مطلب

گزارش ماهانه ی نقض حقوق بشر در کوردستان

 


گزارش ماه فوریه


-   گزارش پیش رو، گزارش موارد نقض حقوق بشر در کردستان ایران در ماه فوریه ی سال 200۹ می باشد. این گزارش توسط جمعیت حقوق کورد در اروپا  تهیه شده است. این جمعیت  یک سازمان ثبت شده ی رسمی در کشور سوئد می باشد و در برخی کشورهای اروپایی دارای شعبه می باشد.


آمار ماه فوریه:


 


متن جزییات کامل گزارش روز به روز را در ادامه ی مطلب بخوانید:




 




» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

1700 نفر و 70 گروه و کمپین و سایت خواهان آزادی عالیه اقدام دوست شدند

در پی انتشار بیانیه اعتراضی نسبت به اجرای قطعی حکم عالیه اقدام دوست و درخواست آزادی او، تاکنون بیش از 1700 نفر در ایران و خارج کشور و حدود 70 گروه، سایت و وبلاگ و کمپین و ...خواستار آزادی اقدام دوست شده اند. جمع آوری امضا برای آزادی عالیه اقدام دوست همچنان ادامه دارد.


متن بیانیه اعتراضی و اسامی افراد و نهادهای بین المللی را در ادامه ی مطلب بخوایند:


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

مرگ

نزدیک تر بیا مرگ !


خواهر خوب


از هم آغوشی من و تو


 طفل حرامی جز جهنم زاده نخواهد شد


 نزدیک تر


بیا......

» ادامه مطلب

بیانیه اعتراض به حکم دانشجوی دختر زنجانی

بیانیه بیش از 600 تن از فعالین اجتماعی در اعتراض به حکم صادره برای معاون دانشجویی و دختر دانشجوی دانشگاه زنجان


متن بیانیه و اسامی افراد را در ادامه مطلب بخوانید


» ادامه مطلب

خبر آزادی "هانا"از زندان و گفتگو با دکتر شریف وکیل هانا

مدرسه فمینیستی: هانا عبدی، فعال حقوق زنان، دانشجوی 21 ساله دانشگاه پیام نور شهرستان بیجار از زندان آزاد شد.



هانا عبدی از یازدهم مهرماه سال گذشته (1386) در سنندج بازداشت و ابتدا به 5 سال حبس در يك شهرستان مرزي محكوم شده بود، اما در دادگاه تجدیدنظر حکم وی به ۱۸ ماه حبس کاهش یافت. بر اساس گفته محمد شریف، وکیل هانا ...


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

برگزاری مراسم سالروز زبان مادری در دانشگاه تهران

جمعی از دانشجو یان کورد دانشگاه های تهران با همکاری دانشجویان بلوچ دانشگاه های تهران روز دوشنبه 5/12/1387 برای پاسداشت روز زبان مادری (21 فوریه) ساعت 13:00 در مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گرد آمدند .این تجمع که بیش از 200 نفر بودند،مراسم خود را با سرود [ئه ی ره قیب]آغاز نمودند.
1- در ابتدا یکی از دانشجویان کورد به ارائه سخنرانی پرداخت که در آن به آسمیله نمودن اقلیت های ملی در ایران از جانب ساخت سیاسی قدرت اشاره نمود و این سیاست را نشات گرفته شده از سیاست های




» ادامه مطلب

روزنامه نگاران اعتماد ملی و مشکلی به نام روزنامه ی حزبی

درخبر ها و سایت ها خواندیم که همکاران روزنامه نگار٬در روزنامه ی اعتماد ملی هم زمان با ورود گروه روزنامه نگاران موسوم به تیم قوچانی به این روزنامه و نیز نزدیک تر شدن زمان انتخابات و تشدید رقابت های انتخاباتی به دلیل برخی سیاست های روزنامه و نیز گروهی از همین دوستان که ظاهرا بنای سخت ترین انتقادها و حتا به اعتقاد همکاران اعتماد ملی بنای تخریب خاتمی را هم نهاده اند.از این رو در این چند روزه صحبت از اعتراض های آنان و حتا استعفای دسته جمعی آنان به گوش می رسد.........


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

زمانی که کودک بودم( شعری از شیرکو بی کس)


یادواره‌ هایی از کودکی



شعر:            شیرکو بی کس

ترجمه:   شهاب الدین شیخی



1-

زمانی که کودک بودم

دست چپم دلش می خواست ،

مثل دستِ کودک خوش لباس  همسایه‌مان ،

ساعتی در خود بپیچد

بهانه می گرفتم،

مادرم ناچار

روی مچ دستم را گاز کوچکی می گرفت،

با رد ِ دندان ‌های اش

ساعتی برایم می‌ساخت

آه! که  چه قدردلخوش بودم ....

2-

زمانی که کودک بودم

تمام خوشبختی یعنی،در حمام

 پشت کاسه  ،

کفِ صابون را  فوت کنم

چراغی با حباب های قرمز وسبز  بسازم

3-

زمانی که کودک بودم

زمستان ها ،کنار گرمای اجاق ٬

خیره به اخگر های قرمز وشعله ور!

منِ ِ کودک  دوست داشتم

 بروم میان شعله های قرمز  و

 خانه‌ای از آن‌ها برای خودم بسازم!

4-

زمانی که کودک بودم

خیلی از غروب ها

من را می فرستاند

-از خانه ی خاله منیژه-

 ترشی بخرم

چه چیزی می  توانست خوش مزه تر از آن باشد

بعد از این که

در پیچ تنگ کوچه
 دزدکی نگاهی به عقب می انداختم،

با عجله  یکی دو جرعه از آن ترشی را سر می کشیدم

5-

زمانی که کودک بودم

دلدادگی برای من  یعنی این که

شب عید.... تا  خود صبح

که چشمان ام را می گشایم

دست در گردن یک جفت کفش تازه

بیاویزم

6-

زمانی که بزرگ شدم

دست چپم بسیار ساعت های

واقعی زیبا را ، به خود دید

اما هیچ کدام به اندازه ی ساعتی که مادرم

با دندان اش بر مچ دستم نقش کرد

مرا شادمان نکردند

زمانی که بزرگ شدم

هیچ  کدام ازلوسترها و چل چراغ‌ها و لامپ های رنگارنگ خانه ام

مثل چراغ کف صابون،

خنده بر لبم نیاوردند

زمانی که بزرگ  شدم....

هیچ شلعله ای از شعله های بخاری‌های حالای[زندگی] ام را

برای خود خانه نکردم

و در آن زندگی نکردم!

زمانی که بزرگ شدم هیچ غذایی،

طعم آن جرعه ترشی را به من نبخشید

زمانی که بزرگ شدم

هیچ کفش و لباس و پیراهن تازه ای را

نیاوردم  توی رختخواب.... همانند کفش های شب عیدم

تا فردا که چشم می گشایم

با خودم بخوابانمشان...

هیچ کدام شان.....هیچ کدام شان !

۳ اسفند ۱۳۸۷- اصفهان


» ادامه مطلب

لذت تازگی

راستش این مطلب را در پی نوشت مطلبی که بعد
از این می خوانید نوشتم. اما چون می خواستم آن مطلب که ترجمه ی شعری از
شیرکو بی کس است٬استقلال کامل داشته باشد این توضیح را این جا می نویسم. ....



» ادامه مطلب

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

13 عاشق ترین عدد هاست

هوای جان!
۱۳ عاشق ترین عدد هاست. ۱۳ عدد من است. این را نه من که هستی خود بر من و برای من و من را برای آن برگزید.نه ۱۳ نحس نیست. ۱۳یک فوق عدد است و هر چیز فوق العاده ای از قدرت و ضعیتی برخوردار است که برای وضعیت عادی٬ انسان عادی و ... هر نقطه چین عادی دیگری وضعیت فراعادی و فوق العاده ایجاد می کند.چیزی شبیه قدرت غیر عادی حرکت نیروهای درون زمین که موجب ویران گری به نام آتشفشان و زلزله می شود. اصلا نیازی به مثال نیست. ۱۳ آن قدر عزیز و عاشق و بلند و بزرگ است که انسان معمولی را توان یافتن خواند و نوشتن آن نیست از آن روز است که برای ترساندن انسان از قدرت آن گفته اند که "نحس" است تا از آن دوری کند.

۱۳ یک عدد است و اصولا نمی توان آن را با "حروف" نوشت. ۱۳ معادل حروفی ندارد. من از کودکی از همان کودکی قدیم و ازلی و حادث ام٬تا همین کودکی امروزی و شناسنامه ای‌ام ٬حتا،  عاشق ۱۳بوده ام. هستم هنوز. نمی توانم نباشم.او در من و من در اویم. انگار برای انسان عاشق ترین حضور ۱۳ در نظام هست ای اش همانند حضور سیستم گوارش یا تنفس در وجود انسان عادی است.

من بدون هیچ نگرش عادی و غیر عادی ۱۳ را عدد مقدس می دانستم. بدون  خواندن هیچ کتابی و هیچ آدابی. اصولا از همان دوران نوجوانیم که در خواب به من گفتند «نخوانده می دانی٬ نخوانده دانسته می شوی٬ نخوانده به دانستگی می‌رسی» دانستم که برای خواندن آن چه جدا از احوال جهان است٬ به گفته‌ی حافظ باید ایمان آورد که فرمود: «بشوی اوراق اگر هم درس مایی» ما هم که هم درس و هم مکتب به دنیا آمده بودیم. شستیم همه ی اوراق را تا بعد از فارغ التحصیلی از آن مکتب و دوران پیری. در این سالیان دور و دیرم بود که دریافتم در علم الحروف «عدد ۱۳» عدد «اکبر» است. حتا خواندم در عرفان اسلامی «۱۳» عدد «احد» است و ..

هیچ کدام از این ها البته مهم نبود. مهم آن بود  من و ۱۳عاشق ترین بودیم. یادم هست آن روزگار که هنوز روزگار اینترنت و بلاگ و... این ها نبود. دفتری داشتم و اعتقادی که نویسنده اگر نویسنده است هر شب حتا اگر چرت و پرت هم شده باید چند خطی را بنویسد. در آن دفتر می نوشتم هر آن چه که نوشتنی و نانوشتنی بود. دفتری بود پر از تنهایی و سکوت نوشته های «باد»( پیامبر عشق).

از هر چیزی که شما فکرش را بکنید در آن بود. از همین ایام نگاری های عاشقانگی و از سیاسی نویسی های روزهای جوانی. از تلخ کامی  های کودکانه و داستان های روزهای کودکی پر از جنگ و قتل و تیرباران و اعدام وزندان و آوارگی و بمب و بی مادری وبی برادری و بی بی بی بی  بی در همه جا و بی درکجا و بی  ناکجا. از مدرنیته و پست مدرنیته٬از عرفان و تنهایی و از زیبایی شناسی هگلی و جنبش دانشجویی و ناسیونالیسم کوردی و اوجالان و مولانا و چه گوارا و عین القضات همدانی٬از خاطرات روزمره و از هرچه «مُر»ه گی( مر به معنای عربی آن یعنی تلخ).از...از.. از....

روزی که در خیابان من و دفترم به دستان نادستی گرفتار آمدیم٬ آن گرفتار کننده از ساعت ۵ عصر درست از ساعت ۵ عصر تا ۱۱ و نیم شب٬ نه با من حرف زد نه باهیچ کس دیگری. تنها نشست و از روی دفتر چند صد برگی من نوشت. نوشت و نوشت و برگه های اش افزون می شد. افزون می شد  آن برگه ها افزون تر و اشک از چشمان من سرازیر تر. من تنها همدم ام در آن روزگار تنهایی همان دفتر بود. من هنوز گمان ساده می بردم کسی از اولیای باران به قول سید٬ ممکن است حرمت کتاب و کلمه و خلوت بداند. می گفتم آقای عزیز آن دفتر جرم نامه ی من نیست آن دفتر خلوت و تنهایی من است و من که در این شهر به قول رضا شجیعی درندشت یا دشت درنده تنها با خواهرم زندگی می کنم٬ حتا ایشان هم حق خواندن این دفتر را ندارد تو که هستی از کجا آمده ای چگونه بی چراغ بی نشان کوچکی حتا از علاقه٬ میان آن همه تنهایی پرسه می زنی. او نمی شنید و تنها برگه های آن پوشه ی قرمز رنگ اش افزون  می شد.

یادم هست یکی از یادداشت های آن دفتر در مورد اتفاقات همیشگی زندگی من بود که حتما یا در ۱۳هم ی  یا روزی یا عددی که با یک جمع و تفریق و  ضرب و تقسیم ساده حتما ربطی به ۱۳ پیدا می کرد. یادم هست نوشته بودم که همین که من در قرنی از قرون سرزمینی که تاریخ آن در زمان شروع زندگی زمینی من با ۱۳ شروع می شود. نشانه ی اول است٬ حتا اگر در این زمان ودر این قرن میلیاردها آدم به دنیا آمده باشد اما باز  عدد مال من است.همین که من در ۱۳هم روزی از روزهای سال به دنیا امده ام٬ اگر حتا در آن روزهم میلیون ها انسان متولد شوند. دیگر این که عدد های مستقیم تری به نام ۱۳ بود٬ جای حرف باقی نمی گذاشت. این که من در «۱۳هوم» عاشق شدم٬ ۱۳ماه و ۱۳ روز عاشقی بعد مردم. این که در سالی به دانشگاه رفتم که جمع عددهای اش ۱۳ بود این که... این که و این که و هزار اتفاق از این خصوصی تر که تنها در آن دفتر خصوصی جای اش بود. ۲صفحه از اتفاقاتی که در روزهای« ۱۳ هوم» یا اوقاتی که ربطی به ۱۳ داشت. این که اولین بازداشت سیاسی من هم در  روز ۱۳ بود هم زمان با همان «۱۳ هومی» که عاشق شده بودم....

القصه! بعد از روزهای پشت سر هم بازجویی صبح و بعد از ظهر ِ پشت سر هم آن هم در جایی که از طبقه ی هم کف ۴ طبقه پایین می رفتیم و بعد از آن جا یک در بزرگ گشوده می شد که سالنی در برابرات بود به طول ۲۰یا شاید۰ ۳متر که تها چیزی که در آن سالن وجود داشت دری بود در انتهای همان سالن و از آن در که وارد می شدی اتاقکی کوچک بود که بند کفش و سیگار و کمربند و.. این ها می گرفتند و...

بعد یک راهروی ۱متری در ۱ و نیم متری و یک اتاقک دیگر با ۲صندلی پشت روبروی هم و میزی در میان٬ که بعدّا فهمیدم اتاق بازجویی است. القصه! در روزی که نمی دانستم چه اتفاق متفاوتی افتاده بودن دستبند و بدون چشم بند از آن ۴ طبقه ی زیرین بالا آوردندم٬ نه یادم نبود دستبند بود چون یادم است  وقتی به طبقه ی هم کف رسیدیم یکی از آن دورها داد زد که مگر نگفتم بدون دستبند بیاورش. دست بند را باز کردند. به طرف انتهای سالن هم کف بردندم. از ۴ طبقه این بار بالا رفتیم. به در اتاقی که رسیدیم فرمان ایست دادند. رفتند تو بر گشتند و به من گفتند که برو تو.

اتاق بسیار آراسته ای بود و شیک. مردی موبور خوش تیپ با قد و بالای بلندو ریش کوتاهی بلند شد و ایستاد. با احترام گفت بنشین. نشستم با تعجب. گفت امروز و این دیدار جای از بازجویی و این حرف هاست یک دیدار دوستانه است که من به طور خصوصی آن را درخواست کرده ام. جواب دادم تا زمانی که من را اختیاری به این دیدار نیست٬ تو بازجویی و من بازجویی شونده. گفت: هرجور می خواهی حساب کن ولی اگر قصد بازجویی بود که در همان اتاق بازجویی از تو سوال می شد. گفتم: حرف من همان است که عرض کردم.( در دلم احساس می کردم این از آن شگردهای ننه من غریبم است می خواهند مثلا از در دوستی وارد شوند). به هر حال گفت: اصراری ندارم و حق می دهم که نپذیری..

گفت: من همه ی دفترت را خوانده ام.گفتم : خوشحالم. گفت ولی شنیده بودم که به خواندن دفترت خیلی معترض بوده‌ای گفتم: هنوز هم معترضم اما اگر زور شما می رسد و رعایتی در کار نیست و قرار است خوانده شود کامل خواندن آن  بهتر از گزینشی خواندن آن و تک جمله های آن چنانی از آن در آوردن است. گفت: درست است و من هم چون کامل آن را خوانده ام ٬ دوست داشتم ببینمت.....

القصه خیلی حرف زد و جواب دادم. در آن آخر های حرف زدنم بود که پرسید راستی٬ این قضیه ی بازداشت و بازجویی های ات نیز ربطی به ۱۳ داشت؟ دیگر مطمئن شدم که همه ی سوراخ سنبه های دفتر را خوانده است. گفتم بله. با تعجب فراوان پرسید واقعا؟؟؟؟؟  چه ربطی؟ گفتم: سلول ام شماره ی ۱۳است. نمی توانست باور کند تلفن را برداشت و پرسید جوابش را دادند...

گفتم آقایی که ادعا می کنی این دیدار بازجویی نیست برای من یک چیز مهم است من امروز ۲ امتحان دارم کی آزاد می شوم؟ با خنده گفت: حالا یا ۱۳ سال دیگر٬ یا۱۳ماه دیگر٬ یا ۱۳ هفته و شاید ساعت ۱۳.اتفاقا آن روز بعد از ظهر ساعت ۱۳ ازاد شدم و ساعت ۱۴ دو امتحان همزمان داشتم.

من دقیقا۱۳سال پیش پیش بینی کردم که ۱۳سال دیگر می میرم. ۱۳عاشق ترین عدد هاست هوای جان.زیرا عدد عاشق ترین مرد زمین است.

 از عشق می گویی بگو آبی ترین باشد            حتا اگر آدم تنها ترین مرد زمین باشد.



پی نوشت: این مطلب را بهانه ی گذشتن از مرز۱۳هزار بازدید کننده نوشتم. ۱۳هزار بازدید برای وبلاگی که تنها ۵ماه  از عمرش گذشته عد کمی نیست. چیزی که من خودم هرگز گمان این همه همراهی از شما دوستان و مخاطبان عزیز نمی بردم. بدون هیچ تواضع نمایی و نعل وارونه ی فروتنی٬بر این باورم بیشتر این مقدار بازدید نه به توانایی من  که به بزگرواری و عزیزی شما مربوط می شود. اگر نتوانسته ام همه ی آن چه که شایسته ی شما و خودم هست را هنوز در این جا بنویسم بر من ببخشایید و از این که اوقاتتان در خانه ی مجازی می گذرد خوشحال ام و خوشحال تر خواهم شد که شما «خوش حال» باشید در این اوقات.
» ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

کسوف؟؟

تو کودکی شرور و

من پیر مردی دور

تو

نه نشسته در چادر ماه و

من

دراز کشیده در تاق ِ آفتاب

 نزدیک‌تر اگر می‌آمدی

کسوف می شد و

از تابیدن

 بر این جهان بیهوده

راحت می شدم.

۲۸بهمن ۱۳۸۷
» ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

اگر

تو کودکی شرور و
من پیرمردی دور
تو ننشسته در چادر ماه و
من دراز کشیده بر تاق آفتاب
اگر نزدیک تر می آمدی
کسوف می شد و
از تابیدن
بر این جهان بیهوده
راحت می شدم
» ادامه مطلب

دلیل باز کردن این وبلاگ

باسلام
البته خوانندگانی که با بنده آشنا هستند می دانند. اما این توضیح برای خوانندگانی است که آشنایی با من ندارند. من شهاب الدین شیخی صاحب وبلاگ نه از جنس خودم نه از جنس شما در سایت بلاگفا هستم. هدف از باز کردن این وبلاگ راستش تنها ترس از هک یا فیلتر شدن ناگهانی وبلاگ اصلی ام در بلاگفا است. که اگر خدای ناکرده این اتفاق افتاد به همین آدرس در بلاگ اسپات قابل دسترسی باشد و به اینجا نقل مکان کنم. امیدوارم که چنین اتفاقی هرگز نیافتد. تا آن موقع خوشحال می شوم هم چنان شما را درهمان وبلاگ اصلیم در بلاگفا، با آدرس
http://shahabaddin.blogfa.com ببینم.
» ادامه مطلب

ده دقیقه مانده به ساعت چهار


برای سمینار تفنگ که دعوتم نکرده اید

این همه به پیشواز گام هایم

گل نرگس می شکنید!

¤

دیروز از کتاب خانه ی بی کتاب خوان ام

یادداشت های گیسوان زنی

بر خود نویس من

قرمز  رویید

¤

من ِ از اسب و  تا دریا

که تا تو.. تا کوچه های کویر

کدام گلوله به انتهای ردِ این نگاه

شلیک..

¤

از تشریف فرمایی روزنامه های روزانه                              ـ کنار دکه های که همیشه منتظر «تو»ام -

از سپاس گزاری فندک های دیر روشن شده                        -کنار سیگارهایی که از لبم افتاد -

تا این که.......

من

دو کوچه

پایین تر از

.

.

زمین سیاره ای است به واسطه ی زن

و من مردی که در آغوش هیچ زنی بزرگ نشده ام

                                                                  نمی شوم

¤

گناه من این بود

که در«زمین» شما

بیش از یک زن را دوست داشته ام

گناه شما این بود

که بیش از چندین زن

مرا دوست داشته اید

¤

مسافر

از تنهایی خورشید باز خواهد گشت

پنجره های اتاقش را نگشوده

باران نباریده

خرمالو های حیات پاییز ِ رو به رو را در حیات همسایه

به زنی خواهد داد

¤

هر زنی که به من ایمان آورد٬

کافر شد!

هی  کافر از من

کفر من این است

پی مادرم می گردم

            ۱۰/۱۲/۸۴

 فایل مربوط: شعرهای من
» ادامه مطلب

دور جدید بازداشت ها و احکام سنگین قضایی

در حالی که عصر دیروز یک شنبه پایگاه خبری دانشجویان دانشگاه آزاد، آزادنا، اعلام کرد کاوه رضایی از فعالین دانشجویی و حقوق بشری ٬ عضو کمپین یک میلیون امضا و سخنگوی موسسین انجمن اسلامی جهاد دانشگاهی همدان و از دانشجویان اخراجی این دانشگاه٬ بازداشت شده است. کاوه رضایی پس از تماس های پی در پی وزارت اطلاعات و تهدید او، به ستاد خبری وزارت اطلاعات هشتگرد رفته بود که....


» ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

چند توضیح ضروری در مورد ختنه ی زنان در کوردستان

بعد از نوشتن یاداشت کوتاه  قصابی بدن زنان در رویای میل جنسی مردان به مناسبت ششم فوریه و بحث ها و کامنت های دوست گرامی جناب ماجد امام و البته خواندن برخی مطالب در سایت ها و وبلاگ های دیگر چند نکته را لازم به توضیح می دانم.
۱-ختنه زنان به هیچ وجه امر مرسومی در کردستان نیست.اتفاقا آن قدر نامرسوم و نامیمون است که به صورت پنهان و در خفا و حتا بدون اطلاع دیگر خانوارهایی که به آن معتقد نیستند انجام می گیرد. اگر هنوز برخی از شهروندان و هم وطنان کورد من بر می آشوبند و باور نمی دارند به این خاطر است که در طول عمر خود چنین چیزی را نه دیده اند و نه شنیده اند.این امر هیچ بنیان فرهنگی ویژه ای نیز در باورهای فرهنگی کوردی ندارد یعنی مسئله موضوعی نیست که به کورد بودن ربط داشته باشد٬ نه در فرهنگ رسمی و نه در فرهنگ غیر رسمیُ نه در کتاب ها و ادبیات و نه در فولکلور حتا هیچ نشانی نه در توصیف و نه تشویق ونه هیچ اشاره ی دیگری به این مسئله نشده است. بنابر این اینکه این مسئله به عنوان یکی از شاخصه های فرهنگی کوردها تحلیل شود فاقد مبانی علمی است.

۲- این مسئله هیچ ربطی هم به مذهب خاصی از هر کدام ازمذاهبی که کوردها بدان معتقدند ندارد. و این که برخی متاسفانه در مصاحبه هایشان مثلا می گویند که در مناطق شافعی مذهب یا فلان مذهب بیشتر یافت می شود٬تنها از روی ناآگاهی آن ها است. زیرا از طرفی نگارنده از وجود چنین رسم نامیمونی میان برخی مناطق که از مذهب شیعه و یا هر مذهب دیگری نیز برخوردارند٬ با خبر است و از سوی دیگر٬این مطلب مثل آن است که در میان مثلا میلیون ها فعال جنبش زنان یا مثلا جنبش کارگری عده ای از آن ها تفریح ویژه ای را انتخاب نمایند و بعد عنوان شود فعالان کارگری یا فعالان جنبش زنان بیشتر اهل چنین تفریحاتی هستند٬ که همگان می دانند چنین نوع تحلیل های نیز فاقد مشروعیت٬اعتبار و روایی علمی است.

۳-اگر مثلا در یک منطقه ی ویژه تعداد وقوع این امر از فراوانی قابل توجهی برخوردار است به این معنا نیست که در همه ی مناطق کوردستان یا همان شهر نامبرده شده به همین فروانی امر مورد اشاره قابل مشاهده است. این مسئله نیز مثل آن است مثلا ذکر شود که آمار مبتلایان به «اچ.آی.وی مثبت» در فلان شهر بیشتر است و آن وقت ما چنین عامیانه تحلیل کنیم که مردم آن شهر احتمالا از روابط جنسی ناسالمی برخوردارند٬یا علاقه مندان به «اچ.آی. وی» در آن منطقه بیشتر است. اما از سوی دیگر همان طور که مهم نیست چند نفر به «اچ.آی.وی» مثبت مبتلا هستند و چقدر شیوع دارد٬بلکه در اولین اقدام و با هر توانی که داریم باید به آگاهی بخشی و مبارزه علیه آن برخیزیم٬در مورد رسم نامیمون ختنه ی زنان هم به همین شیوه عمل کنیم.


» ادامه مطلب

سرود آن که رفت, سرود آن که ماند

یک بار با منصور داشتیم سر این که یکی از دوستانمان توانسته بالاخره بعد از مدت ها اقامت انگلیس را بگیرد حرف می‌زدیم. نمی دانستیم خوشحال باشیم از آن که سرانجام٫سرانجامی یافته و محلی برای آرامش٫یا آن‌که غمگین باشیم از این که دیگر تا سال های سال شاید و حتا تا آخر عمر مگر از سر اتفاق هم دیگر را نخواهیم دید مگر از راه عکس و چت و ایمیل و در فضای مجازی.

نمی دانستیم خوشحال باشیم از این که سرانجام در جایی  زندگی خواهد کرد که حداقل هایی از حقوق انسانی و فردی‌اش را می تواند داشته باشد یا غمگین از این که از حداقل حقی به نام زیستن در جایی که دوست می دارد محروم شده است. همین جوری در این تردید شادی و غم مانده بودیم و یک حساب سر انگشتی از تعداد دوستان اهل قلمی که در این سال ها ترک وطن کرده اند و بار غم غربت و اندوه بازنگشتن را بر ماندن زیر سایه ی ترس در غربت میله به سر بردن و در خانه حبس شدن٬یا ذهن و فکر را به زندان ابدی فرستادن٬ ترجیح داده اند٬ متوجه شدیم در همین شهر کوچک ما چیزی حدود ۲۰نفر از این نسل به اصطلاح جوان رفته اند و جز با خواندن نامشان در زیر یک مقاله٬ یادی به هم نمی‌رسانیم.

اکنون داستان یک دوست تازه است. نه داستان تازه ی یک دوست است. دوستی که قبل از دوستی و آشنایی نزدیک‌مان،   تنها نام اش را در بیانیه ها و گزارش های«سازمان حقوق بشر کوردستان» دیده بودم. سن و سال اش را اگر از روی نوشته ها و تعداد کارهای اش می خواستم حدس بزنم باید گمان می بردم که حداقل هم سن و سال من باشد٬اما اشتباه می کردم او تقریبا یک دهه از من کوچک تر بود اما بسیار پرکارتر از من و  فعال‌تر و البته خیلی هم کم ادعا..

 بار اول را  او را در اولین جلسه ای که به همت مهندس بها‌الدین ادب،  برای تشکیل «جبهه ی متحد کورد»  دعوت شده بودیم، دیدم  بعدها  که  در گنکره ی«هویت کورد» در دانشگاه تهران سخنرانی داشتم  نیز برای بار دوم از نزدیک هم را دیده ایم. 

مدتی بود از او خبری نداشتم.راستش فکر می کردم به خاطر مشکلاتی است که در«جی میل»ام پیش آمده٬اما باز هم بی خبر بود. چند شب پیش به وبلاگ کاوه سر زدم. یادداشت کاوه را برای رفتن او خواندم.فهمیدم که سامان هم رفته است. همان جا برای کاوه نوشتم که هر وقت از دوستی از این دست بی خبر می مانم متاسفانه دو حالت بیشتر در ذهنم تداعی نمی کند. اول این که احتمالا بازداشت شده و دوم این که احتمالا بار سفر به غربت بسته است.در هر دوحالت در اندوه و سکوت منتظر می مانم تا خبری از او به من برسد. خبر نرسید و از طریق وبلاگ کاوه فهمیدم.

امروز پس از چند روز که به خانه بازگشتم و ایمیلش را دیدم. ایمیلی حاوی همان لطف و صفای همیشگی. حاوی همان تواضع و فروتنی. حاوی همان سر پرشور و همان ایده های نو برای کارهای تازه تر. دلم گرفت. دلم گرفت و یاد همان گفتگویم با منصور افتادم. که می گفتیم آخر مگر شهری مثلا مثل سقز٬ مهاباد٬یا امثال این ها چقدر جمعیت دارد و در چند سال می تواند چند نفر امثال این افراد رفته را با این همه فقر و تبعیض و بی امکاناتی تربیت کند که در مدت کمتر از ۱۰سال بیش از ۲۰نفر باید بروند؟زمانی هم که هر آن کس سرش به تن اش می ارزد سیستم چنان فشاری بر او وارد می کند که یاخاموش بماند و یا راه غربت گزیند. خوب مگر این وطن را چه کسانی باید بسازند «و ستون به سقف اش بزنند با استخوان خویش» اگر همه بروند که می روند و اگر هم نمی روند احکام آن چنانی را در زندان می گذرانند؟ پس این وطن چگونه وطن شود؟

بله باید بروند. این بایدِ سیستمی است که تنها به کفتاران و سردر لاک خود فروبردگان  و یا مجیزگویان نظام و مدیحه سرایان دموکراسی تبلیغی نظام٬ اجازه ی بودن و بهره مند بودن از حقوق «بودن» را می دهد. همین ها هم به جای نظام در تخطئه ی سامان و امثال سامان خواهند کوشید. آن ها را با تئوری های مدرن نمای نخ نمای ضد قهرمان خواهند کوبید. سامان و امثال سامان و حتا اکبر گنجی اش را با اوصافی چون دون کیشوت توصیف می کنند و سعی می کنند نشان دهند که ماندن به از نماندن. نشان دهند که از لیبرالیسم تنها ماندن به هر قیمتی را دریافته اند و این که هیچ ارزشی بالاتر از زندگی نیست. و آنان مدافعان جان انسان اند!!!؟؟؟ و انسانی که با گفتن خواستن و نوشتن حق اش جان اش را به خطر می اندازد٬ احمقی بیش نیست که مثل دون کیشوت به جنگ آسیاب های بادی رفته است٬ چنین احمق هایی هم همان بهتر که در جامعه ی ما نباشند. چون هم منتقد کم تر داریم و هم مدینه ی فاضله مان تنها جای ماست ما که فیلسوفان دموکراسی و لیبرالیسم  آبکی ای هستیم که بدون توجه به حداقل برابری به تشدید برابری می کوشیم. چون از همین منظر خودمان مدت هاست که در موضع بالاتر از «برابر» با دیگران قرار گرفته ایم.

نه سامان جان دیگر غمگین نیستم برادر. برو ای دوست! هم سخن! هم درد! برو.. این جا٬ جای تو نیست که هنوز ۲۴سالت نشده ۲۰برابر بیش تر از آن ها در باره ی حقوق بشر مقاله و گزارش و گفت وگو منتشر کرده ای.جای تو نیست که وطن ات و مردمان وطن ات را دوست داری. این جا جای کسانی است که حاکمان و عبای حاکمان اش را به سرمه چشم بر دیده می سایند. جای کسانی است که حاکمان برای شان هزار بار ا مردم و انسان با ارزش تر است. رضای حاکم خوش آب و رنگ بر مردم بی رنگ و رو هزار بار ارجح تر است.مردم تنها عده ای نادان و احمق و«پررو» هستند و آنان که غم خود و مردم خویش دارند عده ای از مردم احمق ترند که پوپولیست هایی بیشتر نیستند. تو امثال تو با این ژست ها حقوق بشری تنها به درد گوشه ی زندان یا گوشه ی غربت می خورید و بس.نگاه کن عدنان را٬ کبودوند را٬جواد را٬ هانا را٬ روناک را. نگاه کن عالیه را که در سن ۵۷سالگی باید ۳سال زندان را تحمل کند...

برو برادر نگران نباش «وطن آدمی تنها در دل کسانی است که دوست اش می دارند» و آنان که وطن شان را دوست می دارند در قلب یک یک همین مردمان هستند.

پی نوشت: سامان و امثال سامان اسطوره نیستند٬ قهرمان هم نیستند٬آن ها شهروندانی عادی از همین انسان های ساده و صبور هستند که اتفاقا به جرم انسان بودن و تاکید بر انسان بودن خودشان ٬حق حضور در جامعه را ندارند. یا گوشه ی زندان یا غربت.قصد من بزرگ جلوه دادن یا قهرمان سازی از کسی نیست. این یادداشت هم بیشتر جنبه ی درددل شخصی دارد٬ نه افسانه سرایی و اسطوره سازی.

پی نوشت ۲: جناب «امید» خان با اسم و آدرس واقعی کامنت بگذار تا با کمال افتخار کامنتت را منتشر کنم. ما که همدیگر رو خوب می شناسیم.
» ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

عاشقانه‌هاي يك چاقو كش برای خانم دست برفی - قسمت اول

نامه‌‌هاي عاشقانه‌ي يك چاقوكش به خانم دست برفي
۱-

برق دندان های شما

خانم دست برفی!

روی لبه ی چاقوی مرا هم کم کرده است

چشم نبند برمن

ضامن این چاقو به پلک شما بسته است

چاقو در قلبم فرو می رود

۲-

گیسوانت را

که به مهمانی غریبه ها بردی

بر مزرعه ی سوخته ی این پیر مرد

از پنجره ی اتوبوس هم

باد

نخواهد وزید

۳-

من مردی جنوبی

در جاده های به رنگ برف دستان تو

یخ زدم

از خودت بپرس

نشانی دست هایت را

در کدام سفر شمال

برای مرد دیگری

جا گذاشته ای؟

۴-

ما گناهکاران ازلی بودیم

تو از درخت خوردی

من از سیب

از تو

۵-

هنوز نمی دانم

دلیل وجودیِ سایه

آفتاب است یا دیوار؟!

تو اگر نباشی اما

نه آفتاب دارم

نه دیوار

نه سایه

۶-

كج زخم ‌مي زند اين چاقو

رج مي‌زند اين موهاي تو

 بر خاطره‌هاي پير مرد

لزج مي‌شود اين تعويق

فلج شده انگشتان چاقو كش

در لمس اين موها

اين كج

اين رج

اين لزج



 ۷-



چاقو ی ات از روز اول در قلب من کاشته ای

بیهوده برای زدن زخم تازه

  تلاش نکن

چاقوی کند نمی برد

 تنها زخم های کهنه را

 له و لورده می کند



مطالب مرتبط: عاشقانه های یک چاقو کش برای خانم دست برفی-قسمت دوم
  شعرهای من  نامه های من به هوای جان
» ادامه مطلب

حقیقت دروغ

.....گزاره ی «دورغین» حاوی چنین ویژگی از «اطلاق» است. گزاره ی دروغ، گزاره ای است که اگر انسان بتواند به هر رکنی از ارکان اش شک کند,، بدون شک نمی تواند به دروغ بودن آن شک کند. یعنی گزاره ی دروغ تنها گزاره ای است که«مطلقا» درست است و مطلقا حاوی این «حقیقت است» که دروغ است. زیرا این حقیقت که «این گزاره دروغ است» آشکار شده است و حقیقتی غیر قابل کتمان و شک است. اگر هر چیز دیگری حقیقت نداشته باشد این که این گزاره دروغ است حقیقت است و این که یک گزاره وجود دارد که با بی شرمی تمام حاوی یک حقیقت مطلق است که انسان در برابر «تامیت» و «مطلقیت»ِ حقیقت اش ناتوان می ماند، آغاز فروپاشی روح انسان دارای توان شک کردن است........



» ادامه مطلب

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

قصابی بدن زنان در رویای میل جنسی مردان

منتشر شده در: تغییر برای برابری 
 به مناسبت ششم فوریه روز کارزار علیه ناقص سازی زنان(FGM)

سکسیم (تبعیض جنسی)و پاتریمونیالیسم (پدرسالاری)دو مفهوم در هم تنیده در طول تاریخ ستم بر انسان اند.این دو مفهوم در ارتباطی تنگاتنگ با مفهوم دیگری به نام کاپیتالیسم(سرمایه سالاری) می باشد که می توان گفت به نوعی ریشه های در هم تنیده ی یکدیگرند و میان نظریه پردازان فمینیست و نظریه پردازان مارکسیست محل نزاعی کهنه و تاریخی بوده که کدام یک ریشه ای ترین و هم چنین دیرینه ترین شکل تبعیض تاریخ جوامع انسانی به شمار می رود.

اگر این بحث را به محل چنین مناقشه ای تبدیل ننماییم و به ارتباط تنگاتنگ آن ها اکتفا کنیم، زیرا که هدف از مالکیت بر ابزار تولید  و سرمایه برای در اختیار گرفتن مالکیت رابطه ی جنسی و بدن زن به عنوان ابژه ی میل و  قانونمندی مردانه می توان در نظر گرفت و از آن سو هدف از مالکیت بر بدن زن و رابطه ی جنسی تابعه ی آن نیز با هدف مالکیت بر نحوه ی قانونمندی تولید مثل(که خود از سوی برخی فمینیست ها رادیکال امری تحمیل شده بر زنان در نظر گرفته شده)و حدود صغور این رابطه و حتا تعیین اهداف و آرزوهای میل مردانه بر این کالبد و نیز محصولات آن(فرزندان حاصل از رابطه ی جنسی),به منظور کسب و دست یابی به قدرت فردی و نیز گروهی خانواده و در نهایت تصمیم گیری و حاکمیت بر مازاد ثروت و مصرف پنداشت.

از این رو در طول تاریخ مردسالاری که ریشه ی آن در همان تفوق الگوی جوامع کشاورزی قابل پی گیری است. آرزو و میل مردانه برای مالکیت بر بدن زن و رویای بر ساخته شدن آن به مثابه امری ابژه انگاشته شده و خالی نمودن آن از هرگونه سوژگانیت(فاعلیت خود آگاه) از سوی خود زنان، نیز در همان دوران قابل رویت است. امروزه همه می دانیم و علم نیز ثابت کرده که ساختار بدن زنانه و تمایلات جنسی بدنی با چنین ساختاری نه تنها هم چون بدن مردانه ساختاری تک مرکزی و خطی نیست بلکه ساختاری چند مرکزی و با کانون های لذت متعدد است که مردسالاری تلاش وافری در نمایش و الگو سازی تاریخی برای مشابه سازی آن با ساختار بدن مردانه نموده است. برای همه ممکن است جای سوال باشد که چگونه در تاریخ قبل از شکل گیری الگوی جنسی خانواده در شکل مردسالارانه و تک شوهری آن و در زمانی که مالکیت بر ابزار تولید(بیلچه در جوامع باغچه کاری و پیش از جامعه ی کشاورزی) الگوی حاکم بر خانواده، الگوی چند شوهری بوده و البته به طرز مشابهی حتا ساختار دینی جوامع هم خداوند نه یک خدا که چندین خدا بوده و  البته جنسیت خدایان هم بیشتر مونث می نمود(الهه) تا مذکر.اما با حاکمیت و مالکیت مرد بر ابزار تولید و سرمایه و تغییر الگوی خانواده از چند شوهری به تک شوهری, ساختار باورهای دینی نیز کم کم به تبعیت از  تک شوهری به تک پدری به تک خدایی نیز تغییر یافته و در میان اعتقادات مردم شناسانه و باستان شناسانه ی آن روزگار نیز اشکال پیشین دین، بیشتر با عنوان«جادو» در نظر گرفته شده است.

از آن روزگار به بعد میل و خواسته ی جنسی امری مردانه پنداشته شده و زن تنها موضوع و ابژه ای برای بر آورده نمودن این میل انسانی(زیرا در تفکر قبلی منظور از انسان تنها جنس مذکر بوده) و برای تداوم و بقای جامعه وظیفه ی انسانی «زن» نه انسان بودن بلکه تنها مادر بودن در نظر گرفته شده است. برای این که مادری نمونه باشد نه تنها باید از هرگونه میل جنسی عاری بوده باشد بلکه به تبعیت از تفکر مسیحی و الهیات آن نیز«مادری مقدس» هم چون مریم باکره در اذهان تداعی نماید. (طرح این موضوع نه به معنای ورود به حوزه ی مقدس بودن مریم در تفکرها و باورهای دینی مسیحی و اسلامی و رد یا تشکیک در آن، بلکه صرفا به معنای نوع استفاده و کارکردی که جامعه ی مردسالار از یک امر دینی به نفع خواسته های خود می نماید می باشد)


 از این پس جامعه ی مردسالار حوزه ی دخالت و قانونمندی خود را نه تنها در روان و میل خواسته ی زن بلکه در سازمان(ارگانیسم) بدن زن نیز ورود کرده و از نظر شکل ظاهری آن و حتا نحوه ی تصمیم گیری برظاهرآن هم برای خود حق تدبیر وسیاست قایل شده است. داستان هایی غیر انسانی که در طول تاریخ دوقرن فمینیسم بر بشر ز ظلم های سبعانه ی مرد سالاری بر بدن زن مشاهده کرده ایم برخی از آن ها هنوز حتا با مشاهده، که یکی از ابزار یقین آدمی است، قابل باور نیست. یکی از آن ها همان داستان کفش های مخصوص زنان چینی است که به خاطر این که نوع راه رفتن  میل جنسی ویژه ای را در مردان بر می انگیخته است می بایست در طول سالیان از ابتدای سن رشد دخترکفش ویژه ای را بر پای می پوشیده تا همیشه به آن شکل تحریک آمیز راه برود که موجب تغییر شکل در پای زنان می شد و مانع از رشد طبیعی و سالم پاهای شان شده بود تنها یکی از آن هاست. مسائل دیگری هم چون کمربند عفت و قفل و کلید غیرت و... نیز که دیگر شکل کمیکی از تفکرمردسالاری را به نمایش می گذارد که این کمیک بودن خود بازگوکننده ی تراژدی چندین و چند ساله از ستم بر بدن زن است.

اما در این میان سنت مردسالارانه ای که هنوز به طور زنده و نه باستانی و افسانه ای، بر بدن زنان جاری می شود. یکی دیگر از اشکال «ناقص سازی بدن زنان» یعنی ختنه ی دختران است که هنوز در بسیاری از نقاط توسعه نیافته جوامع انسانی!! رواج دارد و اگر جای دور هم نرویم در همین کشور ایران و عراق و دیگر کشورهای مجاورنیز ظاهرا سنتی بدیهی می نماید که خوشبختانه در این چند ماه گزارش های آگاهی دهنده ی خوبی در سایت ها و روزنامه های خارجی و ایرانی در این زمینه منتشر شد.

طبق آخرین آمار سازمان جهانی بهداشت 160  میلیون زن ودختر ختنه شده در جهان وجود دارند .سالانه دو میلیون دختر در 28 کشور افریقایی وآسیایی ختنه میشوند.ازجمله : 12 %زنان آسیایی، 79% زنان آفریقایی و%98مصری و سودان وسومالی 98%وگامبیا89 % . درآلمان سالانه 10 تا0 2000نفر و هم اکنون در امریکا 28000 نفر و در فرانسه 42000زن ختنه شده وجود دارند. در کشورهای استرالیا ،انگلیس ،کانادا ، دانمارک، ایتالیا ،سوئد و .... زنان ختنه شده وجود دارند که بیشترین آنان مهاجران آسیایی خاور میانه وافریقایی هستند. ایران، عراق،  افغانستان ، هند وپاکستان نیز از جمله کشورهایی هستند که این سنت در آنجا رواج دارد که وحشیانه ترین شیوه  آن در سودان سومالی واتیوپی است.

در ایران : اگرچه در مقایسه با کشورهای دیگر این رسم کمتر رواج دارد اما در مناطقی همچون سیستان وبلوچستان لرستان خوزستان ، قشم،  هرمزگان (بندر جاسک وگنگ) ودر کردستان (کامیاران ، مریوان، روستاهای اورامان ، بانه )وکرمانشاه(پاوه) شهرهای کرد درآذربایجان غربی( پیرانشهر، بوکان) و.... همچنان قربانی می گیرد. در مصاحبه با  50زن روستایی در 4روستای اورامان بیش از دو سوم و در یک مدرسه در بوکان تمامی 18 نفر دانش آموزان دختر و همچنین در یک مدرسه در پیرانشهر از تعداد 40نفر دانش آموز یک کلاس  به غیر از دو نفر غیر بومی 36 نفر ختنه شده بودند. وجود موارد متعدد در مدارس ودانشگاه ها وکلیه مراکز تحصیلی در این مناطق از وجود این خشونت پنهان در منطقه  گزارش می دهد .



ختنه اگر برای مردان به عنوان و توجیهی بهداشتی در مورد آلت تناسلی انان صورت می گیرد به نوعی به افزون شدن لذت جنسی و نیز قدرت و ابهتی در هنگامه ی رابطه ی جنسی برای ناخودآگاه مرد جلوه می کند، در مورد زنان به طور کلی از ریشه ی جدا و با هدفی متفاوت شکل می گیرد. ختنه ی دختران از این باور خام  و ادعا صورت می گیرد که موجب «عفت و پاکدامنی دختران قبل از ازدواج»، «وفاداری و پاکدمانی در زندگی زناشویی» و«تامین لذت جنسی بیشتر برای مردان»می شود و البته رویای خام و نیاندیشیده شده ی دیگری تحت عنوان سرکوب میل جنسی در زنان.غافل از آن که این گونه قصابی کردن و مثله سازی بدن زن ضمن آن که می تواند ریشه های روانی در سادیسم و خشونت جنسی بر زنان و کودکان داشته باشد، نه تنها موجب سرکوب میل جنسی نمی شود بلکه تنها موجب عدم ارگاسم جنسی زن  می شود. عدم ارگاسم جنسی هم از آن جا که این عمل در مناطقی انجام می گیرد که عاری و بری از هر نوع آگاهی جنسی است. باعث می شود که در طول تجربه ی زناشویی و ازدواج با مرد, نه تنها موجب لذت دو طرفه نشود بلکه در کوتاه مدت هم اگر تامین کننده ی لذت جنسی مرد شود در دراز مدت به دلیل پرهیز و احتراز زن از عمل جنسی موجب سرد مزاج به نظر آمدن زن شود و مرد نیز کم کم از میل به رابطه ی جنسی با همسرش به فکر دامنی گرمتر و فورانی تر از میل جنسی بیافتد. در واقع در همین نکته که مورد ادعای باورمندان به ختنه ی زنان است نیز در اولین گام شکست خورده و مسئله ای به نام کانون گرم وفادارانه ی خانواده به باد می رود. از سوی دیگر زن ختنه شده به دلیل عدم ارگاسم و تجربه ی آن همان طور که گفته شد از آن جا که میل جنسی از بین نمی رود. اگر تصمیم به تجربه ی ارگاسم داشته باشد ممکن است او نیز اشکال را در شریک جنسی خود ببیند و به فکر تغییر شریک جنسی و روی آوردن به رابطه ی جنسی دیگری غیر از شوهر خود گردد، این گونه این سوی ماجرای وفاداری ، یعنی وفاداری زن که ظاهرا تعبیر اصلی رویای چنین عملی می باشد نیز نمی تواند خیلی امر مطمئنی باشد. هم چنین باز در مورد زنان به دلیل عدم تجربه ی ارگاسم ممکن است موجب تزاید و تراکم کاذب میل جنسی زن شود. زیرا انسانی که به ارگاسم جنسی دست پیدا نمی کند مرتب و از نظر روانی سعی در رسیدن به این نیاز را دارد و از آن جا که به دلیل عمل غیر انسانی که بر وی واقع شده توان دست یابی به آن را ندارد این میل به صورت کاذب افزایش غیر معمول می یابد.

از سوی دیگر هدف های ظاهری و به ادعا بهداشتی دیگر ان نیز نه تنها درست و قابل اثبات نیست بلکه شواهد علیه آن را نشان می هد. زیرا دلایلی که به عنوان توجیه این عمل شنیع برشمرده می شوند عبارت اند از: مرحله ای در بلوغ جنسی دختران، زیبایی و مفید بودن از لحاظ بهداشتی، پیدا کردن روح  پاک، بریدن این بخش زن را هنگام زایمان حمایت می کند و این عمل به تولد بچه یاری می رساند.  

در حالی که نتایج به دست آمده از تحقیقات عوارض زیر را نشان می دهد:

.این عمل در بسیاری از موارد با وسایل آلوده و غیر بهداشتی و بدون استفاده از هیچ داروی بیهوشی صورت می گیرد که منجر به شوک فرد می شود.

2-.در اکثر موارد بر اثر خون ریزی های شدید و گاه غیر قابل کنترل فرد تلف می شود.

3-.از عوارض آنی ختنه آسیب مجرای ادراری یا مدفوع ،زخم ،بیماری کزاز،عفونتهای مثانه ای، عفونتهای خونی ،ایدز و یرقان می باشد.

4.از عوارض بلند مدت و عمده ی ختنه ی زنان و دختران ،کیست و دمل در ناحیه ی مجرای ادرار، برآمدگی دردناک در مسیر اعصاب و تورم های بند آورنده ی جریان ادرار و یا دهانه ی مجرای تناسلی که باعث دشواری تخلیه ادرار می شود.

5. قطع قاعدگی ،جمع شدن خون قاعدگی در شکم و یا به تاخیر افتادن و سختی دوران قاعدگی .

6.در انواع حاد مشکلات نازایی و در بقیه ی موارد خطرات و دردهای شدید در زمان زایمان .

7.عفونتهای حاد و مزمن یا متناوب مجرای ادرار و لگن که در ختنه های سخت دوران کودکی دیده شده.

8. ایجاد جوشگاه (اسکار) در قسمت بریدگی ها با طول و گسترگی زیاد.

9.دفع بی اراده ی ادرار و بر عکس نگه داشتن ادرار به دلیل درد و سوزش هنگام ادرار و مشکلات کلیوی.

10.تبدیل رابطه ی جنسی به شکنجه و در نتیجه بروز مشکلات و کشمش میان زوج ها.

11. تجربه نکردن ارگاسم (ارضا جنسی)، حق طبیعی هر انسان .

12. مشکلات روحی و روانی از جمله :افسردگی، سرد مزاجی ،اضطراب شدید و کاهش میل جنسی زنان.

در هر صورت با توجه به مسایل گفته شده, به راحتی می توان پی برد که این عمل شنیع یکی دیگر از اشکال میل واراده ی مردانه بر بدن زن است.بدنی که به قول لیندا ناکلین: «نه تنها جایگاه میل جایگاه رنج نیز هست»

از این رو در پی چند دهه تلاش مجامع بین المللی در جهت احقاق حقوق زنان و کودکان و مبارزه با خشونت علیه آنان روز ششم فوریه به پیشنهاد سازمان جهانی یونیسیف به نام روز جهانی کارزار علیه (ناقص سازی زنان FGM )نامگذاری شد در بیشتر نقاط جهان کارزار وسیعی علیه این پروسه خونین شروع شده تا جاییکه این عمل در چندین کشو ر افریقایی ممنوع شده است. من نیز در این جا به عنوان یک عضو از اعضای جامعه ی کوردستان از همه ی دوستان و اندیشمندان و اهل قلم و به ویژه تحصیل کرده های حوزه های علوم اجتماعی خواهانم که دست از این ناسیونالیسم معکوس بر داریم که مثلا به خاطر پوشاندن عیب های جامعه ی خودمان صورت مسئله را پاک کنیم. اگر واقعا شرمگینیم از حضور چنین سنت ناروای غیر انسانی و واقعا غیر دینی ای هرگونه تلاشی چه نوشتاری ، چه آگاه سازی و چه تحقیقاتی، که از دستمان بر می آید از آنجام آن دریغ نورزیم.

پی نوشت: آمارها اعداد از وبلاگ کمیته ی علیه خشونت های ناموسی گرفته شده است.

مطلب مرتبط: بکارت امر سیاسی شده
» ادامه مطلب